تبلیغات
Love2SS501 - This is my life-2
Love2SS501
we always support ss501
دوشنبه 28 فروردین 1391 :: نویسنده : Elmira
سیییییییییییلووووووم چیطوریدددددددددددد؟

بروید ادامه ببینید سر این نگون بختان چه می اید

سحرررر ببخشید دوشنبه میزارمهاااا اخه دیشب تنبلیم میومد


برا مهشید به نشونه ی خداحافظی دست تکون دادم وبا شیدا به سمته خونه حرکت کردم شیدا تو فکر خودش بود منم تو فکر اینکه چرا هیچوقت از خوانوادش حرفی نمیزنه سنگریزه ی جلو پامو پرت کردم به گوشه ی دیگه وگفتم شیدا...

شیدا-هوووم

-چرا...چرا هیچوقت از خونوادت حرفی نمیزنی باهاشون مشکل داری یا اینکه...نزاشت حرفمو تموم کنمو گفت گندم ازت یه خواهش دارم تو مسائلی که بهت مربوط نمیشه سرک نکش وسعی نکن ازشون سر در بیاری

-مسائلی که بهم مربوط نمیشه؟فک میکردم بیشتر از اینا باهم صمیمی باشیم ولی مثه اینکه اوضاع جور دیگه ایه...باشه وقتی دوست نداری منم دیگه درموردش سوالی نمیکنم

شیدا-مسئله این نیست که من دوست دارم یا نه...مسئله اینه که وضع زندگی من با شما دوتا فرق داره منظورم اینه که سطح اجتماعیمون باعث میشه...

حرفشو قطع کردمو گفتم جدا حالا که اینطوره برو با ملیکا یا هرکس دیگه ای که سطحش بهت میخوره دوست باش

راهمو کج کردم ورفتم فکر میکردم حداقل ازم عذر خواهی میکنه ولی نه خیاله خامی بود رسیدم خونه لباسامو که عوض کردم نشستم پشت چرخ ودوختن سفارشات داشتم یه پیراهنه مجلسیو میدوختم که ماندانا  اومد تو اتاقم وگفت گندم یه نفر دم در کارت داره

پامو از رو پدال برداشتمو گفتم با من؟کی هست؟

ماندانا-یه دختره است میگه دوستته تو یه ماشینه خیلی شیک هم نشسته...

رفتم دم پنجره اتاقم واقعا نمیدونستم اون کیه

ماندانا-میگفت دوستته..کلک رو نکرده بودی همچی دوستی داری

نگاهی حاکی از بی تفاوت بش انداختم روپوشمو تنم کردم شالمم انداختم رو سرم ورفتم بیرون از خونه.... شیشه های ماشین شاستی بلندش که دودیم بودو یخورده داد پایینو گفت میشه یه لحظه بیاید داخل ماشین با تردید در سمته شاگردو باز کردم دختره عینکشو برداشت ویه لبخند بهم تحویل داد از عصبانیت چهره در هم کشیدمو تو ماشینش نشستم

گندم-چیه چی میخواید خانم خانما که با ماشین مدل بالاتون راه افتادید اومدید اینجا...

شیدا-بس کن گندم چرا اینجوری میکنی؟

گندم-ببین شیدا درسته ما ادمهای سطحه پایینی هستیم ولی تویه رفاقت از هیچ چیزی برای رفیقامون کم نمیزاریم تو تازه دوماهه که با منو مهشید اشنا شدی اونوقت همه اسرار زندگیمونو میدون اما ماها چی....البته شاید اشتباه از خودمون دوتاست که انقد زود بهت اعتماد کردیم

شیدا-گندم انقدر تند نرو اگه اون حرفو زدم باهات روراست بودم ببین من الان از طرف پدرم خیلی تو منگنه قرار دارم چون اون الان موقعیتش طوریکه کوچکترین مشکلی چه از جانبه خودش چه خونوادش باعث از دست دادنه موقعیتش میشه...

گندم-منم که بهت گفتم برو با یکی مثه ملیکا یا سارا دوست بشو که حرفی غیر از غیبت پشت اینو اون وحرف زدن در مورد مد وفشن ندارن

خواستم از ماشین پیاده بشم اما شیدا دستمو گرفت وگفت گندم...خواهش میکنم همه چیزو خراب نکن من اگه روز اول پیشه تو ومهشید نشستم به خاطر این بود که اون چیزی که تو شما دوتا دیدم تو بقیه نبود ...من قبول دارم که شمارو تو جریان مسائل زندگیم قرار ندادم اما شما دوتا اینکارو کردید قبول دارم شما خیلی سعی میکنید که منو تو جمعتون داشته باشین اما من کمتر علاقه نشون میدم اما باور کن این سوئ تفاهمارو یه روز برات درست میکنم ...فقط الان ازم ناراحت نباش وبگو که بخشیدیم

به چشاش نگاه کردم یجوری شدم با معصومیت خاصی اون حرفهارو میزد وچشاش اون حقایقو تصدیق میکرد  من گفتم:باشه بخشیدم ولی دیگه هیچ دوستی ای بینمون نیست فعلا روز خوش

از ماشینش پیاده شدمو رفتم تو خونمون نشستم پشته چرخمو پامو گذاشتم رو پدال تقریبا یمه های شب بود که از پشت چرخ بلند شدم رفتم رو بوم نشستم شب پاییزیه خنکی بود تکیمو دادم به دیوار کوتاه بوممون ومنتظر غزال شدم غزال دوست صمیمیه منو مهشید بود که از بچگی تو محلمون بودوباهم هم بازی بودیم تنها کسیکه حتی از مادرمم بهتر درد دلمو میفهمید پدرش معتاد بود ومادرشو تو سن سیزده سالگی از دست داده بود سال سوم راهنمایی بود که پدرش اومد پروندشو گرفت واونو از مدرسه اورد بیرون وغزال از اون به بعد شد منبع درامد پدرش اوایل خیلی ناراحتو افسرده بود اما بعد از مدتی  دیگه به اینکه پدرش به خاطر بدست اوردنه پوله مواد اونو مجبور به خودفروشی میکرد عادت کرده بود هر شب رو این بوم میشینیمو باهم تا صبح دردودل میکنیم صدای برخورد دمپاییاش با کف سخت بوم منو به خودم اورد موهای بلند خرماییش که دم اسبی بسته بودشون تو هوا پیچ وتاب میخوردن لبهاش خنده ای رو رو خودشون نشون میدادن اما چشمهای عسلیه زیباش غم درونشو فاش میکردن  به خاطر تاپ شلوارکی که تنش بود از سرما یبار به خودش لرزید وبعد اومد کنارم نشست

غزال-چطوری گندمی

گندم-ای بدک نیستم تو چطوری؟

غزال-ماهم میگزرونیم...-از تو جیب شلوارکش سیگار وفندکشو دراورد یه نخ سیگار روشن کردوگذاشت گوشه لبش با ابروهای توهم رفته ازش پرسیدم-باز چه مرگته چی شده؟

غزال پک محکمی به سیگارش زدوگفت چیزی نیست فقط گندم میدونی من ماله اینجا نیستم خسته شدم بسکه خودمو بخاطر این مرتیکه به این روز دراوردم یادته که بهت گفته بودم اگه یه سرپناه پیدا کنم میرمو پشت سرمم نگاه نمیکنم

گندم-اره خب که چی؟

غزال سیگارشو نیمه کاره خاموش کردوگفت-خب پیدا شده..

گندم-وایسا بینم نکنه یکی از مشتریاته

غزال -اخه به نظرت من انقد احمقم که با حرف اون خرفتای ه.ر.ز.ه خر بشم نه جونی اینجوریام نی

گندم-خب بگوچجوریاست..

غزال-خب یکیو پیدا کردم که

--------------------------------------
غزل-میخوام برم اونور

گندم-بابا مهشید یه جور میگی انگار غزال تو بهشت داره زندگی میکنه تو کشوره خودمونم کمتر از غریبه نیست

دوباره دستمو گرفتو برگردوندم سمته خودشو با عصبانیت گفت میشه بگی چه مرگته؟






نوع مطلب : This is My life، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 02:34 ب.ظ
The other day, while I was at work, my cousin stole my iPad
and tested to see if it can survive a 30 foot drop, just so she can be a youtube sensation. My iPad is now broken and she has 83 views.

I know this is completely off topic but I had to share it
with someone!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:42 ق.ظ
Nice post. I learn something new and challenging on blogs I
stumbleupon every day. It will always be helpful to read content from other writers and use something from
other websites.
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:18 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Will try it out.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:44 ق.ظ
Asking questions are in fact pleasant thing if you are not understanding something fully, however this article gives good understanding yet.
جمعه 25 فروردین 1396 11:41 ق.ظ
I have read so many content on the topic of the
blogger lovers however this post is in fact a pleasant piece of
writing, keep it up.
چهارشنبه 30 فروردین 1391 02:28 ب.ظ
المییییییییییییییرا اونی،

قسمت جدید داااستان رو گذاشتم!پووووووستر هم واسه داستااانم درست کردم...بببین خوشگل شده یا نه!
Elmira اره پوسترش خیلی خوشلهههههههه بپر بخلم عجیجم
سه شنبه 29 فروردین 1391 06:13 ب.ظ
المیرا جون برای امتحانها هم میای یا نمیای؟بگی هاااعطوفتمو اذیت نکن مرگ هیون تو که هووی خوفی هستی باشه
من ‏10/5/70ام؛گیلان ؛ای ول چه خوفه تو هم مردادی بوس بوس؛راستی بیوم تو وب اکرم هست؛قسمت معرفی نویسندگان؛تو چی بیو دادی برم بخونم
Elmira نییدونم نه فک نکنم بیام اخه نهایی دارم هیییا والار عسیسم من هووتم اخههههههه؟من خواهر شوورتم

من 27/5/1374مازندرانم
سه شنبه 29 فروردین 1391 02:49 ق.ظ
چون دوست دارم اینا هم برای تو تقدیم به المیرا جون
Elmira مرسی والار جونمممممممممممممم مااااااااااچ بخخخخخخخخخخل
دوشنبه 28 فروردین 1391 10:04 ب.ظ
chetoriaaaaaaaaaaa?!
Elmira haaaa?
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:46 ب.ظ
ذوق نکن اینا گلهای عطوفتمه که این قسمت نبود
Elmira هه هه هه راستی نقشه جونگمین تو این داستان بسی پررنگه هااا
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:46 ب.ظ
دست طلا خوشچل بود زیاد بزار باش طوماری فراوان بوس بوس منتظرتم
Elmira چشمممممممممم بووووووووووس بااااااااااای
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:45 ب.ظ
هیییییییییییییییییییییی بیچاره غزل دلم کباب شد براش بهتر نیست گندم بشینه باهاشون حرف بزنه؟؟؟واه واه شیدایه چه غدهخوف اونم مشکل داره دیگه
Elmira اوووره منم همینطورررررررر

بابا یکی باید بشینه با گندم حرف بزنه حالا قسمته بعدی میفهمی گندم چرا هیچ چی بشون نمیگه

اره معضلیه برا خودش
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:43 ب.ظ
کمممممممممممممممممممممم بود چرااااااااااااااا نمخوامممممممممممممممم
بابا المیرا جون بیشتر بزار
Elmira در ضمن من خانمم اقا خودتی خی خی خی..بیبخچید خففف اخه واقعا وقت نمیکنم بتایپم امروز داستانو تا اخر با سحر تموم کردم ولی وقته تایپ ندارم
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:40 ب.ظ
اقاااااااااا من میخوام اویسا برسه به هیون کیو خوف نیست واسه یکبارم که شده دلم واسه هیون سوخید
Elmira اوووووووه بابا حالا هنو به هیچ جا نرسیده داستان
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:38 ب.ظ
راستی دیدی تو نظرات قبل اویسا رو اشتی گرفتمخودم وقتی اومدم خندم گرفت
Elmira اووووره در کل خیلی تعجبیدم!
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:37 ب.ظ
چطوری خانو خانومااااااااااااا منم اومدم بترکونم یادم رفت
Elmira خوفم تو خوفی عفوطتت..اه ببین این تی تی از بس اینجور حرف میزنه منم اشتب میگم کلماتو عطوفت خوفه؟
دوشنبه 28 فروردین 1391 08:37 ب.ظ
1111111111111111111111
Elmira بهلللللله باریک به والار جونیه خودم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page