تبلیغات
Love2SS501 - Slllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllllm
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 8 تیر 1391 :: نویسنده : ^^*A$al*^^

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام به چینگوهای خوشمل...

من عسل هستم.17 سالمه.ساکن تهرانم و از این به بعد با این داستان یا داستانای دیگه مزاحمتون میشم.از سحر اونی که تشکر میکنم که منو با جمعتون راه داد...

خب چون من چند قسمت از داستانو قبلا آپ کردم امروز 5قسمت از داستانمو واستون میزارم تا ایشالا سریه بعد قسمتای دیگشو بزارم...

فقط لطفا با نظراتون همراهیم کنید و بهم انرژی بدید...

حالا بفرمایید ادامه...

بیوگرافی نقشا:

 

عسل:دختری 16 ساله، یکی یدونه ی خونه،زیبا و خوش اندام و یه نمه مغرور(جونم اعتماد بهنفس هه هه)

عطرین:دختری 16 ساله، صمیمی ترین دوست عسل،زیبا و ظریف اندام،

مهربان و یه نمه خجالتی

معراج:پسری 24 ساله،ثروتمند،خوش هیکل و جذاب(بهله بهله...)

 

این آقایونم که احتیاجی به معرفی ندارن...

پارک جونگ مین

کیم کیو جونگ

کیم هیونگ جون

هئو یونگ سنگ

کیم هیون جونگ

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

سرش به مسائل ریاضی ای که باید برای فردا آماده میکرد گرم بود و سعی میکرد اون فرمولای مسخررو بکنه تو کلش اما هر چی سعی میکرد بدون جزوه حلشون کنه موفق نمیشد واین موضوع کلافش کرده بود.صدای زنگ گوشیش باعث شد سرشو از تو برگه ها بلند کنه،وقتی به صفحه ی گوشی نگاه کردو اسم عطرین رو دید خوشحال شد و سریع جواب داد

- جانم؟

- سلام عسیسم شطوری؟

- وااا سلام چته زیادی شنگولی...؟

- خاک بر سرت لیاقت اخلاق خوبو نداری..

- خب بابا قهر نکن،کاری داشتی؟

- آره... خبر مرگت میای بریم بیرون؟بابا پوسیدم تو این خونه...

- اوووم نمیدونم...

- اوووووف حالا چرا اشوه شتری میای؟ میای بریم یا نه؟

- خب باشه میام ولی باید زود برگردیما...

- ایول باشه زود میایم.پس حاضر شدی بتک(تک زنگ بزن)که من از خونه در بیام.

- باشه پس من برم حاضر شم فعلا بای.

- لفتش ندیا زود حاضر شو بای.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

نیم ساعت بعد برای بار پنجم بهش زنگ زدم

- بله اومدم بابا

- ظهر مار یه ربعه داری میگی اومدم کی میای خبر مرگت؟؟؟؟

- غر نزن بابا دم درتونم بیا پایین

- زحمت کشیدی،صبر کن اومدم...

از اتاقم اومدم بیرون رفتم پیش مامانم تو آشپزخونه وگفتم:

- مامی جونم منو عطرین میریم یه دور بزنیم،زود میایم

- باشه فقط دیر نکنی که حوصله ی غرغرای باباتو ندارم

- به روی چشم

بعدم رفتم مامیو بوسیدمو از خونه بیرون رفتم.درو که باز کردم یهو عطرین عین جن جلوم ظاهر شد:پخخخخخخخخخخخخ

جیغ زدمو دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:

- ایشالا خدا بکشتت که من از دست این خل بازیات راحت شم...

- اوااااااااا دلت میاد من بمیرم؟؟

- پ نه پ دوست دارم بمونی اینجوری عذاب روحی بهم بدی

- خاک تو سر بی لیاقتت کنم...بیشعور،بی لیاقت

- آهان یعنی الان ناراحت شدی دیگه؟؟؟؟؟

- پ نه پ دارم عین تو عشوه شتری میام...

- اِاِاِاِ داری عشوه میای من فکر کردم ناراحت شدی...

- میام میزنم نصفت میکنما الاغ

- اوووخی گریه نکن خوبیت نداره تو خیابون

تو همین حین وارد یکی از پاساژای محله شدیم و همینطوری که داشتیم حرف میزدیمو شوخی میکردیم به مغازه ها و لباس هاهم نگاه میکردیم که یهو چند تا پسر اومدن کنارمونو یکیشون سوت ریتم داری زد و گفت:

- به به چه خانموای خوشگلی...حیف نیست تنهایی میگردین؟ اگه بخواین میتونیم همراهیتون کنیما...

عطرین که ترسیده بود دستمو گرفتو با خودش کشید چون میدونست من در مقابل آدمای پررو ساکت وای نمیستم و اگه حرفی بزنم شر درست میشه که پسره دوباره گفت:

- خب چرا داری دستشو میکشی؟ دوست داره پیش ما بمونه...بیا عشقم بیا بغل خودم(چه خوش اشتهام هست بچه پررو)

با این حرف پسره داغ کردمو دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم وگفتم:

- خفه میشی یا نه عوضی فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه میدی اینطوری حرف بزنی؟

پسره که بدجور ضایع شده بود گفت:

- تو فکر کردی کی هستی فکر کردی توهفه ای؟؟؟؟

- بالاخره یه چیزی هستم که تو افتادی دنبالم ولمم نمیکنی دیگه!!!

- اِاِاِ انگار خیلی هوا ورت داشته میدونی که بخوام همین الان آبروتو میبرم...

- جرئت داری بیا ببر!!!

اما بر خلاف انتظارم پسره یه قدم به جلو اومدو منو ترس ور داشت و بلند داد زدم:کجا داری میای آشغال عوضی؟برو گم شو...

با اینکه جمعیت دورمون جمع شده بود توجهی نکردو اومد نزدیکتر و...

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 17 مرداد 1396 06:10 ق.ظ
Wow, this piece of writing is good, my younger sister is analyzing these
kinds of things, therefore I am going to let know her.
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:09 ق.ظ
You can definitely see your enthusiasm within the work you write.
The arena hopes for more passionate writers such as you who are
not afraid to say how they believe. All the time follow your heart.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:42 ق.ظ
I always used to read article in news papers but now as I am a
user of net so from now I am using net for articles, thanks to web.
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:48 ب.ظ
We're a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your website provided us with valuable information to work on. You
have done a formidable job and our entire community will be grateful to you.
جمعه 25 فروردین 1396 10:50 ق.ظ
all the time i used to read smaller content that also clear their motive, and that is also happening with this piece of writing which I am reading at this time.
جمعه 25 فروردین 1396 10:01 ق.ظ
You can certainly see your enthusiasm in the work you write.
The sector hopes for even more passionate writers such as you who aren't afraid to
mention how they believe. Always go after your heart.
شنبه 12 فروردین 1396 06:08 ب.ظ
Hello my loved one! I want to say that this post is awesome, nice written and include almost all vital infos.
I'd like to see more posts like this .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page