تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 11
Love2SS501
we always support ss501
سه شنبه 9 اسفند 1390 :: نویسنده : Sahar sahar
بچه ها بچه ها! زود باشیییییین! کم کاری می کنین! زود باشین به دابل اس رای بدین! هیون جونگ جلو زده! فکر کنین اگه همشون بتونن با هم برن اونجا چقدر عالی میشه!

and now I have nothing to say so go to the rest of the story guys!
        

تا بعد از تولد کیو جونگ پدر و مادر ئه چا همچنان مشغول پیدا کردن یک خونه ی مناسب بودن ولی خونه ای که واقعا مناسبشون باشه رو پیدا نمی کردن. از یک طرف هم آقای گو هی اصرار می کرد که اونا همون جا بمونن چون وجود پدر و مادر ئه چا خیلی باعث شادابی و نشاط اون می شد ( به قول المیرا مامان و بابای ئه چا اینجا حکم کرم دست و صورتو دارن) پدر و مادر ئه چا هم خیلی از اونجا موندن راضی بودن ولی ئه چا و لینا کاملا مخالف این قضیه بودن و اصرار داشتن زودتر توی خونه ی خودشون مستقر بشن چون به هیچ عنوان نمی تونستن خونه ی آقای گو رو مثل خونه ی خودشون بدونن و اصلا احساس راحتی نمیکردن تا اینکه یه روز ئه چا و لینا تصمیم قطعیشونو گرفتن.
لینا: من دیگه نمی تونم این وضعو تحمل کنم. آقای گو خیلی کم حوصله است و اگه یه روز ما با نیم ساعت تاخیر ناهارو آماده کنیم کلی حرص و جوش می خوره.
ئه چا: آره دیگه سنش بالائه حوصله نداره. ولی دقت کردی آقای گو روی این قضیه که من و تو شبها ساعت چند میایم خونه چقدر حساسه؟! مامان و بابای من منو میشناسن و بهم اعتماد کامل دارن ولی نمی دونم این مرده چرا نخود هر آشی میشه! آخه به اون چه ربطی داره؟!
لینا: آخه می دونی چی حرص منو بیشتر درمیاره؟! اینکه مامان و بابای تو دلشون میخواد پیش اون بمونن! اون وقت تنها کسایی که این وسط ناراحتی میکشن من و توییم!
ئه چا: آره , منم تعجب میکنم چطوری می تونن تحملش کنن!
لینا: نمی تونیم اینطوری ادامه بدیم.
ئه چا: خب تو میگی چیکار کنیم؟! اونا که به این مسئله اهمیت نمیدن , اگه اهمیت می دادن تا حالا ما رو از اینجا برده بودن.
لینا: ئه چاااا!
ئه چا: جان ئه چا!
لینا: هنوز یه راهی وجود داره. باید خودمون دست به کار شیم!
ئه چا: خب... چی؟!؟!
لینا: من و تو می تونیم دوتایی با هم بریم یه خونه ی کوچیک تر و ارزونتر بخریم و توش زندگی کنیم.
ئه چا: فکرشم نکن! امکان نداره مامان و بابام اجازه بدن.
لینا: یعنی چی که اجازه نمی دن؟! من و تو دیگه بزرگ شدیم فردا پس فردا می خوایم یه زندگی نو رو شروع کنیم. پس این که بخوایم خودمون بریم و جدا زندگی کنیم نباید مشکلی داشته باشه!
ئه چا: خب الان که دارم فکرشو می کنم می بینم همچین بی ربط هم نمیگی! پس بیا بریم باهاشون صحبت کنیم. شاید قبول کردن!
لینا: نه ... نه! الان نه! بذار اول همه ی جوانبو بررسی کنیم بعد بریم باهاشون صحبت کنیم! ( وااااو لینا هم چقدر منطقی فکر میکنه! خوشمان آمد!) باید مطمئن بشیم که میتونیم تنهایی و بدون کمک اونا زندگی کنیم یا نه!
ئه چا: یعنی می خوای بگی باید بریم کا کنیم و پول در بیاریم؟! ( نه پس...)
لینا: آره ولی نگران نباش! میتونیم از پسش بر بیایم. من که می تونم توی یه شرکتی جایی چیزی کار بگیرم آخه پدر من قبلا کارهایی که مربوط به شرکت خودمون میشد رو بهم یاد داده , واسه ی همین من الان راحت می تونم از این جور مسائل سر در بیارم. تو چی؟!
ئه چا: خب... منم می تونم معلم باله باشم. تازه غیر از اون منم مثل تو از کارای شرکت سر در میارم. بابای من که مدیره و هر دفعه میبینم چه سر و کله هایی با بقیه می زنه و چه کارایی می کنه , راستش بیشتر تو کاراش فضولی می کردم!
لینا خندید و گفت: عالیه! پس از این نظر مشکلی نیست. مسئله ی دیگه اینه که باید یعد از موافقت پدر و مادرمون باید یه خونه پیدا کنیم.
ئه چا: ما بریم دنبال خونه؟! خب اینجا مامان و بابای من باید کمکمون کنن! باید همراهمون بیان اینور و اونور تا یه چیز خوب پیدا کنیم.
لینا: اتفاقا به نظر من اگه خودمون تنهایی این کارو بکنیم بهتره آخه اینطوری بهشون ثابت میکنیم که واقعا تواناییه مستقل زندگی کردنو داریم! ( ای ئه چای گاگول باور کن بد نیست هر از گاهی از سلول های خاکستریه مغزت استفاده کنی!)
ئه چا: هههههههه! چه زندگی سختی! خیله خب بیا همین الان بریم باهاشون صحبت کنیم.
با موافقت لینا با هم پا شدن و رفتن توی حال. بابای ئه چا و آقای گو داشتن با هم شطرنج بازی میکردن و مامان ئه چا هم توی آشپزخونه داشت غذا درست می کرد. بابای ئه چا اینقدر گرم بازی شده بود که حتی متوجه ورود ئه چا و لینا نشد.
ئه چا و لینا یه نگاه از سر حرص به هم انداختن و بعد ئه چا شروع کرد: بابا , مامان! میشه یه لحظه حواستون جمع ما بشه؟! می خوایم یه چیزی بهتون بگیم.
بابای ئه چا: الان نه دخترم. بازی خیلی حساس شده! بابات داره میبازه!
ئه چا زیر لب گفت: آی ببازی من بخندم! ( جانم؟! خوب میشی بابا!)
بابای ئه چا: چی؟! چی گفتی؟ نفهمیدم!
ئه چا: گفتم دخترت از اون بازی واجب تره. بیا یه لحظه گوش کن ببین دخترت واسه چی داره این همه زار میزنه!
مامان ئه چا: نکنه یه گندی زدی و می خوای اعتراف کنی!؟
آقای گو: واقعا؟! همه ی این مشکلات به خاطر دوستهای نا بابه! ( آی خوئدا!)
بابای ئه چا: اینا چیه میگی؟ ئه چا جان حالا دارم فکرشو میکنم میبینم باید به حرفت گوش کنم. خب بگو چی شده
ئه چا با نگرانی به لینا نگاه کرد و ازش خواست که اون تصمیمشونو اعلام کنه! ( مگه تصویب لایحه ی جدیده که میخوان اعلام کنن؟!)
لینا یه نفس عمیق کشید و با جدیت گفت : خیله خب , من و ئه چا یه تصمیمی گرفتیم. میخوایم از این به بعد مستقل زندگی کنیم.
چشمهای همه گرد شد و مامان ئه چا یکدفعه زد زیر خنده: ها ها... شما ها؟ ...ها ها ها!
ئه چا: آره مامان , ما! تازه الان خیلی جدی داریم صحبت میکنیم باهاتون و این مسئله اصلا خنده نداره.
قیافه ی پر از خنده ی مامان ئه چا تبدیل شد به یه قیافه ی عصبانی و عصبی.
مامان ئه چا: امکان نداره بذارم این کارو بکنین. شماها هنوز بچه این و نمی دونین مستقل زندگی کردن چه سختی هایی می تونه داشته باشه. من خودم تجربه اش کردم. عمرا نمی ذارم
ئه چا: اگه منظورت کار کردن و پول در آوردن هست باید بگم ما فکر اونو هم کردیم
مامان ئه چا: فقط بحث پول نیست , میدونین تنهایی زندگی کردن چقدر واسه ی دوتا دختر خطرناکه؟!
لینا: خانم کیم ما دیگه بچه نیستیم و بزرگ شدیم تازه به این درک و فهم هم رسیدیم که زندگی اینطوری که ما دلمون میخواد راحت نیست. در آینده ی نزدیک میخوایم ازدواج کنیم و بچه دار بشیم ( آخههههه!) خودتون خوب میدونین که وظیفه ی سنگینیه. پس اگه اینطوریه مایی که حتی نمیتونیم خودمون از خودمون مراقبت کنیم و نیاز به پدر و مادر داریم چطور میتونیم مسئولیت یه زندگی رو به عهده بگیریم؟!
ئه چا: مامان من میخوام بدونم زندگی کردن عین آدمای معمولی چطوریه! ( خوشی زده زیر دلشون)! می خوام این تجربه رو داشته باشم!
مامان ئه چا: ولی شماها ...
بابای ئه چا حرف مامان ئه چا رو قطع کرد و گفت: اگه واقعا اینقدر به خودتون مطمئنید پس میذاریم کاریو که دوست دارین انجام بدین.
مامان ئه چا با تعجب به بابای ئه چا نگاه کرد و گفت: سونگ هیو! معلوم هست داری چی میگی؟
بابای ئه چا با تحکم گفت: آره. من با اینکه همچین تجربه ای رو داشته باشن کاملا موافقم. فقط یه شرط داره!
ئه چا و لینا با هم گفتن: چه شرطی؟ ( هه هه دیگه موهای همو نکشیدن!)
بابای ئه چا: قول بدین وقتی تو مشکل افتادین از ما کمک بخواین. خودتونو خیلی خسته نکنین و ماها رو پشتیبان خودتون بدونین و اگه پول لازم داشتین از ما بگیرین.
ئه چا از خوشحالی پرید توی بغل باباش و گفت: ای ول! الحق که بابای خودمی! من که شرطتتو قبول میکنم.
لینا هم با خوشحالی شرطو قبول کرد. مامان ئه چا هم با این که مخالف بود ولی وقتی به شور و شوق بچه ها و شرطی که پدر ئه چا گذاشته بود فکر می کرد دلش آروم می شد و این مسئله رو به خودش قبولوند.
همشون با هم نشستن و راجع به این مسئله برنامه ریزی کردن. طبق قرار از صبح روز  بعد کار ئه چا و لینا شروع میشد و باید دنبال یه خونه ی مناسب می رفتن...

بچه ها نظرتونو راجع به این پارت بگین چون در واقع از این به بعد قراره هیجانات واقعیه زندگی شروع بشه! بدووووووووو




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 مرداد 1396 04:54 ب.ظ
Nice post. I learn something totally new and challenging on blogs I stumbleupon on a
daily basis. It's always helpful to read articles from other authors and practice a little something from their websites.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:29 ق.ظ
I am regular visitor, how are you everybody? This post posted at this website
is genuinely nice.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 11:55 ق.ظ
Keep this going please, great job!
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:17 ب.ظ
It's in reality a great and helpful piece of info.
I'm glad that you shared this useful information with us.
Please keep us up to date like this. Thanks for sharing.
جمعه 12 اسفند 1390 10:23 ب.ظ
تاحالا داستان های عاشقانه یا داستان های غمگین حوصلتونو سربرده؟ طوری که دلتون بخواد یه داستان بخونید که از خنده روده بر شین؟؟؟
اصن تاحالا تو عمرتون یه داستان خوندید که باعث بشه بلند بخندید؟؟؟!!!!
اگه میخواین بلند بخندیدو از یه داستان لذت ببرید بهتره داستان* ما خلاف کاریم *رو انتخاب کنید
(قسمت 5 اضافه شد)
Sahar saharها ها ها! چه باحال! باشه گلم حتما میام میخونم!
پنجشنبه 11 اسفند 1390 02:56 ب.ظ
این قسمت داستانت قشنگ بود زودتر قسمت بعد رو بزار دلمو اب کردی بوس
Sahar saharهه هه هه! حتما عزیزم فقط از این به بعد بیشتر مراقب دلت باش! بوووووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page