تبلیغات
Love2SS501 - living with adversity part 5
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : Elham

سلام علیکم..به دوشتای خودم...

خب پارت بعدیو آوردم ..این پارت خیلی باحاله...خیلیم نه ها...ولی خب باحاله..

بدو اداااااااااااااااااااااااااااااامه

صبح آنا بلند شد و بدون سروصدا رفت دستشویی (با کمک دستاش)وقتی که برگشت صدای هیون رو شنید که داشت با تلفن حرف میزد

هیون:اوه لاه!اون پیشه منه امروز ظهر میتونین بیاین و ببردیش...

آنا ترسید و فوری رفت تو اتاق رو تخت و خودشو زد به خواب.هیون اودم تو اتاقش

هیون:آنا خوابیدی؟من چند دقیقه دارم میرم بیرون زود میام..مراقب خودت باش!!

بعد درو بست و رفت.آنا که متوجه شد هیون از خونه خارج شده لباساشو پوشید و عصاشو برداشت و رفت بیرون.

آنا تو راه فقط گریه میکرد ..

آنا:چ!!آقای جونگ این همه محبتی که به من کردی واسه همین بود که منو تحویل بدی؟!

بعد یه مسیر رو گرفت و رفتو به خیابون که رسید وایستاد..

آنا:ببخشید کسی نیست؟من میخوام برم اونور یکی میتونه کمکم کنه؟

یه دختره دستشو گرفت و اونو برد اونور و تا خونه هم آنارو رسوند...

هیون برگشت خونه.

هیون:آنا خوشگله کجایی؟؟برگشتما...کجایی؟؟

صدایی نشنید ..

_هنوز خوابیدی؟

رفت داخل اتاقش و یه نوشته دید که خطاش درهم برهم بودن...به زور تونست اونو بخونه..آنا بود.

آنا:واقعا بابت این همه لطفی که این چندروز بهم کردی ممنون..ولی یادت باشه تلافی کارتو سرت درمیارم..واقعا فکرشو نمیکردم بخوای منو بفروشی...

هیون:این چی میگه؟بعد نامه رو پاره کرد پاشو کوبوند به زمین..

خونه انا

آنا:الو بله؟؟

جونگ مین:بپر پایین اومد..

_باشه بمون الان میام..

..............................

جونگ مین رو موتورش نشسته بود و طبق معمول ادامس میجوید..

جونگ مین از دور:آنااااااااااااااااااااااااااااااا...

آنا:وای خدا این چرا یهو پیداش شد!!

جونگ مین:هه هه فک نکنم آفتابی دراومده باشه که عینک زدی!

آنا عصاشو به زمین کوبوند..

جونگ مین_ای وای چرا عصا دستته؟آنا چی شده؟

بعد عینکشو برداشت...

جونگ مین:این چنتاست ها؟

آنا چیزی نگفت و سرشو آورد پایین..

جونگ مین:انا منو میبینی؟

آنا بغضش ترکید و با گریه گفت:جونگ مین من هیچیو نمیبینم!هیچیــــــــــــی!

_دختر تو این چند روز چه بلایی سره خودت آوردی؟چی شده؟برام توضیح بده؟نه وایستا بریم پارک اونجا بهم بگو..

بعد انارو سوار موتورش کرد و رفتن پارک...

+++++++++++

آنا:اوروزی که بهم گفتی برو از خودت و دوس پسرت عکس بگیر من فرداییش رفتم پیش هیون تا باهم عکس بگیریم وقتی عکسو گرفتم موقع برگشت آسانسور خراب شد و سقوط کرد و به مغزم ضربه شدیدی خورد و چشمامو از دست دادم..

جونگ مین:بابا من یه چی گفتم تو چرا گوش کردی؟الهی بمیرم آخه تو چقدر مهربونی!!حالا کسیو داری که بهت کمک کنه؟هیون هستش؟

_نه دیگه هیچکسو ندارم جونگ مین هیچکسو!!!دیگه هیون رو هم ندارم..

_ای وااااای.خب انا من یه دوست دارم که دختره.(دوس دخترش نیستا..دوستشه)به اون میگم بیاد پیشه تو زندگی کنه!اونم هیچکسیو نداره!

_خیلی ممنونم جونگ مین!

_بمون بهش زنگ یزنم...(به طوره خیلی خلاصه):الو...بیا اینجا "فلان پارک"کارت دارم..

بعد چند دقیقه دختره اومد.

جونگ مین:خب آنا اومدش اینم دوستم "دینا هستش".

آنا انگار اون لحظه آنارو برق گرفت.

آنا:چی؟؟اسم تو چیه؟؟

_گفتم که دینا..

آنا بلند شد و برگشت..دینا شکه شد یهو..

جونگ مین:همو میشناسین؟

آنا:تو....تو دینای منی؟

دینا گریش گرفته بود و چیزی نمیگفت.

آنا:دِ یالا حرف بزن تو دینای من هستی؟

دینا دوید و آنارو بغل کرد و صدای گریش بلند شد.

دینا:عزیزم منو ببخش..بهت بد کردم..تنهات گذاشتم...من واقعا گناه بزرگیو کردم..(جونگ مین چشاش شده بود پیاله)

آنا:میدونی بعد رفتنت چقدر عذاب کشیدم؟نامرد.

_انا منو ببخش..منو ببخش اجی..

بعد کلی درد و دل رفتن خونه..

جونگ مین:خب دینا مراقب انا باش ..کمکی خواستی زنگ بزنین..

انا:حتما..جونگ مین تو لطف بزرگیو در حق من کردی..ممنونم...

جونگ مین:چ!!نه بابا کاری نکردک که.خب من دیگه برم...

جونگ مین سواره موتورش شد و رفت..

آنا و دیناهم رفتن خونه..

دینا:چیزی میخوری اجی؟

_قربون دستت دارم هلاک میشم..

همون لحظه گوشی آنا زنگ خورد..فهمید هیونه و جوابشو مداد و رفت رو پیغام گیر..

هیون:انا خوب گوش کن!!تو الان کجایی؟خیلی نگرانتم..آنا جواب بده..

انا یه نیشخند زد و گوشیشو خاموش کرد.

دینا:کی بود اجی؟

_بگم میشناسی.هیون جونگه.

_چی؟هیون جونگ؟چرا به تو زنگ زده بود؟

_چون...چه میدونم ولش کن..راستی میدونم رقاص کمپانیشونی ها..

_کی من؟آره بودم ولی اومدم بیرون اون کا به درد من نمیخورد.

_چرااااااااا؟کاره به اون خوبی!پوله خوبیم میدادن خب!

 

_ولش بابا حوصله نداشتم..خب غذاتو بخور..(انا گوشیشو روشن کرد)

دینا:آنا دهن باااااااااااااااز..

_اوووم خوشمزس..مطمئنی خودت درستش کردی؟

_اره بابا دستپختم عالی شده..

_آخی خداروشکر حداقل برای کمبود غذا نمیمیریم...

خف خف تموم شد..برو بچ پیش به سوی نظررررررررررررر...

نظر فرافوش نشه!!!!!..(دابلی ها رو گفتما)هه هه..

فعلا...





نوع مطلب : living with adversity، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 09:41 ق.ظ
I was wondering if you ever considered changing the
page layout of your blog? Its very well written; I love what youve got
to say. But maybe you could a little more in the way of content
so people could connect with it better. Youve got an awful lot of text for only having one or 2 pictures.
Maybe you could space it out better?
دوشنبه 1 خرداد 1396 06:50 ب.ظ
I like the valuable information you supply on your
articles. I'll bookmark your weblog and take a look at once more right here frequently.
I am reasonably sure I will be informed a lot of new stuff right
here! Good luck for the following!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:38 ب.ظ
I read this post fully regarding the resemblance of newest and earlier technologies, it's amazing article.
یکشنبه 27 فروردین 1396 07:22 ب.ظ
Hello mates, its great paragraph on the topic of
educationand fully defined, keep it up all the time.
جمعه 25 فروردین 1396 04:08 ب.ظ
Greetings! Very useful advice within this post!

It's the little changes which will make the biggest changes.
Thanks for sharing!
جمعه 12 اسفند 1390 10:22 ب.ظ
تاحالا داستان های عاشقانه یا داستان های غمگین حوصلتونو سربرده؟ طوری که دلتون بخواد یه داستان بخونید که از خنده روده بر شین؟؟؟
اصن تاحالا تو عمرتون یه داستان خوندید که باعث بشه بلند بخندید؟؟؟!!!!
اگه میخواین بلند بخندیدو از یه داستان لذت ببرید بهتره داستان* ما خلاف کاریم *رو انتخاب کنید
(قسمت 5 اضافه شد)
Elham ممنونم فدات شم...
وقت كردم میام میخونم..راستی آره داستانی خوندم كه اینقدر خندیدم دلدرد گرفتم..ولی باشه تونستم میام...
جمعه 12 اسفند 1390 08:14 ب.ظ
be web ma ham bia
Elham باشه عجیجم...
جمعه 12 اسفند 1390 06:41 ب.ظ
شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام چیطوری الهام جونم؟
واااااااای من چیقده از داستانت عقب مونده بودم خیلی قشنگه داستانت گلم اووووووووووووخی این داداش جونگمینه منم همیشه سبب خیره قسمته بعدیو زودی بزار بوووووووووووووس بای تا هاای
Elham سلام عزیزم...
خواهش میكنم عزیزم..هه هه اشكالی نداره..آره دیگه جونگ مین سبب همه چیز هستش!!!ك ك ك
جمعه 12 اسفند 1390 04:39 ب.ظ
chi?! mohlate ray dadana tamum shod?! naaaaaaaaa! nemikham daste akhar Hyun jung az ss jolo zad! naaaaaaaa
Elham اره سحر جون تموم شد..و هیون هم اول شد و دابل دوم..باید بمونیم ببینیم چی میشه دیگه تا دوساله دیگه!!!!
آره دیدی توروخدا!!!اه حالمو گرفت هیون...
جمعه 12 اسفند 1390 11:59 ق.ظ
مرسیییییی الهام جونمممم! آخههههه! خیلی قشنگ بود! بازم جونگ مین! هه هه هه! زودتر پارت بعدی رو بذار عزیزم!
Elham الهی قربونت بشم..خواهش میكنم عزیزه دلم..
باشه حتما میذارم..
جمعه 12 اسفند 1390 12:54 ق.ظ
قسمت بعدی رو زودتر بزار .....................هر کسی می تونه بره توسایت و به جای من هم رای بده بوس
Elham بابا فك كنم مهلتش تموم شد..هیــــــــــــی
جمعه 12 اسفند 1390 12:31 ق.ظ
Elham قربونت بشم..منم {قلب}
جمعه 12 اسفند 1390 12:29 ق.ظ
عااااااااااااااااااااااالى بود.
Elham فدای تووووووووووووووووووووووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page