تبلیغات
Love2SS501 - our dream-part3
Love2SS501
we always support ss501
چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : Kimia ^_^
درووود...

یه بار رفتم آپپپپ کنم اروووور داد...مُردم از عصبانیت!!!

ادامه ی دااااستان رو گذاشتم ادامه ی مطلب...

کماکان از زبووون کیو ئه داااستان...


واسه خوندن داااستان روی ادامه ی مطلب کلییییک کنین...

آنچههه گذشت توی اپیزووود های یک و دو:

 

نمی دونستم دارم کجا میرم یا می خوام به کجا برسم فقط می خواستم دور شم.باز هم نمی دونستم از چی فرار می کنم.از "سوهی" یا از اتفاقات اخیر!

++++++

 

سوهی-خیلی وقته می خواستم بهت بگم...من عاشق یه نفر دیگه م و می خوام باهاش ازدواج کنم...

 

-آخه دلیلت چیه؟!

 

سوهی-تو هیچی پول نداری که با این حساب نمی تونی از عهده ی خرج و مخارج یه زندگی درست و حسابی بر بیای.من هم تا الآن خیلی سختی کشیدم،دیگه بیشتر از این نمی خوام.می خوام با یکی باشم که بتونه چیز هایی رو که می خوام واسم آماده کنه!

 

+++++++

 

با صدای پدرم سرم رو از روی زانوهام بلند کردم و نگاهش کردم:داری گریه می کنی؟!

 

++++++++

 

نمی خواستم دیگه اون جوری زندگی کنم.سوهی بخاطر همین چیز هام ولم کرده بود.این فکر مثل خوره افتاده بود توی وجودم....

 

+++++++

همون طور که از مغازه اومده بودم بیرون و راه می رفتم یه اگهی تبلیغاتی روی دیوار دیدم.......

 

                         ***************************************

دوشنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیم کیوووو جونگ

 

...مسابقه ی خوانندگی!من عاشق خوندن و رقصیدن بودم.جلوی آگهی ایستادم.جایزه ی 5 نفر برنده این بود که به صورت یه گروه می تونستن با کمپانی قرار داد چند ساله ببندن.فوق العاده بود...حداقل از نظر من!اینکه می تونستم خودم رو اثبات کنم،خودم رو نشون بدم...با خودم گفتم احتمالا خیلی شرکت کننده داره و یه درصد هم امکان نداره من بین اون همه شرکت کننده یکی از افراد برنده باشم. ولی از یه طرف هم می گفتم فوقش میرم،شاید شد و من هم به یه کار ثابت و خوب رسیدم...شاید حتی تونستم یه پول خوبی از همین راه در بیارم.به آدرس نگاهی انداختم...سئول...پس باید می رفتم سئول...بعد دوباره با خودم گفتم پس پولش چی؟!یه مسافرت خیلی خرج داره!تصمیم گرفتم با قطار برم...بعد زمانش رو نگاه کردم.چهارشنبه ی همین هفته آخرین مهلتش بود!یعنی کلا دو روز وقت داشتم.باید با خونواده م مشورت می کردم.در ضمن اگه اون ها راضی بودن،باید بلیط تهیه می کردم،بعد باید وسایلم رو آماده می کدم و چند ساعت توی راه بودم تا برسم.اون جا کجا می موندم!؟هزار تا فکر و خیال توی ذهنم بود.آگهی رو با دقت کندم که آدرس و این جور چیزاش نصف نشه و لوله ش کردم و گرفتمش توی دستم و به سمت خونه حرکت کردم.با خودم داشتم برنامه می چیدم.فقط مونده بودم کجا برم بمونم...

 

رفتم و وارد خونه شدم.سلام بلندی گفتم و پلاستیک رامن رو گذاشتم روی کابینت آشپزخونه.مادر و پدرم داشتن تلویزیون نگاه می کردن و خواهرم هم توی اتاق بود.نشستم پیش پدرم روی زمین.گفتم بهتره موضوع رو مطرح کنم.

 

-بابا...می خواستم یه چیزی بگم!

 

پدرم-بگو...

 

-فردا یه بلیت قطار بگیرم واسه سئول؟

 

پدرم-چرا؟!

 

-می خوام برم یه مسابقه ای!

 

پدرم-واسه یه مسابقه می خوای از این جا بکوبی بری سئول؟!

 

-بابا!

 

مادرم دخالت کرد و گفت:تو دیگه بزرگ و عاقلی و می تونی خودت واسه خودت تصمیم بگیری،ولی وضعمون رو هم می دونی!

 

-وضعمون...وضعمون...خسته شدم از بس وضعمون این جوری بوده!

 

و بلند شدم و رفتم توی اتاق.خواهرم ، اون آه ، داشت درس می خوند.نشستم یه گوشه ی اتاق.

 

اون آه-می خوای بری سئول؟

 

-آره!

 

اون آه-می تونی توی اون مسابقه شرکت نکنی!

 

-خب چی میشه اگه یه بار هم به خواسته ی من توجه بشه؟!

 

پدرم وارد اتاق شد:باشه...ولی فقط همین یه باره ها!هر روز نیای بگی می خوام برم فلان جا و فلان جا!

 

باورم نمی شد پدرم موافقت کرده.از خوش حالی سریع بلند شدم و محکم بغلش کردم.اون هم بغلم کرد و گفت:می خوای کجا بمونی؟!

-نمی دونم.

-نمی دونم.

پدرم-یکی از دوستای من توی سئول خونه داره.می تونی بری اون جا بمونی...

-باشه...فقط آدرسش...

پدرم-واست می نویسمش...کِی واسه بلیت میری؟

-فردا صبح...

پدرم-باشه...فکرهات رو کردی؟واقعا می خوای بری؟

-آره بابا...

پدرم-پس موفق باشی...

-مرسی...

پدرم-خوب بخواب که فردا صبح زود بتونی بلند شی بری دنبال بلیت...

-باشه...حتما...

پدرم از اتاق رفت بیرون.

اون آه-کِی بر می گردی؟

-نمی دونم...هر وقت کارم تموم شد...

اون آه-باشه...فکر نکنم فردا بتونم ببینمت قبل رفتن...چون کلاس دارم...

-پس خداحافظ...

اون آه-مواظب خودت باش...خدا کنه برنده شی!

اون آه رو بغل کردم و گفتم:مرسی خواهر کوچولو!

از بغلم بیرون اومد و گفت:خودت کوچولو یی!

خندیدم و گفتم-شب بخیر...

و رفتم تا تشک رو پهن کنم...


                 *****************************************

می خواستم توی خماری بذارمتون تا فردا واسه قسممممت بعد که نشد!!!اگه اون کار رو می کردم یا باید این قسمتتت رو  خیلی کمممم میذاشتم یا خیلی زیاااد....

ببینین چه خوبم!!!

خب دیگه شمااا ها هم لطفا نظرررر بدین که منتظرم!!!





نوع مطلب : *our dream*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 24 شهریور 1396 11:37 ب.ظ
Hi there! This post could not be written any better!

Reading through this post reminds me of my good old
room mate! He always kept chatting about this.

I will forward this page to him. Fairly certain he will have a good read.
Many thanks for sharing!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:33 ب.ظ
Howdy would you mind stating which blog platform you're working with?
I'm looking to start my own blog soon but I'm having a difficult time choosing
between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.

The reason I ask is because your design seems different then most blogs and
I'm looking for something unique. P.S Apologies for getting off-topic but I had to ask!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:27 ب.ظ
Just want to say your article is as surprising. The clearness in your post is simply nice and i could assume you're an expert on this subject.
Well with your permission allow me to grab your RSS
feed to keep up to date with forthcoming post.

Thanks a million and please keep up the rewarding work.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 09:04 ب.ظ
Hi there! This is my first visit to your blog! We are a team of volunteers and starting a new initiative
in a community in the same niche. Your blog provided us beneficial information to work
on. You have done a outstanding job!
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 05:47 ق.ظ
Hello! This post couldn't be written any better! Reading through this post reminds me
of my previous room mate! He always kept chatting
about this. I will forward this page to him. Fairly certain he will have a good read.
Thanks for sharing!
پنجشنبه 24 فروردین 1391 04:46 ب.ظ
berid kenar jam konid in vazo! harki be dadasham chap ya rast farghi nemikone negah kone ba lagad charkheshi mioftam be junesh! kyu jungo faghat man dustesh daram! baaaaaaaale
Kimia ^_^ بروووو بینیم بابا!!!کیووو رو یکی می دوسته اونم منم!!!^_^
پنجشنبه 24 فروردین 1391 03:25 ب.ظ
nakheyram kimia khanom man bishtar midostamesh
Kimia ^_^ من بیشتر تر...
پنجشنبه 24 فروردین 1391 10:26 ق.ظ
Elmira jan age hamchi dobare ye negahbendazi mibini ke manam daghighan hamino goftam! Kyu jung dadashe gerame bande kheili kheili kheili bahale! alan yedafei zogham terekid! vaaaaaaaaaaaaaaaay kheili midustamesh
Kimia ^_^ من از همه تون بیشتر می دوووووستمش!
چهارشنبه 23 فروردین 1391 10:39 ب.ظ
Kimia ^_^ ^_^
چهارشنبه 23 فروردین 1391 10:38 ب.ظ
کیمیا عزیزم بدل نگیر این سحر همچی یه خورده شوت میزنه بابا کیم کیو جونگ برادر عزیز گرام از نظر طبقه بندی اقتصادی جزو قشر ضعیف بوده ها

خففففففففف حالا بریم سراقه داستان خیلی باحال بودش راستی اون ایون اه نیست؟

اه اه انقد از بابایه کیوجونگ بدم میاد ولی عاشقه مامانشم خیلی خوشگلو باحاله(الان خوشگلی چه ربطی به باحالی داشت؟)

بوس بوس
Kimia ^_^ بعله...
آره...اییون آه یا اون آه چه فرقی داره!آخه یه ایم دیگه هس با اون قاطی می شد!!!
اوووهوووووم...مامانش نااااسه...
ولی هیچ کدوم از اعضای خونواده ش مث کیووووی من ناس نیستن!
چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:26 ب.ظ
vaaaaaaaaaaaaaaaay cheghad hayajan angiz! fekresho bokon kyu jung vaghean ghable inke khanade beshe intori zendegi mikarde! vaaaaaaaaaaaay kheili in partesh bahal bud! farda hatman miam mibinam che etefaghi oftade! akh juuuuuuuuuuun babaye kyu jung rezayat dad!
Kimia ^_^ واقعا این جوری زندگی می کرد!مغسی...
ههههههههههههه...اوووهووووووووووم
چهارشنبه 23 فروردین 1391 09:20 ب.ظ
akh juuuuuuuuuuuuuuun bodo ke raftim!
Kimia ^_^ بعله...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page