تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 21
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 4 تیر 1391 :: نویسنده : Sahar sahar


سلاااااااااااااااام
عزیزان من به اعصاب خودتون مسلط باشین! واقعا از این که خیلی دیر اومدم تا ادامه ی داستانو بذارم شرمنده ام ... خب دیگه بیشتر از این منو شرمنده نکنین و برین ادامه ی داستانو بخونین ... امیدوارم تابستون خوبی داشته باشین ... goooooooooooo
هیون یه لبخندی به لینا زد و از ماشین پیاده شد. همین که لینا خواست در حیاطو باز کنه نور چراغ یه ماشینی که داشت طرفشون میومد افتاد تو صورتشون. ماشین جلوی در خونه ایستاد و ئه چا از ماشین پیاده شد. هیونگ جون هم در ماشینشو باز کرد و از پشت فرمون اومد پایین. لینا توی دلش هزار مرتبه خدا رو شکر می کرد که ئه چا چقدر به موقع رسید.
ئه چا: هیون جونگ! لینا! شما ها کجا رفته بودین؟! توی مهمونی خیلی ها دنبالتون میگشتن من جمله ما! ولی هیچ ازتون نبود که نبود.
هیونگ جون: لینا , دستت چی شده؟! هیون بالاخره حرصشو سرت خالی کرد؟! چه بلایی سرش آوردی تو هیون؟
هیون: اینقدر حرف نزن , باز خوبه داشتم کمکش می کردم!
هیونگ جون: این چه طرز کمک کردنه؟
لینا: هیونگ جان! لطفا بعدا نرو اینور و اونور نگو هیون زده لینا رو شل و پل کرده! درسته که هیون خیلی منو اذیت میکنه ولی دیگه مطمئن باش جرات نمیکنه تا این حد پیش بره
هیون یه چشم غرا ای به لینا رفت و لینا ادامه داد: البته باید بگم که هیون بود که منو برد بیمارستان تا اون دکتره اون یه تیکه شیشه ای که تو دستم رفته بودو در بیاره.
هیون: آره , واسه ی همین دیگه بعدش که دیر شده بود نیومدیم مهمونی و لینا رو یه راست رسوندم خونه اش!
ئه چا: خب حالا چرا اینجا وایستادین؟ دم در زشته بیاین بریم تو!
لینا که چشمهاش گرد شده بود گفت: ئه چا فردا چه ساعتی باید پا شیم بریم کمپانی؟!
ئه چا که دوزاریش افتاد سریع گفت: آآآآآآآآخ! آره اصلا یادم نبود. بچه ها واقعا شرمنده ولی من همین طوری هم صبح دیر از خواب پا میشم.
هیون: هه هه هه چه وجه اشتراکی! منم همین مشکلو دارم. خب دیگه من برم. کاری نداری هیونگ؟
هیونگ جون: نه , برو به سلامتی! ( هه هه بچه ام چه با ادب شده , هیونگ: من با ادب بودم ...   , سحر: ایییی وایییی هیونگ تو اینجا بودی؟! یه ندایی چیزی میدادی به ما ...
هیونگ: میخواستم امتحانت کنم که هیچی گند زدی به امتحانت!     سحر: هیووووووونگ! ... این داستان ادامه دارد شما برید ادامه ی من پشیمان هستم را بخوانید)
هیونگ جون: ئه چا خیلی خوشحال شدم و واقعا امشب بهم خوش گذشت ( آره دیگه به تو خوش نگذره به کی خوش بگذره؟!    جونگ مین: من!)
ئه چا: آره , به منم خیلی خوش گذشت.
هیونگ: خب پس فردا میبینمتون. فعلا
لینا و ئه چا هم زمان گفتن: خداحافظ
بعد یه نگاهی حاکی از اینکه بذار این دوتا برن بعد بهت نشون میدم میدم شوهر کی خوشگل تره به هم انداختن! ( عجب توضیح بلند بالایی) هیون و هیونگ تو یه مسیر مقابل هم شروع به حرکت کردن ( خیابون دو طرفه بود) و ئه چا و لینا هم رفتن توی خونه.
ئه چا: خب لینا جونی قشنگ واسم توضیح بده چی شده که تو و هیون با هم خوب شدین! راستش وقتی دیدم هیون داره همراهت میاد توی خونه قشنگ هنگ کردم! واقعا چطوری همچین چیزی ممکنه؟! ها؟!
لینا: اخبار یه بار اعلام میکنه! یعنی حتما باید هر چیزی رو دو بار برات توضیح بدم تا بفهمی چی شده؟!
ئه چا: آخه این چیزی که تو گفتی یعنی اینکه هیون داشته کمکت میکرده , این کاملا غیر طبیعیه چون که هیون اصلا به هیچ عنوان از تو خوشش نمیاد پس چطور چنین چیزی امکان داره؟!
لینا: خب این یه واقعیتیه! منم هنوز نتونستم درک کنم که چرا هیون کمکم کرد ولی فعلا مهم اینه که من و هیون تصمیم گرفتیم از این به بعد با هم تو صلح باشیم!
ئه چا همینطور با دهن باز لینا رو نگاه می کرد.
لینا: این دیگه چیه؟! طونل وحشته؟! ببندش اونو!
ئه چا که به خودش اومده بود به لینا گفت: بهم یاد بده! چطور تونستی کاری کنی که هیون از تو خوشش بیاد؟ ( هه هه خوب میشی بابا اصلا نگران نباش , تازه اولشه)
لینا: چی؟! کی گفته هیون از من خوشش میاد؟ ما فقط در رابطه با رفتارمون توی رابطه ی کاریمون به تفاهم رسیدیم! تو چرا هر وقت یه اتفاقی میوفته کلی مطلبو بزرگش میکنی؟ همیشه دو سه پله بالاتر از موضوع واقعی فکر میکنی!
ئه چا: ببین حتما هیون ازت خوشش میاد که کمک کرده و خواسته که باهات از این به بعد خوب رفتار کنه , چون میخواد دلتو به دست بیاره!
لینا: ئه چا برای آخرین بار دارم بهت میگم. ببین بین من و هیون جونگ هیچی نیست. فهمیدی؟!
ئه چا: حالا در آینده متوجه میشیم که واقعا هست یا نه!
لینا: تو بهتره فعلا به فکر خودت باشی. بگو ببینم چی شد که با هیونگ جون اومدی خونه؟! فکر می کردم جونگ مین تو رو میرسونه! آخه تو و جونگ مین جدیدا خیلی با هم صمیمی شدین!
ئه چا یه اخمی کرد و گفت: نمیدونم! میخواستم با جونگ مین برم ولی نمیدونم چی شد که وسطای مهمونی اومد و از همه خداحافظی کرد و رفت.
لینا: واقعا؟ واسه ی چی؟
ئه چا: نمیدونم! من که نفهمیدم دلیلش چیه فقط میدونم که دوباره یه مشکلی پیش اومده. به آقای چا اینطوری گفت. خلاصه منم دست آخر به پیشنهاد هیونگ جون راه افتادم اومدم خونه. باز خوب شد هیونگ خودش اومد و گفت. میدونی چیه دیگه نمیخوام به جونگ مین فکر کنم!
لینا: ولی تو که خیلی دوستش داری
ئه چا: نه دیگه نمیخوام
بعد سریع حرفو عوض کرد و گفت: این کیو جونگ هم که در کل از همون اول مهمونی رفت و دیگه پیداش نشد.
لینا یه لبخندی زد و گفت: میخوای بهش یه زنگ بزنیم ببینیم کجائه؟!
ئه چا با یه لبخند موذیانه گوشی تلفن رو برداشت و شماره ی کیو جونگو گرفت. هر چقدر که زنگ خورد کیو جونگ گوشی رو بر نداشت و دست آخر هم رفت روی پیغام گیر.
ئه چا: معلوم نیست این پسره داره چیکار میکنه!
لینا: بیخیال! احتمالا خوابیده!
ئه چا: بله , دقیقا موضوع یه چیزی تو همین مایه هاست فقط یکم بدتر!
ئه چا و لینا یه نگاه نا باورانه به هم انداختن و لینا گفت: بسه دیگه , فکر کنم تو مهمونی زیاد نوشیدنی خوردیم رو مغزمون تاثیر گذاشته!
ئه چا : بیا بریم بخوابیم. فردا صبح زود باید از خواب بیدار شیم.
flash back jung min
توی اون مهمونی فوق العاده ( المیرا یاد کی افتادی؟!) شلوغ جونگ مین داشت با یه دختری نوشیدنی میخورد و صحبت می کرد که یکدفعه صدای زنگ گوشیش در میاد. جونگ مین با معذرت خواهی از طرفش پا میشه میره بیرون تا جواب بده.
به صفحه ی گوشیش نگاه میکنه و زیکه میکنه.
جونگ مین: وااااااااای! نه! بازم هیلائه! خوبه بهش گفتم یه مدت بهم زنگ نزنه.
اول نخواست جوابشو بده ولی بعد به فکرش رسید که ممکنه اتفاقی افتاده باشه وگرنه نباید زنگ میزد. واسه ی همین تصمیم گرفت جواب بده.
جونگ مین: الو , هیلا!
هیلا: جونگ مین کجایی الان؟!
جونگ مین: من ... من الان تو یه مهمونیم
هیلا: مهمونیو بیخیال شو بدو بیا فرودگاه!
جونگ مین که تپش قلبش یکدفعه تند شده بود با صدای بلند گفت: چی؟! فرودگاه؟!
هیلا: آره , من تازه رسیدم سئول. نمی دونم الان کجا باید برم , بیا دنبالم!
جونگ مین: هیلا این چه کاراییه که تو میکنی؟! کی گفته تو بیای سئول؟!
هیلا: خب توتو آخرین تماسمون بهم گفتی که سرت خیلی شلوغه و حتی وقت نمیکنی جواب تماس های منو بدی ... اینطوری که نمیشد! واسه ی همین تصمیم گرفتن بیام پیشت. اینطوری حتی اگه روزها به خاطر کارت همدیگرو نبینیم شب ها که میتونیم پیش هم باشیم!
جونگ مین که دیگه خیلی داشت به خودش فشار میاورد تا خودشو کنترل کنه گفت: ببین همون جا باش من خودمو سریع میرسونم بهت .
بدون خداحافظی گوشیشو قطع کرد و به دیوار مقابلش خیره شد. حس میکرد میخواد از عصبانیت منفجر بشه! نگاهشو از وی دیوار برداشتو به گوشیش انداخت. دوباره به دیوار نگاه کرد و گوشیشو محکم کوبید به دیوار. ( جونگ مین به اعصاب خودت مسلط باش کلی واسه ی اون پول دادی ...) از عصبانیت نفس نفس میزد. چند تا نفس عمیق کشید تا دوباره خونسردیه خودشو به دست بیلره بعد راه افتاد سمت سالن ...

این داستان ادامه  دارد





نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 05:47 ب.ظ
Excellent way of telling, and good piece of writing to get information about
my presentation subject matter, which i am going to convey in college.
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:01 ب.ظ
It's a shame you don't have a donate button! I'd most certainly donate to this superb blog!
I guess for now i'll settle for book-marking and adding your RSS feed to my Google account.
I look forward to fresh updates and will share this website with my Facebook group.
Talk soon!
یکشنبه 4 تیر 1396 01:42 ب.ظ
Hi there i am kavin, its my first time to commenting anywhere, when i read
this post i thought i could also create comment due to this brilliant article.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 07:15 ب.ظ
Thanks a bunch for sharing this with all folks you actually know what you are speaking about!
Bookmarked. Kindly also consult with my website =).
We could have a link exchange agreement between us
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:52 ب.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to
say that I've really enjoyed browsing your blog posts.
In any case I'll be subscribing to your rss feed and I hope
you write again very soon!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 05:50 ب.ظ
Right now it seems like Wordpress is the best blogging platform
out there right now. (from what I've read) Is that what you are using on your blog?
چهارشنبه 30 فروردین 1396 09:22 ق.ظ
My brother recommended I would possibly like this website. He was entirely right.
This post actually made my day. You cann't consider simply how so much time I had spent for this info!

Thanks!
دوشنبه 5 تیر 1391 12:27 ب.ظ
عالی بود عزیزم زود بقیشو بزار بوس بوس
Sahar saharmersi azizam , bashe hatman zudi badisho mizaram!
دوشنبه 5 تیر 1391 12:01 ق.ظ
خب من میرم بخونم دوباره بیام
Sahar saharخب دیگه احتمالا تا الان خوندی ...
دوشنبه 5 تیر 1391 12:01 ق.ظ
چه عجب سحر خانم داستانتو گزاشتی موسس وبو بی نظمی واقعا که
Sahar saharبعضی وقت ها یه سری مشکلات پیش میاد که نمیشه آدم همه ی کاراشو سر وقت انجام بده , من که معذرت خواهی کردم!!!!!!! آشتیییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page