تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 18
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 17 فروردین 1391 :: نویسنده : Sahar sahar


بدویین برین بخونین این قسمتو که کرکر خنده ست! من که این پارتو خیلی میدوستم!
ئه چا یه شلوار جین به همراه یه تی شرت سیاه پوشید و موهاشو پشت سرش بست و راه افتاد. به جونگ مین زنگ زد: کجایی؟
جونگ مین: نزدیکای خونتم. بیا پایین
ئه چا از راه پله ی خونه اش رفت پایین. از اینکه اون روز رو در کل میخواست با جونگ مین بگذرونه یکم احساس خجالت میکرد. ( آخه بچم خجالتیه!) تا حالا با هیچ پسری واسه ی یه مدت طولانی و اینجور چیزا بیرون نرفته بود ولی خیلی سعی میکرد خودشو خونسرد نشون بده.
بالاخره جونگ مین رسید.
همین که ئه چا سوار ماشینش شد با دیدن جونگ مین سر جاش خشکش زد.
جونگ مین در کل یه قیافه ی دیگه شده بود. اونم مثل ئه چا یه شلوار جین پارهپوره و یه تی شرت مشکی گل و گشاد پوشیده بود و یه کاپ هم روی سرش گذاشته بود. مدل موهاشو هم کلا عوض کرده بود طوری که ئه چا توی نگاه اول نتونست جونگ مینو بشناسه و فکر کرد اشتباهی سوار ماشین یکی دیگه شده و خواست پیاده بشه ( تصورشم خنده داره!) که با خنده ی جونگ مین فهمید که نه ظاهرا خود جونگ مینه. ( از مشخصات جونگی! )
ئه چا: این دیگه چه سر و وضعیه که واسه ی خودت درست کردی؟!
جونگ مین: باحال نیست؟ من که خودم کلی کیف کردم.
ئه چا: من اینطوری باهات نمیام! آبروم میره توی خیابون ( تو که اعتماد به نفس بالایی داشتی!) اگه یه آشنا منو با تو ببینه نمیگه این کج و کوله هه کی بود که همراه ئه چا بود؟! ( اوهوی کج و کوله خودتی! درست صحبت کن!)
جونگ مین: از خداتم باشه! واسه ی این خودمو این شکلی کردم که کسی منو نشناسه آخه ناسلامتی قراره چند ساعت رو توی خیابونا پرسه بزنیم ( بیکاری؟!) اگه یکی هم مارو بشناسه دیگه نمیتونیم به خریدمون ادامه بدیم و در کل باید بیخیال بشیم.
ئه چا که در کل به عجز اومده بود گفت: باشه , پس فقط حواست باشه که وقتی تو مغازه ها میری سوتی ندی تازه کلی هم چک و چونه میزنی تا به نفعت تموم بشه!
جونگ مین: اگه منظورت یه معامله ی پر سود هستش باید بگم که اینو پایه ام همینطور نگران بازیگری نباش که من خودم بازیگرم! ( دقت کنین ایهام داشت)
با هم راه افتادن و وارد مرکز خرید شدن. اولش سر اینکه اول کی لباسشو بخره با هم اختلاف نظر داشتن ولی چون ئه چا تهدیدش کرد که همون جا داد میزنه و امسشو میگه و بهش اشاره میکنه و جونگ مین هم میدونست که ممکنه ( صد در صد) واقعا این کارو بکنه موافقت کرد که اول سراغ خرید ئه چا برن.
وارد یه مغازه ی کفش فروشی شدن. ئه چا کلی کفش انتخاب کرد ولی هیچ کدوم با سلیقه ی جونگ مین سازگار نبود.
جونگ مین: توروخدا جلوشو نگاه کن! ببین چقدر پهنه! انگار یه فیل میخواد پاشو بکنه این تو! البته خب پای تو خیلی هم با پای فیل فرقی نمیکنه ولی با این حال بازم دلیل نمیشه که اینو بگیری.
ئه چا: برو بابا! کی به کی چی میگه! ( خوشم اومد) شماره ی پای خودش 47 هستش اونوقت میاد از پای من ایراد میگیره. نگاه کن پای به این ظریفی تا حالا تو عمرت دیدی؟
جونگ مین: آره , قبلنا تو باغ وحش یه بچه فیل دیده بودم! پاهاش همین قدر ظریف بود. انقدر قشنگ بود.
ئه چا همینطور زیکه کنان گذاشت و از مغازه رفت بیرون و رفت تو مغازه ی روبه روییش. جونگ مین که خنده اش گرفته بود از صاحب مغازه عذر خواهی کرد و رفت پیش ئه چا.
جونگ مین: آخه این چه حرکتی بود؟
ئه چا: به جای اینکه اینقدر حرف بزنی بیا کمکم کن یه کفش خوب بخرم.
خلاصه بعد از کلی عیب و ایراد گذاشتن روی اجناس تونستن یه کفش مناسب مهمونی و فوق العاده شیک پیدا کنن.
فروشنده: قیمتش هست... 100 دلار
ئه چا: 100 دلار؟ خیلی خوبه! من راضیم!
جونگ مین: نه! 100 دلار؟ چه خبره؟ آقا یکم کمترش کن.
فروشنده: باور کن اصلا جا نداره الان چون آخره فصله من حراج گذاشتم , در واقع قیمت واقعیه این کفش 170 دلار هستش که من اون یه ذرشو بیخیال شدم.
جونگ مین: آخه مگه حراج به این میگن؟ شما به ما بده 85 دلار اونوقت میتونیم یکم راجع به اینکه بگیریم یا نگیریم فکر کنیم.
فروشنده: چی؟! میخوای قشنگ قیمت واقعیشو نصف کنم؟! نه دیگه خیلی زیاد میشه. اونوقت من خودم سودشو از کجا بیارم؟ همین الانش هم کلی ضرر کردم.
ئه چا: ما که اصلا راضی به ضرر شما نیستیم ولی آخه کلی مشکلات مالی داریم. باور کنین همین 85 دلار هم خودش واسمون زیاده.
جونگ مین: ئه چاااااااااااا! یعنی چی که مشکل مالی داریم؟ صد بار بهت گفتم این مسائل رو جایی نگو , منم غرور دارم دیگه! ( الهییییییی)
ئه چا: خب من چیکار کنم؟! واقعیته. واقعا نمیفهمم آخه من بدبخت چی کار کردم که باید دست تو بیوفتم؟ حتی یه کفش هم نمیتونی واسم بخری!
جونگ مین: میگم اینقدر بلند بلند حرف نزن اگه یه آشنایی کسی اینجا باشه و مارو بشناسه اونوقت تو کل فامیل واسمون بد میشه. یکم به فکر آبرومون باش.
ئه چا: مگه تو از مردای دیگه چی کم داری , ها؟! الان دیگه حتی دوست صمیمی من هم بعد از اینکه با اون پسره ازدواج کرده دیگه خیلی به من اهمیت نمیده چون منو خیلی سطح پایین میبینه.
جونگ مین دستاشو برد به کمرشو به ئه چا گفت: الان جلوی مردم زشته باشه وقتی رفتیم خونه با هم صحبت می کنیم... خب آقا چیکار میکنی؟
فروشنده: خب اشکال نداره 85 دلار هم کافیه بدین.
جونگ مین: یعنی واقعا نمیشه بیشتر از این با ما راه بیاین؟
فروشنده: خیله خب , 80 دلار! ولی دیگه آخرشه!
جونگ مین 80 دلار در آورد و داد به فروشنده. ئه چا هم جعبه ی کفشو برداشت و دوتایی راه افتادن. همین که از مغازه اومدن بیرون یکراست رفتن سمت ماشین و سوارش شدن. بعد یه نگاه به هم انداختنو زدن زیر خنده.
ئه چا همینطور که میخندید میگفت: خیلی ... با ... حال ... بود! ( فروشنده ی بیچاره) واقعا نفهمیدم ... ( طبیعیه برات) اونجا چطوری ... تونستم ... خودمو ... کنترل کنم!
جونگ مین که داشت از خنده می مرد ( خدا نکنه) گفت: واااای ... خدایا ... آخه اونا چه مزخرفاتی بود ... که داشتیم ... به اون فروشنده ... می گفتیم؟!
ئه چا که دیگه خنده اش قطع شده بود گفت: حالا بریم ادامه ی خرید. باور کن کلی روحم شاد شد. دیگه احتمالا وقتی خریدامون تموم بشه من همچین مشنگ میزنم.
جونگ مین: در این که کلا هستی شک نکن! ( به افتخارش , هورااااااااا , جونگ مین , جونگ مین , جونگ مین ... )
ئه چا: هی! ( اوهوی) حالا یکم تحویلت گرفتم دلیل نمیشه اینطوری باهام حرف بزنی. پاشو بریم حالا واسه ی تو کفش بگیریم.
جونگ مین: کفش؟! الان؟ اونو بعدا خودمم میتونم بگیرم! لازم نیست تو به زحمت بدی.
ئه چا: ببینم به خاطر پای گنده ات میگی نیام که ممکنه فروشنده اندازه ی پات چیزی نداشته باشه و ضایع بشی یا به خاطر بوی پات هست که ممکنه همه جارو بگیره و آبروت بره؟!
جونگ مین : هیچ کدوم ... به خاطر غر زدن های تو سر این دوتا معضله!
ئه چا یه چشم غره به جونگ مین رفت و گفت: خیله خب پس بریم کت و شلوارتو انتخاب کنیم.
جونگ مین یه لبخندی به نشونه ی رضایت زد و بعد دوتایی رفتن ادامه ی ماجرا ... ( دیگه خودتون میتونین حدس بزنین)
بالاخره آخر هفته رسید و توی خونه  لینا و ئه چا داشتن برای مهمونی حاضر میشدن.
ئه چا: بعد از این همه کار و زحمت و تلاش بالاخره یه مهمونی نسیبمون شد! آخ جووووووووووون! لینا امشب میترکونیم!
لینا همونطور که داشت موهاشو درست میکرد گفت: فقط آبروریزی نکن که امشب با همه ی شب ها فرق میکنه! تولد کیو جونگ نیست که هر کاری دلمون بخواد بکنیم!
ئه چا: من که منظورم این نبود آی کیو! ( پس چی بود؟)
لینا: من تورو میشناسم! میدونم امشب ممکنه چه حرکاتی ازت سر بزنه واسه ی همین دارم پیشگیری میکنم!
ئه چا: اصلا نگران نباش.
ئه چا یه نگاه به سر تا پای لینا انداخت.
ئه چا: واااااااااااااو! لینا! واقعا الان تو خودت نیستیا! خیلی خوشگل شدی! میتونم قیافه ی هیون جونگو با دیدن توتصور کنم!
لینا: ئه چاااااااااااااا! اینقدر اسم اونو جلوی من نیار! مگه نمیدونی به این اسم حساسیت دارم!
ئه چا: آره , تو گفتی و منم باور کردم! آخه من که متوجه نگاه هاتون میشم! یعنی احتمالا همه متوجه میشن چون خیلی تابلویین!
لینا: چی داری میگی ئه چا؟ اگه منظورت نگاه های خصمانمونه که مشکلی نیست ولی اگه منظورت یه نوع نگاه دیگه ست باید بگم کاملا اشتباه میکنی. من و هیون جونگ از هم خوشمون نمیاد و هر وقتی که همدیگرو میبینیم خودمونو کلی کنترل میکنیم تا پا نشیم و همدیگرو نزنیم!
ئه چا: چون دلتون نمیاد همدیگرو بزنین و ناراحت کنین. ای خدا! یعنی کی اون روز که تو میخوای به عشقت نسبت به هیون اعتراف کنی میرسه؟!
لینا: بازم روانی شدی؟ دارم میگم همچین چیزی نیست.
البته خودش میدونست که با همه ی این تفاسیر وقتی صدای خنده ی هیون جونگو یا حتی فقط یه لبخندو روی لباش میدید قلبش شروع میکرد به تند تند زدن ولی چون میدونست هیون جونگ واقعا ازش بدش میاد نمیخواست اون احساساتشو بروز بده...





نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 05:20 ق.ظ
Your mode of explaining everything in this article is really nice, all be capable of without difficulty
be aware of it, Thanks a lot.
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:45 ق.ظ
I'd like to thank you for the efforts you've put in writing this blog.
I'm hoping to check out the same high-grade content
from you later on as well. In fact, your creative writing abilities has inspired me to get my own site now ;)
پنجشنبه 15 تیر 1396 07:45 ق.ظ
We are a group of volunteers and starting a brand new scheme in our community.
Your site provided us with valuable information to work on. You have
performed a formidable activity and our whole neighborhood can be grateful to you.
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:49 ق.ظ
Hello my loved one! I want to say that this article is amazing, great written and include almost all vital infos.
I'd like to peer more posts like this .
دوشنبه 1 خرداد 1396 05:01 ب.ظ
Sweet blog! I found it while browsing on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Cheers
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:32 ب.ظ
After I initially left a comment I seem to have clicked on the
-Notify me when new comments are added- checkbox and from now on every time a comment is added
I recieve 4 emails with the same comment. Is there a way you can remove me from that service?
Thanks!
جمعه 8 اردیبهشت 1396 09:36 ق.ظ
Thanks for a marvelous posting! I truly enjoyed reading it, you will be a great author.
I will be sure to bookmark your blog and may come back from now on. I want to encourage that
you continue your great work, have a nice evening!
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:52 ب.ظ
If some one wants to be updated with hottest technologies after that he
must be pay a quick visit this website and be up to date every day.
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:59 ب.ظ
Undeniably consider that that you stated. Your favorite
reason appeared to be at the net the simplest thing to be aware of.

I say to you, I certainly get annoyed whilst other folks think
about concerns that they just do not understand about.
You controlled to hit the nail upon the top and also outlined out the whole thing with no
need side effect , other people can take a signal.
Will likely be again to get more. Thanks
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:08 ق.ظ
If you want to increase your experience simply keep visiting this website and
be updated with the most up-to-date news posted here.
پنجشنبه 24 فروردین 1391 05:52 ب.ظ
سحر اوووووووووووووووونی

یه چیزی اینکه من می خوام عکس کاربری م رو تغییر بدم ولی نمیشه...هر کاری می کنم عکس هیونگ پاک نمیشه...
کیووووووووووووووووووووووووو
اووووووووووووووووووووووف!!!
بلدی چه کنی؟!
Sahar saharوقتی رفتی تو ارسال تصویر کاربری اول اون حذف تصویرو بزن بعد برو یه عکس دیگه انتخاب کن و browse رو بزن و دیگه خودت میدونی چکه وکنی!
جمعه 18 فروردین 1391 06:39 ب.ظ
هاااا یادم اومد از بس افتابه جنوب خورد تو کلم عقلو هوش از سرم پریده

ولی عجب کاریکاتورایی برات کشیدما دم خودمو داییم گرم
Sahar saharچیییییییییییییییییییییییییییی؟! کاریکاتور؟! ای ول ای ول!
جمعه 18 فروردین 1391 06:35 ب.ظ
نه کدومشو؟
Sahar saharبابالنگ دراز باحاله و با من بخون!
جمعه 18 فروردین 1391 06:29 ب.ظ
برا منم همینطو فک کنننننن واااای یه چیزایی که حتما از شنیدنش دوتا شاخه خوشگل به شاخهای کنونیت اضافه میشه یوهاهاهاها
Sahar saharپس تعریف نکن آخه ظرفیت تکمیل است! ها ها ها ها ها! یادته زنگ زبان؟!
جمعه 18 فروردین 1391 06:20 ب.ظ
هیییییی زودتر بگو سر این لینا میخوای چه بلایی بیاری دارم میمیرم از فضولی

وااااای اگه بدونی دله این کادر دفتر چقدر برام تنگ شده بود خانم عقیلی هی هرروز زنگ میزد به گوشیه بابام همچی خیلی حال داد تو اون 3روزه
Sahar saharاینجا که نمیتونم بهت توضیح بدم همینطور افکار شیطانی میاد تو سرم و میره بیرون!
عجب کجاشی هستی تو! بیچاره خانم عقیلی!
واااااااااااااای میخوام زودتر ببینمت! کلی اتفاقای خنده دار واسم افتاده که میخوام تعریف کنم! البته الان نصفش یادم رفته ولی تو طول سال یادم میاد نگران نباش!
هی تو نظر سنجی هم شرکتیدم
جمعه 18 فروردین 1391 06:10 ب.ظ
ههه هه هه هرچقد دلم بخواد میخندم اتفاقا همه همینو میگن بابام میگه وقتی مریضی خیلی قابل تحمل تری واااای دلم برا کرم ریختن تو مد تنگ شده اخخخخخخخخخ جون شنبه فیزیک داریم خانم شجاعی
Sahar saharآره خانم شجاعی که مطمئنن تا میاد تو کلاس شروع میکنه به تیکه انداختن به من و تو
جمعه 18 فروردین 1391 06:02 ب.ظ
وااااا خنگیا همین وبه یگانرو میگم

راستی درمورده لینا چه مسئله ای پیش اومده بگو طاقتشو دارم
Sahar saharkheng khodeti! nakhand! deeeeeee migam inghad nakhand! abele morghun gerefte bud hala halesh khub shod!
جمعه 18 فروردین 1391 05:32 ب.ظ
haaaaa mese adam bikhi baba ag bkham onjori sohbat konam bayad ba adab bsham adabam k 100ha bar bet goftam 1bare ezafie k dgaran b dosh mikeshan pas bikhiale inyeki to nazar sanjie on web manzoram entekhabe dastane
Sahar saharooooh bale farmayeshe shoma sahih! na goftam ke tush sherkat nakardam. adresesho bede beram bebinam donya daste kie
جمعه 18 فروردین 1391 03:36 ب.ظ
هیییی کجایی رفتی؟هستی؟نیستی؟
Sahar saharohoy are raftam dobare umadam! raftam hamum khoshgel shodam umadam! ha ha ha ha
جمعه 18 فروردین 1391 03:16 ب.ظ
مشورت کن عزیزم من همیشه اماده مشاوره دادن به دیوونه هایی مثهشما دوست عزیز هستم سحححححححححححر ازمونه امروز یادم رفت خواب موندم اه اه اها راستی تو نظر سنجیه اون یکی وب شرکت کردی؟؟؟؟
Sahar saharmidunam vasat sakhte vali eine adam besohbat. akheeeeeee khabalu to ham eine hyun dir az khab pa mishi?! rastesh tu nazarsanjie unyeki web sherkat nakardam vali tu nazarsanjie inyeki web sherkat kardam!
جمعه 18 فروردین 1391 02:40 ب.ظ
یاااااااااااااااااااااااااااااااا سحر این قسمت گیر دادی به پایه جونگمین هااااا

دیگه نبینم از این حرکتا یعنی چی؟؟؟؟

بعدشم به این دختره لینا بگو وقتی احساساتی میشه خیلی میشه

این قسمتو دوست داشتم ولی قسمته بعدی باحالتره
Sahar saharفقط حقایقو گفتم! جونگ مین هم خودش کلی راجع به بوی پاش صحبت کرده! مشکلی نیست!
واااااااا! المیرا؟! تو دیگه چرا حالت از لینا به هم میخوره؟ تا اینجا همه حالشون از ئه چا به هم میخوره فقط تویی که حالت از لینا به هم میخوره! آاآاه حالم به هم خورد از بس که گفتم حالت به هم میخوره! حالا بیخیال! باید راجع به قسمت های بعدی یه مشورتی باهات بکنم! آخه یه قسمت هایی که مربوط به لینا میشه رو باید کمکم کنی.
جمعه 18 فروردین 1391 02:17 ب.ظ
hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii faal shodi maN BRAM IN GHESMATO BKHONAM BARMIGArdam
Sahar saharmage atash feshanam ke faal o gheire faal misham?! kheile khob bodo bodo bodo
جمعه 18 فروردین 1391 04:38 ق.ظ
salam jone saya aval in ahange webeto avaz kon sarsam mide be adam kheli jigh jighie
korei ya ye ahange dige bezar eshgham
Sahar saharbashe hatman etefaghan tu fekresh budam vali axaran yadam miraft! halllee
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page