تبلیغات
Love2SS501 - Never without you-pt4
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 8 تیر 1391 :: نویسنده : ^^*A$al*^^

اینم این پارت...

 

شش ماه بعد:

 

از دانشگاه بر گشتم خونه ویه راست رفتم ودوش گرفتم،اومدم بیرون و یه چرت یک ساعته زدمو وقتی بیدار شدم رفتم آشپزخونه و برای شام غذا درست کردم.کارم که تموم شد رفتم لباسامو عوض کردمو یه تاپ سفید با یه دامن جین کوتاه پوشیدم و آرایش مختصری کردم و موهامو یه طرف جمع کردمو یه گیره ی کوچیک بهش زدم.روی مبل نشستم و همونطور که تلوزیون تماشا میکردم منتظر معراج بودم.نیم ساعت بعد صدای درو شنیدم و فورا خودمو به خواب زدم.معراج اومد تو و گفت:

- سلاااام.من اومدم.عسل؟؟؟

که چشمش به من که مثلا خواب بودم افتاد.آروم اومد نزدیکمو پیشونیمو  بوسید و آروم گفت:

- عشق من نمیخواد چشمای خوشگلشو باز کنه؟

و بعد دستشو گذاشت رو گونمو صورتمو نوازش کرد.آروم چشمامو باز کردم و با حالت لوسی گفتم:

- معراج... چرا انقد دیر اومدی میدونی چقد منتظرت بودم؟؟؟

معراج بغلم کردو گفت:

- ببخشید خانومم تو شرکت گیر کرده بودم...

- چی شده بود مگه؟

- هیچی بابا یه سفر کاری پیش اومده...

- چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟ محاله بزارم بری.من تنهایی میترسم!!!

- اما قرار نیست که تو تنها بمونی.توئم باهام میای...

- واقعااااا؟چقد خوب...

بعد بلند شدمو سمت آشپزخونه رفتم و همونطوری که میز غذارو آماده میکردم گفتم:

- حالا کجا قراره بریم؟؟؟

- شرکت یک گروه برای اعزام به کره انتخاب کرده که شش ماه برای یه سری آموزش باید تو سئول اقامت داشته باشن و به خاطر طولانی بودن مدت اقامت اجازه دادن یکی از اعزای خونوادرو با خودمون ببریم.رااستی فردا واسه اثر انگشت و اینجور کارای اداری باید با من بیای شرکتا

- باشه حتما.حالا چرا کره؟ جا قحط بود؟؟حالا کی قراره بریم؟

- هه هه سخت نگیر گلم.پس فردا...

- چیـــــی خب زودتر میگفتی بهم!!!

- مگه چیکار میخوایم بکنیم یه چمدون لباس و خداحافظی از بقیه.

- باشه خب بازم باید میگفتی...

- دیگه غر نزن و غذاتو بوخور...

غذامونو خوردیمو معراج رفت لباساشو عوض منه و منم میزو جمع کردم رفتم تو نشیمن اما معراج نبود رفتم تو اتاق که ببینم کجا مونده که دیدم طفلکی از خستگی خوابش برده. خندیدمو خواستم برم پیشش بخوابم اما یادم افتاد که اگه زود تر مامانو خبر نکنم زندم نمیزاره.تلفن رو برداشتم اول به مامانم زنگ زدم و جریانو بهش توضیح دادم و بعدشم به ممامان معراج خبر دادم و قرار شد که فردا شب واسه خداحافظی به خونه هاشون بریم. وقتی قطع کردم عطرین یادم افتاد و سریع شمارشو گرفتم اما جواب نداد.یادم افتاد شبا گوشیشو رو سایلنت میزاره و واسه همین بیخیال شدم. دلم خیلی واسش تنگ شده بود.از وقتی ازدواج کرده بودم دو سه بار بیشتر ندیده بودمش و وقتی به اینکه قراره 6 ماه نبینمش فکر میردم دلم میگرفت. یاد روزایی که هرروز باهم بودیم افتادم یاد همه ی خاطرات شیرینمون و همینطوری غرق در افکارم بودم که صدای تیتراژ سریال منو به خودم آورد. بلند شدمو تلوزیون رو خاموش کردم وبه سمت اتاق رفتم.کنار معراج دراز کشیدم و آلارم ساعت رو آن کردم و بعدش خودم رو تو بغل معراج جا دادم و چشمامو بستم...

ساعتو زود تر از همیشه زنگ گذاشته بودم که بلند شمو کارامو انجام بدم. ساعت 6 ساعت زنگ خوردو چشمامو باز کردم.سریع بلند شدمو رفتم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و بیرون اومدم.موهامو خشک کردمو بالای سرم جمع کردمو آرایش مختصری کردم و سریع آماده شدم.یه جین تیره ی جذب پوشیدم و یه مانتوی سرمه ای اندامی پوشیدم که یکم از زیر زانوم پایینتر میومد و قدمو بلندتر نشون میداد.مقنعه ی مهمانداریه سرمه ای رنگی هم سرم کردم و کفشای پاشنه بلند مشکی ای هم انتخاب کردم و گذاشتم روی کمد کفشا که بیرون رفتنی بپوشم. معراجو بیدار کردم و رفتم سمت آشپزخونه و صبحونه ی مختصری درست کردم که معراج حاضر و مرتب اومد تو آشپزخونه.یه جین یخی پوشیده بود بولیز آبی چوارخونه ای هم پوشیده بود وکتش رو هم تنش کرده بود و موهاشم خیلی معمولی بالای سرش مرتب کرده بود.صبحونمونو خوردیم به سمت شرکت راه افتادیم. به شرکت که رسیدم یکم استرس داشتم و دست معراجو محکم تو دستم فشار دادم و معراج لبخندی تحویلم داد و با هم به سمت آسانسور حرکت کردیم و به طبقه ی 12 رفتیم. معراج در دفترشو باز کرد و منو داخل فرستاد و خودشم پشت من اومد تو. دختر قشنگی پشت میزی نشسته بود که با دیدن ما لبخند زد و بلند شد و به سمتمون اومد.قدش بلند بود اندام قشنگی داشت.پوستش مثل برف سفید بود و چشمای درشت و قهوه ای رنگی داشت و بینی و لبای متناسب با فرم صورتش.موهاشو روی یه طرف صورتش ریخته بود و خیلی جذاب به نطر میرسید.همونطوری که سمتمون میومد گفت:

- سلام آقای اعلا خوش اومدید.

- سلام ممنون.معرفی میکنم همسرم عسل. و به دختره اشاره کرد و گفت: ایشونم که خانم رحمتی خودمونن دیگه.

دختره لبخند زد و دستشو به سمتم دراز کرد وگفت:

- خوشبختم عسل جون من ستاره ام...(هه هه ستی وارد میشود...)

- منم از دیدنت خوشحالم ستاره جون

- هه هه فکر نمیکردم آقای مهندس انقد خوش سلیقه باشن...

- لطف داری شما...

- میشه باهم را حت باشیم؟؟؟

- البته ! من از خدامه دوست خوشگلی مثل تو داشته باشم.

- هه هه مرسی...

معراج بلند خندیدو گفت:

- هی وای من چه سرعت عملی!!!چقد زود با هم دوست شدن...

- چیه حسودی میکنی یه دوست خوشگل پیدا کردم؟؟؟

- نه عزیزم من غلط بکنم.شما با دوست خوشگلت باش من میرم به چندتا از کارا برسم و بعد میام دنبالت که بریم مدریت...

- باشه برو زود بیا.

بعدم به سمت اتاقش رفت و درم از پشت بست.ستاره وقتی مطمئن شد معراج صداشو نمیشنوه سریع گفت:

- نمیدونستم مهندس انقد خوش سلیقس،چه خانوم قشنگی انتخاب کرده!!

- مرسی عزیزدلم چشمات قشنگ میبینه.خوشگلی از خودته... هه هه

تو فاصله ای که معراج تو اتاقش بود کلی با ستاره حرف زدمو کلی با هم صمیمی شدیم.خیلی دختر خوبی بود.فهمیدم به صورت پاره وقت تو شرکت کار میکنه و چون تو دانشگاه زبان کره ای میخونه علاوه بر منشی از مترجمای شرکتم هست و قراره که با ما به این سفر بیاد...

بالاخره معراج اومد و باهم به قسمت مدریت و بعدشم قسمت ثبت شرکت رفتیم و بعد از اینکه کارامون تموم شد من از شرکت خارج شدم و به سمت دانشگاه رفتم و با هر بدبختی شده بود برای 6 ماه مرخصی گرفتم و نزدیکای بعد از ظهر به خونه برگشتم و سریع وسایلمانو جمع جور کردم و توی دلم تا میتونستم به معراج بدوبیراه گفتم که چرا زودتر منو از ماجرا باخبر نکرده. کارام که تموم شد به عطرین زنگ زدمو ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم کلی سرم غر زد که چرا زودتر خبرش نکردم و چون وقتی نبود که همدیگرو ببینیم قرار شد بیاد فرودگاه.معراج زودتر از همیشه اومد خونه و بعد از یه دوش 10 مینی با هم راه افتادیم به سمت خونه ی ما و بعدش خونه ی معراجینا...

اصلا حالم خوب نبود مدام بغض داشتم و گریه میکردم چون اولین باری بود که قرار بود واسه 6 ماه از پدر مادرم دور بمونم اما از یه طرف به خاطر اینکه معراج پیشم بود خوشحال بودم...

وقتی اومدیم خونه سریع خوابیدیم که صبح خواب نمونیم.پرواز ساعت 8 صبح بود.

صبح با صدای ساعت بیدار شدیم سریع حاضر شدیم به سمت فرودگاه راه افتادیم.تو فرودگاه خونواده هامون رو دیدیم و کمی بعدش عطرین هم به جمعمون اضافه شد.وقتی دیدمش کلی همدیگرو بغل کردیم آخر سر هم با گریه از هم جدا شدیم. معراج هم همکاراش رو پیدا کرد و دنبال من اومدکه باهم پیش اونا بریم که گم نشیم.بالاخره وقت خداحافظی از عزیزترین کسامون رسید و منو با معراج با ناراحتی و دلتنگی ای که نرفته شروع شده بود از بقیه خداحافظی کردیم وهمراه همکارای معراج به سمت گیت پروازمون راه افتادیم اما من نگران ستاره بودم چون هنوز نرسیده بود. تقریبا بعد از یک ربع سوار هواپیما شدیم و رفتیم که سر جاهامون بشینیم ام برخلاف انتظارمون صندلی ما سه نفره بود اما خب نمیشد کاریش کرد.کسی که کنار ما بود هنوز نیومده بود و وقت پروازم کم کم داشت نزدیک میشد.بالاخره وقتی که واسه آخرین بار اعلام کردن پرواز تهران به سئور میخواد بلند شه یه نفر با کلی سروصدا وارد هواپیما شد و منو معراج هم داشتیم باهم صحبت میکردیم که یه نفر اومد نشست کنار من.برگشتم سمتش دیدم ستارس.خیلی خوشحال شدم که غریبه نبود.خندیدم و گفتم:

- به به ستاره خانم چه عجله ای بود میومدی حالا...

با تعجب سمتم برگشت و با دیدن من گل از گلش شکفت و گفت:

- اوا عسل جون تویی هه هه باور کن یه ساعته تو فرودگاهم اما این مامانم نمیزاشت بیام که هی میگفت مراقب خودت باش اینکارو بکن اونکارو نکن. اوا راستی سلام آقای مهندس...

معراج با خنده گفت:

- میزاشتی فردا سلام میدادی...،الیک سلام خوبین شما؟

- بله ممنون.تو خوبی عسل؟

- خوبم مغسی...

- وای اگه کاری ندارید من بگیرم بخوابم که تا صبح مامانم نذاشت بخوابم هه هه...

- نه گلم بگیر بخواب چون ماهم قصد داریم بخوابیم.

- باشه پس فعلا...

- خوب بخوابی...

بعد برگشتم سمت معراج و دستشو گرفتم و سرمو رو شونش گذاشتم چشمامو بستم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1396 06:56 ب.ظ
At this time it looks like BlogEngine is the preferred blogging platform out there right now.
(from what I've read) Is that what you are using on your blog?
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:13 ب.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here.
The sketch is attractive, your authored subject matter stylish.
nonetheless, you command get got an impatience over that you wish be
delivering the following. unwell unquestionably come more formerly again as exactly the same
nearly very often inside case you shield this increase.
سه شنبه 29 فروردین 1396 11:34 ب.ظ
Greetings from Florida! I'm bored to tears at work so I decided to browse your site on my iphone during
lunch break. I love the knowledge you present here and can't wait
to take a look when I get home. I'm amazed at how quick
your blog loaded on my phone .. I'm not even using WIFI, just 3G ..
Anyways, amazing blog!
جمعه 11 فروردین 1396 03:06 ق.ظ
Howdy! I know this is kinda off topic nevertheless I'd figured I'd ask.

Would you be interested in trading links or maybe guest authoring a blog post or vice-versa?
My website discusses a lot of the same topics as yours and I believe
we could greatly benefit from each other. If you are interested feel free to send me an email.
I look forward to hearing from you! Wonderful blog by the way!
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:12 ب.ظ
خب من دیه بروم کاری نداری قربانت خداحافظ
^^*A$al*^^ بفرمایید خانم مدیر..آنیووووووو
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:10 ب.ظ
واااه من چقد سوال پرسیدم امروز هم مهسارو کچلش کردم هم تورو دیه به بزرگواریه خودتان ببخشید
^^*A$al*^^ هه هه نه بابا من خودمم زیاد سوال میپرسم راحت باش عزیزم...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:09 ب.ظ
کدوم اهنگشونو بیشتر دوست داری؟
^^*A$al*^^ عاشق و دیوونه ی آهنگ never agai از خود گروهم...
تو آهنگای سولوشونم if you can notاز عشقمpleaseاز داداش هیون و nameless memoryتوپولو...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:08 ب.ظ
کدوم عضو دابل اسو از همه بیشتر میدوستی از کدوم اخلاقهاشون بیشتر خوشت میاد؟(20سوالیه)
^^*A$al*^^ جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
جونگ مینم....
همه چیش به خصوص شوخ بودنش چون مثل خودمه...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:07 ب.ظ
1سوال دیه چیجوری با دابل اشنا شدی؟ کی ؟کجا؟
^^*A$al*^^ من دوم راهنمایی که بودم از طریق یکی از دوستام.که اونم از طریق پسران فراتر از گل آشنا شده بود...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:06 ب.ظ
یه چیزی انقد دلم میخواد این معراجو خفه کنمو بکشمشاه اه خیلی ادمه بییییییییییییببببببببببب
^^*A$al*^^ معراججججججججج؟؟؟
هه هه میره زیاد موندنی نیس...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:05 ب.ظ
چه روزایی میخوای داستانتو بزاری بگو تا تو جدول برات بدرستمش
^^*A$al*^^ دوشنبه پنجشنبه بهتره...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:03 ب.ظ
راستی چه رشته ای میخونی؟
^^*A$al*^^ والا فنی حسابداری ولی میخوام به ریاضی تغییر رشته بدم...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:02 ب.ظ
از موضوعش خوشم میاد ولی خب از شصخیت اصلیه دخترش خوشم نمیاد ستیو بیشتر میدوستم
^^*A$al*^^ بهله...
خیلی ممنون ولی چرا بدت میاد؟؟؟
ستی که عشق خودمه...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:01 ب.ظ
راستش من دوسه تا قسمت از داستانتو بیشتر نخوندم تو اون وب خوبه که اینجا میزاری برا خوندنش راحتترم
^^*A$al*^^ هه هه باشه اونی از این به بعد اینجاهم میزارم فقط بزار با اون وبا هماهننگ شه...
پنجشنبه 8 تیر 1391 12:00 ب.ظ
سلنگگگگگگگگگ چیطوری خوفی عسل جووونم ورودتو به وب تبریک میگم
^^*A$al*^^ سلاممم المیرا جون مرسییییییییی
ممنون ممنون...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page