تبلیغات
Love2SS501 - This is my life-1
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 20 فروردین 1391 :: نویسنده : Elmira
وواااااای یه چند وقت بود پست نزاشته بودم دلم تنگولیده براتونننن شدییییید



زیباها این داستانم نسبت به باورت دارم کاملا متفاوته از قسمته اول هم تا چندین قسمته دیگه از کره ودابل اسو هر چیزه دیگه ای که مربوط به کره میشه خبری نیست نظرات پایین تز از 15 قهر دیگه نمیام یا خماریهای بدجوررر حالا خوددانید

 از همین الان با خودتون تکرار کنید من باید نظر بدم....





این زندگیه منه

صدایه مادر که اصرار داره زودتر از رخت خواب بیام بیرون بیدارم میکنه از جام بلند میشم وبه نازی که کنارم خوابیده نگاه میکنم نگاهم میره به سمت ساعت دیواری از 7خیلی گذشته به هر زوری بود اونم بیدارش میکنم تا مدرسش دیر نشه جفتمون لباسامونو عوض میکنیمو بعد از خوردن چایی اونم با عجله هردومون میدوییم به سمته مدرسه هامون سر کوچه که میرسیم راهمونو از هم جدا میکنیم اخه تو دوتا مدرسه ی مختلف درس میخونیم به در مدرسه میرسم وباز سخنرانیه معاون شروع میشه

-خانم صالحی از شما که دانش اموز ارشدی بعیده که انقدر دیر بیای سر شما باید الگویه سال اولیها ودومیها باشی

سرمو میندازم پایین وهیچ چی نمیگم میزارم بعه سخنرانی هرروزش ادامه بده بلاخره بعد از بیست دقیقه اجازه میده برم سر کلاس وارد کلاس میشم معلمه ادبیاتمون از پشت شیشه ی عینکش چشاشو تنگ میکنهو میگه -دیر اومدی صالحی...

-ببخشید خانم دیگه تکرار نمیشه

-این از همون حرفهاییکه همیشه میزنی ولی کو عمل؟....سرمو انداختم پایین بعد از چند لحظه مکث میگه خیلی خب بیا برو بشین میرم ته کلاس کنار مهشید میشینم همونطور که چشمش به کتاب بود میگه-بازم تا دیر وقت کار میکردی؟

-اوهوم


دیگه چیزی نمیگهو هردومون گوش میسپریم به حرفهای بی سروته خانم ساداتی تقریبا وسطهای زنگ بود که معاونمون در کلاسو باز کردوبا یه دختر که تابحال ندیده بودمش وارد کلاس شد خانم ساداتی از جاش بلند شد معاون یه چیزایی زیر گوشش زمزمه کردوبعد از چند دقیقه خانم ساداتی لبخندی زدوروبه ما گفت-بچه ها این خانم دانش اموز جدید کلاس هستن از مدرسه ی...میان امیدوارم ساله تحصیلیه خوبی کناره هم داشته باشین عزیزم خودتو به بچه ها معرفی کن

چشای مشکیو پر شروشور دختره برقی زد وروبه ما کرد وبا لحنی شمرده گفت:شیدا رحمانی هستم از اینکه اومدم تو این مدرسهو قرار پیش شما درس بخونم خوشحالم

معاونمون با دست چنتا زد به پشته شیدا وگفت خب دیگه برو یه جا بشین منم میرم خانم ساداتی شما به ادامه کارتون برسین

خانم ساداتی سری تکون داد ومعاونمونم رفت بیرون شیدا نگاهی گزرا به نیمکتها انداخت رو همه به غیر از نیمکت ما وملیکا اینا سه نفر نشسته بودنو ظرفیت تکمیل بود شیدا اومد سمته نیمکته منو مهشیدوگفت میتونم اینجا بشینم

مهشید فقط نگاهش میکرد اما من به سرعت گفتم البته که میتونی نمیدونم چرا ولی از همون لحظه ای که خودشو معرفی کرد ازش خوشم اومد خانم ساداتی شروع کرد به درس دادن ملیکا دختره شیطون کلاس که تو نیمکتی بغل نیمکت ما ته کلاس مینشست گفت ببینم شیدا خانم تو دختره مهندس رحمانیه معروف نیستی؟

شیدا با بی تفاوتی همونجور که جملات خانم ساداتیو تو دفترش یاداشت میکرد گفت بر فرض که باشم منظور؟

ملیکا-خب چرا رفتی کنار اون دوتا دانش اموز که از هر نظر پست هستن نشستی بیا کنار منو دوستم بشین

از لحنه صحبت وکلمه ای که ملیکا به کار برد بدم اومد یعنی همیشه بدم میومد وباز هم مثله دفعات قبل خودمو به نشنیدن زدم شیدا یخورده جابجا شد فکر کردم حتما میخواد بره کنار اون دوتا بشینه اما برخلاف انتظار من گفت از لحنه حرف زدن ورفتارت کاملا پیداست که کی پسته...

ملیکا-اییشششششش-روشو گردوند سمته دوستش سارا وباهم مشغوله گفتوگو شدن

مهشید داشت باهام درمورد برادرش صحبت میکرد اونم  مثله من از قشر ضعیف این جامعه بود پدرومادرشو به تازگی از دست داده و با داداشش وزن داداشش زندگی میکنه از اینکه سرباره اونا ست خیلی خجالت زده است اما از طرفی چاره  دیگه ایم غیر از اینکه پیش اونا بمونه نداره یهویی مهشید ساکت شدومن گفتم خب حالا چیکار میخوای بکنی؟

هیچی نگفتو فقط به پشت سرم نگاه میکرد برگشتمو شیدارو دیدم که کنارم نشسته وخیلی ریلکس داره با گوشیش اس بازی میکنه هندزفریاشم تو گوشاشه معاون از کنارمون رد شد اما کوچکترین چیزی بش نگفت تعجب کردم چطور میشه معاونه ما که انقد سختگیره این مسئلرو ببینهو چیزی نگه

مهشید-این خانم احمدی چش بود چرا هیچ چی بش نگفت؟

شونه هامو انداختم بالاوگفتم نمیدونم

یهو شیدا گفت من میدونم از ترسه بابام

مهشید-وااا تو مگه تو گوشت هندزفری نیست

شیدا برگشت سمتمونو(تاحالا به پهلو نشسته بود)گفت چرا هست ولی چیزی گوش نمیدم

من-جریانه ترس از بابات چیه؟

شیدا-مگه نشنیدی اون دختره چی گفت بابام مهندس رحمانیه یکی از بزرگترین مهندسینه کشور

-این چه ربطی به اموزشو پرورش داره؟

شیدا-ربطش به نفوذه بابامه...راستی شما دوتا خودتونو معرفی نکردین

-من مهشید هستم مهشید پژواک

شیدا-از اشنایی باهات خوشوقتم مهشید جوون...ببخشید میتونم اینطوری صدات کنم دیگه

مهشید-بله البته...منم بهت میگم شیدا جون

شیدا-تو چی تو اسمت چیه؟

-من گندمم...گندم صالحی

شیدا-اوه عجب اسمی مثه اسمت درخشان وقشنگی

گندم-مرسی نظر لطفته

شیدا-بهتره بدونی من اصلا لطف نمیکنم هرچی که گفتم حقیقته...

شیدا دختره تو دل برویی بود تو همون برخورد اول منو حتی مهشیدوهم جذب خودش کرد خیلی سریع وارد جمع دوستانه منو مهشید شد کمتر از دوماه اون با ما دوتا صمیمی شد به حدیکه از تمامی جریانات زندگیمون خبر داشت اما خب ما....





نوع مطلب : This is My life، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 28 شهریور 1396 04:13 ق.ظ
I am regular reader, how are you everybody? This post posted
at this site is genuinely nice.
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:01 ق.ظ
I would like to thank you for the efforts you have put in writing this website.
I am hoping to see the same high-grade content by you in the
future as well. In truth, your creative writing abilities has inspired me to get my own blog now ;)
سه شنبه 6 تیر 1396 01:47 ق.ظ
First off I would like to say terrific blog!
I had a quick question that I'd like to ask if you do not mind.
I was interested to find out how you center
yourself and clear your mind prior to writing. I have had trouble clearing my thoughts in getting
my ideas out there. I do take pleasure in writing but it just seems like the first 10
to 15 minutes tend to be lost simply just trying to figure out how
to begin. Any suggestions or hints? Appreciate
it!
سه شنبه 2 خرداد 1396 12:23 ب.ظ
Right now it seems like Drupal is the best blogging platform available right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your
blog?
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 08:50 ب.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your website.

It's a very easy on the eyes which makes it much more pleasant for me to come here and visit more often. Did you
hire out a designer to create your theme? Fantastic work!
یکشنبه 20 فروردین 1391 10:08 ب.ظ
ta inja ke khub bud vali asle majara az key malum mishe?!
Elmira اوووووووه کو تا اونجاها
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page