تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 9
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 30 بهمن 1390 :: نویسنده : Sahar sahar
Go Go Go... بالاخره وارد یه اتاق به هم ریخته شدن که پر آدم بود. بعضی هاشون با دیدن کیو جونگ چهره شون شکوفا میشد و بهش سلام می کردن. کیو جونگ هم بهشون لبخند می زد. ( چه با وقار!!)
کیو جونگ: هیونو نمی بینم یعنی کجا رفته!؟
بعد از یه دختری که ظاهرا گریمور هیون جونگ بود پرسید و اونم گفت که الانه که بره روی سن. کیو جونگ با ناراحتی روشو کرد سمت دخترا و گفت: حیف شد! می خواستم قبل از اینکه بره ببینمش ولی اشکال نداره صبر می کنیم تا بیاد.
همون لحظه یک دفعه یکی از پشت چند تا پرده ی بلند قرمز اومد بیرون و با حالت دعوا به اون دختری که گریمور بود گفت: این دیگه چه بلاییه که سر صورتم آوردی؟! اگه با این سیاهی های دور چشمم برم روی سن همه بهم می خندن! اگه بدون گریم برم اونجا مسلما بهتره تا اینکه بخوام با این وضعی که تو واسم درست کردی پا شم برم! زود باش بگیر درستش کن!
کیم هیون جونگ همینطور که داشت به اون دختر چشم غره میرفت برگشت و به کیو جونگ که زده بود زیر خنده نگاه کرد. عصبانیت توی چهره اش جاشو داد به تعجب و بعد یکدفعه زد زیر خنده. کیو جونگ و هیون جونگ همدیگرو بغل کردن و کیو جونگ گفت: خیلی زیر چشمت خوشگل شده. چطور می تونی زحماتشو با خاک یکسان کنی؟!
هیون : مثله اینکه تنت میخاره ها! ( واااا! هیون! تو که اینقدر خشن نبودی داداشی!) خیلی وقت بود ندیده بودمت هیونگ.
کیو جونگ: آره این روزا خیلی درگیرکارهای آلبوممم. جئنگ مینو بگو که رفته تایوان و جا خوش کرده ,  حالا حالا هم نمی خواد برگرده.
هیون: اون که اصلا بحثش جداست.
ئه چا: چی؟! مگه چقدر کار جونگ مین می خواد طول بکشه؟
کیو جونگ: تا وقتی که فیلمش تموم بشه
ئه چا: باهوش منم اینو می دونم! منظورم اینه که کی تموم میشه!
کیو جونگ: اگه می دونستیم که اینقدر از دست این بشر حرص نمی خوردیم. راستی هیون , ایون آهو که یادته؟
هیون که تازه متوجه بقیه شده بود برگشت و یه سلام رسمی به ئه چا کرد و بدون هیچ توجهی به لینا که کنار ئه چا ایستاده بود روشو برگردوند سمت ایون آه و لینا هم اصلا از حرکتش خوشش نیومد.
هیون: آره , کم پیدایی ایون آه!
ایون آه: آخه یه مدت مشغول گرفتن مدرک تحصیلیم بودم. حالا که تموم شده می تونم با خیال راحت این ور و اون ور برم. احتمالا دو سه ماه دیگه میرم استرالیا.
لینا: استرالیا؟ سیدنی؟ دقیقا کی می خوای بری؟
ایون آه: 27 آگوست.
لینا: خوبه ,  برنامه ی منم باهاش جوره. میام باهات
هیون به ایون آه: پس منم همراهت ببر
لینا: مگه آدم قحطیه بخوایم تو رو همراهمون ببریم؟!
هیون: هه! چطور یکی مثل تو رو می تونه با خودش ببره منو نمی تونه!
لینا: چون منو تو خیلی با هم فرق داریم و تو در حدی نیستی که ایون آه بخواد تو رو واسه گردش و خوش گذرونی با خودش ببره. تازه مگه خودت دست و پا نداری؟!
کیو: راست میگه! ( پارازیت؟!)
تا هیون خواست جواب لینا رو بده ایون آه سریع گفت: من اصلا کسی رو همراه خودم نمی برم! حله؟! ( دستت درد نکنه الان هیونو لینا میزدن یه بلایی سر هم میاوردن)
کیو جونگ : ایون آه! تو رو خدا منو با خودت ببر!
ایون آه: امکان نداره! حرفشم نزن! حتی اگه به پاهامم بیفتی فایده نداره
یکم خندیدنو کیو جونگ گفت: هه هه! هیو یادم رفت ئه چا و لینا رو بهت معرفی کنم. ئه چا دختر عمومه و لینا هم دوستمونه!
هیون: خوشبختم. البته به خاطر ئه چا!
لینا ئه چشم غره اساسی به هیون رفت ولی هیونم از رو نرفت و یه نگاه عاقل اندر هویچ به لینا انداخت.
هیون: کیو جونگ قبلا به ما نگفته بودی همچین دختر عموی بامزه ای داری!
ئه چا: چی؟! کیو جونگ چیزی نگفته بود؟! احتمالا تو خبر نداری! آخه جونگ مین گفته بود منو میشناسه. خودش گفت کیو جونگ خیلی راجع به من حرف میزنه... شایدم...
ئه چا یکم تو فکر فرو رفت که هیو گفت: هه هه! احتمالا جونگ مین داشته تو رو دست مینداخته! راستی تو جونگ مینو کجا دیدی؟
ئه چا با بی حوصلگی گفت: تو یه مهمونی! ولی من فکر کردم واقعا داره راست میگه! لحنش طوری بود که انگار صد سال منتظرم بود!
هیونو کیو یه نگاه به هم انداختن و زدن زیر خنده.
لینا: ئه چا جونم اصلا نگران نباش. خودمون بعدا حالشو میگیریم.
هیون: تو می خوای حالشو بگیری؟ تو که خودت اصلا حال نداری پس چطوری می خوای حال بگیری؟!
لینا: بیشین بابا! تو اول برو اون بادمجون های زیر چشمتو درست کن بعد بیا واسه من نطق کن
هیون جونگ که تازه یادش اومده بود یه نگاه به ساعت انداختو دید که 10 دقیقه بیشتر فرصت نداره واسه همین سریع خداحافظی کرد و رفت تا به کاراش برسه.
کیو جونگو ئه چا و لینا و ایون آه هم برگشتن سمت سالن. همین که داشتن از جلوی نگهبانی رد می شدن متوجه نگاه خیره ی نگهبان به خودشون شدن. کیو جونگ همینطور که داشت نگهبانو نگاه می کرد دستاشو لرزوند و برد تو هم و گفت: yeah!
نگهبان هم سرشو انداخت پایین و لینا و ئه چا و ایون آه هم زدن زیر خنده. وقتی به سالن رسیدن صدای هیون جونگو شنیدن. معلوم بود کنسرتش شروع شده. بعد از کلی تلاش بالاخره تونستن مامان و بابای ئه چا رو که خیلی به سن نزدیک بودن پیدا کنن و برن پیششون.
لینا: فکر میکردم هیون جونگ آدم عاقل تری باشه! اصلا ازش خوشم نیومد!
کیو جونگ: هیون اصولا تو برخورد اول ابنطوریه. خیلی به دل نگیر.
لینا با خنده گفت: باشه , فقط یکم به دل میگیرم
کنسرت شلوغی بود. بیشتر جمعیتو دخترا تشکیل میدادنو با جیغ و دادهاشون بقیه رو کر میکردن. ئه چا و لینا و ایون آه هم واسه اینکه روی بقیه رو کم کنن دست به کار شدن! ( دیگه تصور کنین چی میشه!) کیو جونگ هم که کلی از دخترا دورشو گرفته بودن و مامان و بابای ئه چا هم با یه زوج که هم سن و سال خودشون بودن دوست شده بودنو داشتن سرجاشون بالا و پایین میپریدن.
بعد از اینکه هیون جونگ با یه گروه رقاص آهنگ Break down خودشو اجرا کرد میکروفونو گرفتو همینطور که نفس نفس میزد گفت: عالیه! ( یکم از کنسرت خودت تعریف کن!) واقعا خیلی خوشحالم از اینکه همتونو اینجا میبینم همینطور قبل از اینکه بیام روی سن کیم کیو جونگ اومد پیشم. واقعا سورپرایز شده بودم.
یه دفعه یه نور روی کیو جونگ انداختن که وسط جمعیت دخترا بود. کیو جونگ هم کم نیاورد و یه تیکه از اون رقص های باحالیو که مسابقه ها میومد اومد ( از همونایی که تمام وجودشو میلرزونه!) بعد صدای جیغ و خنده ی دخترا بالا رفت. خود هیون جونگ هم خنده اش گرفتو ادامه داد: حالا از یکیتون میخوام که بیاد روی سن تا ازم یه آهنگ که خیلی دوستش داره رو درخواست کنه و منم اونو واسش بخونم! هر کی میخواد دستشو ببره بالا.
هیون به جمعیت نگاه کرد. همه با هیجان دستاشون گرفته بودن بالا غیر از لینا که با ایون آه و ئه چا توی ردیف سوم بودن.
هیون بدون هیچ توجهی به لینا به ئه چا اشاره کرد و از اون خواست که بیاد روی سن.
ئه چا هم با یه لبخند ژکونت دوید و اومد روی سن ایستاد.
هیو جونگ: خب , اسمتو بگو و بگو کدوم آهنگو میخوای بشنوی.
ئه چا هم یه نیم نگاهی به هیون انداختو هیونم یه چشمک به ئه چا زد. ( چشمم روشن! هیوووون! چشمک میزنی به دختر مردم؟!...)
ئه چا هم اسمشو گفت و از هیون جونگ خواست که آهنگ marry me رو اجرا کنه. بعد یه تشکر کرد و از روی سن رفت پایین.
هیون جونگ هم شروع کرد. با تمتم احساسی که توی وجودش بود اون آهنگ رو اجرا کرد. با اینکه لینا ازش بدش اومده بود ولی توی اون لحظه صدای هیون جونگ توی وجودش نفوذ میکرد.
نمی فهمید که چرا اینقدر زود حسش تغییر کرده ولی هی سعی میکرد این حسو توی وجودش سرکوب کنه.
کنسرت کیم هیون جونگ تا نصفه شب طول کشید. بالاخره همه رضایت دادن که بعد ار خداحافظی از هیون سوار ماشین بشن و برگردن. وقتی توی ماشین بودن توی هیچکدوم هیچ حرفی نمیزدن و داشتن از خستگی میمردن. توی اون سکوت احساس میکردن سرشون میخواد منفجر بشه. ولی هیچ کدوم هیچی نمی گفتن تا اینکه با کیو جونگ و ایون آه خداحافظی کردن. اولش ئه چا هی سعی می کرد پدر و مادرشو راضی کنه تا اجازه بدن شبو پیش کیو جونگو ایون آه بمونه ولی پدر و مادرش نذاشتنو گفتن که فردا باید کلی کمکشون کنه تا به کارای عقب موندشون برسن و اگه ئه چا پیش اونا بمونه نمیتونه بخوابه! ( از بس که حرف میزنن)
خلاصه ئه چا هم راضی شد و برگشتن خونه پیش آقای گو.
ئه چا بدون اینکه لباسشو عوض کنه روی تختش افتاد و سریع خوابش برد ولی لینا هرچی تلاش میکرد که بخوابه نمیتونست. تنش خیلی خسته و کوفته بود و هنجره اش از بس که جیغ کشیده بود درد میکرد ولی در واقع این افکاری بود که توی سرش نمیذاشتن خوابش ببره. هیون جونگ دیگه واقعا داشت میرفت روی اعصابش. لینا اینقدر با خودش کلنجار رفت تا اینکه خوابش برد.




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 5 تیر 1396 06:49 ق.ظ
Hello my friend! I want to say that this post is awesome, great written and include almost all significant infos.
I'd like to see more posts like this.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 07:32 ب.ظ
Howdy! Do you know if they make any plugins to
assist with SEO? I'm trying to get my blog to rank for
some targeted keywords but I'm not seeing very good gains.
If you know of any please share. Many thanks!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:19 ق.ظ
If you are going for most excellent contents like I do,
just visit this website all the time as it
gives feature contents, thanks
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 11:52 ق.ظ
Thankfulness to my father who informed me about this
weblog, this weblog is in fact remarkable.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:47 ق.ظ
I have read so many articles or reviews concerning
the blogger lovers but this paragraph is genuinely a nice article, keep it up.
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:09 ب.ظ
I loved as much as you'll receive carried out right here.
The sketch is attractive, your authored material stylish.
nonetheless, you command get bought an edginess over that you wish be delivering the following.
unwell unquestionably come more formerly again since exactly the same nearly very often inside case you shield this increase.
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:12 ب.ظ
Everyone loves it when people get together and share opinions.
Great blog, continue the good work!
پنجشنبه 4 اسفند 1390 03:47 ب.ظ
salam azizam kheili dastaneto dust daram. un tikei ke kyu jung jloye negahban miad kheili khandedar bud. zudtar parte badio bezar
Sahar saharsalam golam , are manam kheili az un ghesmatesh khosham miad! vaghti dashtam mineveshtam koli khandam gerefte bud! bashe hatman parte badio mizaram! boooooos
چهارشنبه 3 اسفند 1390 02:33 ب.ظ
سحری , بوووووووووس! خیلی وبت باحاله! داستانتم خوشجله!
Sahar saharمرسی عزیزم! خواهش! بوووووووووووووس
سه شنبه 2 اسفند 1390 10:31 ق.ظ
site : کره جنوبی
سلام
از سایت شما و چندین سایت دوست دار کره بازدید کردم و از اونجایی که طرفدار پرپا قرص کره هستم.
خواستم که به نوبه ی خودم کاری کرده باشم. و اینکه اگه سایتتون بازدید داره همش به نفع شما باشه و براتون اعتبار بشه نه اینکه برای سایت های ارائه دهنده اعتبار بشه و مفتی تبلیغاتشون رو توی سایتتون هم بزارن
و قراره از اونجایی که تو کاره طراحی سایت و فروش هاست هستم.
تمامه دوستانی که روی بلاگفا پرشین بلاگ و . . . . هستن رو به هاست اختصاصی دعوت کنم و حتی قیمت هاست را هم تا جایی که بتونم بهشون تخفیف بدم.
مثلا : 15000 سالانه و کمتر
,حتی طرح هایی می خوام بزارم که هزینتون رو حتی به صفر برسونم ! ! !
و شاید یه سودی هم بهتون برسونه ! ! !
و حتی هر دوستی که معرفی کنید که بخواد بیاد روی هاست ما در صورتی که بخواد سایت در باره کره راه بندازه به شما 3 هزار تومان تخفیف می دیم.
اگه هم در مورده کره نباشه هزار تومان.
اگه هم کسایی که معرفی کردید زیاد شد و حصابتون به صفر رسید بقیه پول را به شما می دیم.
به همراه نصب مدیریت محتوا به صورت رایگان
و اگه بشه توی طراحی و مشکلات سایتاشون بهشون کمک کنم.
و کارهای دیگه ای که از دستم بر بیاد
و بعد از مدتی که تمام دوستان ادمین سایت رو تونستیم دوره هم جمع کنیم . جامعه های مجازی راه بندازیم که همه بتونن از اطلاعات دیگران استفاده کنن و بازدید های سایتهاشون رو چندین برابر کنن.

دوستار شما علی محمدی : alimohammadi09@gmail.com
( اگه راهی خوب ، یا منبعی خوب برای آموزش کره ای دارید لطفا من رو راهنمایی کنید.)
فایتینگ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page