تبلیغات
Love2SS501 - Never without you-pt3
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 8 تیر 1391 :: نویسنده : ^^*A$al*^^
بفرمایید داستان...هه هه

معرج:

مردد بودم که بگم یا نه اما میدونستم اگه نگم دیگه همچین موقعیتی برام پیش نمیاد که بخوام حرفمو بزنم.پس دلمو زدم به دریا و گفتم:

- نمیدونم کار درستی میکنم یا نه اما میخواستم بگم…یعنی… ببین من میدونم که کارم اشتباهه اما میدونم که فرصت دیگه ای برای اینکه حرف دلمو بزنم پیش نمیاد.راستش میخواستم بگم…چطور بگم…یعنی میخواستم بگم که میشه یکم بیشتر با هم آشنا شیم؟؟؟

ویه نفس عمیق کشیم.

- یعنی چی من منظورتو نمیفهمم!!!

- خب ببین من نمیگم که دوست دارم چون اصلا به این موضوع اطمینان ندارم ولی به این موضوع اطمینان دارم که از وقتی دیدمت حتی یه لحظه هم نتونستم بهت فکر نکنم.اگه تو یه فرصت بهم بدی که بیشتر با هم آشنا شیم میتونم راجب احساسی کهبهت دارم اطمینان پیدا کنم.البته اگه تو بخوای…

وقتی حرفام تموم شد انگار یه بار صد کیلویی رو از رو دوشم برداشتن اما جاش یه بار سنگین تر از نگرانی رو گذاشتن.من نگام به اون بود تا جوابمو بده اما اون فقط به غذاش نگاه میکرد.یعنی چی جوابمو میداد؟؟؟

میتونستم فرصت آشنایی بیشتر با کسی که ذهنمو درگیر خودش کرده رو پیدا کنم؟صداش پرده ی افکارمو پاره کرد…

- خب… واقعا نمیدونم چی باید بگم اما مطمئنا میدونی که من 16 سالم بیشتر نیست و توام که فکر میکنم سنت از 23 سال بیشتر باشه.به نظرت نباید جلوی همین احساسی که ازش حرف میزنیو بگیری؟

- نه عسل من…یعنی نمیدونم اما این کاربرام سخته ودر ضمن سن وسال اصلا برام مهم نیست.من دیگه بچه نیستم که درگیر هوس شم و کاملا شرایط تورم درک میکنم.یه شانس بهم بده اصلا شاید از هم خوشمون نیومد…

- نمیدونم…به هر حال این موضوع چیز کوچیکی نیست ومن باید دربارش فکر کنم و با مادرم در میون بزارم…

- باشه حتما… من منتظر جوابت میمونم…

عسل چیزی نگفت و به یه لبخند اکتفا کرد ومشغول خوردن شد

عسل:

 

ترجیح دام چیزی نگم و فقط یه لبخند بهش زدم ومشغول غذام شدم.بعد از غذا بیرون رفتیمو سوار ماشین شدیم. با گفتن اون حرفا یکم پیشش معذب بودم اما ته دلم خیلی خوشحال بودم.منو رسوند خونه و توی راه هم هیچکدوممون چیزی نگفتیم.جلوی در مه رسیدیم ازش خداحافظی کردمو پیاده شدم.تو پله ها خداخدا میکردم که بابا خونه نباشه و خوشبختانه هم نبود.وقتی رسیدم بعد از سلام وتعریف کردن ماجرای امروز تصمیم گرفتم مضوع درخواست معراجو به مامان بگم.یه نفس عمیق کشیدمو ماجرارو با تمام جزئیات براش تعریف کردم.مامان از همون لبخندای مهربونش تحویلم داد و گفت:

- به نظر پسر عاقل و فهمیده ای میاد.توام که اونقد بزرگ شدی که خودت بتونی تصمیم بگیری اما میدونی که باید حواستو تو رابطه با یه پسر خیلی جمع کنی…

خندیدمو گفتم:

- چشم قربان مراقب همه چی هستم…

- در ضمن میدونی که درست ازهمه چی مهمتره…

- بله قربان حواسم به اونم هست…

نمیدونم چرا اونقد خوشحال بودم.رفتم تو اتاقمو درو بستم. کاری نداشتم انجام بدم اما گفتم بزار یه دوره واسه امتحان فردا بکنم.دورم که تموم شد کامیمو روشن کردم و هدفونو گداشتم رو گوشم و یه آهنگ از مازیار فلاحی گذاشتم. داشتم به آهنگ گوش میکردم و چشمامو بسته بودم.همیشه صدای مازیار آرومم میکرد به غیر از آهنگای اون هیچ آهنگ ایرانیه دیگه ای گوش نمیکردم.همینطوری داشتم گوش میکردم که ویبره ی گوشیم منو به خودم آورد.نگاه کردم دیدم معراج اس داده.بازش کردم،نوشته بود:

- سلام.خوبی؟تصمیم نگرفتی؟؟؟

شیطونیم گل کرد و جواب دادم:

- سلام،مرسی.مگه هولی؟؟؟

بلافاصله جواب داد:

فکر کنم...آره خیلی!!!

خیلی خوشحال شدم و جواب دادم:

-خب حالا که انقد هولی،آره فکرامو کردم.

سریع گفت:

- خب جوابت چیه...؟؟؟

- دوست داری چی باشه؟

- خب معلومه میخوام بگی آره!

- پس آره...

منتظر جوابش بودم که گوشیم زنگ خورد.سریع جواب دادم:

- جانم؟

- عسل خیلی خوبی...مرسی.

ذوقی که تو صداش بود منم به وجد آورد و گفتم:

- ممنون اما باید جواب اعتمادمو بدی...

- قول میدم جبران کنم عزیزم.پشیمون نمیشی...

- امیدوارم.خب میزاری من درس بخونم؟اگه به درسام لطمه بخوره و نمره هام بیاد پایین تقصیره توئه ها...

- نه گلم برو به درسات برس.اتفاقا حتما باید خوب خوب درس بخونی...

- باشه حتما. پس فعلا بای

- مراقب خودت باش بای بای...

وقتی گوشیرو قطع کردم،انگار بهم انرژی تزریق کرده بودن.خیلی خوشحال بودم.آهنگو پِلی کردمو به یه رویای شیرون رفتم...

منو معراج... یعنی میشد؟؟؟

 

دوسال بعد:

 

مثل همه ی پنجشنبه بعد از ظهرا منتظرش بودم که باهم بریم بیرون.یکم دیر کرده بود.داشتم پیش خودم فکر میکردم که چرا چند دقیقه دیر کردنش باعث میشه نفسم بگیره، چرا هر بن از وجودم بهش وابستس،این چه احساسیه که داره دیوونم میکنه،عاقبت این رابطه چی میشه، بهش میرسم؟؟؟؟

تو این فکرا بودم که صدای گوشی نخ افکارمو پاره کرد.سریع جواب دادمو با صدای عصبانی گفتم:

- پس کجایی معراج؟؟؟

- شرمنده گلم ترافیک بود.بیا پایین جلو درتونم

- باشه اومدم.

رفتم پایینو سوار شدمو بعد از سلام و دست دادن متوجه حالت غیرطبیعیه معراج شدم و پرسیدم:

- عزیزم چیزی شده؟ چرا توهمی؟

لبخند زدو گفت:

- همش زیر سر خودته خانم کوچولو...حالا میفهمی عجله نکن.

تعجب کردم اما چیزی نگفتم. رفتیم کافی شاپ همیشگی و سر جای همیشگیمون نشستیم و طبق معمول دو فنجون قهوه ترک سفارش دادیم. نشسته بودیم و قهوه هامونو میخوردیم که معراج گفت:

- راستش میخواستم بگم... تو فیلم زندگی هم بازیم میشی؟

- ها؟؟؟؟یعنی چی؟

- یعنی با من ازدواج میکنی؟

- چیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟

- هیچی هیچی هول نشو نمیخواد الان جواب بدی!!!

- چی میگی تو دیوونه؟ ازدواج چیه؟

- نمیدونی ازدواج چیه؟؟؟!!!!

- برو بابا مسخره...

- یعنی تو الان داری میگی که قصد داری به من جواب منفی بدی؟؟؟

- معراج...من...نمیدونم چی باید بگم؟

- به نظر من شانس در خونتو زده بگو آره...

- اِاِاِ...خیلی بد جنسی!

- خب پس گفتی آره دیگه...؟؟؟

از خجالت سرخ شدمو سرمو پایین انداختم ام یاد مامانمینا افتادمو سریع گفتم:

- اما اگه مامانمینا...

- نگران اونا نباش اونا از خداشونه تو رو به یکی قالب کنن از شرت خلاص شن...

- اِاِاِ پس اینجوریه.حالا که اینطوریه من شرمندتم چون به یکی دیگه علاقه مندم نمیتونم باهات ازدواج کنم...

یهو حالت چهره ی معراج عوض شد و با خشم نگام کرد و گفت:

- دیگه از این شوخیای مسخره با من نکن...هیچوقت

-ببخشید منظوری نداشتم...

بعد سرمو پایین انداختم.

معراج بلند شد و رفت حساب کرد منم دنبالش راه افتادمو سمت ماشین رفتیم و نشستیم تو ماشین.پشتمو کردم بهشو بیرونو نگاه کردم که دستمو گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.سرمو پایین انداختمو نگاش نکردم. انگشتشو زیر چونم گذاشت صورتمو به سمت صورت خودش برگردوند و گفت:

- ببخشید گلم نمیخواستم ناراحتت کنم اما باور کن دست خودم نیست،وقتی حتی به شوخی میگی یکی دیگرو میخوای نمیتونم تحمل کنم.خب آخه تو فقط مای خودمی...

لبخندی زدمو گفتم:

- باشه اما دیگه اونطوری نگام نکنیا...بعد زیر لب گفتم:آخه خیلی ترسناک میشی...

خندید و گفت:

- خانم کوچولوی من از مردش ترسیده...!!! چشم من غلط بکنم دیگه اونطوری نگات کنم اما توئم باید قول بدی دیگه هیچوقت از این شوخیا نکنی باشه؟؟

- باشه قول میدم.

بعد ماشینو روشن کردو به سمت خونه راه افتاد خواستم آروم باشمو هیچی نگم اما نتونستم تحمل کنم و گفتم:

- معراج من اگه با تو ازدواج کنم درسم چی میشه؟ من هنوز خیلی واسه ازدواج کردن بچه ام!!!

- عزیزم درسته که تو سنت کمه اما باور کن از یه زن بالغ چیزی کم نداری.نگران درستم نباش؛دو سه ماه دیگه که دیپلمتو میگیری وبعدشم با هم ازدواج میکنیم و بعد میتونی درستو ادامه بدی تازه منم کمکت میکنم. عسل خواهش میکنم بهونه نیار، باور کن دیگه نمیتونم دور بودن ازتوتحمل کنم،دوست دارم هر لحظه کنارت باشم.خواهش میکنم اذیتم نکن...

از اینکه معراج عاشقم بود و قلبش فقط مال خودم بود خیلی خوشحال بودم. من و اون داششتیم واسه همیشه بره هم میشدیم...

 

شش ماه گذشته بود و من دیپلممو گرفته بودمو و در کنار معراج خودمو خوشبخت ترین آدم دنیا میدونستم.بالاخره روز عروسیمون فرا رسید منو معراج تقریبا رو ابرا سیر میکردیم. مراسم خیلی با شکوه بود چیزی بود که من هرگز رویاشم ندیده بودم.همه چیز سفید بود؛ دیوارا، پرده ها ، صنلی ها و...

منو معراج هم کلا متفاوت بودیم. لباس من یه لباس شیری رنگ بود که بالاتنش کاملا سنگدوزی شده بود و روی دا منشم با چندتا گل برجسته  که روش سنگای اصل و براق داشت تزئین شده بود.موهامو فر کرده بودنو دورم ریخته بودن ویه تاج خیلی ظریف هم روی سرم گذاشته بودن، تورمو پشت سرم به شکل گل جمع کرده بودن.بر خلاف خواسته ی من آرایش زیادی داشتم اما خیلی خوشگل شده بودم.معراج هم مثل یک جنتلمن به تمام معنایک دست کت و شلوار شیک مشکی پوشیده بود و یک کروات مشکی باریک هم بسته بود مثل سوپر استارای هالیوودی شده بود.

مراسم تموم شدو مهمونا منو معراجو به خونمون رسوندن رفتن.خونه،خونه ای بود که تا حالا ندیده بودمش و وقتی وارد شدم محو تماشاش شدم.خیلی با سلیقه چیده شده بود.تو خیالات خودم بودم که احساس کردم معراج از پشت بغلم کرد.یکم معذب بودم چون هیچوقت با یه پسر تو تون موقعیت قرار نگرفته بودم.معراج منو به سمت خودش برگردوندو تو چشمام نگاه کرد وگفت:بالاخره مال هم شدیم. و بعد لبای گرمشو رو لبام گذاشت و با تمام عشقش منو بوسید و اون خجالتی که تو وجودم بود از بین رفتو جاشو به عشق داد و منم با تمام وجودم همراهیش کردم.بعد از چند دیقه معراج یه دستشو زیر زانوهام گذاشت با دست دیگش پشتمو گرفت وبغلم کرد وباخودش به سمت اتاق برد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 12 تیر 1396 06:06 ق.ظ
I drop a leave a response whenever I appreciate a
article on a site or I have something to add to the discussion. It's caused by the passion communicated in the article I
looked at. And on this article Love2SS501 - Never without you-pt3.
I was actually moved enough to post a comment :-P
I do have a few questions for you if you usually do not mind.
Is it just me or does it appear like some of these comments look like coming from
brain dead individuals? :-P And, if you are writing
at other places, I would like to follow you. Would you list the complete
urls of your shared pages like your twitter feed, Facebook
page or linkedin profile?
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:50 ب.ظ
Thanks for sharing your info. I truly appreciate your efforts and I am waiting for your next
write ups thanks once again.
دوشنبه 14 فروردین 1396 05:04 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It actually was a leisure
account it. Look complicated to far added agreeable from you!
However, how can we be in contact?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page