تبلیغات
Love2SS501 - cosas del amor_part 1
Love2SS501
we always support ss501
دوشنبه 7 مهر 1393 :: نویسنده : Sahar sahar
سلام سلام

 همونطور که گفته بودیم اومدیم با اولین قسمت داستان بسیییییییییار زیبامون... تعریف از خود نباشد البته 
                                  cosas del amor
متاسفانه نشد که تیزر و بذاریم و فعلا از پوستر خبری نیست ولی اگه خدا بخواد در آینده پوستر هم میسازیم.
خب دیگه حرفی نیست جز اینکه نظر بذارید و بگید که چطور بود...انتقادی پیشنهادی هر چیزی که به ذهنتون میرسه برامون تو نظر بنویسین که انگیزه ی بیشتری پیدا کنیم برای ادامه دادن این داستان...
ممنون از همگی... بفرمایید ادامه ی مطلب

( دلم تنگه... نمی دونم برای چی! برای کی!؟... باز دوباره از اون خواب های نا مفهوم... بعضی وقت ها خیلی وحشتناکن...نمی دونم چرا اینقدر ازشون وحشت دارم... وقتی که از اینجور خواب ها می بینم بعدش به شدت احساس تنهایی و بی کسی بهم دست میده!! اطرافیانم فکر می کنن که من خیلی خوشبختم و البته حق هم دارن...هر کسی که مثل من توی پر قو بزرگ شه نباید هیچ کم و کسری رو احساس کنه... ولی وضعیت من فرق داره...گاهی وقت ها دلم می خواد داد بزنم بگم "من مامانمو میخواااااااام..." )

با صدای مادرش که صداش می زد از جا پرید و سریع دفتر خاطراتشو گذاشت توی کشو میزش!! قبل از اینکه در اتاقش باز بشه لباس فرمشو از روی چوب لباسی که شب قبل خدمتکارشون براش اتو کرده بود برداشت و مشغول پوشیدن شد. اتاقش خیلی بهم ریخته بود هیچوقت حوصله ی اینو نداشت که وسایلشو سر جاش بذاره. با اینکه هر روز صبح خدمتکار اتاقشو تمیز می کرد شب یه طویله تحویل پدر و مادرش می داد.

_ سونگ مییییییییییییین...سونگ میییییییییییین!!!

_ صبح به خیر مامان، دارم میام پایین!!

_ صبح بخیر عزیز دلم، خوب خوابیدی؟! مدرسه ات داره دیر میشه ها!! زود باش...

_ اومدم...

بعد مرتب کردن سر و وضعش به سرعت خودشو رسوند به آشپزخانه و مشغول خوردن صبحانه شد.

_ سونگ مین جان امشب مهمون داریم مدرسه ات که تموم شد زود بیا خونه بریم خرید کنیم

_ مهمون؟ کیا؟

_ نمی شناسیشون... از همکارای باباتن... راستی حسابی هم بعدش تمرین کن که براشون پیانو بزنی...

با قیافه ای در هم رفته گفت: ماماااان نمیشه این یکیو بیخیال شی؟! آخه من از اجرای توی جمع خوشم نمیاد!!!

_تو با این همه استعداد، این همه تمرین و کلاس و زحمت هایی که کشیدی حیف نیست هنر هاتو نشون ندی؟!! تازه اینایی هم که دارن میان آدمهای مهمی هستن. یکی دو تا اجرای فوق العاده ت میتونه خیلی تو آینده ی شغلیت تأثیر مثبت بذاره...تازه شاید بتونی...

ولی سونگ مین مانع ادامه ی حرف مادرش شد و گفت: مامااان...من صد بار گفتم که میخوام معماری بخونم!! باشه پیانو هم میزنم ولی هدف من معماریه!!

_ باشه عزیزم هر چی تو بخوای ولی به خاطر خودته همه ی اینایی که میگم...

_ باشه مامان جون من دیگه رفتم...خداحافظ

در طول مسیر تنها چیزی که فکرشو مشغول کرده بود درک نکردن پدر و مادرش بود. اونا از علاقه و خواسته ش خبر داشتن ولی با این حال می خواستن اونم در نهایت یه کاری در راستای کمپانی که در حال حاضر پدرش رییس و یکی از سهامداراش بود کار کنه. پدرش در گذشته یکی از خواننده های کره بود ولی حالا که سنی ازش گذشته بود کمپانی که توش خواننده های جوون و با استعداد رو پرورش می دادن ریاست می کرد و از سونگ مین هم همچین انتظاری داشت. از 9 سالگی اونو به کلاس پیانو فرستاد و برای همین خیلی ازش توقع داشت و می خواست تنها راه موسیقی رو ادامه بده تا اونم مثل پدرش شهرتی کسب کنه در صورتی که این خواسته ی خودش نبود. موسیقی واقعا قسمتی از وجودش بود و بدون اون واقعا زندگی براش سخت میشد ولی می خواست پیانو و موسیقی رو برای خودش داشته باشه. فقط خودش لذت ببره نه اینکه با ترس و استرس برای یه جمعیت بنوازه...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با صدایی که اونو از عمق خواب بیرون میکشید آروم پلکهاشو باز کرد ودید سانی با روی خندون جلوش ایستاده ومیگه: خانوم پاشیداز مدرسه جا میمونید ها.آروم تو جاش نشست کش وقوسی به بدنش دادو با صدایی گرفته گفت:مگه ساعت چنده؟!

سانی با همون لبخند گفت:7:30

یهو از جاش پرید بیرون وبا عصبانیت آمیخته به استرس گفت وااای چرا زودتر بیدارم نکردی بازم دیرم شده سرشو خاروند وهمونطور که اینور اونورو نگا میکرد گفت: لباس فرمم کوش؟!

سانی رگال تو دستش ک لباس فرم بهش آویزوون بودو آورد جلو وگفت بفرمایید

_ مرسی

بعد خیره سانیو نگا کرد وگفت: میخوای تا فردا وایسی اینجا؟!

سانی با تعجب نگاه کرد و گفت:ها؟!

اونم با عصبانیت گفت:بابا میخوام لباس عوض کنمها

سانی همونطور که شرمزده ودسپاچه شده بود گف اوه بله حواسم نبود میبخشین خانوم با اجازه

نفسی از سر تاسف داد بیرون وبعد بیرون رفتن سانی لباس خوابشو در آورد ویونیفرم مدرسشو که شامل یه پیراهن سفید و کت مشکی و دامن چهارخونه مشکی وقرمز میشد تنش کرد کولشو از رو صندلیه پشته میز کامپیوتر برداشت و در آخر جلو آینه ایستاد، موهاشو برس کشید ودوتا گیره مشکی کوچیک دو طرف موهاش زد. یه آبی به دست وروش زدو از اتاقش رفت بیرون. از پله هایی ک به در ورودی خونه ختم میشد پایین میرفت که پدرشو پایین پله ها دید که منتظر ایستاده. با دیدنه دخترش دستشو بالا آورد به ساعت مچیش نگاهی انداخت وگفت:اگه ولت میکردم تا7:30هم از خواب پا نمیشدی ولی بازم تا آماده شی شده7:15نمیدونم با این بی نظمیات چیکار کنم!

با تعجب گفت مگه ساعت: 7:45نیس؟!

_ نخیر سرکار الی 7:15حالا زودی کتونیتو پات کن بریم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

راننده در ماشین و باز کرد و سونگ از ماشین پیاده شد. به خاطر بادی که می وزید مجبور شد دامن کوتاهشو که البته از حد معمول یکم کوتاهتر بود پایین بگیره. همیشه لباس های تنگتر و کوتاهتر و به لباس های پوشیده تر ترجیح می داد که البته خیلی هم با مخالفت مادرش مواجه میشد ولی اکثرا به خواسته هاش می رسید. از دروازه ی بزرگ و شیک و فوق العاده ای که دبیرستانشونو از بقیه ی دبیرستان ها متفاوت جلوه می داد عبور کرد و وارد محوطه ی داخل شد. از دور ساختمان شیک مدرسه با معماری کلاسیک و مخصوصا با اون ستون های معروف کورنتی ابهت خاصی به فضا داده بود. در کل مشخص بود که قبلا اینجا یه عمارت خیلی بزرگ بوده که بعدا تبدیل به دبیرستان میشه. چند تا از دوستاشو دید که کنار حوض و فواره ها ی جلوی ساختمان نشسته بودن. دستی براشون تکون داد و اطرافو از نظر گذروند. صدای خنده ها و حرف های بچه ها در هم آمیخته شده بود. اطرافو نگاه کرد تا بلکه بتونه دوست قدیمیش، جون کی رو که در واقع از دوران کودکی با هم دوست بودن پیدا کنه. وقتی که تو حیاط ندیدش فهمید باید روی نیمکت همیشگیشون پیداش کنه و حدسشم درست بود.

جون کی با اون مدل موهای چسبیده به سرش که همیشه هم سونگ مین مسخره ش می کرد و با عینک گرد و بدون فرمش که در کل خیلی تیپ خاصی بهش میداد توی سکوت زیر سایه ی درخت بید روی نیمکت پشت ساختمون نشسته بود و به شدت تو فکر بود جوری که حتی توجه نزدیک شدن سونگ مین هم نمیشد.

سرشو از روی تأسف تکون داد و با خودش فکر کرد که حتما با دوست دخترش به هم زده که دوباره حال و هوای این تنهایی و کرده و البته این به این معنی بود که منتظره سونگ مینه تا اونو از اون حال و هوا در بیاره... پیش خودش خندید و گفت: همیشه همینه، اول که به هم می زنه ماتم میگیره ولی همین که یکم باهاش حرف می زنم کلا شنگول میشه بعد هفته بعدش با یکی دیگه دوست میشه!! یعنی کی درست میشی تو پسر...

جون کی که اصلا حواسش نبود با یه پس گردنی شوک زده شد و همین که پشتشو برگشت نگاه کنه کوله پشتی سونگ محکم خورد تو صورتش.

_هی چطوری کلفت...

_ یااااااا چته؟! باز دوبازه وحشی شدی؟!

_ وحشی خودتی!

_ من سرورتم... باید با من با احترام برخورد کنی

_ چسب...

_اونو باید بزنی به کلیه اعضا و جوارح بدنت که اینطوری وقتی وحشی میشی نتونی تکون بخوری

_حقته تا تو باشی ماتم نگیری

_بیخود، دیگه تکرار نشه، الانم بیا قلنجمو بگیر بلکه فراموش کنم این حرکتتو

_ دیگه چه خبر کم مونده بیام قلنجتو بگیرم

_ همه می دونن که تو باید نوکریمو بکنی پس وقتو تلف نکن، زود باش

_باز داری مغلته میکنی تو اون شرطو باختی و حالا باید به تعهدی که دادی عمل کنی!!

تو تقلب کردی...

سونگ مین خنده ای کرد و گفت: حالا هرچی مهم اینه که نتیجه به دلخواه من بوده و تو باختی

_حتما... هر وقت 6 ماه نوکریمو کردی تو رو میبرمت تو اون قلعه!!

_ جون کییییییی خیلی نا مردی، میزنم لهت میکنمااااا!!

_زود باش وقتت از همین الان شروع شد. یه لیوان آب برام بیار بعد بیا قلنجمو بگیر، پاهامم هست البته...

سونگ مین هم با مشت و لگد افتاد به جون جون کی و چون بازم زورش بهش نمی رسید جیغ و داد می کرد و همش می خندید. بعد از کلی زد و خورد بالاخره آروم گرفتن و و نشستن سر جاهاشون و مشغول چک کردن تکلیف های سونگ مین شدن تا اینکه بالاخره نرگسو دیدن که به طرفشون میاد. از قیافه ش معلوم بود که چندان حال خوشی نداره. واسه همین سونگ مین با خودش فکر کرد که احتمالا هنوز مشکلشو با پدرش حل نکرده. با این حال تصمیم گرفت که چیزی نگه و سعی کنه اونو شاد کنه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وارد مدرسه شد سونگ مینو دید که از دور براش دست تکون میده با لبخند رفت سمتش وقتی بهش رسید با خواب آلودگی گفت: سلام بچه ها

جون کی :چه عجب یبار زود اومدی مدرسه؟!

سونگ مین:چطوری ؟!راس میگه سحرخیز شدی

_ بیخیال بچه ها امروز اصلا حوصله ندارم بریم که من کیفمو بزارم تو کمدم

سونگ مین:بریم

سه دوست همونطور که حرف میزدن به سمت سالن شماره1 مدرسه رفتن تا نرگس کیفشو تو کمدش بزاره نرگس با هرقدمی ک برمیداشت خاطرات روز اولیو که پا به این مدرسه گذاشته بود به یاد میاورد

روز اول از کره واین مدرسه متنفر بود وارد مدرسه شده بود نگاه خیره همه بچه ها به اون بودبا کمک معاون به اتاق مدیریت رفت وهمراه با مدیر مدرسه به کلاسش رفت مدرسه اش یه مدرسه خصوصی خیلی بزرگ ومدرنیته بود. 70% دانش آموزا کره ای بودن وقتی مدیر قوانینو براش توضیح میداد کاملا متعجب شده بود چون شرایط تحصیل تو مدرسه کره ایا با ایران فرق داشت بعد از اتمام صحبتهای مدیر باهم به کلاس رفتن وارد کلاس شد ومعلم اونو به بچه های کلاس معرفی کرد حس خوبی نداشت یه حسه غریبگی بهش دست داد چون تا اون موقع هیچوقت جایی نبود که همه آدمهایه دوروبرش خارجی باشن ویه هم زبون بینشون نداشته باشه یه لحظه دوباره دل تنگ شد

دلش تنگ ایران شد ،وطنش. نگاهای اون دانش آموزا سرد ویخ زده بود اما نگاه هم کلاسیهای خودش تو ایران گرم بود وقتی تازه واردی میومد تو کلاس بچه تنبلا شروع به تیکه انداختن میکردن و بقیه هم به گرمی ازش استقبال میکردن ولی اونجا همه فقط سر تکون میدادن برات خبری از دعوا سر اینکه کنار کدومشون بشینی نبود ولی خب تنها مزیتی ک داشت این بود کلاس فوق العاده تمیز بود وبخاطر تهویه هوایه مطبوعی داشت ومثل ایران نبود که تا وارد کلاس میشی بوی عرق خفه ات کنه ومعلم ودانش آموزا واقعا بهم احترام میگزاشتن.

نرگس بعد اونکه دفتر کلاسوریشو از تو کمد ورداشت در کمدشو قفل کرد وتو همان حال گف واقعا باورم نمیشه ک سال آخریم....فک کنین بعد تو رویاهاش غرق شد ک یهو سونگمین با شونه اش ب شونه نرگس زدوگفت: آره ولی فعلا ک تموم نشده و کلاس اولمونم با آقای پارک داریم

نرگس با چشمایه گرد شده با صدای بلندی گفت: پارک؟!پارک یون چون؟!

سونگ هیو با ناله گفت آره

 نرگس با ترس گفت: خدا بخیر کنه اصلا خوب درس نمیده هیچ تازه انگار با من مشکل داره والله

سونگ هیو برایه چنتا پسر دست تکون داد ک روبروشون طرفه دیگه سالن واساده بودن .خب دیگه من برم پیش دوستام دخترا فعلا

نرگس سری تکون داد وسونگمین گفت فعلا

نرگس وسونگمین شونه به شونه هم به طرفه کلاس رفتن و سر جای همیشگیشون نشستن نرگس همونطور ک کلاسور و کتابشو باز میکرد با قیافه جدی ای گفت سونگمین من نمیدونم از دست بابام چیکار کنم سونگمین با مهربونی گفت خب دوباره چی شده دعواتون شده؟! نرگس نفسشو ب شدت داد بیرون وگف نه، من تست تئاتر دادم بلاخره و از عکس العمل کارگردانه مشخص بود ک قبولم میکنه ولی بابام ...

قیافه سونگمین تو هم رفت وگفت :آره میدونم چی میگی پدرت مخالفه درست مثله پدر من،من دوست دارم معماری بخونم ولی اون میگه موسیقی رو ادامه بده وپیانیست شو نمیدونم چرا....یهو نگاهش ب پشت سر نرگس خیره موند نرگس رد نگاهشو گرفت وچونجیو دید ک پشت سرش وایساده. بی حوصله برگشت سمت سونگمین و گفت: داشتی میگفتی سونگمین

چونچی با صدای بلند گفت: ساعت 1 تو  آزمایشگاه منتظرتم

ورفت. نرگس درحالیکه وانمود میکرد اصلا صداشو نشنیده ب گفتگو با سونگمین ادامه داد ک یهو یوری وهارا نزدیکش شدن یوری درحال گریه کردن بود وهارا هم شونه هاشو نوازش میکرد ودر آخر روبه نرگس گفت: دور اوپا چونجیو خط بکش فهمیدی؟!اینهمه پسر تو مدرسه هستن بست نیست حالا دس گذاشتی رو اوپا؟!

نرگس یهو جوش آورد وبا ابروهایی گره کرده برگشت رو به هارا ایستاد وگفت: مواظب حرف زدنت باش(بعد ادای عطسه کردنو در آورد وگفت)ها ها هارا

یهو صورت هارا سرخ شد وقیافه بجه هایه کلاس ک زده بودن زیر خنده دیدنی بود وهارا هم باعصبانیت دست یوریو کشید ودنباله خودش برد سرجاهاشون نشستن نرگس نفسشو به شدت داد بیرون وگفت: اینا دیگه کین

سونگ نیشخندی زد وگف با وجود اینکه اصلا از بحث کردن با اینجور آدما خوشم نمیاد اما حقشون بود  آقای پارک وارد کلاس شد نرگس نفسشو داد بیرون وگف هوووف یکی از یکی دیوونه ترن سونگمین با سر تایید کرد



ایشون هم جون کی هستن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 02:30 ب.ظ
Hello there, I discovered your site by means of
Google while looking for a comparable matter, your web site got here
up, it looks great. I've bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, just changed into alert to your blog thru Google, and found that it is really informative.
I am gonna be careful for brussels. I will be grateful in the event you proceed this in future.
Many folks can be benefited from your writing. Cheers!
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:20 ب.ظ
Your way of describing all in this paragraph is in fact nice, every one be able to simply be aware of it, Thanks
a lot.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:08 ق.ظ
I am extremely impressed with your writing skills as well as with the layout on your
blog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way keep up the nice quality writing, it's rare to see
a great blog like this one nowadays.
سه شنبه 10 مرداد 1396 06:52 ق.ظ
Keep this going please, great job!
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:19 ق.ظ
Hello to every body, it's my first pay a visit
of this blog; this web site consists of awesome and really fine stuff in support of readers.
سه شنبه 2 خرداد 1396 09:19 ق.ظ
Wow, this post is good, my younger sister is analyzing these things, thus I am going to inform
her.
سه شنبه 29 فروردین 1396 03:52 ب.ظ
I've been exploring for a little bit for any
high quality articles or weblog posts on this kind of area .
Exploring in Yahoo I finally stumbled upon this site.
Studying this information So i'm glad to convey that
I've an incredibly just right uncanny feeling I came upon just what I needed.
I so much certainly will make certain to don?t disregard this
web site and give it a glance regularly.
سه شنبه 22 فروردین 1396 04:49 ب.ظ
What's up, just wanted to tell you, I loved this post. It was
inspiring. Keep on posting!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page