تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-season2/4
Love2SS501
we always support ss501
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Elmira
سلااااااااااااااااااااااااام

خب خب باورت دارمو اورده ام  اگه کمه یا بده به بزرگواریه خودتون ببخشید

کیو-اویسا من خیلی اشتباه کردم قبول دارم تو گذشتم اشتباهات جبران ناپذیری کردم ولی حالا خواهش میکنم برگرد یه شانس دیگه بهم بده

صدایه تی تی از تو اتاق میومد که داشت اویسارو صداش میزد اویسا با بغضی که تو گلوش داشت به سختی میجنگید تا بتونه حرف بزنه

اویسا-خیلی...دیر شده ...کیم کیوجونگ خیلیییییییی....اومدم مامانی

رفت تو اتاق وکیوجونگو همونجا مبهوتو شکست خورده تنها گذاشت تیتیو گرفت تو بغلش

اویسا-هیششش چیزی نیست مامانی...هیچی نیست من پیشتم گریه نکن ...ببینم خوابه بد دیدی مامان

تی تی همونطور که خودشو تو بغل مادرش پنهان کرده بود با صورتی اشک الود گفت: مامانی خیلی بد بود هیولاها مثه همیشه اومده بودن تو خوابم بدش یتیشون اومد با پنجه هایه بزگش شونه هامو گرفت-خودشو بیشتر چسبوند به اویسا-مامانی من خیلی میتسم

اویسا موهاشو نوازش کردوگفت عب نداره مامانی همش خواب بوده دیگه گریه نکن باشه؟میخوای بریم خونه خودمون؟

تی تی-اره مامانی بریم

اویسا-باشه پس همینجا بمون تا من برم با خاله سارینا خداحافظی کنمو برگردم

تی تی بازوشو چسبیدوگفت نه مامانی من خیلی میترسم

اویسا لبخند ارامش دهنده ای زدوگفت خب پس باهم میریم

تی تیو برد تو سرویس بهداشتی ای که تو اتاق بودوصورت خیس از اشکشو شست لباساشم عوض کرد ساکو وسایلشو گرفت وباهم از اتاق رفتن بیرون کیو جونگ دیگه اونجا نبود به خاطر همین با خیال راحت به راهش ادامه داد


تو درگاهیه سالن ایستادو برا هیونگ دست تکون داد هیونگ اومدسمتش

هیونگ-چیزی شده؟

اویسا-نه فقط حاله تی تی یخورده نامیزونه برم خونه بهتره از سارینا از طرفه من عذر خواهی کن این کادوهارم بده به نایون وببوسش اگه میشه یه زنگ بزن به  اژانس تا ما بریم

هیونگ-باشه ولی خوب میشد اگه میموندی

اویسا-نه دیگه بریم بهتره اخه تی تیم اصلا حالش خوب نیست منم یخورده سرم درد میکنه از بقیه هم خداحافظی کن

هیون-بله دیگه از بقیه خداحافظی کنه مگه خودت زبون نداری خداحافظی کنی؟

اویسا دستشو گذاشت رو قلبشو برگشت

-اوه هیووون ترسوندیم

هیون-کجا دارین جیم میزنین

تی تی-جیم نمیزنیم عموجوون حالم بده

هیون با نگرانی گرفتش تو بغلش وگفت-جاییت درد میکنه عمو جووون چی شدی اخه؟

تی تی-جاییم درد نمیتنه خواب بد دیدم

هیونگ-خب پس من برم زنگ بزنم تاکسی بیاد

اویسا خواست تشکر کنه که هیون جلویه هیونگو گرفتو گفت نه بابا تاکسی چیه خودم میرسونمشون این وقت شب چه معنی ای میده تنها باشن

هیونگ-خیلی خب بابا حالا بیا بزننن

از هیونگ خداحافظی کردنو رفتن
-------------------------------------------------

تو ماشین نشسته بودن وموسیقی ملایمی که از دستگاه پخش میشد تنها چیزی بود که سکوتو میشکست تی تی خیلی وقت بود که دوباره خوابش برده بود

هیون-خب نمیخوای بگی چرا تصمیم گرفتی از مهمونی بری؟

اویسا-خب چیزه تی تی حالش بدشده بودو...

هیون-اویسا میشه خواهش کنم احمق فرضم نکنی اخه یه کابوس انقدر مهمه که تو بخاطرش از تولد یکسالگی خواهرزادت بگزری؟....اوه نکنه با اون بحثت شده هااا؟

اویسا-هیوووون...

هیون-ببین روزیکه قرار شد برا همدیگه مثه دوتا دوست باشیم قراری که گذاشتیم این بود هیچوقت پنهان کاری نداشته باشیم اما حالا چی؟


اویسا-خیلی خب  اره باهاش بحثم شد اون ازم یه فرصته دیگه میخواد وراستش من الان نمیتونم ببخشمش راستش خب این مسئله نیاز به مرور زمان داره و...

هیون همونطور که به روبروش نگاه میکردگفت واین یعنی اینکه اگه یخورده دیگه التماست کنه میبخشیشو برمیگردی سر زندگی با اون...البته اگه بشه اسمشو زندگی گذاشت

اویسا-هیون اونطوری نگو...

هیون-اویسا خیلی زود فراموش میکنی خیلی زود

اویسا-اشتباه نکن تموم اون مسائلو یادمه فقط نمیخوام اینده دخترمو خراب کنم اون نیاز به پدر داره

هیون-درسته این حرفت درسته اما امیدوارم کیوجونگ لیاقتشو داشته باشه

اویسا-منظورت چیه هیون؟

هیون-هیچ چی گفتم که امیدوارم لیاقته این زندگیو داشته باشه .......راستی فردا ظهر هم اگه شیفتی میتونی تی تیو بیاری پیشم اخه این هفته درکل بیکارم

اویسا-نه اذیت میشی

هیون-نه بابا اتفاقا وقتی باهاشم خیلی حسه خوبی دارم یه چیزی بهت میگم فقط خواهشا فک نکن چون تو مادرشی دارم این حرفو میزنم ...

اویسا-بگو خب...

هیون-خیلی دوست داشتنیه وجودش...ارومم میکنه وقتی کنارمه یه حسه مسئولیتی دارم که انگار اون...چطوری بگم ....انگار بچه ی خودمه


اویسا-واووو این رویه هیون جونگو ندیده بودم که اونم دیدم

هیون خندیدوگفت خیلی دیوونه ای

اویسا-خب دیگه رسیدیم مرسی هیون

هیون-خواهش میخوای کمکت کنم تی تیو ببری داخل اخه خوابیده

اویسا-اوهوم اگه کمک کنی ممنون میشم

هیون پیاده شدودر سمته تی تیو باز کردو گرفتش تو بغلش وپشت اویسا وارد خونه دوبلکسش شد

هیون-میبرمش تو اتاقش...

اویسا-نه هیون بیارش تو اتاق خودم اخه خوابه بد دیده براش نگرانم

هیون-باشه هرجور شما مایلی...

------------------------------------------
 تی تیو گذاشت تو تخت وپتوی بها ره رو کشید روش موهاشو از تو صورتش زد کناروپیشونیشو بوسیدوخواست از اتاق بره بیرون که دید اویسا تو درگاه ایستاده وداره با لبخند نگاهش میکنه

هیون- الان دقیقا میشه بگی چرا اونطوری نگا میکنی؟

در اتاقو پشت سرش بست

اویسا-هیچ چی خداییش وقتشه بری زن بگیری اخه بابا بودن خیلی بت میاددد خی خی خی

هیون-یااا منو مسخره میکنی؟

اویسا همونطور که از پله ها میرفت پایین گفت

-نه باور کن جدی میگم ببین اگه زنم خواستی یه دکتر هست تو بخشمون مجرده همچی خانمو خوشگلم هست تنها مشکلش اینه که تا دندون جدیداش در بیاد نمیتونه چیزی بخوره

هیون-اویساااااااااا الان در کل میخوای بمیری دیگه

اویسا-هاهاها نه...ولی خیلی بهم میاین...

هیون-اویساااااا...

اویسا-باشه باشه....ولی از شوخی گذشته پدر بودن خیلی بهت میاد

هیون-باشه بهش میگم خب شب بخیر من دیگه برم

اویسا-شب خوش

هیون در خونرو باز کردو خواست بره که اویسا گفت

-مواظب خودت باش داماد اینده

خواست برگرده که اویسا در خونشو بست اونم با خنده رفتو سوار ماشینش شد





نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 28 شهریور 1396 04:18 ق.ظ
After I initially left a comment I seem to have
clicked on the -Notify me when new comments are added- checkbox and now each time a comment
is added I receive four emails with the exact same comment.
Perhaps there is a means you can remove me from that service?
Thanks!
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:06 ق.ظ
I'm not sure exactly why but this weblog is loading extremely slow for
me. Is anyone else having this problem or is it a problem on my end?
I'll check back later and see if the problem still
exists.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 12:35 ب.ظ
you are in point of fact a good webmaster. The website loading velocity is amazing.
It seems that you're doing any unique trick. In addition, The contents are masterpiece.
you've done a magnificent process in this subject!
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:48 ب.ظ
Thanks for every other informative web site. The place else may just I get that type of
info written in such an ideal manner? I've a challenge that I'm simply
now working on, and I have been on the look out for such information.
سه شنبه 29 فروردین 1396 09:10 ق.ظ
Have you ever considered writing an ebook or guest authoring on other websites?
I have a blog based upon on the same topics you discuss
and would love to have you share some stories/information. I know my viewers would appreciate your
work. If you're even remotely interested, feel free to shoot me an e mail.
چهارشنبه 17 خرداد 1391 08:30 ب.ظ
Elie man kojai?! Eli che bi vafai!
Elmira من امدم یوهاهاها
سه شنبه 2 خرداد 1391 12:15 ب.ظ
okhayyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyyy
Elmira اه اه اه
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 12:12 ق.ظ
۶‏!‏؟‏!خیلی دیره من عطوفت موخوام
Elmira هاااااااا؟
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 12:11 ق.ظ
اخه حس کردم هیون غیر مستقیم داره خواستگاری میکنه؛وقتی میگه حس میکنه بچه خودشه داره درخواست میکنه نه؟
Elmira نه بابا هیونو خواستگاری؟انقد این پسره احساساتشو به زبون نمیاره که وقتی یه چیزیو از ته دلش میگه همه شک میکنن
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 12:08 ق.ظ
نخیرم من همیشه اولم خوف قبول نیست
Elmira گریه نتن دیه
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:31 ب.ظ
نمیشه قسمت بعد زیاد تر باشه اخه تو حس بودم دیدم مرورگر پاینن نمیره
خوف من برم خوشکله فدات بشم بای
Elmira هه هه هه باشه

خدافس عجیجم بااااااای
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:26 ب.ظ
دوست دارم خوشچل بود؛ولی کم بود جان تی تی
بوسسسس بخللل
Elmira منم همینطور یاااااااا جانه نیماوسینا چرا جانه تی تی

مااااااااااااااااچ اونم ابدارش بپر بخلممممممم
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:25 ب.ظ
بنظرت الان اون وسط جای یک بچه خوب و خوشچل و سکسی و عطوفتی خالیه

عطوفتمممممم
Elmira اخخخخخخخخخیییییییییی در قسمتهایه اینده مثلا قسمته بعد به صورت سیاهی لشکر از قسمته 6دیه به صورت بازیگر اصلی وارد میشود
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:23 ب.ظ
بهتر نیست تا کار از کار نگذشته هیون با اویسا مزدوج بشه؛خدایش این هیون باهوشه ها اصلا ذهن همرو میخونه
Elmira هه هه هه والار حرفها میزنیا...هاهاها اره جونه خودش
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:21 ب.ظ
نکنه اویسا پشیمون بشه و کیو رو ببخشه؟خوب به جای هیون یک ادم خوف واسه کیو جان پیدا کنه
Elmira از این خل بازیا درمیارم من تو بدل نگیر یهو دیدی برگشت سر زندگیش...اوخی هه فک کن هیون با اون یارو چی میشه
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:19 ب.ظ
این اویسا خله هیون داره ازش خواستگاری میکنه این چی میگه عجب
Elmira هاااااااان؟ببینم من واقعا همچین چیزی نوشتم هیونو خواستگاری؟نه بابا
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:16 ب.ظ
اهان شمارمو گذاشتم و فقط همین یک دونست
Elmira میسییییییی ماله منم همون 1دونست
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:15 ب.ظ
اخی داداش کیو نشد بحرفه تی تی مزاحم بچه بد؛پیام بازرگانی واسه خودش شیطونک
Elmira اوهوم هییی با بچه من درست صحبت کن...اره دیه به دایی جونش رفه الهی فداش بشم عقشه مامیه
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 10:10 ب.ظ
111111111
Elmira باریکککککککککک واینکه در کل سحروکیمیا اینجا چین؟البته شما همیشه شماره 1هستیا
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 08:20 ب.ظ
khoshmele man inaro ke man ghablan khundam zudtar un jahaio bezar ke nakhundam...
Elmira تورو خدا یه وقت نچایی؟
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 07:20 ب.ظ
مغسییییییییییی

عااااالی بود
Elmira خواهش میکنم عسیسم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page