تبلیغات
Love2SS501 - our dream-part4
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 24 فروردین 1391 :: نویسنده : Kimia ^_^
دروووود دوستاااان

بسی نظرااااات کمه...این جوری پیش بریم من بسی نارااااااااااحت میشم ها

دااااستان کماکان از زبووون کیووووو ئه...

بدووووین برین ادامه ی مطلب که داااستان رو بخونین...

سه شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کییییم کیییییو جونگ

 

حرکت قطار ساعت 3 بعد از ظهر بود.تقریبا 3 ساعت وقت داشتم.وسایلم که آماده بود.فقط باید غذا می خوردم و از خونواده م خداحافظی می کردم و می رفتم ایستگاه قطار.دوباره یه نگاه به ساکم انداختم و با خودم چک کردم که چه چیز هایی لازمه و چه چیزهایی برداشتم...

مادرم - کیو جونگ، نمیای غذا؟

از اتاق رفتم بیرون و پشت میز،روی زمین نشستم.پدر و مادرم هم نشسته بودند...

بعد غذا وسایلم رو برداشتم و واسه خداحافظی آماده شدم.مادرم رو بغل کردم.گفت:خیلی مواظب باش...نکنه چیزیت بشه ها...

لبخند زدم:من که بچه نیستم مامان!

بعد خداحافظی با مادرم،نوبت خداحافظی با پدرم بود.

پدرم-آدرس رو واست نوشتم روی این کاغذ...

کاغذ رو داد بهم و ادامه داد:وقتی رسیدی می تونی از مردم بخوای راهنماییت کنن یا زنگ بزنی به دوستم و ازش بخوای راهنماییت کنه...

-مرسی بابا...

پدرم-خواهش می کنم...موفق باشی...

به علامت احترام جلوشون دولا شدم و خداحافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه...ساعت دو و خرده ای بود که رسیدم.یه خرده منتظر موندم و بعد سوار قطار شدم.وقتی رسیدم سئول،هوا تاریک بود.ساک به دست از قطار پیاده شدم و به دور و برم نگاه کردم.یه خرده جلو رفتم.مونده بودم از کدوم طرف برم.همون طو که از مردم می پرسیدم بالاخره راه رو پیدا کردم و به خونه ی دوست پدرم رسیدم.خونه ی متوسطی بود.واد شدم.یه آقا و خانوم مهربون و یه پسر بچه اون جا زندگی می کردند.

آقا-کیو جونگ،درسته؟

-بعله...

آقا-دنبالم بیا...

رفتیم سمت یه اتاق.ایستاد و گفت:این جا،اتاق پسرم ئه.می تونی تا موقعی که این جائی،توی این اتاق استراحت کنی...

-ممنونم!

دوست پدرم سرش رو به علامت تایید تکون داد و از اتاق خارج شد.وسایلم رو گذاشتم توی اتاق و توی آینه به خودم نگاه کردم.یه خرده موهام رو مرتب تر کردم و رفتم به سالن خونه.خونه ای بود با دو تا اتاق خواب و یه سالن کوچیک.نشستم روی مبل.

خانوم خونه که به نظر زن مهربونی می اومد نگاهی بهم کرد و گفت:چه پسر قد بلند و خوش تیپی!

-مرسی!

آقا-مطمئنا به خانوم دوستم رفته...

لبخند زدم.پسر اون خونواده هم اومد و نشست روی مبل.در باز شد و یه دختر جوون وارد شد و با تعجب به من نگاه کرد.همه بلند شدیم.خانوم اون خونه سریع به سمت دخترش رفت و آوردش جلوتر و گفت:دخترمون،آئه چا!

آئه چا یه خرده خم شد و سلام آرومی گفت.من هم تعظیم کردم و سلام گفتم.بعد خانومه،آئه چا رو گرفت و رفتن به اون یکی اتاق خونه.من هم دیگه حرفی نزدم.سر شام بود که همه دور میز نشستیم و بالاخره آئه چا هم بیرون اومد. شروع کردیم به خوردن غذا.

-اگه عیبی نداشته باشه،من فردا صبح می خوام برم جایی...وسایلم همین جا باشن که مشکلی نیس؟

آقا-نه...اصلا...برو به کارِت برس...

دوباره مشغول خوردن غذا شدم که احساس کردم آئه چا داره نگاهم می کنه.سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم که سریع سرش رو به خوردن غذا گرم کرد.دیگه توجهی نکردم و غذام رو تموم کردم.

به امید فردا خوابیدم...

+++++++++++++++++++++++++++++

چهارشنبه ی هفته ی اول ژانویه

کییییم کیییییو جونگ

 

بعد خوردن صبحونه ، یه خرده آدرس رو از دوست پدرم پرسیم و یه خرده ش رو هم از افراد توی خیابون تا بالاخره به کمپانی رسیدم.

وارد شدم.با اینکه آخرین روز بود ولی باز هم نسبتا شلوغ بود.این قدر منتظر موندم تا نوبتم بشه.باید می خوندم...اولش یه خرده واسم سخت بود ولی بعد،کم کم راحت تر خوندم.وقتی اواسط خوندنم بود،یکی از افرادی که اون جا بود گفت:بهتر نیس دیگه از کسی امتحان نگیریم؟

یکی دیگه-چرا؟

فرد اول-چون به نظر من که 5 نفر انتخاب شده اند!

فرد دوم-آخه خیلی های دیگه هم اومدن...

فرد اول-آخه هم این آقا و هم بقیه ی افرادی که اومدن الکی دارن معطل میشن!



++++++++++++++++++++++++++

خوب بود؟!

امیدوارم خوشتون اومده باشه و کلی نظرررر بدین...



نوع مطلب : *our dream*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 18 شهریور 1396 05:02 ق.ظ
First of all I want to say excellent blog! I had a quick question that I'd like to ask if you do
not mind. I was interested to know how you center yourself and clear your thoughts prior to
writing. I've had a tough time clearing my mind in getting my ideas out there.
I do enjoy writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes are usually lost simply just trying
to figure out how to begin. Any ideas or tips? Cheers!
دوشنبه 30 مرداد 1396 11:54 ق.ظ
I love reading a post that can make people think. Also, many thanks for allowing me to comment!
سه شنبه 17 مرداد 1396 07:55 ق.ظ
For most up-to-date news you have to visit web and on world-wide-web I found this website as a finest web page for hottest
updates.
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:04 ق.ظ
Hey! This is kind of off topic but I need some advice
from an established blog. Is it difficult to set up your own blog?

I'm not very techincal but I can figure things out pretty
fast. I'm thinking about setting up my own but I'm not sure where
to start. Do you have any points or suggestions? Appreciate
it
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:13 ق.ظ
If you wish for to obtain a great deal from this post then you have to apply these strategies to your won blog.
سه شنبه 29 فروردین 1396 01:11 ق.ظ
Wow! This blog looks just like my old one! It's on a entirely different topic
but it has pretty much the same page layout and design. Superb
choice of colors!
یکشنبه 19 آذر 1391 12:19 ق.ظ
داستانتو خیلی میدوستم
پنجشنبه 24 فروردین 1391 04:24 ب.ظ
salam azizam bebakhshid inghad dir umadam kheili khoshgel bud in ghesmatesh!
Kimia ^_^ دروووووووووووووود...
دیر نیومدی عسییییسم...مغسییییییییییی :*
پنجشنبه 24 فروردین 1391 04:17 ب.ظ
اینا دلشون اومد به اون دختره ائه چا بگو چشاشو درویش کنه هااا من اعصاب مصاب ندارم

چیششش دختره جلفففففففففف
Kimia ^_^ من که عااااااااجم کیوووو ام چیزی بهش نمیگم اون وقت شما داری خودت رو می کشی ها!!!
بی خیال!!!
خودت رو کنترل کن...
پنجشنبه 24 فروردین 1391 04:16 ب.ظ
اقا این خوووون جلو چشامو گرفته

عینک گذاشتم مردم وحشت نکنن
Kimia ^_^ ههههههههههههه^_^
پنجشنبه 24 فروردین 1391 04:15 ب.ظ
هییییییییییی یعنی چی که این اقا معطله دلشون اومد کیوجونگم عسیسم با اون صداش با اون سین زدنشو قبول نکنن کیمیا جلومو نگیر برم حالشونو بگیرمممم نفسسس کششش
Kimia ^_^ باشه...جلوت رو نمی گیرم!یک...دو...سه...فاااااااایتینگ!!!
پنجشنبه 24 فروردین 1391 01:52 ب.ظ
man dadash kyu mokhaaaaaaaaaaaaaaaaaaaam! bavaram nemishe az pas farda badbakhtiam shoru misheeeeeeeeee
Kimia ^_^ من کیوووو رو می خوام!این قدر این جمله رو نگو سحر جاااااااان X-(
پنجشنبه 24 فروردین 1391 01:50 ب.ظ
he he he fek konam hamun ea chae khodemune faghat az noe khejalati! kheili khub bud! aaaaaaaah chera inja tamumesh kardi kheili kam bud! ye kuchulu khomari dasht! vaaaaaaaaaaaaay torokhoda parte badio farda bezar akhe az pas farda be bad ehtemale umadanam be web 70 ta 80 darsad kahesh peida mikone! bekhatere darsa o emtehana!
Kimia ^_^ اووووووووووووووووووخی...باشه...بخاطر تو :*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page