تبلیغات
Love2SS501 - living with adversity part 4
Love2SS501
we always support ss501
شنبه 6 اسفند 1390 :: نویسنده : Elham

سلاااااااااااااااام..خب امروز منم پارت بعدیمو گذاشتم...

این پارت..هی خوبه..ولی قسمتای بعد هیجانی تره....

بدویین ادامهههههههههههههههههههههه...

ساعت 9 شب بود و هیون رفت تو اتاق آنا..

هیون:هوی کیم انا بلند شو باید بری خونه!!!

_ای بابا توهم عجب خروس بی محلی هستیااااااااااا...اَه بمون..کمکم کن بلند شم...

هیون دستشو گرفت و آنا از تخت اومد پایین..

آنا:خب حالا برو بیرون و تا نگفتم نمیای تو چون میخوام لباس عوض کنم..وقتی صدات زدم بیا..

_باشه...

هیون بعد ده دقیقه با صدای آنا رفت تو اتاق..

هیون:بریم؟!

_بریم..

هیون و آنا داشتن میرفتن و سوار آسانسور بشن..

آنا:صبر کن!!

_چی شده؟

_میشه از پله ها منو ببری؟

_سخته برات؟!باشه..

هیون آنارو کول کرد و از پله ها دویدن به طرف پایین..

آنا:تو عجب کله پوکی هستیا!اگه از پشتت میوفتادم چیکار میخواستی بکنی؟

_اشکال نداشت ..هه هه...

بعد انارو سوار ماشین کرد و رفتن و رسیدن خونه "هیون"..

آنا:رسیدیم؟

_آره بمون اول من پیاده شم تا کمکت کنم..

_اوکی...

هیون دسته آنارو گرفت و رفتن داخل...

آناروی مبل نشست و گفت:دستت درد نکنه..واقعا تو زحمت افتادی!..شرمنده خونم خیلی بهم ریخته ست...ببخشید یه خواهش ازت داشتم؟میشه برام یه محافظ یا کمک دست بگیری؟من این چند شبه اول چون زیاد وارد نیستم و عادت ندارم نمیتونم...

هیون خندید.

آنا عصبانی شد.:اصلا هم نیازی نیست برام کسیو بگیری ..فقط سریعتر برو..

هیون:از این به بعد با من زندگی میکنی!!اینجام خونه ی منه..

آنا شروع کرد..........:هوی آقا پسر من یه غریبه ام نه خواهرتم نه مادرتم نه زنت پس دلیلی نداره یه غریبه رو تو خونت نگه داری!

سریعتر منو ببر خونه!

هیون:شرمنده نمیتونم بذارم تنها بمونی!به کسیم نمیتونم اعتماد کنم!اگه بذارم بری عذاب وجدان میگیرم..(خیلی جدی گفت)

اناهم چیزی نگفت و چفت شد دهنش!

هیون:بیا برو تو اتاق این لباسارو بپوش...

بعد رفت بیرون تو آشپزخونه تا شام درست کنه!

آنا بعد چند دقیقه لباساشو عوض کردو و با کمک دستش دیوارو لمس کرد و رسید نزدیک هیون..

هیون:این شد یه چیزی!

آنا:تاحالا با د..دختری زندگی کردی؟

_نه..اصلا..

_جدا؟دروغ نگوووووو...محاله!!!

_جدی میگم..من کلا با آدما زیاد رابطه خوبی ندارم..

آنا:پس منم نباید زیاد بهت نزدیک بشم چون ممکنه بکشمت..[نیشخند]..

_اوه بله..همبرگر میخوری یا سالاد؟

_سالاد دوست دارم...

هیون رفت و دست انارو گرفت و اومدن رومیز..هیون غذا رو لقمه میکرد میذاشت تو دهنه آنا..

آنا:هه هه انگار مامانمی..ولی ببین اگه رسانه ها بفهمن تو بایه دختر داری زندگی میکنی بیچاره میشیااااااا...

_ولش کن اهمیتی نمیدم..

_درضمن تاکی میخوای ازمن مراقبت کنی؟

_تا وقتی بیناییتو بدست بیاری..

_اگه بدست نیاوردم چی؟؟ببین به زنت بگو بامن خوب باشه ها!خب؟من اذیتش نمیکنم..

_شامتو بخور..(یکم عصبی شد)..

بعد از شام رفتن و تو هال نشستن و شروع کردن به حرف زدن..

هیون:از خودت بگو..

_چی بگم آخه!!وقتی که کوچیک بودم خونوادمو از دست دادمو پیش داییم زندگی میکردم تا اینکه 4 ساله پیش مرد..و از اون موقع به بعد دارم تنهایی زندگی میکنم..

_تنهای تنها؟

_آره هیچکسیو ندارم..

_آخیی...چه سرنوشتی!!تقریبا مثل زندگیه منه!منم بهتر از تو نبودم.وقتی کوچیک بودم همه منو از خودشون دور میکردن و هیچ محبتی بهم نمیکردن.تا نوجونی تو مدرسه شبانه روزی بودم و 17 سالم که شد خواننده شدم..

_آهان که اینطور..گفتی چندسالته؟

_21 سالمه..توچی؟

_من 17 سالمه..کوچولوئم هنوز..

_مدرسه میری؟

_تا پارسال آره ولی امسال وضعم خیلی بد شد و نتونستم برم..راستی من چجوری باید دستشویی برم؟

_حالا دستشویی رو بیخیال تو بگو حموم چجوری باید بری؟

_وای خدا؟؟؟اصلا حموم نمیرم.حالا تا اون موقع یه خاکی توسرم میریزم..

_از اینکه نمیبینی ناراحتی؟

_توبودی حوشحال میشدی؟؟نه همچینم ناراحت نیستم...برام فرقی نمیکنه زیاد..چون دنیای با چشام خیلی بدتر و تاریک تر بود..

_خیلی عذاب کشیدی؟

_اره خیلی...

_اخیی..امیدوارم یه شوهر خوب نسیبت بشه..

_هه هه ایول به تو خداکنه..نه بابا کی میاد بایه کور ازدواج میکنه؟

_نگران نباش اونم به موقش میرسه..

_ممنونم از حرفات...من خیلی خستم کجا باید بخوابم؟

_دستتو بده!!

....................................

هیون:بی اینجا...اتاقه منه...

_بعد خودت چی؟

_من میرم تویه اتاق دیگه!اینجا برات راحت تره...

هیون آنارو برد رو تختش..

هیون:آنا تا وقتی من هستم ناراحت نباش..

آنا یه لبخند زد و دراز کشید..

هیون:خوب بخوابی کوچولو...


خب اینم از این پارت...تمو مشد..نظر خیلی بدین..مثلا نفری 3 یا 4 تا نظر بدین تا روحم شاد بشه...خیلی دوستون داررررررررررررررررررم..بایییییییییییییییی





نوع مطلب : living with adversity، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 18 شهریور 1396 03:13 ق.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a really well written article.
I'll make sure to bookmark it and come back to read more of your useful info.
Thanks for the post. I will definitely return.
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:59 ق.ظ
I'm curious to find out what blog system you happen to be working
with? I'm experiencing some small security problems with my latest
site and I'd like to find something more secure.
Do you have any recommendations?
یکشنبه 11 تیر 1396 09:24 ب.ظ
These are truly enormous ideas in regarding blogging.
You have touched some good points here. Any way keep
up wrinting.
دوشنبه 1 خرداد 1396 05:56 ب.ظ
Hi, i feel that i noticed you visited my weblog thus i came to return the desire?.I am trying to to find issues to improve
my website!I suppose its good enough to use some of your concepts!!
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:49 ق.ظ
Howdy I am so happy I found your web site, I really found you by accident, while I was searching on Aol
for something else, Anyways I am here now and would just like to say
thanks a lot for a tremendous post and a all round interesting
blog (I also love the theme/design), I don't have
time to look over it all at the minute but I have book-marked it and also included your RSS
feeds, so when I have time I will be back to read more, Please do keep up the excellent work.
دوشنبه 28 فروردین 1396 02:00 ق.ظ
Do you have any video of that? I'd love to find out more details.
جمعه 25 فروردین 1396 12:11 ب.ظ
Just want to say your article is as surprising. The clearness in your post is simply excellent and i can assume you are an expert on this subject.
Well with your permission allow me to grab your RSS feed to keep up to date with forthcoming post.
Thanks a million and please carry on the enjoyable work.
چهارشنبه 7 تیر 1391 05:01 ب.ظ
جهت شادی روح دوستان بزن کف قشنگه رو
سوت سوت سوت(کف زدنم نمیاد)
پنجشنبه 11 اسفند 1390 02:48 ب.ظ
این قسمت داستانت قشنگ بود اونی بعد از چند روز امتحان داشتن روحم شاد شد ممنون
Elham الهیییییییییییییی..فدای تو..خواهش میكنم نظر لطفته!!!
شنبه 6 اسفند 1390 10:24 ب.ظ
Slm man dastaneto taze khondam vali kheyli azash khosham umad zodi ghesmate bado bezar merc
Elham .....
شنبه 6 اسفند 1390 10:24 ب.ظ
Slm man dastaneto taze khondam vali kheyli azash khosham umad zodi ghesmate bado bezar merc
Elham باشه عزیزم..نظر لطفته!!!ممنوووووووووووووووون
شنبه 6 اسفند 1390 09:21 ب.ظ
salam golam. dastanet bahale. az ana kheili khosham miad. bacheye bahalie! age hamintor edame bedi be ye jai miresi! afariiiin!
Elham آره آنا دخترمه!!عكسشو كه واستون گذاشته بودم..نفسه!!ولی فك كنم تو شخصیتشو بگی!!ك ك..منم از شخیصیتش خوشم میاد فجیح..
ممنون گلم...
شنبه 6 اسفند 1390 08:22 ب.ظ
ma montazere parte badiiiiiiiiiiiiiiim! zude zude zud bezar!
Elham باشه اجی زود زود میذارمش!!
شنبه 6 اسفند 1390 08:20 ب.ظ
eey vaaaal! avaaaal shodam! akheeee! in Hyun cheghade mehrabun shode! fadaye dadashim besham ke inghadr be atrafianesh ahamiat mide! kheili midustamesh!
Elham وااااااااای نگو..بچم گله گل!!!هورااااااااااااااا111111111111
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page