تبلیغات
Love2SS501 - promise/5
Love2SS501
we always support ss501
چهارشنبه 7 تیر 1391 :: نویسنده : Elmira
واینهم قسمته پنجم برین بخونین حتمی باید خوندین نظر بدین حلال نمیکنم بخونید ونظر نزاشته دربریدو یه نتکه تو این قسمت همچی این پیول وجونگمین باز باهمدیگه کل میکنن  چشماشو باز کرد به کنارش نگاهی انداخت ولی جایه اون خالی بودلبخندی زدویاد اون شبی افتاد که برا اولین بار میخواستن کنار هم بخوابن


پیول-چرا انقدر به خودمون سختی بدیم هردومون رو تخت میخوابیم

یونگسنگ-چیییییییییی؟

پیول-ای بابا نه اونطوری ببینم بالشته دیگه ای نداری؟


یونگ-چ ...چرا دارم تو این کمدست(بچم هنگید)

پیول-خبببب این سه تارو میزاریم بین خودمون دوتا

یونگ-ولی...

پیول-بیخیال بیا بخواب دیگه

یونگ-باشه


روی تخت دراز کشید از این طرض خوابیدن خندش گرفت

پیول-یونی...

یونگسنگ-بله


پیول-میخواستم بگم...بیخیال بگیر بخواب شب خوش


یونگسنگ-شب بخیر



بعد اینکه دوش گرفت رفت تو سالن همکف از سروصدایی که از تو اشپزخونه میومد معلوم بود که مشغوله اولین باریکه اون وارد این اشپزخونه شده بود

 یونگ وارد اشپزخونه شدو دید پیول ایستاده وداره با دقت به اشپزی کیوجونگ نیگا میکنه

یونگ-صبح همه بخیر


پیول لبخندی زدوگفت صبح بخیر یونی


کیو-صبح بخیر یونگسنگ بیا برو اون سهتارو بیدارشون کن بیان سر میز


یونگ-خدا به خیر بگزرونه


پیول بعد رفتنه یونگ زد رو شونه کیوگفت ببخشید

کیو برگشت سمتش-بله


پیول-اگه فضولی نیست چرا یونی گفت خدا بخیر بگزرونه؟

کیو-هیچ چی یه چن روز اینجا باشی میفهمی چرا

کیو دوباره مشغول شد

پیول-یه سوال دیگه مگه شماها ادمای مشهوری نیستید؟

کیو-چرا هستیم

پیول-پس چرا انقدر بی نظمید...

کیو-ببخشید؟

پیول-میگم چرا انقدر بی نظمید البته همتون غیر از یونی...نگاه همه ظرفاتون رو کابینت روهم تلنبار شده تو پذیراییتون پر از بسته خوراکیهای مختلفه حیاطتونم که امروز صبح دقت کردم تمام درختا بی حرس ول شدن برا خودشون وقتی وضع ظاهری خونه اینه واای به حاله اتاق هاتون

کیوبرای یه لحظه عصبانی شدوگفت-تو چطور جرات-اما خودشو کنترل کردواینطور ادامه داد-درست میگید اخهخدمتکارهامون یه زنو شوهرن که برا یه ماه مرخصی گرفتن ورفتن یه شهر دیگه پیشه دخترشون که پابه ماهه

پیول-اها که اینطور

پسرا اومدن همشون انقدر خواب الود بودن که بی اونکه تو سروکله ی هم بزنن صبحانشونو خوردن واماده شدن تا به کمپانی برن وقتی میخواسن برن یونگ رفت تو اشپزخونه وبه پیول که درحال جمع کردن ظرفهای صبحانه بودگفتما داریم میریم کمپانی مواظب خودت باش خانم کوچولو...

پیول-چشم توهم همینطور خداحافظ اقا بزرگه

یونگ خندیدوگفت خداحافظ ورفت

اونروز بعد اینکه برگشتن


کیو در خونرو باز کرد پذیرایی غرق در تاریکی بود لوست وسطو روشن کردن دهن همشون وا مونده بود

هیونگ-میگم اشتباه اومدیم فک کنم بریم نه؟

جونگ-همین چیزارو میگی بهت میگن بچه دیگه مگه میشه ادم اشتباهی جایه خونه خودش بره خونه یکی دیگه

کیو-حالا خوبه توام چرا میزمنی تو حال بچه

هیونگ-اه مسخره هااا...ولی خدایی اینا کار کی میتونه باشه اخه خانم لی گفته بود تا اخره ماه نمیان


هیون-شاید زودتر اومده


یونگ-حالا بیاید کنار بریم تو دارم از خستگی میمیرم بعدا هم میتونید ببحثید...واوچه مرتب شده خونه اینا کار پیوله؟


هیون-پیول چچ اون که بش میخوره از اون دخترای ناز نازی باشه


پیول جلوی هیون ایستاد واخمی کردو گفت حتی اون دخترای ناز نازیشم اینکار هارو بلدن

با یاد اوری این جمله اون لبخند رو لبش پررنگ تر شد پیول که سنگینیه نگاهیو رو خودش حس میکرد برگشت به طرفه یونگسنگ

پیول-سلامممم صبحتون بخیر پرنس


یونگ-سلام صبحه توام بخیر پرنسس

پیول-خب من صبحانمو خوردم ماله شماهارم حاضر کردم میرم کهع به کارای دیگه برسم

یونگ-باشه...پیول

پیول برگشت سمتش

یونگ-چرا صبحانتو همیشه تنهایی میخوری؟

پیول-حوصله بحث کردن ندارم خودتم میدونی منظورم چیه فعلا

از خونه زد بیرون رفت تو فروشگاه سر کوچه تا خرید های لازمرو بکنه همینطور سبد خرید تو دستش بودوبین قفسه های مختلف تاب میخورد ودنبال رشته بود یهو یه نفر زد رو شونشو گفت ببخشید میتونم کمکتون کنم

پیول برگشت سمتش یه پسر با فرم فروشگاه

پیول-البته شما از کارمندهای اینجا هستین دیگه؟

پسر -اوهوم تایلر هستم

-پیول هستم از اشناییتون خوشوقتم

تایلر-منم همینطور خانم پیول خب حالا چه کمکی ازم ساختست

پیول-اوم راستش من اولین باریه که میام خرید-به قیافه متعجب تایلر نگاه کرد خندیدوگفت-منظورم اینه که برای خرید میام اینجا

تایلر-اهان که اینطور خب مشکل کجاست

پیول-میشه جای وسایلی که میخوامو بهم نشون بدید البته اگه امکانش هست

تایلر-بله البته خب اولین وسیله ای که میخواین

پیول-رشته....
:
:
:
:
:
:
:
پیول-واقعا لطف کردی تایلر اگه نبودی مسلما یه چند ساعتی اینجا گیج میزدم

تایلر-هه هه خب وظیفم بودش امیدوارم بازم برا خرید بیای اینجا

پیول-باشه حتما فعلا خداحافظ

تایلر-خداحافظ

بعد رفتن پیول یهویی مت اومدودستشو انداخت دور گردن تایلر

مت-واو پسر عجب تیکه ای بود اینو از کجا گیراوردی؟

تایلر دستشو از رو شونش برداشتو گفت کمتر مزه بپرون بیا بریم الان داد مشتریا در میاد

مت-ولی واقعا باحال بود
:
:
:
:
:
پیول کارتو تو در کشید ووارد خونه شد پاکتهای خرید تو اشپزخونه گذاشت وخواست بره تو که یهو

پیول-اااااااااااااااااااا(این الان جیغه)اوه جونگمین ترسوندیم تو اینجا چیکار میکنی مگه نباید الان سر لوکیشن باشی

جونگمین-خب حواستو جمع کن نترسی...نه من قبلا فیلمبرداری انجام دادم ومیشه بپرسم تا حالا کجا بودی؟

پیول-رفته بودم فروشگاه-همونطور که وسایلو تو یخچال وکابینتها جابجا میکرد با جونگمین حرف میزد-اونجا با یه پسری به اسم تایلر اشنا شدم که خیلی کمکم کرد و....

جونگمین حرفشو قطع کردوگفت خب طبیعیه برا یه دختری مثله تو دلش بخواد مخ زنی کنه هر از چندگاهی با چندتا پسر بگرده حالا چرا داری برا من تعریفش میکنی؟

پیول نفسشو با حرص داد بیرون وگفت راست میگی اخه یه ادم چقد احمق میتونه باشه برا یکی مثه تو از کارایی که انجام داده تعریف کنه تویی که حتی به خودتم اهمیت نمیدی....ایشششششش

در یخچالو بست واخرین بسته هارم تو کابینت چید جونگمین هم با بیخیالی رفت تو اتاقش پیول درحال تمیز کردن پذیرایی بود جونگمین اومد پیشش وگفت من دارم میرم بیرون به هر جا دست میزنیو تمیز کاری انجام میدی دست بزن وچیزهارو تمیز کن ولی سمته اتاق من نمیری گرفتی؟

پیول-به منچه  داری میری بیرون وبه منچه بخوام به اتاق تو کاری داشته باشم-تو دلش گفت پسره ی مغرور از خود راضی-

جونگمین-حالا هرچی گفتم تا بدونی

از خونه رفت بیرون



بچیا گفتم حلال نمیکنم جدی گفتم




نوع مطلب : promise، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 شهریور 1396 10:36 ب.ظ
Great delivery. Solid arguments. Keep up the good work.
دوشنبه 5 تیر 1396 07:15 ق.ظ
Hi, Neat post. There's an issue with your web site in web explorer, would test
this? IE still is the market chief and a large component of other folks will omit your
fantastic writing because of this problem.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:48 ب.ظ
It's an remarkable piece of writing in support of all the web viewers; they will obtain benefit from it I am sure.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:20 ق.ظ
I do not know whether it's just me or if perhaps everyone else experiencing problems with your site.
It appears like some of the written text on your content are running off the screen. Can somebody else please comment and let me know
if this is happening to them too? This could be a problem with
my web browser because I've had this happen previously.
Many thanks
جمعه 25 فروردین 1396 07:49 ق.ظ
There's certainly a great deal to find out about this
subject. I really like all of the points you've made.
یکشنبه 20 فروردین 1396 07:49 ق.ظ
Good site you have here.. It's hard to find good
quality writing like yours these days. I really appreciate individuals like you!
Take care!!
پنجشنبه 8 تیر 1391 10:25 ق.ظ
bebinam shakhsiataye dastano taghir dadi?!
Elmira نه همونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page