تبلیغات
Love2SS501 - promise_1
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 20 فروردین 1391 :: نویسنده : Elmira
اووووخ یادم رفته بودددششششش داستانه قولمو از این به بعد اینجا هم میزارم بروید ادامه عسیسان من

و یه چیزه دیگه امروز تنها روزیه که هر سه تا داستانو تو یه زمان میزارم از این به بعد باورت دارم دوشنبه ها

این زندگیه منه 1شنبه ها

قول جمعه هااا

حالا برین ادامه
رز:

امروز همون روزه نحسه روزی که هیچوقت از زندگیم پاک نمیشه توی اون عملیات با تمام وجودم ضربه میزدم اما یک لحظه غفلت یک لحظه یاد

اوری اون حادثه باعث شد از حریفم غافل بشم اونم بعد از زدن یه ضربه به زیره قفسه سینم از دستم در رفت ناراحت یه گوشه ی پایگاه نشسته

بودم که جاناتان اومد روبروم ایستاد پوزخندی زدوگفت:به به خانم فرمانده میبینم که عرضه ی زدن چارتا جوجه خلافکارو هم نداری

منم که حال وحوصله بحث باهاشو نداشتم بی تفاوت گفتم-خفه..

جاناتان-اوهو خانم فحشم بلده پاشو نشون بده دیگه چی بلدی خانم خوشگله

الی دست از اسلحه اش کشید اومد سمت جاناتان هولش داد عقب وگفت ببین بهتره بیخیال بشی میبینی که الان اعصاب درست حسابی نداره

جاناتان-این کی اعصاب درست حسابی داره که الان اعصاب نداشتنش غیره طبیعیه

دیگه زرزرهاش داشت میرفت رو اعصابم از جام بلند شدم الیو کنار زدم یقشو با دستام جمع کردم و گفتم-با کی بودی؟

سرشو بلند کردوشروع کرد به خندیدن نفهمیدم چی شد کنترل حرکاتمو از دست دادم و.اتفاقی افتاد که نباید می افتاد  یه لگد خابوندم تو شیکمش از

شدت درد افتاد روزمین خم شدم روش یقشو گرفتم وبلندش کردم یه مشت محکم خابوندم تو دهن که باعث شد خونش بپاشه تو صورتم(منظور دو

سه قطره خونه هاا نه حمامه خون)

برگشتم به 15 ساله پیش یه ان شدم همون رز یازده ساله که با خواهرش الی در حاله طناب بازی بود مامان با عجله

اومد تو حیاط پشتی دستمونو گرفت وگفت بچه ها فقط


بی سروصدا با مامانتون بیاین خب من ورز با وجود کوچیک بودنمون موقعیتهارو خیلی خوب درک میکردیم به همین خاطر بی سروصدا پشت مامان

به راه افتادیم از طبقه پایین صدای درگیری لفظی پدر با چند مرده دیگه میومد مامان مارو

برد تو اتاق خودشون و تو کمد اتاقشون که درهای کر
کره ای داشت گذاشت وپیشونیه

جفتمونو بوسید محکم بغلمون کردو گفت-دخترهای خوبی باشید وهر اتفاقی افتاد از این تو بیرون نیاید باشه الی با
لبخندی شیرین روی لبش گفت باشه ماما(همون ماما بخونین مامان نیست اخه اینا تو امریکای لاتین زندگی میکنن)

اما من گفتم-مامان چرا نیایم بیرون قضیه چیه چی شده؟

-عزیزم شاید تونستم بعد ها بهت بگم شاید هم نتونستم اگه نتونستم از عمو جیمز بپرسید خوب حالا همینجا بمونید دخترهای گلم

در کمدوبست به خاطر کر کرهای بودن در براحتی میتونستیم بیرونو ببینیم چند مرد با لباسای سیاه وارد شدن پدر کنار مادرمون ایستاد دستهای

همسرشو گرفت همون موقع بود که به پدرم شلیک کردن صورته الیو برگردوندم تا این صحنه هارو نبینه تیره بعدی تیری بود که به مادرم اصابت

کرد و چند قطره خون از روزنه به داخل وروی صورتم پاشید

از رویا بیرون اومدم الی با دستهاش نگهم داشته بود جسی به همراه دنی جاناتونو بردن وهمون موقع بود که صدای عمو جیمز بلند شد اهی کشیدم

وبه سمت دفترش رفتم

الی:

میدونم داشت به چی فکر میکرد که جنون بهش دست داد با وجود اینکه بچه بودم واز اون مسائل چیزه زیادی به یاد نداشتم اما میتونم زجری که

میکشرو درک کنم درده منم کمتر از اون نیست یادمه روزی که عمو جیمز خونه و امواله پدروفروخت ومارو به تبت اورد تا پیش خودش بهمون

امزش بده وقتی خواستیم وارده پایگاه بشیم هم همچین اه دردناکی کشیده بود بعد از دیدن جسد پدرومادرمان پیمان بستیم وبه هم قول دادیم تا انتقام

پدره بی گناهمونو بگیریم پدر ما رئیس جمهوره مکزیک بود(وووووووووووووووووووووووفک کنین بابایه من باشه رئیس جکهوره مکزیک خی خی خی)

مسئله ای که باعث محبوبیتش بین همه شده بود صداقت ودرستکاریش بود یکی از اهداف

پدر ما از بین بردن گروههای قاچاق اون زمان بود دونفر


بودن که در راس اون گروهها قرار داشتن ما هنوزهم موفق به کشف هویتشون نشدیم چرا

که همه مدارکو از بین برده بودن اون دو نفر اولش به
پدرمون پیشنهاد رشوه دادن اما پدر

قبول نکرد بعد از اون به فکر برکنار کردن پدر افتادند اما اون انقدر زندگی سالم ودرستی داشت که هیچ مشکل


اخلاقی در پرونده اعمالش پیدا نمیشد پس تصمیم به حذف کاملش گرفتن واین کار با موفقیت انجام شد چراکه گروههای دیگه ی مافیا هم دل خوشی

از پدرمون نداشتن من وخواهرم یازده سال تمام داریم هنرای رزمی مختلف شناختن اسلحه زبانهای مختلف وتمام چیزهایی که به یک نیروی ویژه ی C.I.A
 اموزش داده میشرو اموزش میبینیم تا به هدفمون برسیم تو ان سالها سختیهای زیادی کشیدیم اما به کشتن اون عوضیها می ارزه امروز

اولین گامو  برای اغاز انتقام برداشتیم واون هم شناسایی اولین حلقه این زنجیر یعنی جناب نخست وزیر اقای جیم کارتر  





نوع مطلب : promise، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 12:24 ب.ظ
I've been exploring for a little for any high quality articles or blog posts on this
kind of space . Exploring in Yahoo I eventually stumbled upon this website.

Studying this information So i am happy to convey that I've a very good uncanny feeling I came
upon exactly what I needed. I so much indisputably will make
sure to don?t disregard this site and give it a glance on a relentless
basis.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:03 ب.ظ
Fantastic goods from you, man. I have understand your
stuff previous to and you're just extremely fantastic.

I actually like what you've acquired here, certainly like what you're stating
and the way in which you say it. You make it enjoyable and you still care for to keep it wise.
I can not wait to read much more from you.
This is really a tremendous web site.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:45 ق.ظ
Hi there, I read your blogs regularly. Your story-telling
style is witty, keep doing what you're doing!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 03:19 ب.ظ
Hello There. I discovered your weblog the use of msn.
That is a very neatly written article. I'll be sure to bookmark it and return to learn extra of
your helpful info. Thanks for the post. I
will certainly comeback.
جمعه 25 فروردین 1396 11:14 ق.ظ
If you are going for best contents like myself, simply go
to see this site all the time since it presents feature contents, thanks
سه شنبه 15 فروردین 1396 12:11 ق.ظ
I believe this is among the so much vital info for me. And i'm satisfied studying your article.
However wanna statement on some common things, The website style is great, the articles is actually nice : D.
Good job, cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page