تبلیغات
Love2SS501 - our dream-part8
Love2SS501
we always support ss501
شنبه 9 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Kimia ^_^
درووووووووووووووووووووود

بنده از مساااافرت برگشتم...زودی هم به نتتت اووووووومدمــــ فقط واسه شما

دلم واسه دااااستانم،نتتت و همه ی بچه های نتتتت یه کوچولو شده بود

خب زودی می خوام این قسمت رو هم وااااستون بذارم چون آخر هفته نبودم که بذارمش

فقط یه چیزی اینکه از این به بعد هر قسمممت یادآوری می کنم کدوم اووونی ها به جای چه شخصیتی اند:

سوهی=آیسودا اووووونی
اییون=یلدا اووووووونی
هانا=پرنیان اوووونی



واسه خوندن دااستاان برین ادامه ی مطلب...

دختربچه-نمی دونم کجان!

فهمیدم بچه ئه گم شده.

-خونه تون رو بلدی؟

دختربچه-نه!

-شماره چی؟!شماره ی خونواده ت یا خونه تون رو نداری؟

دختربچه-نه!

-کجا مامان بابات رو گم کردی؟

دختربچه که منظورم رو نفهمدیه بود با تعجب نگاهم کرد.گفتم بدبختی هام کم بود این بچه هم اضافه شد.رفتم که برم.چند قدم دور شدم.یه لحظه برگشتم.دختربچه هنوز داشت نگاهم می کرد.با خودم گفتم نذار واست دردسر درست شه.بذار همین جا بمونه بچه ئه!خونواده ش بالاخره پیداش می کنن...دور تر شدم.یه چند دقیقه دور شدم ولی باز دلم نیومد بچه ی به اون کوچیکی رو ولش کنم وسط جمعیت.برگشتم.بچه ئه بی هوا بین جمعیت حرکت می کرد.قدم زنان داشتم می رفتم سمتش که دختره یهو پیچید سمت خیابون که خیلی هم شلوغ بود.کلی ماشین با سرعت رد می شدند.رفتم به سمتش دویدم که بگیرمش نره وسط خیابون. ترسیدم نکنه ماشین بهش بزنه.سریع دویدم سمتش و محکم بغلش کردم و رفتم سمت دیگه ی خیابون.دست های کوچولو و ظریفش رو دور گردنم احساس می کردم.یه احساس قشنگ بهم دست داد که اتفاقات قبل رو از ذهنم پاک کرد.

-ترسیدی؟

یه خرده از خودم دور ترش کردم و وقتی دیدم داره بهم نگاه می کنه گفتم:نباید بری وسط خیابون!

سرش رو تکون داد.دوباره محکم چسبوندمش به خودم و بغلش کردم.حسابی ترسیده بود.یکی از پشت گفت:ئه!بچه مون!

فهمیدم مادر و پدر همون دختر بچه ند.برگشتم سمتشون.مَرده که عصبانی هم شده بود گفت:عجب دزدی!بچه مون رو بده!

زنه هم با تعجب نگاهم می کرد.گفت:آئه سوک!

دختر بچه برگشت به سمتش و با خوش حالی گفت:مامان!

برگردوندمش سمت مادرش که رفت بغلش.مَرده که هنوز عصبانی بود می خواست یه چیز دیگه بگه که گفتم:آقا،بچه تون وسط خیابون بود.فقط گرفتمش که ماشین بهش نخوره!

و بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای بشم رفتم به یه سمت دیگه و دور شدم.توی یه پارک،روی یه نیمکت نشستم که مادرم بهم زنگ زد.

-الو...

مادرم-هیون جونگ،بیا خونه...

-چرا؟که باز بزنه توی صورتم؟

مادرم-بیا خونه...تقصیر من که نیست هر روز باید این دعواها رو نگاه کنم!

با خودم گفتم مادرم هم حق داره...راست میگفت.تقصیر اون نبود...

-دارم میام...

گوشی رو قطع کردم و دوباره راه افتادم سمت خونه.دیگه آسمون کاملا تاریک شده بود.وقتی برگشتم خونه یه راست رفتم توی اتاقم و یه آهنگ گذاشتم تا عصبانیتم بیشتر برطرف شه.اصلا با پدرم حرف نمی زدم.بعد خوردن غذا هم باز یه راست اومدم توی اتاق و خوابیدم...

++++++++++++++++++++++++++++++

یک شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیییم هیییون جوونگ

گیتار رو از توی کِیسش در آوردم و داشتم سعی می کردم آهنگی که به ذهنم اومده بود رو روی گیتار پیاده کنم.

مادرم اومد توی اتق و نشست کنارم.یه دور آهنگ رو زدم.مادرم با محبت نگاهم می کرد.

مادرم-می دونی چقدر دوستت دارم؟

گیتار رو گذاشتم روی زمین و بغلش کردم:من بیشتر دوستت دارم.

بغلم کرد و گفت:از این به بعد اگه اتفاقی افتاد نرو...

-آخه اگه نمی رفتم عصبانیتم هم تموم نمی شد!

مادرم-ولی می دونی من چقدر نگران شده بودم؟

-ببخشید...

مادرم-اگه مادربزرگت هم حرفی می زنه تو به دل نگیر...الکی خودت رو هم ناراحت نکن...باشه؟

-باشه...

یه خرده ساکت بودیم که مادرم گفت:خیلی قشنگ می زنی...

و به گیتار اشاره کرد و ادامه داد:دوست دارم وقتی گیتار می زنی بشینم فقط گوش بدم!

-مرسی...

بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

من کماکان در حال زدن گیتارم بودم و در آرزوی روزهای بهتر...

++++++++++++++++++++++

چهارشنبه و پنج شنبه ی هفته ی اول ژانویه

کیییم هیییون جووونگ

 

توی تاریکی نصفه شب اومدم بیرون و تا دم کمپانی رفتم.می خواستم اولین نفری باشم که واسه دیدن نتایج مسابقه میره.در بسته بود.منتظر نشستم تا صبح.به آینده م فکر کردم.به اینکه اگه یکی از برنده ها بشم زندگیم قراره چه جوری بشه...به اینکه اگه برنده نشم باید همین جوری ادامه بدم یا نه!به رویاهام...خلاصه به همه چی.توی سکوت،فقط روی زمین،جلوی کمپانی نشسته بودم.نزدیک صبح بود و هنوز به یه نقطه خیره بودم و داشتم فکر می کردم.دنیای من...آرزوهای من...اگه برنده می شدم امکان داشت همه چی تغییر کنه...هنوز در باز نشده بود که چند نفر جلوی در ایستاده بودن.من هم نه حال و حوصله ی بلند شدن از روی زمین رو داشتم و نه قصدش رو...یه پسر قد بلند و به نظر من خوشگل،جلو اومد.لبخند می زد.با لبخند گفت:بلند نمیشی؟!

-نه!

خندید و گفت:هر جور راحتی!

-کمکم می کنی؟!

دستم رو به سمتش دراز کردم.ازش خوشم اومده بود.می خواستم بلند شم و باهاش آشنا شم.دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم.خودم رو تکوندم و گفتم:کیم هیون جونگ ام...

با لبخند گفت:پارک جونگ مین!

-بهت میاد مدل باشی!

خندید و گفت:به تو هم میاد!

-مرسی!

جونگ مین-واسه دیدن نتایج از کِی تا حالا این جایی؟

-از نصفه شب!

جونگ مین-خسته نباشی!از نصفه شب تا حالا اومدی این جا نشستی؟

با لبخند گفتم:آره...

جونگ مین-پس بهتره قبول شی!اگه قبول نشی خیلی بَده!اصلا کاملا ضدحاله!از نصفه شب آدم بیاد منتظر نتایج بشه،بعد نتونه برنده شه...

فقط لبخند زدم و تایید کردم.

جونگ مین-البته به نظر من که قبولی.صدات خوبه...قیافه ت هم که عالیه!گرچه از من بهتر که نیس!

خندیدم و گفتم:چه عجب!یکی پیدا شد از من خودشیفته تر!

جونگ مین-آره...من اصولا خیلی از خودم خوشم میاد...

در باز شد و با باز شدن در همه رفتن به سمت تابلوی اعلانات.من و جونگ مین هم حرکت کردیم به سمتش.جلوش ایستاده بودم.قلبم تند تند می زد.سرم پایین بود.به خودم جرات دادم و سرم رو بلند کردم و تابلو رو نگاه کردم...بعد هم جونگ مین رو...

                   

امیدوارم ای این قسمت هم خوشتون اومده باشه و بسی نظر بذارین

فعلااااااااااااا





نوع مطلب : *our dream*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 شهریور 1396 08:14 ق.ظ
Hurrah! At last I got a webpage from where I know how to truly get useful facts regarding my study and
knowledge.
دوشنبه 30 مرداد 1396 05:15 ب.ظ
When someone writes an piece of writing he/she maintains the idea of a user
in his/her mind that how a user can know it. Thus that's why
this paragraph is amazing. Thanks!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:23 ب.ظ
Howdy superb website! Does running a blog like this take a
great deal of work? I have absolutely no understanding of programming but I had been hoping to start my own blog in the near
future. Anyway, should you have any suggestions or techniques
for new blog owners please share. I know this is
off topic but I just had to ask. Thanks a lot!
دوشنبه 28 فروردین 1396 03:04 ب.ظ
Today, I went to the beach front with my kids.
I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to
her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is completely off topic but
I had to tell someone!
شنبه 26 فروردین 1396 11:22 ق.ظ
An interesting discussion is worth comment. I think that you should publish more
on this issue, it might not be a taboo subject but generally folks don't speak about these issues.
To the next! Best wishes!!
شنبه 9 اردیبهشت 1391 08:19 ب.ظ
خیلی باحال بود
Kimia ^_^ مغسییییییییییییییی :*
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:46 ب.ظ
rasti azizam ye khabare bad Elmira ta mogheye tabestun nemitune biad net. bekhatere emtehanash majbur shode comisho jam kone... manam sharayetam mese Elie vali khoshbakhtane mitunam dar hafte biam o be web sar bezanam o hatman edamaro mikhunam akhe dare bahal mishe
Kimia ^_^ اوووووووووخی...چه بد شد!!!:(
باشه...حتما بیا اوووونی جونم...من تا جایی که بتونم میام ولی واسه اواخر اردیبهشت تا اواخر خرداد قولی نمیدم...
شنبه 9 اردیبهشت 1391 03:43 ب.ظ
vaaaaaaaaaaay kimia junaaaaaaaaaaaam kheili khoshjel buddddddddd!
akh juuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuuun jungi ham varede dastan shod! cheghad mamane hyun mehrabune... elahi fadaye un fadakarihash besham ! kheili dust dashtanie
Kimia ^_^ مغسی...
بعلههههههههههه...همه دست به افتخار جوووننگی...قسمت بعد که دیگه میشه از زبون جونگی!بعله!مامانی هیون هم بسی مهربونه!
هههههههههههه...اووووووخی...اوهوووووووم
شنبه 9 اردیبهشت 1391 02:27 ب.ظ
داستان داره به جاهای باریک کشیده میشه!!!!!!!اونی جون منو یادت نره ها!!!!!!!!
Kimia ^_^ بعلههههههههههه!
وااااااااااااای!نیلوفر اوووووونی جونم،ببخشید...یه چیزی شد،نقش ها کم اومد...نشد بذارمت جای نقش ها...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page