تبلیغات
Love2SS501 - our dream-part 9
Love2SS501
we always support ss501
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Kimia ^_^
دروووووود دوستان

بنده اومدم با قسمت جدید که از زبوووون جونگ مین ئه...

خب حرف زیادی نمی زنم جز اینکه از اواخر این ماه تا اواخر خرداد یعنی اوایل تابستون نمیام نتتتت...فصل امتحانا داره شروع میشه دیگه!!!ولی سعی می کنم فصل اول دااااستان رو توی همین ماه تموم کنم و همش رو واستون بذارم...
ببینین من چقدر خوبم!!!حالا باز بیاین دااااستان رو بخونین و نظررر نذارین!


جی یونگ=الین اووووووووونی
سوهی=آیسودا اووووونی
اییون=یلدا اوووووووونی
هانا=پرنیان اوووونی




بدویین روی ادامه ی مطلب کلیییک کنین!!!

         

دوشنبه ی هفته ی اول ژانویه

پارک جونگ مین

 

-می دونی عاشقتم...

هانا-آره...منم همین طور...

-ولی باید برم...

هانا-باز بر می گردی؟

-آره...بخاطر تو...حتما...

هانا- جونگ مین،برگرد...

-می دونی که زیر قولم نمی زنم...بهت قول میدم برگردم.در اصل هم باید سریع،بعد تموم شدن دبیرستان می رفتم...ولی خودت بهتر از من می دونی تنها دلیلم واسه موندن تو بودی...الآن هم فقط یه مدت کوتاهه...

بهش لبخند زدم.نمی خواستم تنهاش بذارم ولی مجبور بودم.باید به مسابقه می رسیدم.شاید با شرکت توی اون مسابقه و برنده شدن شانس های بهتری واسه برآورده شدن آرزوهام به وجود می اومد.ولی هانا...تنها دلیلی بود که یه خرده توی این هدف من رو دچار تردید کرده بود.اشکم داشت در می اومد ولی نمی خواستم متوجه شه.فقط بدون حرف دیگه ای محکم بغلش کردم.اون هم دست هاش رو دور کمرم حلقه کرده بود و پاهاش رو بلند کرده بود تا بتونه به شونه م برسه و سرش رو روی شونه م بذاره.نمی خواستم این احساس تموم شه.عاشقش بودم.حتی قبل تموم شدن دبیرستان...نذاشتم گریه م رو ببینه.سرش روی شونه م بود و نمی خواستم از بغلم جدا شه.بی صدا اشک ریختم.

صدام گرفته بود ولی با این حال نمی تونستم این جمله م رو نگم.آروم گفتم:هانا،عاشقتم...با تموم وجودم دوستت دارم...

صداش به وضوح می لرزید:من هم عاشقتم...

بغضم رو فرو دادم.توی گلوم احساس سنگینی می کرد.هنوز داشتم گریه می کردم.

هانا با صدای گرفته گفت:داری گریه می کنی؟

و سعی کرد از بغلم جدا شه.بهم نگاه کرد.دیگه آروم گریه نمی کرد.دیگه سعی نداشت جلوی اشک هاش رو بگیره.فقط گریه کرد.من هم گریه کردم.دست هاش رو محکم گرفتم و گریه کردم.

دیگه وقت رفتن بود.وقت خداحافظی...اشک هام رو با دست پاک کردم و سعی کردم با تموم غم هام باز هم لبخند بزنم.بخاطر هانا...نمی خواستم ناراحت باشه یا از من یه تصویر غمگین یادش بمونه.ولی نتونستم واسه یه دقیقه فقط لبخند بزنم.با یه حالتی بین گریه و جدیت گفتم:باید برم...دیر میشه...

هانا-قولت یادت نره...

-منتظرم بمون...بر می گردم...فقط واسه یه مدت کوتاه از هم دوریم...

هانا-زود بیا...هر چقدر طول بکشه منتظرت می مونم...یه قول دیگه بهم بده!

-چی؟!

هانا-اینکه عاشق کس دیگه ای نشی...

-قول میدم...فقط تو توی قلبمی...

و دیگه باید می رفتم.گفتم خداحافظ...با گریه گفت خداحافظ.یه قدم رفتم جلو ولی نتونستم تحمل کنم.برگشتم و بغلش کردم و بوسیدمش...بوسه ی خداحافظی...چشم هاش رو بست و با تموم وجودش...احساسش و قلبش اون هم منو بوسید...بدون حرفی ازش جدا شدم و به جلو حرکت کردم.برنگشتم که ببینمش.نمی خواستم سخت تر از این شه.گریه می کردم.به حالت دو راه می رفتم که زودتر برم.اگه می موندم،اگه یه لحظه ی دیگه هم می دیدمش دیگه نمی خواستم برم سئول...گریه می کردم.تا ایستگاه،گریه کردم.مردم با تعجب نگاهم می کردن و من ...هنوز هم توی رویای هانا بودم.سوار شدم و از اون شهر فاصله گرفتم...از هانا...

در طول راه فقط توی فکر هانا  بودم...بالاخره رسیدم و پیاده شدم...سئول...بخاطر این جا و بخاطر اون مسابقه از هانا دور شدم.فقط آرزو می کردم یکی از برنده ها باشم که این همه زحمتم هدر نرفته باشه.رفتم به سمت خونه.مادرم توی خونه بود...بعد سلام و احوالپرسی وسایلم رو توی اتاق گذاشتم و برگشتم پیش مادرم.

مادرم-یک ساله منتظرتیم.حتما باید یه همچین مسابقه ای پیش می اومد تا بیای؟!

-ببخشید...نمی تونستم...

مادرم-کِی می خوای بری دنبال کار؟

-من...نمی دونم...آخه من موسیقی رو دوست دارم...نه چیز دیگه ای...

مادرم خندید.ناراحت شدم.پدرم وارد شد و از جاهامون بلند شدیم و بعد سلام و احوالپرسی باهاش  دوباره سر جام برگشتم.مادرم دیگه چیزی نگفت.پدرم بعد انجام کار هاش و عوض کردن لباس هاش اومد کنارم نشست.

بهش لبخند زدم.

پدرم-اتفاقا به مادرت هم گفته بودم اگه نمی خواستی بیای،باید می اومدم به زور می آوردمت.

-چرا؟!خب شاید عقیده ی من این بود که اون جا بهتره!

پدرم-تو باید پیش خونواده ت باشی جونگ مین!

-پدر!

پدرم-خب حد اقل تا قبل از ازوداجت!

چیزی نگفتم که گفت:هنوز هم توی خواب و خیال و رویا بافی ای؟!

-رویا بافی؟!

پدرم-آره...معروف شدن و خواننده شدن و موزیسین شدن و اینا رو میگم!

-پدر،اینا اهدافمن نه رویا بافی!

پدرم-اهدافی که آدم نتونه بهشون برسه،میشن رویابافی!

-چرا این قدر نسبت به من بی اعتمادی؟چرا باورم نداری؟!شاید من هم بتونم به این آرزو ها برسم...مگه چه م ئه؟!

پدرم-من فقط می خوام تو واقع بین باشی جونگ مین!

-حد اقل برای خوش حال شدن من نمیشه بگی می تونم؟!

پدرم-اگه این رو بگم،بی خود امیدوارت کردم!پس بهتره راستش رو بهت بگم تا مقاوم تر باشی!

گریه م گرفته بود...با خودم می گفتم وقتی پدرم من رو قبول نداره،پس به کی امیدوار باشم؟!

پدرم-مرد نباید این قدر احساساتی باشه!محکم باش!نگاه کن!اشک توی چشماش جمع شده!

یه قطره اشک روی گونه م چکید.خیسی ش رو احساس می کردم.چند ساعت پیش از عشقم فاصله گرفتم و بعد هم که پدرم اهدافم رو به مسخره گرفته بود.

پدرم انگار که بخواد دستور بده گفت:گفتم گریه نکن!

بلند شدم و می خواستم برم سمت اتاق که گفت:بشین!

مادرم اومد سمتمون و رو به پدرم گفت:چی کارش داری؟!

پدرم-نباید این قدر ضعیف باشه!دارم چیزی رو میگم که به نفعشه ولی ناراحت میشه!

مادرم-جونگ مین...برو توی اتاق...

راه افتادم برم.قبل اینکه پدرم چیز دیگه ای بگه رفتم توی اتاق.صدای جر و بحثشون رو می شنیدم.پدرم همون چیزی رو که به خاطرش دوست دخترم رو ول کردم توی یه شهر دیگه و به سئول اومدم،داشت مسخره می کرد.چیزی که واسم خیلی ارزش داشت.

                               

امیدوارم خوشتون اومده باشه...

این هم از آپپپپ این هفته...






نوع مطلب : *our dream*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 11:06 ب.ظ
Hi mates, pleasant paragraph and pleasant arguments commented here, I am in fact enjoying by these.
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:41 ب.ظ
I could not resist commenting. Perfectly written!
دوشنبه 5 تیر 1396 12:21 ب.ظ
Inspiring quest there. What occurred after?
Thanks!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:36 ق.ظ
I was excited to discover this great site. I need to to thank you
for ones time due to this fantastic read!! I definitely enjoyed every bit of it and I have you book marked to see new stuff in your web site.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:15 ق.ظ
Good day! I know this is kinda off topic but I was wondering if you knew where I could find a
captcha plugin for my comment form? I'm using
the same blog platform as yours and I'm having trouble finding one?

Thanks a lot!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 01:48 ق.ظ
all the time i used to read smaller content which
also clear their motive, and that is also happening with this
piece of writing which I am reading here.
دوشنبه 28 فروردین 1396 08:23 ب.ظ
You can certainly see your skills within the work you
write. The world hopes for even more passionate writers like you
who are not afraid to say how they believe. Always follow your heart.
یکشنبه 20 فروردین 1396 11:12 ق.ظ
Excellent blog! Do you have any hints for aspiring writers?
I'm planning to start my own website soon but I'm a little lost
on everything. Would you advise starting with a free platform like Wordpress or go for
a paid option? There are so many options out there that
I'm totally confused .. Any tips? Cheers!
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 10:13 ب.ظ
midustamet 1000 ta
Kimia ^_^ مغسی...منم همین طور...
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 10:12 ب.ظ
jung miiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiin!!!!!!
akh bebakhshid yadam raft , kimiaaaaaaaaaaaaaaa chetori?!!!
in alzaymeram maro bikhial nemishe vaaaaaaaaaaaay ke cheghad in partesho dust dashtam. Elahiiiiiiii akhe chera hameye pedara intorian?! un az babaye hyun o inam az babaye jungi! faghat in vasat babaye kyu fek konam az baghie behtar bud!
Kimia ^_^ هههههههههه...
خوبم!بعلهههههههههه!!
مغسی...
اووووهوووووووم...بابای کیوووو خوب ئه...^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page