تبلیغات
Love2SS501 - This is my life-3
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Elmira
سیللللللللللنگ احواله شما


بفرمایید ادامه



غزال-خب یکیو پیدا کردم که قاچاقه ادم میکنه میخوام برم اونور


مهشی-اونور منظورت دبیه

گندم-وااا مهشید تو کی اومدی

مهشید-همین الان غزال ادامه بده ببینم

غزال-اره منظورم دبیه میرم اونجا یه چند سالی کار میکنمو بار خودمو میبندمو میام

گندم-چییییییی؟میخوای از چاله خودتو دربیاری بندازی تو چاه

غزال-خره میدونی شیخهای عرب چقد بابت دخترای ایرانی پرداخت میکنن ...میرم اونور بارمو میبندمو میام...گندم فقط یه لحظه به اسایشو رفاه بعدش فکر کن...دیگه مجبور نیستم با نون خشک شکممو سیر کنم دیگه مجبور نیستم جور یه پدر معتادو بکشم...از این محله کثیف وداغون میرم میرم یه جایه بهتر جاییکه بچه هاش غذایی که برا خوردن دارن فقط ماهی یه شب نباشه میفهمین از این فقر نجات پیدا میکنم

مهشید-ولی..گندم تو یه چیزی بهش بگو

به مهشید نگاه کردم چشمهاش منتظرونگران بود حالشو درک میکردم اما تا حدودی با غزال موافق بودم شاید اگه منم جایه اون میبودم اینکارو میکردم یا شاید تو موقعیته کنونیم هم اینکارو میکردم نمیدونم تنها چیزی که تو اون لحظه تو ذهنم دور میزد یه زندگی پر از ارامشو رفاه بود

مهشید-د یه چیزی بگو گندمی

گندم-متاسفم مهشید ولی اگه منم جایه غزال بودم همین راهو میرفتم نمیگم داره کار درستی میکنه ولی چه اونور چه اینور برایه غزال فرقی نداره

مهشید-واقعا که چطور حاضری همچی چیزی بگی

غزال-حالا بیخیال بابا هنوز که نرفتم هروقت رفتم اینجوری بپر بهش...

دوباره یه سیگار روشن کردو گذاشت گوشه لبش سرشو گذاشت رو پامو دراز کشید دستمو بردم لایه موهاشو نوازششون کردم مهشید با وجود اینکه ازم دلخور شده بود سرشو گذاشت رو شونمو واونم رفت تو فکروخیاله خودش
---------------------------------------------------------------------

اخر هفته شده ولی شیدا هنوز نیومده مدرسه به سرم زده بود از معاونمون شمارشو بگیرمو بهش زنگ بزنم اما نه دوست نداشتم خودمو در اون حد کوچیک کنم نگاهمو از کتاب گرفتمو به بارونیکه میبارید نگاه کردم صدای بارون تو اون فضا وخنکیو ورطوبتی که داشت چقدر برام لذتبخش بود

با سقلمه های مهشید به خودم اومدم معلم شیمیمون بالا سرم وایستاده بودو داشت با اخم بهم نگاه میکرد عذر خواهی کردم ودوباره نگاهمو به کتاب دادم زنگ که خورد همه جیغ وداد کنان از مدرسه زدیم بیرون مهشید ومن به سمته خونه هامون که با هم فاصله چندانی نداشت حرکت کردیم  تو اونوقت از روز ماشینهای کمتری از کوچه مدرسه رد میشده وهمین باعث سکوت کوچه میشد صدایه ابی که از ناودونا میریخت تو جوب مثه یه موسیقی زیبا وروحنواز بود منو بیشتر تو افکارم غرق میکرد امشب شبی بود که غزال میخواست بره خیلی دلتنگ بودم غزال برام مثه خواهرم بود وبا رفتنش انگار داشت یه قسمتی از وجودمو میبرد رسیدیم در خونه با مهشید خداحافظی کردمو ورفتم تو خونمون سفره ناهار پهن بود فقط به مامان وماندانا یه سلام دادمو رفتم پشت چرخم نشستم تا زودتر کار دوخت لباسهارو تموم کنمو بتونم برم پیشه غزال

یه ساعتی بود که مشغول بودم دوتا از پیراهنهارو تموم کرده بودم وفقط یکی دیگه مونده بود که مهشید اومد پیشم همونجوریکه مشغول به کار بودم با هم صحبت میکردیم

مهشید-یعنی گندم تو واقعا با رفتنش موافقی ...بیماری... یه کشور غریب با اونجور مردها ...اونطور کار...

دستمو بردم سمت چرخ نخو بریدمو پامو از رو پدال برداشتم

گندم-بابا مهشید یه جور میگی انگار غزال تو بهشت داره زندگی میکنه تو کشوره خودمونم کمتر از غریبه نیست  تو کشور خودمون هم بیماری هست واز اینطور راهها منتقل میشه تو کشور خودمونم اونطور مردها هستن وتو کشور خودمونم اونطور کاری داره....حالا تو بهم بگو چی فکر میکنی؟

مهشید من میگم این اصلا درست نیست اون نباید اینکارو بکنه

گندم-این تصمیمه خودشه مهشید-از جام بلند شدم روپوشمو پوشیدمو شالمو سرم کردم-نه حرف من... نه حرف تو... مانع از رفتنش یا موندنش نمیشه اما به نظر من رفتن بهتر از موندنه...

مهشید دیگه هیچ چی نگفت ودوتایی رفتیم خونه غزال اینا معمولا این وقت از روز پدرش خواب بود اتاق غزال یه تک اتاق بود تو حیاطشون واز خونشون جدا بود یه اتاق با دیوار های اجری ونمور با فرشی که انقد پا خورده بود نخ نما شده بود اون روز نشستیم ما شدیم گوشو غزال برامون دردودل کرد گریه کرد دختری که هنوز 18سالشم نشده بود با خفت وخاری تو این جامعه زندگی میکرد وبرای یه زندگی بخورونمیر داشت خودشو بیشتر حقیر میکرد البته من مخالف نبودم من حاضرم تمامه ساعتهای عمرمو تا 30سالگی کار کنم اما بعد اون یه زندگی خوب وبرازنده داشته باشم اما غزال نه اون مجبور بود برایه زندگیه بهتر .....برای خلاصی از این لجنزار مجبور به همچون عملی بود نیمه های شب بود یه ماشین اومد دنبالش بغلش کردم اشکهامو هرکاری میکردم نمیتونستم جلوشونو بگیرم صورتشو بوسه بارون کردمو گفتم فقط اینکه مواظب خودت باش وزود برگرد....

مهشیدهم بغلش کرد وبرایه اخرین بار ازش خواست که نره وغرال هم گفت که نمیتونه غزال رفت کاسه ای اب پشتش ریختیم ورفتیم رو پشته بوم خونه ما نشستیم ودوباره تکیمونو دادیم به اون دیوار کوتاه غزال هنوز نرفته بدجور دلتنگم کرده بود خدا پدر گراهامو بیامرزه اگه این تلفنو اختراع نکرده بود ما ادمها از دوریه هم دق میکردیم در واقع تنها دلخوشیه منو مهشید هم همینه اینکه با تلفن باهاش در تماس باشیم اما اونم نیاز به پول داشت بنابر این تا موقعی که غزال اونجا بود حداقل دفعاتی که میتونستیم باهاش تماس بگیریم حداقلش پنج شیش دفعه بود خواستم چیزی به مهشید بگم که دیدم داره گریه میکنه موهای بلوندشو از رو صورتش زدم کنار قطره اشکیو که گونشو خیس کرده بودواز رو گونش برداشتم وبی هیچ حرفی سرشو رو شونم گذاشتم اون هم تا میتونست گریه کرد

گندم-غصه نخور مهشید غصه نخور همه اینا یه روزی تموم میشه

مهشید-پس کی گندم کییییییییی؟مادرمو بخاطر فقر از دست دادم پدرمو تنها سرپناهمم بخاطر فقر حالاهم بهترین دوستمو بازم بخاطر فقر گندم هر وقت به غزال به معصومیتش به چشمهای زجر کشیده اش فکر میکنم دلم اتیش میگیره هنوز نرفته دلم برای اون احمق بازیهاش دلم برای بودنش برای دیدنش تنگ شده

چه درد مشترکی هیچ چی نگفتمو گذاشتم مهشید خودشو خالی کنه سپیده صبح بود که جفتمون یخورده اروم شدیمو برگشتیم خونه هامون





نوع مطلب : This is My life، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 08:34 ب.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to assist with SEO?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm
not seeing very good success. If you know of any please share.
Thanks!
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:54 ب.ظ
Hi there mates, fastidious piece of writing and fastidious
urging commented here, I am in fact enjoying by these.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:57 ب.ظ
Somebody necessarily assist to make critically posts I'd state.
That is the very first time I frequented your website
page and to this point? I amazed with the research you made to
create this particular post extraordinary. Fantastic activity!
سه شنبه 17 مرداد 1396 11:38 ق.ظ
I always emailed this website post page to all my contacts, for the reason that if
like to read it after that my links will too.
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 07:12 ق.ظ
It's an amazing article for all the web people; they will get advantage from it I am sure.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:48 ب.ظ
Hi friends, how is the whole thing, and what you want to say concerning this article, in my view its truly remarkable in favor of me.
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:59 ق.ظ
I was recommended this blog by my cousin. I'm not sure whether this post
is written by him as no one else know such detailed about my difficulty.
You're wonderful! Thanks!
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:33 ق.ظ
Good answer back in return of this matter with genuine arguments and telling
all on the topic of that.
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 03:04 ب.ظ
ta dast dard nakere khora... ghalebe khoshjelie... boooooooooos
Elmira خواهش جیجرم.....بووووووووووووووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page