تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 20
Love2SS501
we always support ss501
جمعه 15 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Sahar sahar


شلااااااااااااااااااااااااام شلااااااااام , آخ آخ چرا میزنین؟! درسته که دیر اومدم ولی باز هم دلیل نمیشه تا این حد زیکه کنین ... راستی بچه ها امتحانای خرداد دیگه فوق نزدیکه و امروز هم کاملا شانسکی تونستم بیام واسه ی همین فکر نکنم منو تا 1 ماهه دیگه ببینین ولی بعد از امتحانات سر وقت داستانمو میذارم
میدوستمتووووووووووووووووووووووووون

ئه چا همینطور که داشت قیافه ی جونگ مینو نگاه میکرد رضایت داد ( ای شیطون) و دستهاشو دور گردن هیون جون حلقه کرد. هیونگ جون هم کمر ئه چا رو گرفت و به خودش نزدیک تر کرد و شروع کردن به رقصیدن.
ئه چا جونگ مینو دید که روشو برگردونده و داره با لینا میگه و میخنده واسه ی همین یه زیکه ی خفیف کرد و نگاهشو از جونگ مین گرفتو به هیونگ جون چشم دوخت و تا آخر آهنگ با هم رقصیدن.
جی دراگون لینا رو با خودش پیش بقیه ی دوستهاش میبرد و اونارو با هم آشنا میکرد.
کیو جونگ که معلوم نبود کجا بود ( هااااا؟!) یونگ سنگ و دوست دخترش هم بعد از یکم رقصیدن رفته بودن پیش یه سری از دوستهاشون و جونگ مین هم با یه دختری رفته بود وسط  پیست و داشت با اون میرقصید. ئه چا هم که همچنان داشت با هیونگ جون میرقصید با دیدن جونگ مین چشماش داشت در میومد. هیونگ جون هم نهایت تلاششو میکرد تا حواس ئه چا رو سمت خودش جمع کنه تصمیم گرفت ئه چا رو ببره و دوتایی برن سر میز بشینن. ئه چا هم با کمال میل قبول کرد. خواستن برن پیش هیون جونگ بشینن ولی پیداش نکردن واسه ی همین رفتن پیش یونگ سنگ و دوست دخترش.
لینا بعد از کلی گشت زدن وسط جمعیت ئه چا و هیونگو یونگیو دوست دخترشو دید که حسابی گرم صحبت بودن. همینطور که داشت میرفت طرفشون با یکی که دستش یه لیوان نوشیدنی بود برخورد میکنه. لیوان از دست اون مرد میوفته زمین و میشکنه.
لینا بدون فکر تلاش کرد لیوانو بگیره و نذاره که بیوفته ولی از بدشانسیش لیوان افتاد که هیچ یه تیکه از شیشه رفت توی دستش. لینا خیلی هول خورده بود واسه ی همین سریع دویید به سمت در خروجی ( به مقصد دستشویی ). دستش خیلی درد میکرد. توی راهرو ایستاد. دیگه نمیتونست درد دستشو تحمل کنه و اشک از چشماش جاری شده بود.
باید شیشه رو از دستش در میاورد ولی فکر اینکه ممکن بود چه درد فجیعی رو متحمل بشه باعث میشد بیشتر احساس عذاب کنه. صدای یکیو شنید که اسمشو صدا زده بود.

خماری؟! . . . نه نه نه من دخمل خوفیم

هیون جونگ بود.
هیون: لینا! چی شده؟ دستت چرا اینجوریه؟
هیون به صورت توی هم رفته ی لینا خیره شد. میدونست چه دردیو داره متحمل میشه
واسه ی همین سریع دست به کار شد. بازوی لینا رو گرفت و همراه خودش برد بیرون و سوار ماشینش کرد.
لینا همینطور که داشت با اون یکی دستش اشکهاشو پاک میکرد از هیون پرسید: کجا داریم میریم؟
هیون: بیمارستان. اصلا نگران نباش زود دستت خوب میشه.
بعد یه لبخند به لینا زد و راه افتاد. لینا چشماش گرد شده بود. چطور امکان داشت هیون جونگی که همیشه اونقدر بد باهاش رفتار میکرد الان کمکش کنه و بهش دلگرمی بده؟!!
لبخندی که هیون بهش زده بود عین یه آتیش افتاده بود به جونش و اونو مثل یه شمع آب میکرد.
لینا اینقدر توی فکر هیون جونگ فرو رفته بود که حتی نفهمید کی رسیدن بیمارستان. سریع از ماشین پیاده شد و همراه هیون رفت توی بیمارستان.
دکتر خیلی با دقت شیشه رو از دست لینا در آورد. لینا از درد به خودش میپیچید و هیون هم دلداریش میداد. بعد از اینکه پانسمان دست لینا تموم شد و لینا هم آروم گرفته بود دکتر گفت: خانم یانگ باید بگم که واقعا شانس آوردین آخه اون تیکه ی شیشه دقیقا از کنار عصبتون رد شده بود. ممکن بود عصبتونو قطع کنه. اون موقع دیگه بیچاره میشدین.
هیون به صورت رنگ پریده ی لینا نگاهی انداخت و گفت: خدارو شکر الان که دیگه مشکلی نیست.
دست لینا رو گرفت و بلندش کرد و دوتاشون از دکتر خداحافظی کردن و از بیمارستان رفتن بیرون و سوار ماشین شدن . تا چند دقیقه ی اول بینشون سکوت حکم فرما بود تا اینکه لینا سکوتو شکست.
لینا: هیون جونگ واقعا ازت ممنونم. اگه تو نبدی نمیدونستم تو اون شرایط باید چیکار کنم! راستش اصلا انتظار همچین کاریو ازت نداشتم!!
هیون یه خنده ای کرد و گفت: خب من همیشه غیر قابل پیش بینی بودم , هستم , خواهم بود!
اینا: آره واقعا , از یه طرف دعواهات و از یه طرف هم کمک کردنهات
هیون: بیخیال , بیا یه مدت تو صلح زندگی کنیم!
لینا که همینطور به هیون خیره شده بود گفت: ها! چیه؟! حالا که دیدی همیشه حق با من بوده و تو بدون دلیل درست و حسابی باهام مخالفت میکردی میخوای باهام صلح کنی؟
هیون: اتفاقا حرف حقو من میزدم ولی الان به این نتیجه رسیدم که نمیشه تا آخر رابطه ی کاریمون اینطوری با هم رفتار کنیم چون اینطوری جفتمون واسه ی همدیگه غیر قابل تحمل میشیم
لینا: واقعا خوشحالم که میبینم تونستی اینو درک کنی با این حساب من هم راضیم! اینطوری خیال خودمو خودتو همه رو راحت میکیم!
هیون: ولی مطمئن باش هیچ کدوم از بچه ها نمیتونن اینو باور کنن که منو تو با هم خوب شدیم
لینا: وااااااای , میتونم قیافه ی ئه چا رو تصور کنم وقتی میفهمه ما به تفاهم رسیدیم!
هیون خندید و گفت: جونگ مین! دوست دارم عکس العمل اونو ببینم!
لینا: اتفاقا به نظر من جونگ مین خیلی آدم منطقی و با فکریه!
هیون: مگه من گفتم آدم بی فکریه؟
لینا: به هر حال! لحن حرف زدنت طوری ود که هر کس میتونست این برداشتو بکنه! ( مگه زمین کشاورزیه؟!)
هیون: لحن من هیچ مشکلی نداره! این مغز توئه که نمیتونه درست مطالبو تجزیه و تحلیل کنه
لینا: با مغز من چیکار داری تو؟ چرا مشکل درست حرف نزدنتو میندازی گردن مغز بقیه؟
هیون: ببین دوباره شروع کردی. خودت یه کاری میکنی آدم مجبور بشه دوباره واقعیتارو بگه!
لینا: اصلا کی گفته من باید با کسی که یه ذره مغز تو کله اش نیست حرف بزنم!
هیون: همینو بگو! اعصابمون خورد شد!
لینا و هیون یه نگاه به هم میندازن و میزنن زیر خنده. ( خدا شفاشون بده)
توی راه لینا از هیون خواست که اونو برسونه خونه اش چون احتمالا تا اونا بخوان برگردن مهمونی دیگه مهمونی تموم شده و غیر از اون لینا میخواست بره و استراحت کنه.
نزدیکای ساعت 12 بود که هیون و لینا رسیدن.
لینا که به چراغهای خاموش خونه داشت نگاه میکرد گفت: هنوز ئه چا نیومده! امیدوارم زودتر بیاد!
هیون: میخوای تا وقتی که ئه چا برسه بیام بالا و پیشت بمونم؟
لینا که یاد خونه ی به هم ریخته شون وقتی که داشتن واسه ی مهمونی حاضر میشدن افتاد سریع با این پیشنهاد هیون مخالفت کرد. ( شاهکارن اینا )
هیون: ولی خطر ناکه بخوای این موقع شب تو خونه تنها باشی! حد اقل وقتی ئه چا پیشته خیالم راحت تره!
لینا: نه نه! الان که دارم فکرشو میکنم میبینم اصلا هیچ مشکلی ندارم!
هیون: نه! من راضی نمیشم! اگه میخوای بری تو خونه برو ولی من تا وقتی که ئه چا بیاد اینجا منتظر میمونم!
لینا که در کل به عجز اومده بود گفت: باشه! حالا که اینقدر اصرار میکنی بهتره که بیای تو خونه منتظر باشی!
هیون هم یه لبخندی به لینا زد و از ماشین پیاده شد. همین که لینا خواست در حیاطو باز کنه نور چراغ یه ماشینی که داشت طرفشون میومد افتاد تو صورتشون ...

تااااااااااااااااااااا تابستون ... خیلی دوستون دارم خوشملا دعا کنین امتحانامو خوب بدم






نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 شهریور 1396 09:07 ب.ظ
Aw, this was an incredibly good post. Taking the time
and actual effort to make a top notch article… but what can I say… I procrastinate a lot and never manage
to get anything done.
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:05 ق.ظ
Hello, Neat post. There is a problem with your site in internet explorer,
might check this? IE nonetheless is the market chief and
a big element of folks will omit your wonderful writing due to this problem.
دوشنبه 5 تیر 1396 10:41 ق.ظ
As the admin of this web site is working, no uncertainty very shortly it will be renowned,
due to its feature contents.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 11:38 ق.ظ
I relish, result in I found just what I was taking a look for.
You have ended my four day lengthy hunt! God Bless
you man. Have a great day. Bye
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:04 ق.ظ
Link exchange is nothing else except it is only placing the other person's blog link on your page at proper place
and other person will also do same in favor of you.
دوشنبه 28 فروردین 1396 07:19 ب.ظ
Do you have a spam problem on this blog; I also am a blogger, and I was curious about your
situation; many of us have developed some nice practices
and we are looking to swap techniques with other folks, be sure to
shoot me an email if interested.
شنبه 13 خرداد 1391 05:00 ب.ظ
azizam dastanet kheili aliye faghat ye soal marde asliye in dastan jungiye?
Sahar saharmersi khoshmelam are khode khode jungie! booooooooooooooooooos a lot
سه شنبه 2 خرداد 1391 12:09 ب.ظ
dastet dard nakone che khomarieee
Sahar sahardg sharmande! khahesssssssssssssssssssssssssh
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 07:19 ب.ظ
سلام دوستان عزیز
وب جالبی دارین
خوشحال میشم با هم تبادل لینک کنیم
بهم سر بزنین و اگه خواستین با عنوان وبم بلینکین
مرسی
Sahar saharbaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaah chetori Niloo jun! he he he man niz khorsand khaham shod! booooooooooooooooooooos!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page