تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You_29
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 7 اسفند 1390 :: نویسنده : Elmira
سلام به همه خانم گلا

 ببشخید دیر گذاشتم یخورده تو این چندروزه خود

درگیری داشتم بیماری روانی ندارمها یخورده همچی حالم گرفته بود حسه

داستان نوشتن نمیومد ولی برا جبران زیاد گذاشتم بفرمایین ادامه که این

قسمت بسی گریه دار میباشد




گه این تو اتاقش دراز کشیده بود گوشیشو برداشت وبه مسئول سینمایی که هیون وبقیه برا دیدنه فیلم رفته بودن به اونجا زنگ زد

گه این-سلام اقا من دختره اقای پارک سهامدار کمپانیه..هستم میخواستم اخرین لیسته بازدید از سینمای اختصاصیو داشته باشم

-ببخشید خانم این امکان پذیر نیست

گه این-یعنی چی امکان پذیر نیست من حتما باید..الو ...الو ...اه احمقه دیوونه چرا قطع کرد اییش

گه این-الو بابا سریع یه زنگ بزن همون سینما اختصاصیه که تو جیجو داریم

پارک-گه این دخترم نمیخوای بس کنی این بازیاتو هیون جونگ تورو نمیخواد دخترم سعی کن اینو بفهمی

گه این-ولی پدر...چرا شما اینو میگین من خیلی دوستش دارم

پارک-عزیزم امروز اومده بود کمپانی ازم درخواست یه فن میتینگ برا ماه ایندرو داشت میددونی برای چی؟

گه این با حالت عصبی گفت-نه

پارک-چون میخواد  نامزدیشو با دختره مورده علاقه اش اعلام کنه ودقیقا هفته بعد از فن میتینگ هم قراره ازدواج کنه باهاش مدیرای کمپانیهم با قضیه مشکلی ندارن

گه این-چ...چی چی میگی پدر من بخاطره اون...من بخاطره اون پدر  غرورم غرورمو شکوندم

پارک-بس کن گه این دیگه خستم کردی دختر روزهای اول بهت چیزی نمیگفتم چون فکر میکردم بعد از یه مدت این احساسه احمقانه که اسمشو عشقگذاشتی میزاری کنار ولی حالا میبینم که اشتباه بوده

گه این-پدر دختره...دختره کیه

پارک-چه فرقی میکنه مهم اینه که اون تو نیستی

پارک تلفنو قطع کرد گه این تو تختش نشست سرشو گذاشت رو پاهاش حالا باید چیکار میکرد روزیکه سویا هیونو ترک کرده بود گه این تونست با ترفند هایی که جینی دوسته مشترکه اون وسویا بهش گفته بود خودشو به هیون نزدیک کنه گرچه نه تنها بهش نزدیک نشد ازش دورتر هم شد گوشیشو برداشت وزنگ زد به جینی

جنی-اولالا خانم پارک سایه سنگین وکم پیدا شده بودین

گه این-بیخیال جینی حوصله چرت وپرتاتو ندارم کجایی الان؟

جینی-بنده الان در یکجای زیبا به نام لاس وگاس تشریف دارم

گه این-چیییییییییییی؟لاس وگاس؟با کی؟

جینی-با دوست دختره اسبقه اقایه کیم ونامزده کنونیه دوست دخترش

گه این-اها که اینطور جینی هیون...هیون داره ازدواج میکنه

جینی-چییییییییییی؟هیون جونگه خودمون با کی؟

گه این-با کیشو نمیدونم ولی همینقدو میدونم که قراره ماه دیگه با هم ازدواج کنن وتو رسانه ها هم این مسئله اعلام میشه

جینی-اه خب مبارکه


گه ای-چیچیو مبارکه دارم میمیرم  خواهش میکنم کمک کن

جینی-ببین گه این بزار یه چیزیو بهت حالی کنم اونروزی که کمکت کردم بری خودتو به هیون بچسبونی فقط به این خاطر بود که به سویا بفهمونم هیون دیگه تنها نیست وراحت بتونه اینجا زندگیشو بکنه گرفتی؟

گه این-اما تو...تو خیلی

جینی با بی حوصلگی گفت من دیگه باید برم فحشهایی که میخوای بدیو بزار برای بعد فعلا

گه این-الو..الو....دختره ی بی شعور

گه این:

امکان نداره یعنی تمام مدت بازیم داده وااااااااااااای خدایه من اما من باید جلوی این ازدواجو بگیرم حداقل باید بفهمم طرف کیه
:
:
:
:
:
:
:
گه این-مطمئنی یه دخترو با اون مشخصات توصیف کرد


مایکل-بله مطمئنم خانم

گه این-بسیار خوب ممنونم

اه خدایه من یعنی هیون میخواد با اویسا ازدواج کنه یعنی...اونو ...اون دختررو به من ترجیح داده من باید جلویه این ازدواجو بگیرم باید

لباساشو عوض کرد از اتاقش خارج شد خواست از پذیرایی بره بیرون اما با صدایه پدرش که در حاله روزنامه خوندن بود به خودش اومد

پارک-کجاااا؟

گه این-میخوام برم اون دختره ی عوضیو از اون خونه بندازم بیرون

پارک-بیا بشین اینجا کارت دارم

گه این-ولی....

پارک-گفتم بیا بشین اینجا................در تمامه طوله زندگیت از بچگی تا بحال از هیچ چیز برات کم نزاشتم همه چی در اختیارت بوده حتی بخاطره علاقه بچگانت به اون پسره رابطمو با پسر عموت خراب کردم اما دیگه بسه گه این کمبودی که داشتی چیه چی باعث شده انقدر دوستش داشته باشی ؟

گه این در حالیکه اشک تو چشاش جمع شده بود گفت-میخوای بدونی واقعا چه چیزی؟

پارک -اوهوم

گه این-نبودنت نبودی تو هیچوقت کنارم نبودی یادمه اولین چیزی که تو هیون باعث شد دلم بلرزه توجهش بود شبهایی که نبودیو من تا دیر وقت پیشه پسرای دابل اس بودم اون بهم حسه امنیت میداد اون موقع بود که حس میکردم یه نفر واقعا به وجودم اهمیت میده ودوستم داره  یه شب ماشینم خراب شده بود هرچقدر بهت زنگ میزدم ریجکتش میکردی مجبور شدم به جونگمین زنگ بزنم که اتفاقی گوشیش دسته هیون بود اون اومد دنبالم تو اون سرمای زمستون کتی که انداخت رو شونه هام گرمم کرد وقتی سعی داشت با گرمیه نفسهاش دستامو که یخ زده بودنو گرم کنه اون موقع بود که اولین جرقه ی این احساسه از نظره تو بچگانه روشن شد

پارک-گه این دخترم تو از کودکی تابحال مادرت در کنارت نبوده قبول دارم که کنارت نبودم اما همونطور که هر انسانی یه ترسی داره ترسه اقایه پارک بزرگ هم  فقر بود به خاطر اینکه نمیخواستم فقیر باشم خیلی جنگیدم مادرتم به خاطر فقر از دست دادم حاضر نبود با فقره شوهرش کنار بیاد بعد از رفتنش از زندگیم فهمیدم احساسم به اون عشق نبوده احساسم فقط کمبود بود در واقع وقتی فکر میکردم عاشقش شدم داشتم کمبودهای عاطفی ای که از طرفه خانوادم داشتمو از طریقه مادرت رفع میکردم احساسه تو دخترم حسه توهم همینه بهش فکر کن اگه من اون شب کنارت بودم هیچوقت هیونو به یه چشمه دیگه غیر از یه دوست یا برادر میدیدی؟

گه این-اما پدر...

پارک-اما نداره عزیزم ما همین امشب اینجارو به مقصده انگلستان ترک میکنیم

گه این-ولی نه خواهش میکنم

پارک-این بخاطره خودته دخترم

------------------------------------------------------------------------------------------------

خبره رفتن پارک همه گروها ومدیرانشونو شوکه کرده بود

مدیر سو-همه گوش کنید خواهشا یه دقیقه سکوت این خریه که همین الان اقایه ما بهم دادن تا وقتی که سهامداره دیگه ای سرمایه مورد نظرمونو تامین کنه کمپانی به حاله تعویقه

هیون-یعنی چی به حاله تعویقه تکلیفه ماها چیه

مدیر سو-هیون جونگ شی شما میتونین تا زمانی که کمپانی دوباره تشکیل بشه یه استراحتی به خودتون بدین هاااان؟فکر خوبی نیست

با این حرفش دهن همه بسته شد

--------------------------------------------------
 
کیو با حسرت به اون دوتا نگاه میکرد هیون اویسارو تو اغوشش گرفته بود وسعی داشت پرتش کنه تو استخر اویسا هم جیغ میکشید وکمک میخواست با دخالت جونگمین هیون بیخیاله اویسا شد  حالا جونگمین وهیون بودن که از سروکوله هم بالا میرفتن اخرش هم هر دوتا پرت شدن تو استخر بعد از کلی اب بازی همه رفتن تا حمام کنن تو پذیرایی نشسته بودن که هیون با حوله ای روی شونه هاش به سمتشون اومد  وکنار اویسا نشست

اویسا-هیوووووووووووووون موهاتو خشک نکردی الان سرما میخوریها

طناز-اووووووووووووووووق اویسا اینطوری رمانتیک نشو خواهشا

اویسا- طناز جون شما لطفا چیزی نگو که خودت بدتری در ضمن سرما میخوره شوملما گوناه داره

(اینارو به فارسی گفتنها)

اویسا دوباره برگشت سمته هیون که با تعجب نگاهش میکرد

اویسا-هیون جا اینکه بهم زل بزنی بشین پایین موهاتو خشک کنم

هیون جلو اویسا نشست رو زمین اویسا هم حولرو از رو شونش برداشت وشروع کرد موهاشو خشک کردن هر از چند گاهی هیون یه چیزی میگفت که باعث میشد اویسا لبخند بزنه کیو جونگ با حسرت به صحنه ی روبروش خیره بود

نیمه های شب بود که اویسا اماده رفتن به بیمارستان شده بود هیون هم پیشنهاد داد که اونو برسونه با هم به سمته بیمارستان رفتن

کیو جونگ بیدار بود وبه سقفه اتاقش خیره شده بود که هیون در اتاقشو زد

هیون-بیداری داداش

کیوجونگ-اره هیون بیدارم

هیون اومد تو اتاقش وگفت

میدونم از وقتی مسئله اویسا پیش اومده زیاد باهم صحبت نکردیم ...ببین کیو جونگ راستش من میخوام اخره این ماه از اویسا خواستگاری کنم و میخوام بدونم  نظر تو چیه؟

کیو تو جاش نشست وگفت-نظرم در مورده چی چیه؟تو خودت خوب میدونی که دوستش دارم ولی اگه .اقعا دوستش داشته باشی واونم همینطور من..من کنار میکشم راستش تویه شرکت ژاپنی بهم پیشنهاد همکاری داده منم اگه قرار باشه اون اتفاقی که میگی بیافته قبولش میکنم ومیرم

هیون-من تو علاقه خودم بهش شکی ندام اما اونو ....نمیدونم به هر حال خودت بپرس ازش

کیو-فردا شاید فردا پرسیدم شایدم هفته بعد نمیدونم هر وقت تونستم

------------------------------------------------------------------------
1هفته از اون صحبتهایی که تو تنهایی بینه هیون وکیو مطرح شده بود میگذشت

اویسا تو راهرو اورژانس در حاله قدم زدن وبررسی یه پرونده بود که با شخصی برخورد کرد به خودش اومد پروندرو بست ورو به دختر گفت
-م..معذرت میخوام.........سارینا؟

سارینا-او...اویسا وااااااااااااااااااااای خواهری چقد دلم برات تنگیده بود

اویسارو محکم در اغوش گرفت واویسا همچنان در بهته دیدنه سارینا که صدای گرم ومردانه ای انهارا به خود اورد

-سارینا   بابا  دیر شد نمیتونیم بریم ملاقاته خالت هااا

سارینا از اویسا جدا شد ودستشو گرفت وسمته پدر برش گردوند وگفت بابا ببین اویسا این اویسااااست هااا

-دارم میبینم دیر میشه بریم

بی انکه به اویسا نیم نگاهی بندازه ازشون دور شد  اویسا در حالیکه اشک تو چشاش جمع شده بود بازوشو از تو دست سارینا کشید بیرون

ودویید سمته حیاطه بیمارستان تنها کاری که میتونست بکنه گ
ریه کردن به حاله خودش وخونوادش بود

-----------------------------------------------------------------------------------
 اویسا  نمیتونست بخوابه  و تا دیر وقت بیدا ر بود ساعت نزدیک 4 صبح بود که گوشیش زنگ خورد شماره ناشناس بود

 اویسا -بفرمایید<فرماییدم یاالله>

 -تو شماره منو از کجا گیر اوردی

-.... مگه اینکه دستم به این دختره نرسه .......

-باشه اومدم

چون شب بود و هوا سرد بود شلوار جین مشکی با یه بلوز مشکی پوشیدو رفت بیرون که یک مرد در ماشینو باز کرد و گفت

بفرمایید

اویسا هم نشست تو ماشین اویسا نمیدانست به کدام سمت میروند وقتی مرد نگه داشت به سرعت در را برای او باز کرد اویسا پیاده شد

روبروش دریاس دستای یکی چشاشو گرفت دستاشو لمس کرد فهمید کیو جونگه

-هی کیو این چه کاریه

 کیو اروم دستاشو برداشت

کیو- حالا میتونی ببینی

اویسا با باز شدن چشماش منظره ی طلوع خورشید به چشم خودش دید همینطور به روبروش خیره شده بود

گفت فوق العادس

از سر شوق قطره اشکی از چشماش سرازیر شد کیو اشکشو پاک کرد  اویسا با تعجب بهش نگاه میکرد کیو با لبخند بهش نگاه کرد

 -خیلی قشنگ بود کیوجونگ اما...چرا اوردیم اینجا

کیو-هیچی این چند روز همش تو خودت بودی دیدم خیلی ناراحتی گفتم بیایم لب ساحل دلت باز بشه

اویسا -مرسی واقعا هم دلم باز شد

کیو دستشو گرفت وگفت موافقی یکم کناره ساحل قدم بزنیم

اویسا-اره ولی برات دردسر نشه من کنارتم توام اصلا خودتو نپوشوندی

کیو-نه دردسر نمیشه اخه اینجا

اویسا-حتما اینجا ساحله اختصاصیتونه

کیو خندید وموهاشو بهم ریختو گفت نه دیوونه اینجا منطقه ی ازاده برا ماهیگیریم اینطرفا کسی پیداش نمیشه

اویسا-اهان که اینطور

کیو دستشو گرفت ودور بازویه خودش حلقه کرد کنار ساحل داشتن قدم میزدن وهر کدوم تو فکره خودش بود که یهو کیو ایستاد

اویسا هم ایستادو پرسید

-چیزی شده؟

کیو-تو...اویسا واقعا هیونو دوست داری؟منظورم اینه که واقعا میخوای باهاش ادامه بدی؟

اویسا با گیجی نگاهش کردوگفت چرا میپرسی؟

کیو-اویسا من هنوز دوستت دارم ولی این چیزی که دارم میبینم راستش رابطه تو وهیون داره جدی میشه وحس میکنم که خیلی دوستت داره میخوام بدون توام واقعا دوستش داری؟

اویسا با ناراحتی نگاهش کردوگفت-اره هیونو خیلی دوست دارم رابطمونم داره جدی میشه خب منظورت چیه از این سوال؟

کیو روشو گردوند سمته دریا وهمونطور که به امواجش چشم دوخته بود گفت:خب بهت قول داده بودم همیشه کنارت بمونم یادته؟ولی الان دیگه اون قول معنی ای نمیده چون تو مرده خودتو پیدا کردی در واقع حس میکنم که هیونو انتخاب کردی

اویسا روبروش ایستاد وگفت کیو جونگ چرا داری اینارو میگی؟

کیو به چشماش زل زدوگفت اخه دارم میرم همونطور که گفتی یه زمانی فن گروهمون بودی پس میدونی ادمی نیستم که وقتی با شکست مواجه میشه بخواد همه چیزو درست کنه ...فقط در

یه صورته که میمونم دوسم داری یا نه؟

اویسا سرشو گرفت پایین از یه طرف نمیخواست به هیون خیانت کنه وبرای بار دوم بهش ضربه بزنه ازطرفه دیگه هم همیشه از اینکه بخواد بین دونفر گیر کنه بدش میومد پس تصمیم

گرفت که این جریانو همونجا تمومش کنه




نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:26 ب.ظ
You could certainly see your enthusiasm in the work you write.
The world hopes for even more passionate writers like you who are not afraid to mention how they believe.
Always go after your heart.
سه شنبه 6 تیر 1396 09:09 ق.ظ
I comment when I appreciate a post on a blog or if I have something to
add to the conversation. Usually it's triggered by the sincerness communicated in the post
I read. And after this post Love2SS501 - I Belive You_29.
I was actually moved enough to drop a thought :
-P I actually do have 2 questions for you if you don't
mind. Could it be simply me or does it seem like some of these responses appear like they are left by brain dead visitors?
:-P And, if you are writing at other social sites, I would like to keep up with
you. Could you make a list all of all your public
sites like your twitter feed, Facebook page or linkedin profile?
سه شنبه 6 تیر 1396 08:05 ق.ظ
First of all I would like to say excellent blog!
I had a quick question that I'd like to ask if you
don't mind. I was curious to find out how
you center yourself and clear your mind prior to writing.
I've had a hard time clearing my thoughts in getting my thoughts out
there. I truly do take pleasure in writing however it just
seems like the first 10 to 15 minutes are generally wasted just
trying to figure out how to begin. Any suggestions or
hints? Kudos!
سه شنبه 6 تیر 1396 07:51 ق.ظ
Glad to be one of many visitants on this amazing web site :D.
شنبه 3 تیر 1396 05:51 ب.ظ
Thanks for finally writing about >Love2SS501 - I Belive
You_29 <Liked it!
سه شنبه 2 خرداد 1396 01:41 ب.ظ
I have been browsing online more than three hours today, yet I never found any interesting article
like yours. It's pretty worth enough for me. In my view, if all web owners and bloggers made good content
as you did, the internet will be much more useful than ever before.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:43 ق.ظ
I think that everything published made a bunch of sense.
But, consider this, suppose you added a little content?
I mean, I don't wish to tell you how to run your blog, however what if you added a headline that
makes people want more? I mean Love2SS501 - I Belive You_29 is a little vanilla.
You might look at Yahoo's home page and watch
how they create article headlines to get viewers interested.
You might add a related video or a related pic or two to get people excited about what you've written. Just my opinion, it could make your posts a little bit more
interesting.
یکشنبه 27 فروردین 1396 08:05 ب.ظ
Everyone loves it whenever people get together and share views.
Great blog, continue the good work!
یکشنبه 7 اسفند 1390 09:15 ب.ظ
yani ishalla dige hame az daste in Ge in rahat shodan?! akheeeeee! manam dust daram avisa ba Hyun ezdevaj kone! ishalla be paye ham pir shan! bad ye soal! chera pedare avisa inghadr sard bahash raftar mikard?! be khatere Kiarash?! ya dalile khase dgei dare?!
Elmira بله دیگه از دستش راحت شدن

وااااااااا سحر عزیزم مگه به دوست داشتنه تویه


عزیزم یادت باشه مامانه اویسا بعد اینکه خبر تصادفشو شنید سکته کردوفرررررررررررت

چیییییییییییی؟کیارششششش؟
یکشنبه 7 اسفند 1390 06:37 ب.ظ
اونی خوندم
خیلی جالبه واقعا خسته نباشی
منم آپم بدوبیاااااا
Elmira سلام اونی جونم
میسی

چشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page