تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-31
Love2SS501
we always support ss501
جمعه 12 اسفند 1390 :: نویسنده : Elmira
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

چیزی به پایانه سیزن اول نمونده برین ادامه گل دخملا
 با دیدن اون دو تا تو اون وضعیت خندش گرفت اما چیزی نگفت رفت بخوابه انقدر خسته بود بدون اینکه دوش بگیره
 
خوابید دوباره اون کابوس اومد سراغش ساعت12 بود که از خواب بیدار شد اول رفت تو سالن تا شیدسارو بیدار کنه اما دید نه شیدسا نه

جونگی هیچکدوم اونجا نیستن ناهارو اماده کردساعت تقریبا1ظهر بود اما هنوز هیچکدومشون بیدار نشده بودن رفت بالا در اتاق هیونگو

باز کرد هیونگ خوابیده بود اما تو خواب اخم کرده بود خرسشم تو بغلش بود خرسو از بغلش کشید بیرون هیونگ چشاشو باز کردو بست

و گفت عجب خواب خنده داری یدفعه پا شدو تو جاش نشست با صدای بلند گفت وای مامی بلاخره اومدی این چند روز که نبودی دلمون

واست یه ذره شده بود

-هی جمع نبند

اویسا سرشو برگردوند و یونگو دم در دید

اویسا -سلام ظهر بخیر

یونگ-سلام بلاخره اومدی چرا تلفونامونو جواب نمیدادی این بچه کشت مارو از بس گفت مامانم کو مامانم کو

اویسا-شرمنده اخه سرم حصابی شلوغ بود شماها برین پایین ناهارتونو بخورین تا بقیرو

طناز-وااااااااااای چییییییییییییییییییییییییییغ اومدی اونی جونم دلم تنگولیده بود

اویسا-اوره عسیسم منم همینطور برو پایین ناهار حاضره شروع کنین تامنم بیام
  رفت تو اتاق هیون نشست رو تخت و به صورتش نگاه کرد اروم بود صداش کرد

- هیون هی هیون جونگ پاشو پاشو

و شروع کرد به تکون دادن هیون چشاشو باز کرد بادیدن اویسا دوباره چشاشو بست

اویسا-هی هیون خل شدی چرا منو دیدی دوباره گرفتی خوابیدی

هیون پا شد و تو جاش نشست-اه واقعا اومدی؟فکر کردم دارم خواب میبینم

اویسا-هه چه جالب اتفاقا هیونگم همین فکرو کرد

هیون -هیونگ !مگه اونم بیداره

اویسا-اره الانم با یونگی وطناز داره پایین ناهار میخوره

هیون-ناهاااار مگه ساعت چنده؟

اویسا-1ظهر

هیون-هه که اینطور چی شد اومدی؟

اویسا-کارام تموم شده بودن اومدم

هیون بلند شدو وایساد اویسا هم وایساد هیون اروم رو گونشو بوسیدو

گفت-خانومی من یه دوش میگیرم میام

اویسا-بیخیال بابا سره ظهری کیو میخوای دوش بگیری؟

هیون-اویساااااااااااااااا

اویسا-هااااااااااااااا؟

هیون-یعنی چی کیو دوش بگیرم؟

اویسا-من چمیدونم خودت داری میگی میرم یه دوش میگیرم

هیون-هه هه هه بانمکککککککککک

اویسا-بله دیگه چیکار میشه کرد

هیون-نه مثه اینکه تو همچین دلت میخواد یدور بچرخونمت

اویسا- نه نه الان که فکرشو میکنم میبینم تو بانمکی اصلا به پایه تو نمیرسم

هیون چپ چپ نگاهش کرد

اویسا-خبه حالا توام جنبه شوخی نداریها

اروم رو گونه هیونو بوسیدوگفت

زود بیای هااا مثه این حموم زنونه یک ساعت لفتش نده

هیون با چشای گرد شده گفت چییییییییییی حموم زنونه؟مگه شماهم دارین

اویسا-پ نه پ فقط شما دارین زودی بیا لفتش نده...

هیون رفت تو حموم اویسا رفت سمته اتاقه کیو جونگ درو باز کرد تو تراس ایستاده بودوچشاشو بسته بود رفت کنارش ایستادوگفت

-عجب هوایه خوبیه

کیو چشاشو باز کردودستشو گذاشت روقلبش
کیو-اوووووووووووه ترسوندیم تو واقعا نمیتونی یه بارم که شده طبیعی رفتار کنی همیشه باید ادمو غافل گیر کنی

اویسا-اصولا تخصصمه غافل گیر کردن -روی سکوی بالکن نشست همونطور که روش به طرفه کیوجونگ بود پرسید-چطوری؟

کیو-اییییییی بدک نیستم تو چی؟ خوب یه هفته گذاشتی رفتیو از دستمون خلاص شدیها...

اویسا-اره والله گفتی چی بود هی شماها حرصم میدادین اینجا خداییش از دستتون راحت شدم

کیو-اویسااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اویسا-هاااااااااااااا خودت میگی خب به من چه اصلا تو خیلی بچه بدی هستی اذیتم میکنی دیگه باهات قهرم بام حف نزن

کیو لبخندی زدوموهاشو بهم ریخت یدفعه بغلش کردوگفت دلم خیلی برات تنگ شده بود

اویسا صدای قلبشو به وضوح میشنید عینه یه گنجشک که تو چنگاله عقابی اسیر شده باشه قلبش به صدا دراومده بود ولی تفاوته اویسا با اون گنجشک تو این بود که این اغوشو مکانه امنی برای خودش میدونست کمی که گذشت اونم دستشو دور کمر کیوجونگ حلقه کردوسرشو به سینه اش چسبوندوگفت منم دلم براتون تنگ شده بود

کیو-برامون؟

اویسا-اره دیگه برای تو وپسرا...

کیو-منو پسرا؟

اویسا-پس چی؟

کیو-من خالی...

اویسا ازش جدا شدو درحالیکه سعی میکردبه چشماش نگاه نکنه گفت کیوجونگ من... میدونی...راستش

کیو-تو چییییی؟

اویسا-من تصمیممو گرفتم انتخابه من ... انتخابم ...اون هیون جونگه

کیو چونه اویسارو تو دست گرفت وسرشو بالا اورد

کیو-ببین بهم نگاه کن عیبی نداره تصمیمت برام قابل احترامه برام مهمه...اگه این انتخاب از نظرت درسته پس نباید بخاطرش ناراحت باشی

اویسا اشکاشو پاک کردوگفت درست میگی نباید بخاطرش ناراحت باشم متشکرم از اینکه به نظرم احترام گذاشتی ...

کیو -خب حالا بیا بریم پایین که روده بزرگه داره کوچیکرو میخوره

اویسا-بریم

اویسا جلوتر از کیو به راه افتاد اما قبل اینکه دستگیره درو بچرخونه کیو مچ دستشو گرفتو به سمته خودش چرخوندش لباشو رو لبای اویسا گذاشتو بوسیدش اویسا با چشای گرد شده ومتحیر فقط نگاهش میکرد اما اونم بعد از چند لحظه تو اخرین بوسشون همراهیش کرد اشکهای جفتشون روون شده بود وقتی از هم جداشدن کیو جونگ بغلش کردو همونطور که سرشو به شونه ی اویسا تکیه داده بود گفت خداحافظ عشقه من امیدوارم خوشبخت بشی

بعد خیلی اروم ازش جدا شدورفت اویسا رو زمین نشست زانوهاشو تو بغل گرفت وگریه کرد چرا هیچوقت نمیتونست اونطور که میخواد زندگی کنه اما نه این انتخابه خودش بود درسته اون هیونو انتخاب کرده بود اونم بی اونکه کسی مجبورش کرده باشه بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد دست وصورتشو تو دستشویی انتهاییه راهرو شست و رفت پایین اما جونگ و شیدسا هنوزم نیومده بودن دوباره رفت بالا در اتاق جونگو زد ولی کسی جواب

نداد درو باز کرد دید جونگ رو کاناپه شیدسا هم رو تخت خوابیده از اتاق اومد بیرون و رفت پایین پیش بچه ها هیون وکیو مدام بهش لبخند میزدن هیونگ مدام باهاش شوخی میکرد اما اون فقط لبخندهایی مصنوعی تحویلشون میداد همه ناهارشونو خوردن واویسا گفت که میخواد ظرفهارو بشوره بعد از تموم شدنه کارش  خواست برگرده بره بیرون که دید جونگ مین خمیازه کشان داره از پله ها میاد پایین با دیدن قیافش خندش گرفت رفت سمتشو بدون اینکه یک کلمه حرف بزنه دستشو

کشیدو بردش تو باغ

-اوه اویسا چرا اینجوری میکنی؟

-خوب تعریف کن بهش گفتی

 -اه سلام از بندس شما چطورین ای شکر مام بد نیستیم

-هی جونگی چرا چرت میگی؟

-بعد یه هفته اومدی جای اینکه حال منو بپرسی داری میپرسی گفتم یا نگفتم

-خیلی خب سلام خوبی

-اه اره خوبم تو چطوری مامانت خوبه بابا چطور داداش کوچولوتون دختر خاله پسر خاله....


اه بس کن جونگی چیکار کردی -

یه چیزی بگم منو نمیکشی

-تا چی باشه
 

-دیشب مست بودم شیدسا رو جای تو اشتباه گرفتم

-چییییییی؟وای خدا چه خنگی هستی خب

-خب راستش دیگه چیزی یادم نیست

-اوم یه چیزی شما که دیشب رومبل بودین چطور امروز

-اه هیچی بیدار شدم دیدم جای شونه ی تو سرم رو شونه شیدساست و خوابم برده بلند شدمو بردمش تو تختم گذاشتمشو خودمم رو مبل خوابیدم

-اها خب بریم دیگه توام برو ناهارتو بخور برات کنار گذاشتم

رفت تو حال نشست پسرا هم اونجا نشسته بودن

اویسا-هیییی شما پسرا قصد ندارین برین کمپانی؟

هیونگ-مامان جون حالا یه روز این مدیر سویه مذخرف گیر نمیده بهمون تو گیر بده خب؟

اویسا-میشه بگید چرا گیر نمیده اونوقت؟

هیون-چون کمپانی داره از هم میپاشه

اویسا-چرااااااااااااااااااا؟

طناز کنارش نشست وگفت -چون از دسته اون گه این عوضی نجات پیدا کردیم

اویسا-طناااااااااااااااااز

طناز-هاااااااااا چیه مگه دروغ میگم دختره ی چندش این شیدسا برام تعریف کرد چندش بازیاشو موندم شماها چطور تحملش میکردین

یونگ-به سختی...

طناز-یونگی جونممممممممممممم

یونگ-هاااا چی میخوای؟

طناز-عززیزم

یونگ-طناز بگو دیگه

هیوگ-راست میگه بگو دیگه دلش غش رفت برات

یونگ-هیووووووووووووونگ

طناز-میای بریم خریدددد

یونگ-اره چرا که نه بریم

طناز-خیلی خب بروبچس خداحافظ...

اویسا-خداحافظ

هیون-میگم اویسا پاشو حالا که جفتمون بیکاریم بریم یه جایی یخورده بگردیم

اویسا-باشه چطوره بریم پارک جنگلی

هیون-فکر خوبیه هیونگ کیو هیچکدومتون نمیاین باهامون

هیونگ-من که نمیام خوش بگزره

کیو-منم همینطور برین خوش باشین

هیون-خیلی خب اویسا برو اماده شو

اویسا-اوکی

اویسا شلوارک پلنگیشو پوشید یه تاپه سفیدم روش موبالشم انداخت تو یکی از شیش تا جیبهای شلوارکش

هیون با دیدنش سوتی کشید وگف-اویسا جان عزیزم مگه داریم میریم عملیاته نظامی؟

اویسا-هیوووووووووون

هیون-ها چیه یه بار نشد تن تو یه لباسه دخترونه ببینم

اویسا-لباسه دخترونه میخوای ببینی دیگه؟

هیون-اوهوم

اویسا-مطمئنی؟ بعدا پشیمون نشی؟

هیون-نه مطمئن باش پشیمون نمیشم

اویسا- خیلی خب خودت خواستی

اویسا رفت تو اتاقش بعد از چند دقیقه اومد بیرون موهاشو پشته سرش دم اسبی جمع کرده بود یه تاپ دور گردنی سفید با یه دامن کوتاه مشکی پوشیدو گفت خب چطوره؟راستی نظرم عوض شد اول بریم لب ساحلی جایی بعدش بریم دیسکو یا شهربازی

هیون-اویسا حالا که دارم فکر میکنم همون لباس قبلیه...

اویسا-هیون پشیمون نشدی دیگه نه؟

هیون-نه نشدم

هیون نگاهی به اویسا انداخت با اون دامنه کوتاه پاهایه خوش فرمشو کاملا به نمایش میگزاشت اون تاپه سفید که دیگه هیچ چی حداقل اگه موهاشو جمع نمیکرد بهتر بود

هیون-پسرا یه کدومتون بیاین اخه میخوایم بریم ساحل بعدش هم دیسکو وشهر بازی تنهایی حال نمیده

هیونگ-شما ساحلو تنها برید جونگمینو شیدسا که بیدارشدن باهم میایم دیسکو وشهربازی

اویسا-باشه پس خداحافظ

هیونگ وکیو-خداحافظ
----------------------------------------------------
هر از چند گاهی باد میوزید وباعث میشد دامن کوتاه اویسا بالا بره

هیون-حالا مجبور نبودی دامن به این کوتاهی بپوشی

اویسا-هیوووون عزیزم این کجاش کوتاهه خودت گفتی دوست داری...

هیون حرفشو قطع کردوگفت خیلی خب بابا فهمیدم خودم گفتم که لباسه دخترونه بپوش ای خدا من چه غلطی کردم ها حداقل با دستت نگهش دار همه دارن بهت نگاه میکنن

اویسا-که چی خب بزار نگاه کنن

هیون-اویسااااااااااااااااا اصلا همین الان برمیگردیم من بیخود کردم گفتم این لباسو بپوشی

اویسا-نخیرم من نمیخوام لباسمو عوض کنم

هیون چیزی نگفت با هم کناره ساحل قدم میزدن اما حتی زنهایی که کناره ساحل نشسته بودن هم به اویسا چشم دوخته بودن

اویسا-اووووووووووه هیون اونجارو من بستنی میخوام بیا بریم برام بخر

هیون-نچچچچچچچچچچ تو بچه بدی هستی به حرفه دوست پسرت گوش نمیدی

اویسا-به درک خودم میرم

هیون-برووووووو منم عمرا همرات بیام

اویسا-نیاااااااااا

اویسا دستاشو رو سینه اش حلقه کردوبه طرفه دکه بستنی فروشی رفت هیون اولش خواست نره دنبالش اما با دیدنه دوتا پسری که پشته سره اویسا راه افتاده بودن اعصابش ورد شدوبه سرعت خودشو رسوند بهش اویسا همونطور که پوله بستنیشو حساب میکردگفت هااان چیه نمیخواستی بیای؟

هیون برا خودش یه بستنی سفارش دادوگفت به خاطره تو نیومدم بخاطره بستنی اومدم

اویسا بستنیشو گرفت واز هیون دور شد هیونم به سرعت بستنیه خودشو گرفت وکناره اویسا براه افتاد

اویسا-هاااان چیه چرا اومدی ور دله من راه میری؟

هیون-مگه خریدی اینجاهارو


اویسا راهشو کج میکرد هیونم بدنبالش خلاصه بعد از کلی لجبازی هیون دستشو گرفت وگفت خیلی خب معذرت میخوام نباید اونطوری باهات حرف میزدم

اویسا-منم نباید اونطوری هی جوابتو میدادم بیانه
---------------------------------------------------------------------------------
شیدسا چشاشو باز کرد جیغ خفیفی کشید اون اینجا چیکار میکرد اصلا اینجا کجا بود اطرافشو نگاه کرد روی یه تخت تک نفره نسبتا بزرگ خوابیده بود روبروشم یه کاناپه سبز رنگ قرار داشت کل  اشیاء اتاق با رنگ سبز با هم ست شده بود با تعجب اطرافشو نگاه کرد و یک نگاه به سرووضع خودش انداخت بلند شد و از تخت اومد پایین در اتاق باز کرد و رفت بیرون بعد هم رفت طبقه پایین هیونگ-اه شیدسا خانم بیدار شدید جاتون راحت بود

شیدسا از خجالت گونه هاش سرخ شد و با خودش فکر کرد یعنی چی من که دیشب تو حال خوابیده بودم جونگیم کنارم بود چطور سر از اتاق هیونگ در اوردم

شیدسا-اوم اره مرسی اتاقتون واقعا ارامش بخشه

هیونگ-اون که خواهش ولی اتاق من نیست

شیدسا-اه پس مال کیه

هیونگ-مال جونگ

شیدسا با یه حالت داد مانند گفت چیییییییی؟

 جونگ از پشت سرش گفت چیو چی؟ هیونگ چیزی شده

شیدسا با دیدنش حول کردو گفت ها هیچی هیچی

بعد هم سرشو انداخت پایین خواست بره تو اشپزخونه

 هیونگ گفت هیچی بابا همینو که دیشب شما دو تا با هم خوابیده بودین دیگه

یدفعه هردوتا سرخ شدن در طول اون روز شیدسا و جونگ مین سعی میکردن خیلی کم با هم برخورد داشته باشن اما با کوچکترین برخوردی دست و پاشونو گم میکردن و نمیدونستن چیکار کنن

 



نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:17 ق.ظ
Fastidious replies in return of this issue with solid arguments and explaining all on the topic of that.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:42 ق.ظ
Hey! Do you know if they make any plugins to safeguard against hackers?

I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any suggestions?
چهارشنبه 30 فروردین 1396 09:36 ب.ظ
Magnificent beat ! I wish to apprentice while you amend your website, how can i subscribe for a blog
website? The account aided me a acceptable deal. I had been a little
bit acquainted of this your broadcast provided bright clear concept
شنبه 13 اسفند 1390 07:23 ب.ظ
cheghad in partesh khandedar bud! makhsusan tikeye labe sahel! hooooooooora bayad az inke belakhare avisa tunest eshghesho peida kone jashn begirim! vaghean marahele sakhtio tey kard ta be in natije berese! va amma! chera in shidsa o jung min hey IQ bazi dar miaran?! akhe un chi bud ke Hyung bargasht be in do kabutare eshgh goft?! haa?!
Elmira جدا اولین نفری هستی که اینو میگه

زیاد به این تصمیم مطمئن نباش

مگه چی گفت بیبی جووووونم اتفاقا خیلیم خوب گفت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page