تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 8
Love2SS501
we always support ss501
سه شنبه 25 بهمن 1390 :: نویسنده : Sahar sahar
من اومدم! خوش اومدم! هه هه هه چقدر امروز روز خوبیه , نمیدونم چرا ولی در کل امروز خیلی خوشحالم , واسه همین پارت بعدی داستانمو آوردم تا شماها هم بخونین و شاد شین! آها یه سوال فنی از همه: اگه یه روز ss501 رو توی خیابونی جایی چیزی ببینین چه عکس العملی نشون میدین؟!
جوابمو توی نظرات بنویسین و حالا برید ادامهههههههه...
بابای ئه چا: خب دیگه حاضر شین که سورپرایز تو راهه!
ئه چا: مگه قرار نبود ما بریم بیرون؟!
بابای ئه چا همچین نگاه عاقل اندر هویچ به ئه چا انداخت و گفت: من که منظورم این نبود , می خواستم بگم آماده شین تا بریم بیرون!
ئه چا: خب پدر من از این به بعد منظورتو بیان کن. همه که مثل من باهوش نیستن! اشتباه متوجه میشن حرفتو!
بابای ئه چا: خب من که همون موقع توی ماشین بهتون گفتم قراره ما بریم بیرون , به من چه که تو آی کیو بازی در میاری!!!
ئه چا: من آی کیو نیستم. تو بلد نیستی درست صحبت کنی و به جای اینکه منظورتو بگی یه چیزی درست برعکسشو میگی.
بابای ئه چا که در کل به عجز اومده بود گفت: من منظورمو از رفتن به کنسرت کیم هیون جونگ کاملا درست بیام کردم. این تویی که یکم از اون مغزت استفاده نمی کنی!
ئه چا با چشمهای گرد شده بلند گفت: قراره بریم کنسرت کیم هیون جونگ؟!؟!؟!
بابای ئه چا با دستش محکم کوبید تو کله اش! مامان ئه چا زیکه کرد و لینا و ئه چا هم شروع کردن به جیغ کشیدن! آقای گو هم با دیدن این صحنه زده بود زیر خنده! ( هه هه فکر کنم قافیه داشت! آقای گو رو حذف کنین و دوباره بخونین!)
لینا و ئه چا که باورشون نمی شد سریع دویدن طرف اتاقشون تا حاضر بشن و با هیجان تمام اتفاقایی که ممکنه با دیدن کیم هیون جونگ بیفته رو بررسی می کردن( یا به عبارتی دیگر توهم می زدن!
)
لینا: وااااااااااااای! فکرشو بکن اگه توی کنسرت به من اشاره کنه و بگه یکی از آهنگهای منو که خیلی دوست داری انتخاب کن تا بخونم , اون وقت من چیکار کنم!؟! ( خب عین بچه ی آدم برو بگو , با عرض پوزش از یکی!
هه هه چه مرموز شدم من! ااا شماها چرا اینجایین برین داستانو بخونین!)
لینا: نهههههه! اگه وقتی دارم میرم روی سن پام به یه چیزی گیر بکنه و بیفتم چی؟!
ئه چا: آآآآآآه! لینا! تو که روانی تر از منی! شانس میاری اون موقع توی بغل هیون جونگ نیفتی , اون وقت شما دوتا میشین خبر دست اول توی روزنامه ها!
لینا همینطور که با مشت میکوبید تو بازوی ئه چا گفت : نننننننننننننننه! نگو! وقتی بهش فکر میکنم قلبم میاد تو دهنم! به نظرت این لباس مشکیه قشنگ تره یا این لباس خاکستریه؟!
ئه چا با تعجب لینا رو نگاه کرد و گفت: اینا دیگه چین؟! مگه می خوای بری مجلس ختم؟!
( این ئه چا هم یه چیزیش میشه ها!) البته این خاکستریه هم بدک نیست ولی ... نه! یه چیز دیگه انتخاب کن!
بعد از یک ساعت هم لینا و هم ئه چا آماده بودن. لینا یه تاپ آبی پر رنگ همراه با یک کت چرم مشکی و یک دامن کوتاه تنگ مشکی و چکمه پوشید.
ئه چا هم یه تاپ زیتونی که مدلش گشاد بود همراه با یه شلوار جین تنگ که پاره پوره بود با یه کفش پاشنه بلند پوشید.( نگران نشید بچه ها پاره بودن شلواره در اثر حرص خوردن و چنگ زدن شلواره نبوده! مدلشه!) جفتشون آرایش ملایم کرده بودن. از پله ها رفتن پایین. لینا حواسش پرت بلیط هایی شد که دست پدر ئه چا بود. 6 تا بود!
با تعجب پرسید: آقای کیم ما که چهار نفریم چرا شما 6 تا بلیط خریدین؟ آقای گو شما هم میاین؟
آقای گو سرشو به نشونه ی منفی تکون داد.
بابای ئه چا: چون خیلی خوب می تونم جلوی خودمو بگیرم تا سوتی ندم الان ترجیح میدم بهتون بگم.
لینا و ئه چا با خنده همدیگرو نگاه کردن.
بابای ئه چا: قرار نیست فقط ما چهارتا بریم. قراره کیو جونگ و ایون آه هم همراهمون بیان!
ئه چا توی آسمونا بود! احساس می کرد روی ابرها ایستاده! خودشو با کیو جونگ و اون آه می دید که دارن سر به سر هم میذارن و می خندن که یهو به خودش اومد. همه داشتن به ئه چا می خندیدن! ئه چا این بار از کسی دلخور نشد و پرید توی بغل باباش!
ئه چا: واااااااااای! بابا عاشقتم!
لینا هم که داشت ذوق مرگ می شد همه رو سریع راه انداخت که سوار ماشین بشن و برن. با آقای گو خداحافظی کردن. قرار بود برن دنبال کیو جونگو ایون آه.
وقتی رسیدن جلوی در خونه ی کیو جونگ , ئه چا و لینا سریع پیاده شن تا برن و خبرشون کنن.
زنگ یه درو زدن. یه دختر با موهای صاف مشکی و تی شرت سفید و یه شلوار جین آبی درو باز کرد.
ئه چا داد زد و گفت: ایووووووون آه!
بعد پرید توی بغل اون دختر و اونم با تعجب نگاهش کرد و با چشمهای گرد شده گفت: خانم , خانم! داری چیکار می کنی؟!
ئه چا: ایون آه! باورت نمیشه چقدر دلم واست تنگ شده!
_ ایون آه دیگه کیه؟!
ئه چا:چی؟! مگه تو کیم ایو آه نیستی؟!
اون دختر با خنده عصبی به ئه چا گفت: عزیزم اشتباه گرفتی. برو یه جای دیگه.
همون لحظه در خونه ی همسایه باز شد و یه دختر و یه پسر از در پریدن بیرون.
ئه چا که تازه فهمید زنگو اشتباه زده به قیافه ی کیو جونگ و ایو آه نگاه کرد که داشتن از خنده می پکیدن! ( نگفتم این ئه چا یه چیزیش میشه!)
یه لحظه اشک توی چشمهای ئه چا جمع شد. دیدن خنده ی کیو جونگ و ایون آه بعد از سال ها اشکشو در آورده بود. ( آخه! چقدر این بشر احساساتیه!)
پرید توی بغلشون و تا تونست گریه کرد. ئه چا همیشه جلوی بقیه جلوی گریه شو می گرفت ولی این دفعه نتونست. مامان و بابای ئه چا هم از ماشین پیاده شدن و اومدن طرفشون. واسه ی همین کیو جونگ و این آه ئه چا رو ول کردنو رفتن یکم با عمو و زن عموشون خوش و بش کردن. لینا هم ئه چا رو دلداری می داد که ئه چا با صدای گرفته گفت: بالاخره برگشتم! خیلی دلم واستون تنگ شده بود!
ایون آه هم که از گریه ی ئه چا اشکش در اومده بود پشتشو آروم میزد و می گفت: گریه نکن عزیزم. ما هم دلمون واست خیلی تنگ شده بود! من و کیو جونگ هر وقت همدیگرو میدیدیم راجع به تو با هم حرف می زدیم و می خندیدیم.
ئه چا: واقعا که! پس همش پشت سرم غیبت می کردین!
کیو جونگ: تازه کجاشو دیدی! خیلی بیریخت شدی ئه چا! آخه این دیگه چه تیپیه که به هم زدی؟! یه قیافه ی بهتر نتونستی واسه ی خودت درست کنی!؟ البته چه میشه کرد که درست شدنی هم نیستی!
همه زدن زیر خنده غیر از ئه چا که داشت با مشت میزد تو دست کیو جونگ و می گفت: مثلا الان باید بیای و دلداریم بدی اون وقت اینطوری باهام حرف میزنی؟! ایون آه یه مدت ازش دور بودم , تو چرا درستش نکردی؟ قبلنا بچه ی خوبی بود. چرا الان اینطوری شده؟
ایون آه : من چه می دونم! منم باهاش کلی از این مشکلا دارم. آقا رو که خیلی دیر به دیر میبینم! همش مشغوله کاراشه. وقتی هم که میبینمش سریع شروع میکنه!
لینا که تا اون لحظه پرستیژشو حفظ کرده بود نتونست طاقت بیاره و گفت: وااای! چه باحال! کیو جونگ! از اینکه از نزدیک میبینمتون خیلی خوشحالم! اگه بدونین ئه چا چطور ازتون تعریف می کرد. خیلی دوست داشتم زودتر شماهارو ببینم.
ایون آه: هه! این؟! کیو جونگ؟! باز من یه چیزی , کیو جونگ هم آره؟!
کیو جونگ: آی آی آی! خواهر ما رو باش!
بعد با یه لبخند روشو کرد سمت ئه چا گفت: ئه چا دوستتو معرفی نمی کنی؟!
ئه چا: لینا جون دوست صمیمیه ئه چا جون! ( چه اعتماد به نفسی داره)
کیو جونگ و ایون آه با هم گفتن: از آشناییتون خوشبختم.
لینا و ئه چا زدن زیر خنده و لینا گفت: منم خوشبختم.
مامان و بابای ئه چا که دیدن اینا بحثشون تموم شدنی نیست و تا خودشون اقدامی نکنن به هیچ وجه اونا راه نمیفتن واسه همین زمان رو بهونه کردنو سریع سوار ماشین شدن . رفتن کنسرت کیم هیون جونگ.
توی راه که در کل سر خوش بودن. کیو جونگ آهنگ می خوند و بقیه هم ضرب می گرفتن و کلی قزقلک بازی در میاوردن تا اینکه رسیدن به سالن کنسرت.
کیو جونگ از این که به کنسرت دوستش رفته بود خیلی هیجان زده بود و دوست داشت زودتر ببیندش , واسه ی همین راه افتاد که از در پشت ساختمون که به پشت صحنه راه داشت بره. ئه چا و لینا و ایون آه هم دنبالش راه افتادن و مامان و بابای ئه چا رو تنها گذاشتن. نگهبان با دیدن کیو جونگ به اونا اجازه ی ورود داد و اونا هم سریع راه افتادن و وارد یه راهرو تنگ شدن. خوشبختانه کیو جونگ اون جا رو بلد بود وگرنه توی اون طونل های پیچ در پیچ که اگه راهو اشتباه می رفتن معلوم نمی شد از کجا سر در میاوردن گم می شدن.
ئه چا: ها ها ها! بچه ها دیدین چه پارتی بازی شد؟ اصلا فکر نمی کردم او یاروئه ما رو راه بده.
لینا: آره واقعا. اگه کیو جونگ نبود الان احتمالا داشتیم با اون هی سرو کله می زدیم تا ما رو راه بده.
کیو جونگ: چیکار کنیم دیگه! معلومه که زورش به یه خواننده ی مشهور و خوش صدا نمی رسه!
ایون آه: وااااای! لینا حالا تو از این داداش من تعریف کردی مگه این حالا بیخیال میشه!
لینا: خب واقعیتیه دیگه. مگه نه کیو جونگ؟! ( فکر کنم کیو جونگ باید هر جا میره لینا رو با خودش ببره!)
کیو جونگ: صد در صد! ( فدای اعتماد به نفس) تازه این الان یه نمونه ی کوچیکش بود , نمی دونین وقتی واسه ی تبلیغات مارک های مختلف پیش من میان چقدر خرت و پرت از اون مارک ها بهم میدن تا قبول کنم! منم که رئوووووف قبول می کنم!
ئه چا: تو رو خدا! فکر می کردم ( فکر؟!؟! داره از چی حرف میزنه؟!) جونگ مین اعتماد به نفس بالایی داره نگو که تو از اون هم بدتری!
رسیدن به یه دو راهی و کیو جونگ با دست راهنماییشون کرد و گفت: مگه تو جونگ مینو دیدی که داری از اعتماد به نفسش حرف میزنی؟
ئه چا: بببببلللههه! راستی کیو جونگ باید راجع به یه مسئله ای باهات صحبت کنم! ولی بعدا. اگه یادم رفت تو یاد آوری کن.
کیو جونگ: خب , چی؟
ئه چا: الام نه!
کیو جونگ که داشت از فضولی میمرد ( خدا نکنه) یه نگاه به لینا انداخت به امید اینکه اون یه تقلبی چیزی بهش برسونه. لینا می دونست ئه چا می خواد راجع به چی حرف بزنه ولی طوری وانمود کرد که انگار اون هم نمی دونه قضیه چیه!
بالاخره وارد شدن. ...




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1396 12:03 ق.ظ
Hi! I understand this is somewhat off-topic but I had to ask.
Does building a well-established blog like yours require a massive amount work?
I am brand new to blogging but I do write in my journal every day.
I'd like to start a blog so I can easily share my personal experience
and feelings online. Please let me know if you have any kind of suggestions or tips for brand new aspiring bloggers.
Thankyou!
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:06 ب.ظ
Hmm is anyone else having problems with the pictures on this blog loading?
I'm trying to determine if its a problem on my end
or if it's the blog. Any suggestions would be greatly appreciated.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:21 ق.ظ
What's up, its fastidious piece of writing on the topic of media print, we all know media is a enormous
source of facts.
پنجشنبه 4 اسفند 1390 03:24 ب.ظ
سلام سحر جون اگه اهنگ کره ای دوست داشتی یه سر به من بزن یه آپ گذاشتم با50تا آهگ
Sahar saharvaaaaaaaaaay man asheghe ahangaye koreiam! mersi golam hatman sar mizanam!
پنجشنبه 27 بهمن 1390 12:51 ق.ظ
داستانت قشنگ بود دستت درد نکنه بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
Sahar saharخواهش می کنم عزیزم! بووووووووووووووس! بخل!
سه شنبه 25 بهمن 1390 10:12 ب.ظ
سلام عزیزم بیا آپم!
راستش نمیدونم چه عکس العملی نشون میدم!ولی میدونم میپرم تو بقل جونگی!شایدم یه کم سنگین برخورد کردم که عاشقم بشه!
Sahar saharha ha ha! vaghean?! kheili bahali vali man ke dar kol tarjih midam tu barkhorde aval aslan be ruye khodamam nayaram! missssiiiiiii golam!
سه شنبه 25 بهمن 1390 07:02 ب.ظ
Sahar saharمنم خنده , چشمک , بوس و ...! آآآآآه چقدر زیاده!
سه شنبه 25 بهمن 1390 07:01 ب.ظ
slm sahar khanoooooooooom sahar kheili badi chera inja tamomesh kardi taze dasht bahal mishodha khodayi rast migi in ae cha ajab etemad b nafasi dare ahahahokheyiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii in lina ha, hey hendone mizare zir baghale kyu ha malom ni che ghasdi darekheili ghashang booood badiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
Sahar saharare dige etemad be nafse yeki rush tasir gozashte . bavar kon in Lina hich ghasde badi nadare vali dar ayande Kyu jung vaghean komakesh mikone! dar kol ghesmate badi ham kheili bahale! ishalla zud mizaramesh!
سه شنبه 25 بهمن 1390 06:59 ب.ظ
1111111111111111111111111111111111
Sahar saharآفرین! چقدر زرنگ شدی , سریع میای نظر میذاری! با این حال بردتو بهت تبریک میگم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page