تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 19
Love2SS501
we always support ss501
جمعه 25 فروردین 1391 :: نویسنده : Sahar sahar

امروز بسیااااااار بسیاااااااار ناراحتم از دستتون!
چرا نظر نمیذارین!؟ گناه ندارم من؟ من که کلی وقت میذارم و میام میتایپم حداقل یه شکلکی , تاییدی , انتقادی چیزی بذارین بلکه من بفهمم داستانم خواننده داره یا نه! من که الان همش فکر میکنم داستانم به تعداد نظرات خواننده داره!
و یه چیز دیگه از این به بعد تا آخر خرداد ماه ممکنه دیر به دیر بیام داستانو بذارم به خاطر امتحانام پس از دستم ناراحت نشین چون این ترم نهایی دارم و خیلی سخته!
دوستون دارم خوشگلاااااااااا ... حالا برید ادامه ی داستانو بخونین ...



ئه چا و لینا بالاخره رسیدن به مهمونی. ئه چا یه پیراهن زرد و بلند که فوق العاده تنگ بود پوشید و لینا هم مثل ئه چا یه پیراهن بلند و تنگ انتخاب کرد با این تفاوت که پوشیده تر از پیراهن ئه چا بود. ( به قیافه ها توجه نکنین چون از این دوتا مدل خوشم اومد انتخابشون کردم!)




سالن خیلی شیک و بزرگی بود. بهترین امکانات پذیرایی اونجا بود و تزئینات سالن حرف نداشت ولی مسئله ای که بیشتر از همه توجه ئه چا و لینا رو به خودشون جلب کرده بود جمعیتی بود که اونجا حضور داشتن و اینکه بیشتر جمعیت متشکل بودن از خواننده ها و بازیگرای معروف. حتی ئه چا لی مین هم رو هم دیده بود ( المیرا زیکه نکن!) و داشت با کلی ذوق و شوق این مسئله رو با لینا تحلیل میکرد.
ئه چا: ای جاااااااااااااانم! دیدی لی مین هم رو؟! ای ول! یعنی الان واقعا از آقای چا خوشم اومد. دلم میخواد برم یکی ماچش کنم!
لینا: هه!!! به خاطر لی مین هم اینقدر ذوق میکنی؟! اصلا مهم نیست ... نگاه کن پارک شین هی هم اینجاست! ایییی ول خوشم اومد
همون لحظه یه نفر دستاشو از پشت گذاشت روی شونه های ئه چا و لینا و باعث شد دوتایی با هم همزمان برگردن.
آقای چا: سلام بچه ها! (بچه؟! خوبه بالای 20 22 سالشونه!) چقدر دیر کردین!
ئه چا: خب آماده شدن یکم طول میکشه دیگه!
آقای چا: آها!! بچه ها همراهم
بیاین که دو نفریو که خیلی وقته ندیدین باید بهتون نشون بدم!
لینا: وااااااااو! یعنی کی میتونه باشه؟
آقای چا با یه لبخند اون دوتارو به سمت میزی که یکم باهاشون فاصله داشت هدایت کرد.
لینا: چی؟!؟! آخهههههههههه! خانم کیم و آقای کیم! واااای خیلی وقت بود که ندیده بودمتون!
مامان ئه چا: لینا جون چطوری؟ ئه چا عزیزم تو چطوری؟ حالتون خوبه؟!
ئه چا چون خیلی وقت بود پدر و مادرشو ندیده بود از این سورپرایز آقای چا خیلی خوشحال شده بود.
ئه چا: واااااااااااااای مامان جونم! بابا جونم! دلمون واستون یه ذره شده بود.
بابای ئه چا: اگه راست میگی پس چرا نمیومدی و یه سر به ما نمیزدی؟!
آقای چا: سونگ هیو باور کن من خودم شاهد برنامه هاشون بودم. واقعا با اون برنامه ی کاری فشرده من تعجب میکردم چطور حاشو داشتن که تا خونه برگردن!
لینا: مهم اینه که بالاخره نتیجه داد. آقای کیم شما هم اصلا نگران نباشین چون از این به بعد ساعت کاری ما قراره کمتر بشه و اونوقت مطمئن باشین زود به زود میایم پیشتون.
مامان ئه چا: خدا کنه. ولی ظاهرتون اینطوری نشون میده که زندگی مستقل خوب باهاتون ساخته!
ئه چا: آره , چجورم! با اینکه خیلی کار میکنم ولی اینطوری زندگی کردنو بیشتر دوست دارم. احساس مسکنم زندگیم از یکنواختی داره در میاد.
لینا: باید از آقای چا تشکر کنیم که خیلی کمکمون کرده. واقعا روزی که ما تونستیم توی اون کمپانی کار بگیریم روزی بود که شانس به ما رو کرده بود.
بابای ئه چا: واقعا ازت ممنونم. این دوست من از همون دوران دبیرستان مثل یه دوست واقعی بوده تااااااا الان! همیشه هوای منو داشته! الانم که ...
همون لحظه مامان ئه چا سزیع یه چشم غره به بابای ئه چا رفت و آقای چا هم همینطور به بابای ئه چا خیره شده بود.
ئه چا: چی؟! یعنی چی که از اون موقع تا الان آقای چا هوای تورو داشته بابا؟
بابای ئه چا که فهمیده بود سوتی داده با من من گفت: خب ... آآآآآآآآ... یعنی میدونی؟! ... من ... من ...
مامان ئه چا: منظورش این بود که خیلی همدیگرو دوست داشتن.
ئه چا چمشهاشو تنگ کرد و گفت: نه! مسئله ی دیگه ایه. بابا باید قشنگ همه چیو توضیح بدی
بابای ئه چا: نه! هیچی نیست.
ئه چا یه آهی کشید و گفت: حالا اینجا نمیشه ولی بعدا ته توی قضیه رو در میارم!
لینا: راستی آقای چا پسرا به مهمونی رسیدن یا اینکه هنوز توی راهن؟
آقای چا: نه اتفاقا اونا زودتر از بقیه خودشونو رسوندن. بگردین پیداشون میکنین.
همون لحظه یه آقایی اومد پیش آقای چا و بهش گفت که چند تا از خبرنگارا اومدن و دم در منتظرن که با یکی از اعضای گروه مصاحبه داشته باشن.
آقای چا هم سریع پا شد و رفت تا بهشون بگه که الان هیچ کدومشون نمیتونن مصاحبه داشته باشن.
ئه چا ولینا داشتن توی جمعیت دنبال پسرا میگشتن. ئه چا یکدفعه چشمش به جونگ مین و هیونگ جون افتاد که داشتن با یه مردی صحبت میکردن. ئه چا محو تماشای جونگ مین شده بود. پیش خودش فکر میکرد که جونگ مین واقعا همون شاهزاده ی اسب سیاه رویاهاشه. واقعا که خوشتیپه!
خواست بره پیششون ولی وقتی از حالت و قیافه هاشون متوجه شد بحثشون کاملا جدیه و احتمالا مربوط به کارشون میشه ترجیح داد اون لحظه پیششون نره. همینطور داشت اطرافو نگاه میکرد که کیو جونگو دید که دست یه دختریو گرفته و داره همراه خودش میبره به طرف در.
ئه چا به لینا سریع کیو جونگو نشون داد و گفت: لینا! کیو جونگو نگاه کن. خیلی مشکوک میزنه! این دختره دیگه کیه!؟
لینا: آره , خیلی هم مشکوک. نکنه خبریه؟ چقدر هم خوشحالن. یعنی دارن کجا میرن؟ ... ( چقدر این دوتا فضولن آخه!) هی ئه چا یونگ سنگو دیدی؟! اون دیگه چقدر ریلکسه!
ئه چا: چی؟! کجاست؟!
لینا با دست به یه طرف سالن اشاره کرد که پر از گل بود. ( عجب جایی هم نشسته بودن) ئه چا هی تلاش میکرد از بین جمعیت یونگ سنگو ببینه که بالاخره موفق شد. یونگ سنگ با یه دختری دور میز نشسته بود و دوتایی با هم خیلی ریلکس دستهاشونو دور کمر همدیگه حلقه کرده بودن و یونگ سنگ هی از اون پذیرایی میکرد.
ئه چا: اینا دیگه تهشن! نکنه نامزدشه و ما خبر نداریم؟!
لینا متفکرانه به ئه چا نگاه میکرد که یکدفعه یک صدای مردونه از پشت سرشون بهشون سلام کرد. لینا و ئه چا سریع روشونو برگردوندن.
لینا: جی دراگون! وااااااااااای , تو هم که اینجایی!
ئه چا هم با یه لبخند داشت به قیافه ی جی دراگون و هیون که کنارش ایستاده بود نگاه میکرد. لینا از جاش پا شد و جی دراگونو بغل کرد و با هم خیلی صمیمی خوش و بش کردن. ( هیون: خوبه حالا من جلوش ایستادم!... ئه چا: هیون حالا نمیخواد غیرتی بشی. تقصیر خودته میخواستی اینقدر نزنی تو پر لینا... ) ئه چا که متوجه تغییر قیافه ی هیون جونگ شده بود خنده اش گرفته بود.
جی دراگون: هی ئه چا! چطوری خانم؟! چرا جدیدا نمیای سر کار ما و همش لینا رو میفرستی پیشمون؟! لینای بیچاره کلی مار داره! خسته میشه
بعد یه چشمک به لینا زد و لینا بهش خندید ولی همین که متوجه هیون شد خندشو خورد!
ئه چا: اشکال نداره! بذار یکم سختی بکشه!
بعد لینا یکی آروم زد توی بازوی ئه چا ولی با این حال ئه چا زیکه کرد.
هیون: خب بچه ها بیاین بریم پیش بقیه.
چهارتایی با هم رفتن پیش هم گروهی های جی دراگون و کلی با همدیگه گفتن و خندیدن تا اینکه جونگ مین و هیونگ جون که تازه ئه چا و لینا رو پیدا کرده بودن بهشون ملحق شدن.
جونگ مین: اوه خدای من! بازم این خانوم خوشگله! میای بریم وسط برقصیم؟!
ئه چا: از اون جایی که کلاس شما به کلاس من نمیخوره افتخار نمیدم! ( نه مه نه وااای مامانم اینا یکی بیاد ئه چا رو جمع کنه!)
هیونگ جون همینطور که به ده چا خیره شده بود گفت: آره , نبایدم افتخار بدی. بیا منو تو برقصیم!
ئه چا هم سریع قبول کرد و گفت: آره , اتفاقا هوس رقصیدن کردم
بعد دوتایی با هم رفتن و با یه آهنگ شادی که گذاشته بودن شروع کردن به رقصیدن
کم کم زوج های دیگه هم اومدن وسط و جمعیت همینطور بیشتر و بیشتر میشد. ئه چا و هیونگ جون , یونگ سنگو با همون دختر دیدن که خیلی دارن با شور و حرارت میرقصن( آآآآه خدای من)
ئه چا: اینارو! هیونگ این دختره دوست دختر یونگ سنگه؟!
هیونگ: نه پس خواهرشه!
ئه چا: خیلی خوب حالا توام , چقدر اینا ریلکسن!
بعد از اینکه آهنگ تموم شد یکدفعه یه آهنگ خیلی ملایم گذاشتن و همه ی اونایی که وسط داشتن میرقصیدن شروع کردن به تانگو رقصیدن.
ئه چا: هیونگ بیا بریم بشینیم. خیلی آرومه! حوصله ی این یکیو ندارم! ( آره تو گفتی و منم باور کردم)
هیونگ جون: نه , بمونیم! من میخوام برقصم!
ئه چا که حواسش پیش جونگ مین بود ( نگفتم مشکلش چیز دیگهست؟) با ناله گفت: هیوووووووونگ!
هیونگ جون: خیلی خب فقط یکم! بعد میریم میشینیم!
ئه چا همینطور که داشت قیافه ی جونگ مینو نگاه میکرد رضایت داد ( ای شیطون) و دستهاشو دور گردن هیون جون حلقه کرد. هیونگ جون هم کمر ئه چا رو گرفت و به خودش نزدیک تر کرد ...




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 10:17 ق.ظ
This is my first time go to see at here and i am actually happy to read all at alone
place.
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:22 ب.ظ
Informative article, totally what I wanted to find.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 05:29 ب.ظ
I feel that is among the most vital info for me. And i'm glad studying your article.
However should statement on few normal issues, The web site taste is perfect, the articles is actually great
: D. Good activity, cheers
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 01:57 ق.ظ
What a stuff of un-ambiguity and preserveness of precious experience about unpredicted emotions.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:44 ق.ظ
Very good blog! Do you have any recommendations
for aspiring writers? I'm hoping to start my own blog soon but I'm a
little lost on everything. Would you advise starting with a free platform like Wordpress or
go for a paid option? There are so many choices out
there that I'm completely confused .. Any ideas? Appreciate
it!
دوشنبه 28 فروردین 1396 05:23 ب.ظ
excellent post, very informative. I wonder why the other experts of
this sector don't understand this. You should continue your writing.
I'm sure, you've a huge readers' base already!
دوشنبه 28 فروردین 1396 12:22 ب.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here.
The sketch is attractive, your authored subject matter stylish.

nonetheless, you command get bought an impatience over that you wish
be delivering the following. unwell unquestionably come more formerly again since exactly
the same nearly very often inside case you shield
this increase.
دوشنبه 28 فروردین 1396 06:53 ق.ظ
Hello there! Do you use Twitter? I'd like to
follow you if that would be okay. I'm absolutely enjoying your blog and look forward to
new posts.
جمعه 25 فروردین 1396 02:31 ب.ظ
Every weekend i used to visit this web page, for the reason that i wish
for enjoyment, for the reason that this this web site conations really nice funny stuff too.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:40 ب.ظ
If you would like to grow your familiarity simply keep visiting this web page
and be updated with the newest news update posted here.
جمعه 1 اردیبهشت 1391 02:04 ب.ظ
هیییی هوووی هاااای سلااااااام هه هه هه

چطوری خلوچله من خوفییییییییی؟

ببین دوباره همچین انگیزه پیدا کردم برا گذاشتنه باورت دارم ساعت 4قسمته مهمونیو میخوام بزارم بخونو حرص بخور
Sahar saharhers?! badan mikhunam.
پنجشنبه 31 فروردین 1391 10:22 ب.ظ
Sahar saharبوووووووووووووووووووس
چهارشنبه 30 فروردین 1391 02:29 ب.ظ
به المیرا اونی هم گفتم...

قسمت جدید داااستان رو گذاشتم...ولی بخش مهم اینه که پووووستر دااااستانم رو درست کردم...بیا درموردش حتما نظر بده اونی...
ببین خوبه یا نه!
Sahar saharخوشملههههههههههههه عزیزممممم
دوشنبه 28 فروردین 1391 10:22 ب.ظ
na personaro nemigam
Sahar saharkhooooooo
دوشنبه 28 فروردین 1391 03:35 ب.ظ
الهی اجی فدااااااش بشه از همون لحظه ورود به سن همینطوری لبخند برلب داره دختراهم که دیگه هیچ چییییانگار فقط میخواد به هیونگ بگه دیدی من بهترمعاشقققققققققققققششششششششششششششششمممممممم(به خودت نگیر همش ماله جونگمینمههههههههههههه)
Sahar saharare vaghean ke jazabe!
دوشنبه 28 فروردین 1391 03:33 ب.ظ
هیییییtwilight














هیچی همینجوری یه چی گفتم دلم وا شه هه هه هه

میگم 4باید برم تمرین ولی این کنسرتیکه توش 5تاییbecause im stupidoخوندن خیلی قشنگه
Sahar saharchi migi kalagh?
akheeeeeeee pas belakhare un konserteshuno did! hamuni ke undafe dashtam vasat tarif mikardame dg?
یکشنبه 27 فروردین 1391 10:26 ب.ظ


خیلی خوجل بودشششششششش منتظر قسمته بعدی هستم گلم
راستی قول بیخود نده نهایتا تا اخر این هفته وب بازه چون کیمیاهم ارسال به اینده زده به احتماله زیاد هفته دیگه هم نییتونه بیادد پس وب فررررررررت مفهومه؟

Sahar saharبلههههههههه! مفهوم مفهوم
یکشنبه 27 فروردین 1391 10:23 ب.ظ









Sahar saharayne ayne ayne!
یکشنبه 27 فروردین 1391 10:21 ب.ظ
سیلوووووووووووووووم خف خف سحر عسیسم انقد حرص نزن گلم تا وب راه بیفته یخورده طول میکشه
Sahar saharok
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page