تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 24
Love2SS501
we always support ss501
شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : Sahar sahar

و اما پس از قرنی سحر با پارت جدید داستان وارد میشود ...
واقعا لطف دارین که منو نمیزنین و واقعا سرافرازم کردین , البته خب خشونت هم هیچوقت جواب نمیده چون در این صورت بنده چلاق میشم و دیگه سحری نمیمونه تا بیاد واستون داستان بذاره , البته چند روز پیش از یه جایی مجبور شدم بپرم و در کل پام رفت واسه خودش به هر حال الان مهم اینه که سالم و سر حال اومدم اینجا تا ادامه ی داستان من پشیمان هستمو بذارم ... هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
در ضمن خیلی ممنون از اونایی که نظر میذارن ... همتونو خیلی خیلی خیلی دوست دارم
حالا بدو برو ادامه ی مطلب ...
صدای هیونگ جون و کیو جونگ بود که داشت همینطور بالا و بالاتر میرفت ولی چون همینطور صدای بقیه بالاتر میرفت صدای اون دوتا که با فاصله ی زیادی نسبت به هم نشسته بودن به هم نمیرسید واسه همین کیو جونگ یکدفعه از جاش بلند شد تا بره پیش هیونگ جون که یکدفعه آقای چا سریع از جاش بلند شد جلوی کیوجونگو گرفت و داد زد: ساکت شییییییییییییییییییییییییییییییییین!
یکدفعه سکوت حکم فرما شد. همه با نگرانی داشتن به آقای چا نگاه میکردن.
آقای چا: یکم آروم باشین! چه خبره آخه؟!
یه دفعه همه نگاهشونو از آقای چا گرفتن و سرشونو انداختن پایین. لینا زیر چشمی به جونگ مین نگاه کرد که داشت از شدت خنده ای که کنترلش میکرد میلرزید. سریع سرشو انداخت پایین تا با دیدن حالت جونگ مین خنده اش نگیره. یک لحظه سرشو دوباره آورد بالا و ایندفعه هیونو نگاه کرد. اونم داشت نگاهش میکرد. دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده. با خنده ی لینا آقای چا هم خنده اش گرفت و طوری که انگار طلسم شکسته شده باشه همه زدن زیر خنده.
آقای چا همینطور که داشت میخندید گفت: خیله ... ها ها ها خب ... ها ها ... بسه ... آآآخ ... دل ... وای دل ... دلم! (دل ای دل , دل ای دل ...)
بالاخره همشون آروم شدن.
آقای چا: فکر کنم از این به بعد باید براتون مبسر بیارم.
ئه چا: راستی آقای چا نگفتین اون دوتا گروه کیان
هیون: امیدوارم سوپر جونیور نباشه!
یونگ سنگ: هیووووووووون!
آقای چا: اصلا نگران نباشین! یکیش 2ne1 هست و اون یکی هم big bang! به این خاطر که شرایط اونا هم شرایطی مثل شرایط شمارو داشتن تصمیم گرفتیم که با یه تیر 3 تا نشون بزنیم یعنی اینکه هر سه گروهو با ببریم مسافرت!
هیونگ جون کلی ذوق کرد و گفت: اییییییییییییی ول! خوشم اومد! اوناهام باحالن!
لینا: وااااااااااااااای! فکرشو بکنین با جی دراگون میریم لب ساحل قزقلک بازی در میاریم , وای که چه حالی میده!
هیون: آره اینو خوب اومدی!
لینا: همیشه همین بوده!
یونگ سنگ: توروخدا دوباره شروع نکنین یه مدتی هست با هم خوب شدین ماهم چند تا نفس راحت از دستتون میکشیم. دیگه لطفا دوباره شروع نکنین
جونگ مین: واقعا! هر وقت میبینیم یکم داره بهمون خوش میگذره این دوتا شروع میکنن
هیون: همینی که هست اصلا ما خوشمون میاد هی شروع کنیم
جونگ مین: اگه شروع کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی
هیون: بیخود , ببین خودت اول شروع کردی نذار شروع کنم وگر نه بد میبینی
جونگ مین: شروع کن ببینم مثلا میخوای چیک...
آقای چا دستهاشو به هم کوبید و گفت:بچه ها , بچه ها! میشه انقدر شروع شروع نکنین؟! ما فردا راه میوفتیم پس همین امروز وسایل مورد نظرتونو جمع کنین که یک هفته قراره توی جزیره ی جیجو سر کنیم!
فردای او روز
ئه چا: لینا! لینا! زود باش دیگه! فکر کنم دیر کردیم!
لینا: وااااااااااای ئه چا انقدر اینو نگو! داری کم کم بهم استرس وارد میکنی. الان همش فکر میکنم ممکنه جا بمونیم.
ئه چا: با اینکه اصلا بدون ما بهشون خوش نمیگذره ولیفکر کنم آخرش همین بشه
خیلی سریع وارد کمپانی شدن و رفتن سمت اتاق رئیس. همین طور مستقیم توی راه رو به حالت دو میرفتن که یه دفعه هر سه تا گروهو دیدن که داشتن همراه آقای چا بر میگشتن. آقای چا با دیدن ئه چا و لینا گفت: بچه ها چقدر دیر کردین!
ئه چا: واقعا شرمنده آخه یکم طو کشید تا حاضر شیم
ئه چا یه نگاه به لینا انداخت و دید داره به جی دراگون که پشت سر آقای چا وایستاده بود شکلک در میاره نگاه میکنه و زیر پوستی میخنده. واسه ی همین پیش خودش از دست لینا یه زیکه خفیف کرد.
لینا: خب , بریم دیگه!
آقای چا سریع راه افتاد و بقیه هم به دنبالش...توی هواپیما هیون جونگ و جی دراگون گرم صحبت بودن. یه سری از پسرا هم مشغول سر به سر گذاشتن دخترا بودن و چند نفر من جمله ئه چا و کیو جونگ خوابیده بودن. بعد از یه مدتی مهماندار همواپیما اعلام کرد که همه برای فرود آماده بشن.
از هواپیما پیاده شدن.
ئه چا: آخ جوووووووووون! بالاخره نمردم و اومدم اینجا رو دیدم!
هیونگ جون سریع رفت جلو و دستشو انداخت رو شونه های ئه چا و گفت: هاهاها! ئه چا باید اول از همه بری بالای اون تپه و از اون جا جزیره رو تماشا کنی بعد مجازی بری جاهای دیگه رو هم ببینی.
همینطور که دستهاش روی شونه های ئه چا بود هلش داد به طرف جلو و گفت: بیا خودم بهت نشون میدم!
ئه چا که هنگ کرده بود با زور هیونگ میرفن جلو
لینا: ایییییی جانم! منم باهاتون میام! مثل اینکه هیونگ خیلی وارده!
جی دراگون: ای بابا اینطوری که نمیشه بچه ها بیاین ما هم باهاشون بریم!
خلاصه همشون با همدیگه راه افتادن و رفتن همونجایی که هیونگ جون میگفت. بعد از رفتنشون آقای چا تک و تنها همون جا وایستاده بود و با نگرانی داشت به اسباب و وسیله های بچه ها که روی زمین بودن نگاه میکرد و هی زیکه میکرد.
لینا: چه گل های قشنگی اینجان!
چه رین: آره واقعا که محشرن!
کیوجونگ: بچه ها این پایینو نگاه کنین. یعنی اگه یکی از این بالا بیوفته چه بلایی سرش میاد؟!
ده سونگ: میتونی امتحان کنی! بعدش حتما واسمون تعریف کن
مین جی: واااااااا یعنی چی؟! واقعا دلت میاد اینطوری بگی؟! الان خودم میخوتم پرتت کنم...
ده سونگ که داشت فرار میکرد میگفت: نمیتونی ... نمیتونی ...
کیو جونگ و لینا هم از کارای اینا زدن زیر خنده ولی یکدفعه متوجه صدای داد و فریادی شدن که از بغل دستشون بلند شده بود. ( بیشتر جیغ دخترا بود) جونگ مین لاشه ی یه پرنده ی مرده رو با یه قطعه چوب دراز از روی زمین بلند کرده بود و هی میبرد سمت دخترا. ئه چا و چه رین و بوم هم داشتن جیغ میکشیدن و لابه لاب پسرا اینور و اونور میدوییدن.
یونگ سنگ: جونگ مین جان ممنون میشم اگه اونو بذاری کنار! کر شدیم!
هیونگ جون یکدفعه به سمت جونگ مین هجوم برد تا چوبو ازش بگیره واسه ی همین با هم در گیر شدن چون هی جونگ مین سعی میکرد اونو بزنه به هیونگ جون خلاصه هیون جونگ ( لیدر گرام) وقتی دید که هیونگ جون موفق نمیشه رفت سمت جونگ مین. جونگ مین هم تا برگشت هیونو اذیت کنه هیونگ سریع چوبو گرفت و حالا این وسط بکش بکش شد.
همه دور این دوتا جمع شدن. هر کسی یکیو تشویق میکرد.
ئه چا و لینا هیونگو تشویق میکردن و انقدر بلند بلند داد میزدن که گلوشون درد گرفته بود. بعضی از پسرا که عربده میکشیدن. بالاخره هیونگ جون موفق شد چوبو بگیره. جونگ مین هم سریع دویید و فرار کرد و هیونگ جون هم همینطور که چوب دستش بود جونگ مینو دنبال میکرد.
گشت و گذار ها همین طور ادامه داشت تا اینکه بالاخره خسته و کوفته رفتن سمت ویلاها.
جی دراگون: آقای چا کجا رفته؟ الان چطوری پیداش کنیم؟!
ئه چا: بچه ها یه چیز جالب. وسایلمون الان کجان؟! ( واقعا خسته نباشین)
به چند دسته ی سه چهار نفری تقسیم شدن و با هم راه افتادن تا دنبال آقای چا بگردن. بالاخره با هزار جور بدبختی تونستن اسکانشونو پیدا کنن و البته آقای چا هم کلی زیکه کرد و گفت که با هزار جور کمک وسایلشونو آورد تا اینجا و بهشون هشدار داد که حواسشون باشه و یکم مراعات کنن!
دیگه کم کم داشت شب میشد. همگی غذاهاشونو خوردن و با هم رفتن لب ساحل تا دریا رو توی شب و موج هارو توی تاریکی تماشا کنن. یه حلقه زدن و نشستن روی زمین.
یونگ سنگ: میدونین الان هوس چی کردم؟!
ساندرا: 20 سوالیه؟
یونگی: 19 تا دیگه مونده!
هیونگ جون: آب بازی!
یونگی: تورو خدا هیونگ مارو باش! دیگه از تو انتظار همچین چیزیو نداشتم!
لینا: خیلی سخته! یکم کمک کن!
جی دراگون: برین کنار کار خودمه!
مین جی: باور کن ما این کنار وایستادیم!
جی دراگون: منظورم به چه رین بود که هنوز جاشو پیدا نکرده!
چه رین که هی سعی میکرد بین ساندرا و بوم واسه خودش جا باز کنه یه نگاه غضبناک به جی دراگن انداخت و گفت: مگه میخوای چیکار کنی؟!
جی دراگون: یه 20 سوالیه دیگه!
یونگی: وااااای! خدای من! انقد خودتونو به چالش نکشین. الان هوس کردم green peas رو بخونیم! ( عاشق این آهنگم)
ئه چا: آخ گفتی! عاشق این آهنگم!
جونگ مین: لوازم مورد نیاز: آتیش و گیتار و 5 تا خواننده ی خوشتیپ!
ئه چا: با آتیش و گیتارش که مشکلی نداریم فقط موندم 5 تا خواننده ی خوشتیپو از کجا بیاریم!
هیون: ئه چاااااا!!!!
ئه چا: آهان! آبرو داری کنم؟
لینا: مگه چیه خب ئه چا حقیقتو گفت دیگه!
جی دراگون: هیون میدونم حقیقت تلخه ولی باید قبولش کنی!
کیو جونگ: من که دیگه رگ غیرت خوانندگیم زده بالا! بچه ها بیاین 5 تا خواننده ی خوشتیپو نشونشون بدیم!
توی اون هوای صاف که کلی ستاره بالای سرشون چشمک میزد آتیشو راه انداختن و دورش مثل قبل حلقه زدن. هیون جونگ گیتارشو به دست گرفت و شروع کرد به نواختن.
لینا محو تماشای هیون جونگ شده بود و چشم ازش بر نمیداشت. از وقتی که باهاش خوب شده بود و خصوصا اینکه توجه ویزه ای بهش داشت خیلی احساس راحتی و سبکی پیدا کرده بود.( بچه ام سبک شد) مهم تر از اون داشت کم کم بهش علاقه مند میشد. خودش هم اینو میدونست که هیونو دوست داره ولی میخواست اولین قدم برای رابطه شونو هیون برداره! (سخنی از بنده:به نظر من مهم اینه که دو طرف تا چه حد بتونن به هم عشق بورزن وگرنه اینکه کی قدم اولو بر میداره اصلا مهم نیست و این بعد از دوستی معلوم میشه که چقدر بی اهمیته! ) ئه چا هم وضعیتش درست مشابه وضعیت لینا بود با این تفاوت که جونگ مین اونطوری که ئه چا انتظار داشت باهاش رفتار نمیکرد. مسئله ای که اذیتش میکرد این بود که جونگ مین همونطور که با بقیه ی دخترا رفتار میکنه با ئه چا رفتار میکنه. ( یکم به توجه از جانب جونگ مین نیاز داره) حتی هیونگ جون هم نسبت به جونگ مین به ئه چا خیلی بیشتر توجه میکرد. ( نگفتم؟! واقعا به نظرم هیچ کس نمیتونه از رفتار جونگ مین بفهمه که کیو دوست داره آخه با همه صمیمی بر خورد میکنه و تنها وقتی طرف اینو میفهمه که خود جونگ مین بخواد بهش اعتراف کنه , من اینطوری احساس میکنم)
جونگ مین دستشو گذاشته بود روی سینه اش و چشماشو بسته بود و با تمام وجودش آهنگو میخوند. به تک تک جملاتی که بر زبون میاورد فکر میکرد. هر کدوم بیانگر احساسات درونیش بود...




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 شهریور 1396 11:17 ب.ظ
Hi! This is my first visit to your blog! We are a collection of
volunteers and starting a new project in a community in the
same niche. Your blog provided us valuable information to work on. You
have done a marvellous job!
شنبه 18 شهریور 1396 09:38 ق.ظ
Hey there! Someone in my Myspace group shared this website with us so
I came to check it out. I'm definitely loving the information. I'm bookmarking and will be tweeting this
to my followers! Outstanding blog and fantastic design.
دوشنبه 30 مرداد 1396 10:36 ق.ظ
Hey there! Would you mind if I share your blog with my myspace
group? There's a lot of folks that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Many thanks
یکشنبه 15 مرداد 1396 06:46 ب.ظ
My brother recommended I may like this web site.
He was once entirely right. This submit actually made my day.
You cann't consider just how so much time I had spent
for this information! Thanks!
یکشنبه 15 مرداد 1396 05:36 ب.ظ
Helpful info. Fortunate me I found your website accidentally, and I'm shocked why
this coincidence did not came about earlier! I bookmarked it.
شنبه 14 مرداد 1396 04:48 ق.ظ
Do you have a spam problem on this blog; I also am a blogger, and I was curious about your
situation; many of us have developed some nice methods and we are looking
to exchange techniques with other folks, be sure to shoot
me an email if interested.
سه شنبه 10 مرداد 1396 05:50 ق.ظ
I am genuinely thankful to the holder of this site who has shared this
great post at at this place.
دوشنبه 12 تیر 1396 07:02 ب.ظ
First of all I want to say fantastic blog! I had a quick question in which I'd like to ask if you don't mind.

I was curious to know how you center yourself and clear your mind prior to writing.
I've had a hard time clearing my thoughts in getting my ideas out.
I do take pleasure in writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes
are lost simply just trying to figure out how to begin. Any ideas or tips?

Cheers!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 09:07 ب.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog and was wondering what all
is required to get setup? I'm assuming having a blog like yours would cost a
pretty penny? I'm not very internet smart so I'm not 100% certain. Any recommendations or advice would
be greatly appreciated. Cheers
چهارشنبه 3 خرداد 1396 07:54 ق.ظ
Amazing blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A theme like yours with a few simple tweeks would really
make my blog shine. Please let me know where you got your theme.
With thanks
یکشنبه 27 فروردین 1396 09:45 ب.ظ
What's up everybody, here every one is sharing such know-how, thus it's nice to
read this web site, and I used to pay a visit this weblog everyday.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 09:05 ب.ظ
It's going to be finish of mine day, but before end I am reading
this impressive paragraph to improve my experience.
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:58 ب.ظ
Oh my goodness! Incredible article dude! Thank you, However I am going through issues with your
RSS. I don't know why I am unable to subscribe to it. Is there anybody having similar RSS problems?

Anybody who knows the solution can you kindly respond?

Thanks!!
دوشنبه 14 فروردین 1396 05:19 ب.ظ
It's going to be finish of mine day, except before finish I am reading this enormous post to improve
my know-how.
شنبه 6 آبان 1391 05:42 ب.ظ
سلام عزیزم وب قشنگی دارین اگه واسه داستانات پوستر رایگان خواستی یه سری به منم بزن
پنجشنبه 30 شهریور 1391 06:56 ب.ظ
سلام دوست عزیزم خوبی وب قشنگی دارید لطفا اگه طرفدار پارک جونگ مین هستید و دوست دارید محصولاتشو خریداری کنید یه فروشگاه قراره تاسیس بشه که محصولات رو میفروشه اگه تمایل دارید برای کسب اطلاعات بیشتر به فن کلاب جونگ مین به این ادرس سر بزنیدبا تشکر از حمایتتون اینم ادرس فن کلاب
اولین فروشگاه فنکلاب پارک جونگ مین تو ایران http://pj-min.mihanblog.comبا مدیریت اجی هانر و اجی سایا ممنون میشیم که سر بزنید
پنجشنبه 26 مرداد 1391 12:27 ب.ظ
سحححححححر كیو جونگم نامه فرستاده(برا من نه برا همه ی فنهااااش الهیییییی فداااااااش)
توش گفته بود كه اونجا دونسنگها ازم میخوان اهنگامونو براشون بخونم منم با وجود اینكه بارها این اهنگهارو خوندم اماهنوزم استرس پیدا میكنم موقع خوندنش


گفت وقتی از كلمه ی ژ"ما"استفاده میكنیم واقعا منظوری ازش داریم میبگف وقتی رفته پادگان یاد اولین روز تشكیل گروه افتاده وگریه اش گرفته سحححححر من ااالاااان غششششششش
Sahar saharالهی قفونش برررررررررررررررم! واقعا من درک میکنم منظورشو از استرس موقع اجرای آهنگا! راست میگه استرسی که اون لحظه به آدم وارد میشه از هر چیزی بدتره حتی امتحان نهایی و کنکور!! هه هه هه داشتی مقایسه رو؟! خودم حال کردم!
اووووووووووخیییییییی کیییییییییییوووووووووووو
پنجشنبه 26 مرداد 1391 12:17 ق.ظ
سلاااااااااام خوفی اخی این قسمته داستانو خیلی میدوستم خصوصا این تیكه اخر كه همه لبه دریا نشستنو گرین پیسو میخونن مامااااااااان
Sahar saharای من به فدااااااات! خودت که میدونی چقدر این آهنگو دوست دارم! فکرشو بکنننننننننننننننننن! فقط 1% احتمالشو بده! ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!
یکشنبه 15 مرداد 1391 01:02 ب.ظ
چه عجب اومدی عزیزم.خ.فی؟
این قسمتم قشنگ بود.
منتظرتم بابای
Sahar saharهه هه تعجب کردی؟! خوفم عزیزم! چه باحال اسمت ارغوانه! منم یه دوست قدیمی دارم که اسمش ارغوانه و اول که نظرتو دیدم فکر کردم خودشی!!!!
یکشنبه 15 مرداد 1391 02:44 ق.ظ
عالی بود عزیزم.
Sahar saharمیسی عزیزم , بووووووووووووووس فراوون
یکشنبه 15 مرداد 1391 02:25 ق.ظ
چه عجب بابا باورم نمیشه ادامه این داستانو خوندم واقعا خودتی که با داستانت برگشتی فکرکنم دارم توهم میزنم.
Sahar saharنه بابا خود خودمم صحیح و سالم به حضور شما دوستان گرام رسیدم! بیانه! آخه نتم قطع بود! اگه بدونی خودم چقدر از بی خبری زجر کشیدم! وااااااااااااااااااااای وقتی آهنگ جونگ مینو گوش می دادم میخواستم بپرم هوا و جیغ بزنم! خیلی باحالن! مخصوصا tonight's the night!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page