تبلیغات
Love2SS501 - our dream-part10
Love2SS501
we always support ss501
جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Kimia ^_^
دروووووووووووووووود

آخ پاااام!!!کیوووووووووووووو!!!امروز داشتیم طناااب بازی می کردیم پام پیچ خورد یه ترق صدا داد افتادم!لِه شدم کاملا!پام درد می کنه...
فصل امتحانا داره شروع میشه به همین دلیل هم من گفتم فصل اول داااستان رو توی این چند روز باقی مونده تموم کنم که از تابستون فصل 2 رو بذارم!اون چینگو هایی هم که نتونستن به دلایلی این فصل رو بخونن اون موقع یه خلاصه ی مختصر از این فصل میذام واسشون...
در هر صورت این قسمتتت هم از زبون جوووونگی ئه...


جی یونگ=الین اووووووووونی
سوهی=آیسودا اووووونی
اییون=یلدا اوووووووونی
هانا=پرنیان اوووونی




روی ادامه ی مطلب کلیک کنین...


سه شنبه ی هفته ی اول ژانویه

پارک جونگ مین

حرکت کردم به سمت کمپانی ای که قرار بود تست خوانندگی بدیم...همه ی اتفاقات رو پشت لبخندم قایم کردم.این قدر توی این کار مهارت پیدا کرده بودم که کسی حتی شک هم نمی کرد من هم یه غمی داشته باشم!جلو رفتم و بعد چند دقیقه انتظار وارد شدم.اولش یه خرده استرس داشتم ولی بعد شوع کردم به خوندن.گفتم شاید این کلید رسیدن به آرزوهام باشه...

بعد تموم شدن تست خوانندگی رفتم سمت در خروجی کمپانی.یه خُرده دوتر از در یه پسر جوون،تقریبا همسن و سال خودم با یه مرد تقریبا 30 ساله داشت دعوا می کرد.

پسره-خب آقا،باید وقتی داری راه میری جلوت رو نگاه کنی که به مردم نخوری!

آقائه-چشم هات رو باز کن!از هول رفتن واسه امتحان دادن توی این کمپانی دیگه به اطرافت که نگاه نمی کنی!می بینی داره یه بزرگتر میاد برو کنار وایسا!

یه نگاه کردم و را افتادم سمت خونه.صداشون رو هنوز می شد شنید.

پسره-واقعا که!خب اصلا هول دارم که برم تو،مشکلش چیه؟!

مرده-اینکه آدم باید قبل رفتن به همچین جاهایی اول طرز صحیح صحبت با بزرگ ترش رو یاد بگیره!

پسره-یه چیزی هم بدهکار ...

دیگه صداشون نمی اومد.دور شده بودم...

شب،توی خونه،پدرم صدام کرد تا باهام صحبت کنه.رفتم پیشش.

پدرم-می تونی از فردا بری توی یکی از مغازه های آشناهامون کار کنی...

-پدر!

پدرم-جای بدی نیست!یه فروشگاهه...خیلی هم شیک و خوبه.نترس!آبروت نمیره!

-ولی من ...

پدرم-من نمی دونم تو چی دوست داری یا می خوای چه کاری بکنی!مهم اینه که الآن کار داری!

-من نمی خوام این کار رو کنم!

پدرم-پس تا آخر عمرت بیکار می مونی دیگه؟!

-نه!کاری رو که دوس دارم دنبال می کنم!

پدرم-نه خیر!

-اگه تونستم چی؟!

پدرم-امکان نداره!

-اگه شد...؟

پدرم-بهت قول میدم تا 10 سال آینده نمی تونی خواننده شی!

-و اگه شدم؟!

پدرم-اون وقت هر کاری دوست داری بکن...

-باشه...

پدرم-پس اگه تا 10 سال دیگه نتونستی یه همچین شخصی بشی دیگه هم از من واسه پیدا کردن کار کمک نمی خوای!

-چشم!

+++++++++++++++++++++++++++++++

5شنبه ی هفته ی اول ژانویه

پارک جونگ مین

 

صبح خیلی زود بود.از خواب بیدار شدم.یه قوس به کمرم دادم و بلند شدم.هنوز خمیازه می کشیدم.رفتم سمت آشپزخونه.مادرم بیدار شده بود و داشت غذا آماده می کرد.با لبخند رفتم نزدیکش.

مادرم-چه سحرخیز شدی!

-آخه بیرون کار دارم!

مادرم-باشه...برو...فقط قبلش یه صبحونه بخور...

-باشه...

بعد صبحونه بدون معطلی لباسم رو عوض کردم و رفتم بیرون.توی خیابون ها هوای تازه ی صبح رو استشمام می کردم.از فکر اینکه شاید برنده بشم هم ناخود آگاه لبخند می زدم.رسیدم به دم در کمپانی.هنوز درش باز نشده بود. افراد زیادی دم در جمع شده بودند.همه وایستاده بودن و با هم حرف می زدن یا به در باز نشده ی کمپانی نگاه می کردن.یه پسر جوون،تقریبا همسن و سال خودم،توجهم رو جلب کرد.تنها،کنار در کمپانی نشسته بود و به یه نقطه زل زده بود. چند دقیقه نگاهش کردم.می خواستم بدونم بالاخره چی کار می کنه.واسم جالب بود که چند دقیقه همین جور به یه نقطه خیره شده بود.چند دقیقه ی دیگه...باز هم هیچ کار دیگه ای جز خیره شدن به یه نقطه نکرد.می خواستم باهاش آشنا شم.با خودم گفتم یه دوست هم پیدا می کنم!

رفتم جلو...نزدیکش ایستادم.زیاد توجه نکرد.خنده م گرفته بود از بی توجهی ش.با لبخند گفتم:بلند نمیشی؟!

خیلی جدی گفت:نه!

از طرز برخوردش هم خنده م گرفت.یه جوری بود.بین عصبانیت و طرز عادی بودن!خندیدم و گفتم:هر جور راحتی!

انگار نظرش عوض شده باشه،دستش رو به سمتم دراز کرد و با لبخند کمرنگی گفت:کمکم می کنی؟!

دستش رو گرفتم و کمکش کردم بلند شه.خودش رو تکوند و گفت:کیم هیون جونگ ام...

با لبخند گفتم:پارک جونگ مین!

هیون-بهت میاد مدل باشی!

از حرفش خوشم اومد.داشت ازم تعریف می کرد.ولی وقتی با دقت بهش نگاه کردم دیدم خودش هم دست کمی از من نداره.قد بلند و خوش قیافه!خندیدم و گفتم:به تو هم میاد!

هیون-مرسی!

از من زودتر اومده بود پس نتیجه گرفتم حسابی سحرخیزه!پرسیدم:واسه دیدن نتایج از کِی تا حالا این جایی؟

هیون-از نصفه شب!

تعجب کردم!یعنی چه قد می تونست واسش مهم باشه که از نصفه شب اومده بود ببینه برنده شده یا نه! شاید اون هم مثل من از خیلی چیزهاش گذشته بود یا این برنده شدن واسش خیلی مهم بود!

-خسته نباشی!از نصفه شب تا حالا اومدی این جا نشستی؟

با لبخند گفت:آره...

خالصانه توی دلم دعا کردم اون هم قبول شه...

-پس بهتره قبول شی!اگه قبول نشی خیلی بَده!اصلا کاملا ضدحاله!از نصفه شب آدم بیاد منتظر نتایج بشه،بعد نتونه برنده شه...

فقط لبخند زد و تایید کرد.به نظر کم حرف می اومد،ولی از همون چند تا جمله ای که گفته بود فهمیدم صداش عالیه... قیافه ش هم خیلی خوب بود!

-البته به نظر من که قبولی.صدات خوبه...قیافه ت هم که عالیه!گرچه از من بهتر که نیس!

خندید و گفت:چه عجب!یکی پیدا شد از من خودشیفته تر!

جونگ مین-آره...من اصولا خیلی از خودم خوشم میاد...

کم کم داشت یَخِش آب می شد که در کمپانی رو باز کردن و همه حمله کردن سمت سالن کمپانی...من و هیون هم رفتیم تو.از وسط جمعیت رفتیم جلوتر.هنوز به تابلوی اعلانات نگاه نکرده بودم.هیون کنارم ایستاده بود.نگاهم کرد.برگشتم و بهش نگاه کردم و بعد هم به تابلو اعلانات...

                            

امیدوارم خوشتون اومده باشه...






نوع مطلب : *our dream*، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 28 شهریور 1396 12:58 ق.ظ
Excellent post. I used to be checking constantly this weblog and I'm inspired!
Very helpful info specifically the ultimate section :
) I take care of such information a lot. I used to be looking
for this particular information for a long time. Thanks and good luck.
سه شنبه 17 مرداد 1396 04:02 ق.ظ
Excellent post. I'm facing some of these issues as well..
یکشنبه 20 فروردین 1396 03:29 ق.ظ
What's up, the whole thing is going perfectly
here and ofcourse every one is sharing information, that's genuinely excellent, keep up writing.
جمعه 15 اردیبهشت 1391 02:32 ب.ظ
akheeeeeeee! eshkal nadare doa mikonam pat zudi khub beshe! bande dar hale hazer dar sevvome dabirestan be sar mibaram! nahai ham daram ke fogholade stress avare! faghat dar hamin had behet begam ke alan dari ruzaye khosheto separi mikoni! he he ajab jomleye naghzi goftam! he he
Kimia ^_^ مغسی...اووووووورین...فکر نمی کردم بزرگتر باشی ^_^ سخت تلاش کن و بدو برو درسهات رو خوب بخون که نهاییتو عاااالی بدی :* بعله بعله...بنده هم جمله ی نغز بسی زیاد گویم! ^_^
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:58 ق.ظ

ghiafeye man bad az didane mosahebe!

sepas

jiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiigh , daaaaaaaaaaaast , hoooooooora
Kimia ^_^ اوووووووووووهموووووووووم...
^_^
یووووووووووهووووووووووووووووووووووو
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:55 ق.ظ
vaaaaaaaaaaaaaaaaaay ke cheghad emruz ruze khubie! az sobhesh ta alan hamintor dare etefaghaye khub vasam miofte ... behtarinesh mosahebeye hyung bud ... horaaaaaaaaaaaaaaa
rasti kimia junam to sale chandomi?!
Kimia ^_^ اووووووهووووم...این خبره خوبیه...ولی بنده پام لِه شده!این هم یه اتفاق بد توی امروز واسه بنده!
بنده در حال حاضر سال اول دبیرستان ام...تو چطور اوووونی جونم؟!
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:52 ق.ظ
kheili jung mino midustam makhsusan etemad be nafsesho! boooooooooooos
Kimia ^_^ هههه...بعله...بنده هم همین طور ^_^
جمعه 15 اردیبهشت 1391 11:51 ق.ظ
akheeeeeeeeeeeeeeee! che bahalan in dota!
rastiiiiiiiiiiiiiii hads bezan che etefaghi dare miofte!!
.
.
.
khob malume dg azaye ss501 mikhan ba ham vaseye albume jadideshun kar konan!
mesle inke tuye arirang ba hyung mosahebe kardano unam intori gofte! vaaaaaaaaaaaaaaaaay fekresham kheili alie!
Kimia ^_^ بعله بعله!
چی شده؟!
یووووووووهووووووووووووووو!!!ایول!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page