تبلیغات
Love2SS501 - our dream-part7
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 31 فروردین 1391 :: نویسنده : Kimia ^_^
دروووووووووووووووووووود


امرووووووووووز هم با قسمت دومی که از زبون هیونه اومدم...

نخونین ضرر می کنین!!!
و اینکه تصمیم گرفتم  دو تا از شخصیت های داستان رو از بین شماها انتخاب کنم...یعنی اسمتون توی داااستان کرهههه ای ئه ولی اون شخصیت،شمایین... (مث داااستان فاااااااااائزه ماااااااامااااااانیم)
فعلا دو نفر...بعدا ممکنه باز هم لازم داشته باشم...ببینم چه قدر استقبال میشه همینش تا کاااراکتر های بعدی رو بذارم!یکی با جونگ مینییییی ئه، اون یکی هم باز با جونگ مینیییی

بدویین بخونین...واسه ی هفته ی بعد هم ممکنه نتونم آپپپپ بذارم،واسه همین امروز آپپپ رو نسبتا طولانی تر از قبلی ها کردم


بدویین برین ادامه ی مطلب!!!


                                     

نذاشت حرفم رو ادامه بدم:گفتم برو پیشش!

رفتم به اتاق مادربزرگ.ادای احترام کردم:سلام...

جوابی نداد و فقط با اخم نگاهم کرد.

-خوبین؟!سفر خوب بود؟

مادربزرگ-به تو ربطی نداره!برو بیرون!

سرم رو انداختم پایین و رفتم بیرون.رفتارش با من اصلا درست نبود.تا الآن یادم نمیاد حتی یه بار اذیتش کرده باشم یا ناراحتش کرده باشم.یونگ جونگ اومد جلو:باز چیز بدی گفت؟

-فقط گفت بیام بیرون.

یونگ جونگ سرش رو تکون داد و گفت:خیلی پیر شده...شاید نمی فهمه داره چی میگه!

-من دیگه عادت کردم!

یونگ جونگ-چه خبر از کار و بار؟

-هیچی...می نویسم...آهنگ می زنم...می خونم...

یه خرده ساکت موندیم.بعد گفتم:من دیگه میرم توی اتاق...

یونگ جونگ-برو...آهان!فقط هدیه ی عیدت!

هدیه رو دوست داشتم.با لبخند گفتم:امسال دیگه چی گرفتی؟

یونگ جونگ-بیا بریم توی اتاق بهت بدمش!

با هم رفتیم توی اتاق.یونگ جونگ نشست و از کیفش یه بسته ی کادوشده در آورد و داد بهم.همون طور با لبخند بازش کردم.یه تی شرت بود.

-مرسی داداشی(هیونگنیم)!!!

یونگ جونگ-خواهش می کنم...از کادوی خودم هم حسابی خوشم اومد.مرسی...

-خواهش می کنم...

یونگ جونگ-من هم باید قبل از شروع سال جدید هدیه ت رو می دادم...ببخشید...

-نه...عیبی نداره...مرسی...

یونگ جونگ-من دیگه میرم بیرون...برم سر کارم...

-نیومده می خوای بری سر کا؟

یونگ جونگ-آره...یه روز هم یه روزه!

-برو...پس فعلا...

یونگ جونگ-خداحافظ...

و رفت بیرون.مادرم به اتاق اومد.نشست روی زمین،کنارم و گفت:خیلی دلت می خواست بیای نه؟!

-نه!

مادرم-چرا این قدر عصبی ای؟!ببخشید...دفعه ی بعد با هم میریم...مادربزرگ پیره...پدرت هم اصرار داشت با اون بریم.اخلاق مادربزرگت رو هم که می دونی...

نذاشتم حرفش تموم شه:آره!می دونم!اگه می تونست الآن از خونه هم بیرونم می کرد...واقعا نمی فهمم چه مشکلی با من داره!

پدرم به داخل اتاق اومد:صدات رو بالا نبر،مادر بزرگ ناراحت میشه!

با تعجب بهش نگاه کردم.از اول هم مادربزرگ صد برابر از من واسش عزیزتر بود.فلان کار رو نکن،مادربزرگ ناراحت میشه،فلان حرف رو نزن،مادربزگ ناراحت میشه،فلان رفتار رو جلوی مادر بزرگ نکن ناراحت میشه!!!

-جدی؟!

پدرم-گفتم آروم تر حرف بزن!

-ببخشید که من هر لحظه دارم مادرتون رو ناراحت می کنم!ببخشید که توی خونه ی خودم مادرتون باید وجودم رو تحمل کنه!

صدای مادربزرگم بلند شد که با داد می گفت:از روز اول هم می دونستم این بچه نحس ئه!حرف هاش رو می شنوین؟

انگار با پتک توی سرم می کوبید!

-بس ...

پدرم نذاشت جمله م رو کامل کنم و محکم توی صورتم زد.این قدر محکم که افتادم روی زمین.دیگه نمی تونستم تحمل کنم.مادرم با داد گفت:ئه!داری چی کار می کنی؟

پدرم-می بینی که بس نمی کنه!

بلند شدم و آروم خداحافظ گفتم و از خونه اومدم بیرون.راه می رفتم و توی ذهنم واسه خودم خیال بافی می کردم.می گفتم:آخ اگه قبول بشم و جزو برنده ها باشم چی میشه؟!یه خونه می گیرم و خودم زندگی می کنم.بدون هیچ اعصاب خُردی ای!کاش می شد...

می گفتم آخه چرا این جوریه؟!چرا من باید این قدر بدبخت باشم؟!این چه زندگی ایه؟!چرا اصلا مادربزرگم باید یه همچین فکری در مورد نوه ش بکنه؟!

با صدای یه دختر بچه از فکر و خیال بیرون اومدم:آقا!خون!

نگاهش کردم.باز گفت:خون!

-با منی؟!

دختر بچه-آره...خون!

جلوی دختر بچه زانو زدم:کجات داره خون میاد عزیزم؟

دختر بچه دست کوچولوش رو به سمت صورتم آورد و به سمت بالای لبم اشاره کرد.با پشت دست روش کشیدم و به دستم نگاه کردم.راست می گفت.از بینی م خون اومده بود.

-مرسی...

دستمالم رو در آوردم و سعی کردم خون رو پاک کنم.نمی شد بدون آب،کاملا پاکش کرد.با این حال محکم کشیدم تا پاک شه.دختر بچه همون جور جلوم ایستاده بود و بهم نگاه می کرد.با لبخند گفتم:مامان بابات کجان؟نمیری پیششون؟

               

امیدوارم خوشتون اومده باشه...

تا بعد...





نوع مطلب : *our dream*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 شهریور 1396 08:13 ب.ظ
I every time spent my half an hour to read this webpage's posts
all the time along with a mug of coffee.
دوشنبه 5 تیر 1396 04:18 ق.ظ
Hi there i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read
this article i thought i could also create comment due to this brilliant post.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:30 ب.ظ
Stunning quest there. What happened after? Thanks!
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:58 ب.ظ
It's in fact very difficult in this active life to listen news on Television, therefore
I only use world wide web for that purpose, and take the most up-to-date information.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 08:42 ق.ظ
We're a group of volunteers and opening a brand new scheme
in our community. Your site offered us with helpful
info to work on. You've performed a formidable activity and our entire neighborhood will probably be grateful to
you.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:43 ب.ظ
I think the admin of this web page is really working hard in favor of his web
page, since here every stuff is quality based data.
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 02:28 ب.ظ
مرسی اونیییییییییی
Kimia ^_^ خوااااااااااااااااهش :*
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 02:42 ب.ظ
سلام تازه داستانت رو خوندم خیلی قشنگ بود همینجوری ادامه بده
Kimia ^_^ درووووود...مغسییییییییی :*
همین شماهایین انرژی میدین آدم نوشتن رو ادامه بده... بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
جمعه 1 اردیبهشت 1391 01:45 ب.ظ
سلام گلاآپم از نی نی های سونگ جونم
Kimia ^_^ درووووووووود...دارم میام
جمعه 1 اردیبهشت 1391 10:07 ق.ظ
!عصابم از دست این مادر بزرگه خون شد!!!!!!!!چی کارش داره!!! راستی من میخوام با جونگی باشم میشه؟؟؟؟؟
Kimia ^_^ اوووهووووووووووم...آزار داره!!!باااااااااشه عسیسم...
جمعه 1 اردیبهشت 1391 09:41 ق.ظ
خففففففففف دیروز شارز تموم کرده بودم الان دوباره شارزیدم

من میخوااام بزنم این مادربزرگه هیونو خفهکنم پیر خرفت اون باباش واااااااااای ادم دلش میخواد همچی یه چپ وراست خوشگل بزنتش هاااا

خیلی قچنک بود عجیجم
Kimia ^_^ بعله!!!
خودت رو عصبی نکن المیییییییییرا اووووووووونی...
مغسییییییییییییییییی
پنجشنبه 31 فروردین 1391 05:54 ب.ظ
سیلوووووووووووم
Kimia ^_^ دروووووووووود...چرا عصبانی ای آخه؟!
پنجشنبه 31 فروردین 1391 02:13 ب.ظ
naaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa! hyuuuuuuuuun! chetori mamanbozorgesh na babash tunest bezane tu suratesh?! mikham khafash konam
nahs ham khodeshe ... doroste ke pir shode o maghzesh ruz be ruz tahlil mire vali dalil nemishe ke be hyun bege nahs...
Kimia ^_^ واقعا!!!حالا اینکه گفته نحس جدی ئه ها!!!ولی هیون گناه داشت واقعا!!!
پنجشنبه 31 فروردین 1391 01:48 ب.ظ
aaaaaaaaaaaaah man zike kardam... beram nahar bokhoram bad miam dastano mikhunam golaaaaaaaaaaaaam
Kimia ^_^ باشه...
پنجشنبه 31 فروردین 1391 01:47 ب.ظ
man man man! mikham ba jung mini basham! esmam chi mishe?! mikham ta mishe halesho begiram...
Kimia ^_^ ئه!!!حالش رو بگیری؟!هر دو تا نقشی که با جونگ مین ئن دوسش دارن !حالش رو نمی گیرن!!!
می خوای خوب تره باشی یا بدتره؟!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page