تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You_28
Love2SS501
we always support ss501
سه شنبه 25 بهمن 1390 :: نویسنده : Elmira
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام حتما همه تعجب کردن چرا من اینجام

خوف خوف کامیه داداجیمو  قرض گرفتم فیلا البته این فعلا یعنی تا فردا

خدا بخواد فردا کامیه خودمو میگیرم برین ادامه سحر فضوووووووووول برو

ادامه این قسمت مخصوصه تویه عسیسم






اویسا تو بغلم خوابیده از اینکه کنارمه حسه خوبی دارم .......تو فکر بودم که یهو صدای جیغو داده شیدسا بلند شد اویسا هم بخاطره سروصدا فورا از جاش بلند شد

---------------------------------------------------------------
یکدفعه صدای شیدسا اومد که بلند وبا عصبانیت صداش میزد به سرعت به طرفه اتاقه جونگمین رفت در اتاقو باز کرد همزمان با باز شدن در اتاق شیدسا پرت شد پایین جونگمینم افتاد روش(نکته:در اتاقش مثل در خونه هایی که تو سوئد بود تو مسابقه بفرمایید شام رو به بیرون باز میشه)اویسا با هنگ نگاهشون کرد شیدسا جونگمینو از روخودش هل داد اونور بلند شد وگفت اویسا خودتو مرده فرض کن
 وگذاشت دنبال اویسا

-----------------------------------------------------------------------
شیدسا:بعداز اینکه صدای اهنگ زیاد کردم جونگمین از خواب پرید وسیخ نشست تو جاش چشم بندشو در اورد روبهم

چیزی گفت من به خاطر زیاد بودن صدا صدای جونگو نشنیدم وبلند دادزدم چیییییییییی؟جونگ پاشدو صدای ضبط کم

کردوگفت دختر روانی این چه وضع بیدار کردن ادمه -اولا سلام دوما صبح بخیر سوما مگه تو ادمی اه یادم نبود اسبی وبا

شنیدن صدای بلند رم میکنی اگه یادم بود اینکارو نمیکردم جونگمین بلند دادزد

-شیدسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... کشتمت

وگذاشت دنبال شیدسا شیدساهم دررفت ورفت طرف در دستگیررو چرخوند اما در باز نشد با خودش گفت من دستم به این اویسا نامرد برسه خال به خال موهاشو کندم

شروع کرد با مشت کوبیدن به در وبلند بلند اویسارو صدا کرد همین حین جونگمین اومد سمتش وبهش نزدیک شد به حدی

که گرمی نفساشو شیدسا حس میکرد به همین خاطر عقب رفت تا از اون احساس خفقان خلاص بشه اما جونگمین بیشتر

بهش نزدیک شد دستشو تکیه داد به دروزل زد تو چشمای شیدسا خواست حرفی بزنه که در باز شد وجفتشون پرت شدن

پایین
-----------------------------------------------------------------------

شیدسا همینطور اویسارو دنبال میکرد  جونگمین انقدر خندید که اشک از چشاش میومد

پایین  بقیه پسرا هم از خواب بیدار شدنو اومدن پایین کیو جونگ واسه دوییدن رفت تو حیاط تا بره لبه ساحل اویسا جیغ

کشیدواومد سمتش ومحکم بغلش کردوبعد پشت سرش قایم شد شیدسا اومد روبروی کیو وگفت سلام کیو جونگ

کیو-سلام چه خبره اول صبحی؟

شیدسا-هیچی شما بیای اینور میفهمی

کیو خواست بره کنار اما اویسا محکم کمرشو چسبیده بود شیدسا تا میومد بگیرتش اویسا کیو مینداخت جلو خودش تا اینکه

شیدسا دوری زدوخواست بگیرتش اویسا هم کیورو چرخوند اما چون پاهاشون بهم گره خورده بود با هم پرت شدن پایین

اویسا افتاد رو کیو و شیدسا با خنده گفت

-حقته

هیون که تازه از حال اومده بود بیرون با دیدن کیو  واویسا تو اون وضع اعصابش خورد شدواومد اویسارو از روکیو بلند

کردوبعد با عصبانیت گفت

-اگه من بلندت نمیکردم نمیخواستی بلند بشی

اویسا به چشمای عصبانی هیون نگاه کرد یک لحظه ترسید اما خیلی زود به خودش اومدوگفت

- نه جام راحت بود نمیخواستم پابشم چه خبرته خوبه یک اتفاق بود اگه.....

-اگه چی

 -...هیچی ولش کن حوصله جروبحث ندارم

کیو اومد نزدیک اویسا دستشو گرفت وگفت حالت خوبه؟

اویسا نگاهی به هیون که با عصبانیت بهش  نگاه میکرد انداخت

وگفت اره خوبم

بعد به سرعت دستشو از دست کیو کشید بیرون ودور بازوی هیون جونگ حلقه کردوباهم رفتن داخل هیون

رو کرد به اویساوگفت

- متاسفم که ناراحتت کردم دیدنت تو اون وضع برام قابل هضم نبود

اویسا-بسه هیون حوصله بحث در مورده این مسائله بیخودیو ندارم

بعد از خوردن صبحانه همه نشسته بودن تو حال وداشتن در مورده اهنگهای قدیمیه پسرا صحبت میکردن

طناز یدفعه رفت تو فکر یونگ که حواسش به طناز بود برکشت سمتشو گفت-چیزی شده ...تو فکری؟

طناز لبخندی زدوگفت-چیزه خاصی نیست امروز صبح میخواستم یه چی بهت بگم ولی یادم رفته وهر چی فکر میکنم-یدفعه ساکت شد وبعد داد زد-هااااا یادم اومد بچه ها ما همه جا رفتیم الا سینما...

اویسا-ول کن طناز جان الان باید زنگ بزنن سینمارو هم رزرو کنن

هیون-نخیر خانم نیازی به رزروه سینما نیست میتونیم با یه کلاهو عینک سرو تهشو هم بیاریم

اویسا دستشو گذاشت رو پیشونیه هیون وگفت نه خداروشکر تبم که نداری؟اخه خوشگله من تو..تو شب میخوایی با عینک استتار کنی

هیون-خب عینکه شب میزاریم

شیدسا-نه بابا تابلو میشیم میخواین ما بریم شما پنج تا تو خونه بمونین

جونگمین-خوبه دیگه چی اگه قراره جایی بریم همه با هم میریم

هیونگ-ام میگم چرا سینمارو رزرو کنیم ....بریم سینمایه مخصوصه خودمون

یونگ-نه هیونگ کم کم دارم بهت امیدوار میشم

هیون-ترشی نخوری یه چیزی میشی

جونگمین-اره اگه شیره خشکو با ترشی نخوری یه چیزی میشی

هیونگ به کیو که ساکت نشسته بود نگاه کردوگفت هییییییی کیو تو دیالوگتو نگفتیها

اویسا-بیخود چه پررو شدن یبار دیگه با بیبیه من اینطوری بحرفین من میدونم وشماها گفته باشم

یونگ-بیا خودشم میگه بیبی

اویسا-اگه من میگم چون صورتش انقد پاک ومعصومه منو یاده بچه ها میندازه وگرنه از نظر عقلی ورفتاری از همتون عاقلتر وبهتره

هیونگ رفت کنار اویسا نشست وبغلش کردوبرا بقیشون زبون دراورد هیون هیونگو کشید کناروگفت

-هیییییییییییی هیونگ بیا اینور دیگه حدودتو حفظ کن

هیونگ-اه هیون یعنی چی ادم نمیتونه مامانشم بغل کنه

هیون-نچچ(سحر یاده چی افتادی؟)نمیتونه

هیونگ-اه چطو جونگمین بغلش میکنه

هیون-جونگمین فرق داره

جونگ-ببین حتی این هیونم فهمید من فرق دارم با همتون

یونگ-بله در اونکه شما استثنایی هستی شکی نیست

شیدسا-اون استثنایی ایهام داشتها

اویسا-دهه بسه دیگه هی داداشم هیچ چی نمیگی هی ادامه بدین خب دخترا وپسرا پاشین اماده شین بریم

 راه افتادن رفتن سینما به پیشنهاد اویسا رفتن تا فیلم ترسناک ببینن اویسا کنار هیون نشسته بود کیو هم پشتشون نشسته بود هیونگ کنار کیو نشسته

بود و هراز گاهی دست کیورو محکم میگرفت و باعث خندش میشد وسطای فیلم گوشیه شیدسا زنگ خورد شیدسا هم قطعش کرد این مسئله از چشای

جونگی دور نموند شیدسا بعد از چند تا زنگ کلافه شدو رفت بیرون جونگم پشت سرش رفت بیرون

شیدسا-میشه بگین چیکار دارین انقد زنگ میزننین

-نه من که گفتم با دوستام اومدم بیرون نه واسه چی باید بهت دروغ بگم  

گوشیو قطع کردو گفت پسره ی پررو

-اهم میگما..

-اه جونگ مین یه بار شد عین ادم اظهار وجود کنی

-میگم میشه بپرسم کی بود

-نه مگه مفتشی

-نه ولی کی بود؟

-مینهو بود اصلا به تو چه

جونگی با اخم نگاش کردو گفت به به مینهو مثل اینکه خیلی با هم صمیمی شدین

-نه اینطور نیست خودش بهم گفته اینطوری صداش کنم

-اه جدی اونوقت اگه منم ازت بخوام عزیزم صدام کنی اینکارو میکنی

-نه معلومه که نه اصلا چه ربطی داشت

و با گیجی نگاش کرد جونگم بی هی چ حرفی دستشوگرفت و دنبال خودش کشیدش  تند راه میرفت شیدسارم دنبال خودش میکشید شیدسا که دیگه

خسته شده بود دستشو محکم از دست جونگ کشید بیرون و چون جونگ محکم دستشو گرفته بود با این حرکت شیدسا پرت شد عقب خورد به یه مرد

گنده مرده ام در حال خوردن ایستک بود با برخورد شیدسا لباسش کاملا کثیف شد  مرده با داد گفت

-هویی هیچ معلومه چه غلطی میکنی؟

جونگ خیلی جدی گفت اقا من معذرت میخوام چون خودم مسئول این اتفاقم اما شمام خواهشا توحین نکنید

مرده خندیدو روشو برگردوند سمت مردای درشت هیکلی که پشت سرش بودنو

گفت بچه ها میشنوین این اقا خوشگله چی گفت

اون مرداهم اومدن سمت جونگی که رئیسشون گفت

-بزنین حالشو جا بیارین تا بفهمه توحین یعنی چی

با این حرفش شیدسا که تا حالا ساکت بود دست جونگمینو چسبیدو

گفت جونگ مین بدو

دوتاشون با تمام توان میدویدن اما اون مردا دست بردار نبودن تا اینکه رسیدن به یه کوچه تنگ جونگی دست شیدسارو گرفتو کشیدش داخل کوچه

انقد تنگ بود که شیدسا و جونگ نفسهای همو حس میکردن صدای پای اون مردا نزدیک شده بود جونگی اومد نزدیک شیدسا تا دیده نشه چون اون

تو قسمت تاریکتر بود اینطور به نظر میرسید که اونو بغل کرده اون مردام انگار از تعقیبشون خسته شده باشن زنگ زدن به رییسشون اونم براشون

یه ماشین فرستاد و رفتن جونگی دید که سوار ماشین شدنو رفتن برگشو خواست به شیدسا بگه که حس کرد تنش گر گرفته وقتی برگشت به خاطر

فاصله کمشون لبای جونگی نا خواسته رو لبای شیدسا قرار گرفت خواست چیزی بگه اما جونگی شروع کرد به بوسیدنش لباشو دوباره رو لبای

شیدسا گذاشت و محکم تر بوسیدش شیدسا عصبانی شدو کشیده ای زیر گوشش خابوند جونگمینم با هنگ نگاش کرد

شیدسا-اینو زدم تا حدو حدود خودتو حفظ کنی هیچ دلیلی نداره یه دخترو که بهش هیچ احساسی نداری ببوسی

جونگ:واقعا که احمقی ببینم تو فکر کردی واسه چی بوسیدمت فقط صرف اینکه خوشگلی دورو بر من دخترایی خوشگل ترو جذاب تر از تو وجود

دارن که واسه یه لحظه داشتن من کنار خودشون سرو دست میشکونن

شیدسا که اعصابش خورد شده بود و به خاطر حرف جونگ مین و حماقت خودش بغض کرده بود در حالیکه سعی میکرد بغضشو قورت بده

گفت نمی گفتیم میدونستم حالا که اینطوره برو همونارو ببوس که واست سرو دست میشکونن حالام برو کنار میخوام برم

جونگی با خودش گفت گندت بزنن پسر این چه وضع اظهار علاقه اس

و از سر راهش رفت کنار اون شب شیدسا تو تختش دراز کشید و کلی گریه کرد با خودش عهد کرد ایندفعه اگه مینهو بره طرفش دیگه حتی به

جونگی نگاهم نکنه




نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 15 مرداد 1396 10:17 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I came across
this board and I in finding It truly useful & it
helped me out much. I am hoping to provide one
thing again and help others like you helped me.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 03:42 ب.ظ
Wonderful beat ! I wish to apprentice while you amend your web site,
how can i subscribe for a blog web site? The account aided me a acceptable deal.
I had been a little bit acquainted of this your broadcast offered
bright clear idea
جمعه 1 اردیبهشت 1396 03:51 ق.ظ
Why viewers still make use of to read news papers when in this technological world all is presented
on net?
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:22 ق.ظ
Today, I went to the beach with my children. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear. She never wants to go back!
LoL I know this is completely off topic but I had to tell someone!
چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:08 ق.ظ
There is certainly a great deal to find out about this issue.
I love all the points you made.
جمعه 28 بهمن 1390 04:45 ب.ظ
اینم واسه با سومممممممممم .بای بای المیرا جون
Elmira بخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخل باییییییییییییییییییییییییی تا هااااااااااااااااااااای
جمعه 28 بهمن 1390 04:43 ب.ظ
عالییییییییییییی بود.بیچاره شیدسا لباسش رو کثیف کردولی اون تیکه هیون و اویسا با حال بودالبته من 2 قسمت فکر کنم جا موندم برم واسه باقیش
Elmira میسیییییییییییییییییییییییییییی چچ چرا بیچاره بیچاره داداشه من که قرار بود جورشو بکشه

خی خی خی بلی خیلی باحال بود

هاااااااااااااا؟
جمعه 28 بهمن 1390 04:32 ب.ظ
سسسسسسسسسسلام المیرا جون ببخشید نیامدم وااااا رسیدی به قسمت 28 .بابا صبر کن برسم نبودم یک مدتبلخره چی شد تکلیف عطوفتم هاااااااااااا الان میاممممممممممم
Elmira سلاااااااااااام والار جونم عب نداره منم در کل یه مدت نیوودم بلی بلی کجایی تو دخمل؟

برو ببین همچی یه اشی براش پختم یه وجبو نی روغن روش
پنجشنبه 27 بهمن 1390 12:15 ق.ظ
سلامممممممم المیراجون خوبی؟
عزیزم داستان قشنگی اری این پات آخرتوخوندم اگروقت کنم وبشه میخوندم ادامشم
راستی توتوگروه بیشترازکی خوشت میاد؟من همشونودوست دارم ولی یونگی روبیشترخسته نباشی گلم بوش بوش بای تاهای
Elmira سلام عسیسم تو چیطوری؟

مرسییییییییییییییییی باشی

من همه شان را دووووووووووووست میدارم

ملسیییییییییییییییییییییییییی بوووووووووووس بابای تا های های
چهارشنبه 26 بهمن 1390 03:01 ب.ظ
الییییییییییییییییییی! خدا بگم چیکارت نکنه! دو دلیل واسه نظر گذاشتن دارم! یکی اینکه نمی خوام خواننده مرد علاقه ان کچل بشه یکی دیگه هم اینکه ... خیلی این قسمتو دوست دااااااررررممم!
خیلی باحال بود! مخصوصا اون تیکه ای که شیدسا داشت جونگ مینو از خواب بیدار می کرد! ولی شیدسا چطور دلش اومد بخوابونه زیر گوش جونگ مین!! ولی مهم اینه که من ازت راضیم!
Elmira سحححححححححححححححححححححححححر

واااااااااا واسه چی؟

یوهاهاهاها....اوووووووووووووخی بله تو یکی که باید بدوستیش

هیا یعنی میخوای بگی تو اگه جاش بودی اینکارو نمیکردی؟البته خف اگه در واقعیت یه دختر با داداشیم اینکارو کنه دعا میکنم دستش بشکنه چچ کی گفته؟

شوخیلیدم خوبه که راضی ای اصلا میخوای اسمتو بزاریم راضیه از این به بعد؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page