تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 12
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : Sahar sahar
سلام سلام سلام! خوبین؟! واقعا شرمنده از اینکه دارم اینقدر این پارتو دیر میذارم آخه هر وقت میومدم داستانو بذارم یه کاری واسم پیش میومد و نمیشد! حالا بدوییین برین ادامه ی داستانو بخونین! 1 2 3 ... بعد از چند روز بالاخره ئه چا و لینا تونستن یه خونه پیدا کنن و از این بابت دیگه خیالشون راحت شده بود ولی حالا مشکل اساسیشون پیدا کردن یه شغل آبرومندانه و مناسب خودشون بود. ئه چا همونطور که به لینا گفته بود تونست توی یه باشگاه به عنوان معلم باله به بچه ها باله یاد بده و این وسط لینا بود که با پیدا کردن شغل خیلی مشکل داشت.
بیشتر تلاش می کرد توی شرکت های بزرگ کار پیدا کنه ولی همه ی شرکت ها به دلیل اینکه سابقه ی کاری نداشته بهش کاری که خودش از اونا در خواست می کرد رو بهش نمی دادن , تا اینکه یه روز لینا به یه کمپانی به اسم YG entertainment که جزو آخرین امیدهاش بود رفت.
رئیس کمپانی: پس یعنی شما می گید میتونید توی کارهای مشاوره ای و بستن قراردادها با ما همکاری کنید. درسته؟!
لینا: بله , البته من می تونم کارای امور مالی و حسابداری واینجور چیزا رو هم انجام بدم.
رئیس کمپانی: خیلی خب خانم یانگ. اینطور که خودتون می گید به نظرم اگه قبول کنید که امور مالی رو به عهده بگیرین خیلی بهتر میشه چون فعلا ما به یه حسابدار بیشتر احتیاج داریم ولی... ولی به یکی که بتونه وقتشو به بستن قراردادها و مصاحبه ها اختصاص بده خیلی احتیاج داریم. هر کدومو که شما قبول کنین ما راضی هستیم.
لینا یکدفعه یاد حرف ئه چا افتاد که بهش گفته بود از بس توی کارهای باباش فضولی کرده بود کلی چیزهای مختلف در رابطه با این زمینه یاد گرفته واسه ی همین رو کرد به مدیر کمپانی و گفت: آقای چا من کارهای حسابداری رو قبول می کنم و اینم بگم که از اون نظر اصلا نگران نباشین چون دوست من هم می تونه بیاد و توی کارای شرکت کمکتون کنه.
مدیر کمپانی: آآآآ! چه عالی! پس یعنی میتونم در رابطه با هر دو مسئله روی شما حساب کنم
لینا: هم من هم دوستم
اون روز لینا با ئه چا راجع به این مسئله صحبت کرد. ئه چا داشت از خوشحالی بال در میاورد چون حقوقی که از کلاسای رقصش بهش میدادن خیلی کم بود و فقط در حدی بود که می تونستن واسه ی خودشون غذا بخرن تا از گشنگی نمیرن. به هر حال ئه چا تصمیم گرفت هر دو کارو داشته باشه.
فردای اون روز به همراه لینا به کمپانی رفت و راجع به برنامه ی کاریش با مدیر کمپانی صحبت کرد. مدیر کمپانی هم که یه آدم
فوق العاده با ملاحظه , شرایط ئه چا رو قبول کرد و یه برنامه ی خاص مطابق میلش بهش داد.
بعد از چند روز که ئه چا و لینا کارشونو شروع کرده بودن بهشون خبر رسید که خونشون آماده شده و می تونن از همون روز برن اونجا.( همه ی کارای مربوط به خونه رو پدر و مادر ئه چا براشون انجام دادن) لینا و ئه چا هم که از خدا خواسته سریع وسایلشونو جمع کردن و با بقیه خداحافظی کردن و راهی خونه ی جدیدشون شدن.
توی خونه ی ئه چا و لینا
ئه چا: هوراااااااااااااا! بالاخره موفق شدیم! چقدر کیف میده وقتی آدم میاد توی خونه ی خودش!
لینا همونطور که خودشو روی مبل راحتی انداخته بود و کنترل تلوزیونو توی دستهاش گرفته بود گفت: ئه چا جونم , واقعا دست مامان و بابات درد نکنه! اگه اونا نبودن اینقدر سریع اینجا حاضر نمی شد.
ئه چا: آره , واسه ی همینه که من اینقدر دوستشون دارم. همیشه کمکم می کنن.
لینا تلوزیونو روشن کرد و همینطور این کانال و اون کانال می کرد که یکدفعه جونگ مینو توی تلوزیون نشون داد.
ئه چا: نهههههه!... لینا عوض نکن
لینا هم که از نه گفتن ناگهانی ئه چا از جاش پریده بود با تعجب نگاهش کرد و بعدش زل زد به تلوزیون.
خبرنگار: طبق خبری که امروز به دست ما رسید ستاره ی موسیقی کره یعنی پارک جونگ مین امروز از تایوان به کره رسیده و قراره به زودی اعضای گروه ss501 پیش هم برگردن و تا قبل از شروع ماه جون اولین آلبومشونو با همدیگه توی سال 2012 بدن بیرون.
لینا و ئه چا دیگه داشتن ذوق مرگ میشدن. اون روزا روزای خوبی بود واسشون. پشت سر هم خبرای خوب می شنیدن و خبر برگشتن جونگ مین به کره برای ئه چا واقعا خوشحال کننده بود.
لینا: ئه چا تو که خیلی از دست جونگ مین به خاطر این که تو رو سر کار گذاشته بود عصبانی بودی , چرا الان اینقدر خوشحال؟!؟!
ئه چا: بیخیال , درسته که خیلی از دستش عصبانی بودم ولی الان به خاطر اینکه میبینم با هم دیگه هستن خیلی خوشحالم. از اینکه می دیدم گروهشون از هم پاشیده قلبم به درد میومد. بیشتر از همه دلم واسه ی کیو جونگ می سوخت چون اون موقع وقتی ما دو تا به هم زنگ می زدیم اون کلی پشت تلفن واسم تعریف می کرد که گروهشون چقدر داره پیشرفت می کنه
لینا: آخههههه! حتما کیو جونگ الان خیلی خوشحاله!
ئه چا: جونگ مین چقدر خوشحاله که همین امروز پا شده اومده کره. یعنی واقعا اون لحظه چه حسی داشته؟! ...
flash back jung min
هیلا: جونگ مین , عزیزم واقعا می خوای برگردی کره؟ ای کاش نمی رفتی. دلم واست تنگ میشه
جونگ مین: عزیزم منم دلم خیلی واست تنگ میشه ولی نمیشه کاریش کرد. این شغلمه و باید واسه ی پیشرفت خودم و هم گروهی هام برم. الام همشون پیش همدیگه هستن غیر از من. همه ی رسانه ها دارن راجع به اینکه ss501 داره برمیگرده صحبت میکنن , آخه من چطور ...
هیلا یکدفعه پرید وسط حرف جونگ مین و گفت: می دونم! می دونم! هزار بار اینو گفتی بهم. آخه اونوقت من چیکار کنم؟!
جونگ مین: خب هیلا اگه می خوای تو هم همرام بیا. اینطوری دیگه احساس دلتنگی هم واسه ی همدیگه نمی کنیم و تو هم می تونی هر روز به من دلگرمی بدی
هیلا طوری که انگار از حرف جونگ مین دلخور شده بود روشو برگردوند و گفت: نه , نه! اصلا خوشم نمیاد از دوس... یعنی احساس خوبی نسبت به این قضیه ندارم. این جا خیلی بهتره. دوست دارم همینجا بمونم ولی با تو!
جونگ مین یه نگاه از روی خستگی به هیلا انداخت و گفت: هیلا! چند بار بگم که من باید ... باید برم!
هیلا یکدفعه عصبانی شد و گفت: خیلی خب. برو! فقط قبلش تکلیف منو روشن کن. خونه ام افتاده دست یکی دیگه و من هیچ جایی واسه ی شب موندن ندارم. حالا که به خاطر من تو تایوان نمیمونی حد اقل یه جایی واسه ی من پیدا کن تا راحت باشم!
جونگ مین دستاشو گذاشت روی شونه های هیلا و گفت: اصلا نگران نباش عزیزم. تو همیشه و تا هر وقت که بخوای می تونی اینجا بمونی.
هیلا برگشتو و با یه لبخند به جونگ مین گفت: واقعا؟! واااای! خیلی مهربونی عزیزم! خیلی دوستت دارم!
بعد پرید توی بغل جونگ مین و جونگ مین هم از اینکه تونسته بود بالاخره رضایت هیلا رو جلب کنه احساس راحتی خیال می کرد.
دستاشو دور کمر هیلا حلقه کرد و اونو بوسید . بعد از چند لحظه هیلا رو از خودش جدا کرد و رفت تا وسایلشو برای برگشت به کره جمع کنه.
سئول
هیون: بچه ها! به سلامتی شروع کارمون دوباره با همدیگه!
همگی گیلاس های شامپاینشونو به هم زدن و گفتن به سلامتی
هیونگ: آهای جونگ مین تایوان خیلی بهت خوش می گذشتا! یعنی من هی چشم انتظار تو بودم که خدایا کی این بشر میاد و یه سری به ما میزنه!
جونگ مین: خودت بهم بگو وقتی که خودت داری میگی تایوان خیلی داشته بهم خوش می گذشته چطور انتظار داشتی که اون جارو ول کنم و بیام تو رو ببینم؟!
هیونگ:از خداتم باشه بیای منو ببینی! من هر روز اشک فراق می ریختم و می گفتم این جونگ مین نامرد کجاست!
جونگ مین: اولا خب این که طبیعیه دلت واسه ی من تنگ بشه دوما مگه من نامزدتم که به خاطر دوری ازم اشک فراق می ریزی؟!
هیونگ: وااای خدا من دوباره یه چیزی گفتم و این بچه اعتماد به نفسش وفور کرد!
کیو جونگ: آخ گفتی اعتماد به نفس یاد دختر عموم افتادم
یونگ سنگ: چی؟! تو دختر عمو داری؟! پس چرا تو این همه مدت صدات در نیومده بود؟!
جونگ مین: اه اه اه! یونگی خبر نداری! خیلی باحاله! اینقدر زود سر کار میره!
کیو جونگ: هی جونگ مین آخه چرا ئه چا رو اذیتش کردی؟ با اینکه من خودمم خیلی سر کارش میذارم ولی تو چرا اینکارو کردی؟!
جونگ مین: خیلی کیف میده! تو که منو میشناسی کیو.
هیون : بیچاره ئه چا وقتی منو کیو جونگ بهش گفتیم تو داشتی سر کارش میذاشتی خیلی ناراحت شد
کیو جونگ: نه هیون: اینقدرا هم احساساتی نیست! اون طوری که من اذیتش میکنم دیگه تا الان کلی پوستش کلفت شده!
یونگ سنگ: من کنجکاو شدم. می خوام ببینم این دختر عموتو!
جونگ مین: هه هه! ندیدیش هم همچین چیز خاصیو از دست ندادی!
هیون: خیلی خب بچه ها حالا بیخیال شین. باید بریم و با یه کمپانی قرارداد ببندیم.
هیونگ: فکر نکنم هیچ کمپانی قبول کنه آخه ما که هنوز قراردادهای قبلیمون با کمپانیهای دیگه تموم نشده. آخه چطوری وقتی که هر کدوممون توی یه کمپانیه دیگه هستیم می تونیم یه دفعه گله ای با هم بریزیم تو یه کمپانیه دیگه و ازشون بخوایم باهامون قرارداد ببندن؟!
یونگ سنگ: ما نمی تونیم به همین راحتی قراردادهامونو همینطوری و بدون هیچ اطمینانی از کمپانی های دیگه فسخ کنیم و همینطوری باید یه کاریش بکنیم!
کیو جونگ: آخه اینطوری که نمیشه یونگ سنگ همه ی رسانه ها دارن راجع به برگشتن ما حرف می زنن و ما نمی تونیم همزمان چند تا قرارداد داشته باشیم!
جونگ مین: پس یعنی باید صبر کنیم تا قراردادامون تموم بشه!
هیون: من یه کمپانیو در نظر دارم ولی باید قراردادمون با این شرکتهایی که توشون هستین تموم بشه.
جونگ مین: حله...




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 17 تیر 1396 03:54 ق.ظ
These are truly fantastic ideas in on the
topic of blogging. You have touched some nice factors here.
Any way keep up wrinting.
دوشنبه 1 خرداد 1396 06:01 ق.ظ
Hey just wanted to give you a quick heads up.
The words in your article seem to be running off
the screen in Chrome. I'm not sure if this is a formatting issue or something to do with browser compatibility but I figured I'd post
to let you know. The layout look great though! Hope you get the issue
solved soon. Many thanks
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:12 ق.ظ
For newest news you have to pay a visit web and on world-wide-web I found this
web site as a most excellent web site for hottest updates.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 11:27 ب.ظ
You really make it appear so easy along with your presentation however I in finding this topic to be actually one thing that I think I would by no means
understand. It sort of feels too complicated and extremely huge for me.
I'm looking ahead to your subsequent post, I'll try to get the
grasp of it!
دوشنبه 15 اسفند 1390 06:48 ب.ظ
سلام اونی جون دست گلت درد نکنه این قسمت داستانت خیلی خشمل بود بخصوص که توش خبر بازگشت دابل اس رو داده بود ولی من از این جونگمین خیلی خوشم میاد بچه شیطونی حال میده همه رو میزاره سر کار ...............قسمت بعدی رو زودتر بزار
Sahar saharهه هه هه! اونی جون نمی دونی وقتی خودم داشتم این پارتو میتایپیدم چقدر به خاطر اتفاقایی که تا به حال واسشون افتاده غصه خوردم ولی ... بازم طبق معمول این جونگ مینه که منو سر حال میاره! من که خیلی میدوستمش! آهان چشششم زود زوذ زود پارت بعدیو میگذارم! بووووس
دوشنبه 15 اسفند 1390 04:00 ب.ظ
hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii بله مشکلیه جونگمین بیخود کرده میخواسته سووژه پیداکنه این داداشه من قبل اینکه بره تایوان اینطوری نبودها اووووخی همین الان جلو چشممه اخه دارم اهنگهnever egainمیبینم سحررر بلاخره پسته ثابتو درست کردم برای ارساله اینجور مطلبها هم یه پنل دیگه درست کردم تو خصوصی برات رمزو ایناشو میزارم
Sahar saharته دست درد نکره خوره!
یکشنبه 14 اسفند 1390 10:58 ب.ظ









Sahar saharبووووووس! بغغغغغغغغغل! داشتی با چه غلظتی گفتم؟!
یکشنبه 14 اسفند 1390 10:50 ب.ظ
یادم رفت 1111111111111و222222222222
Sahar saharچون یادت رفت جریمه میشی پس بهت همون مدال نقره رو میدم!
هه هه امتحان دین و زندگی امروز رو من تاثیر گذاشته همرو جریمه میکنم!
یکشنبه 14 اسفند 1390 10:49 ب.ظ
سلامممممممممممممممممممممممم

بله بله این لینا هم مثه اینکه بدجوری از کیو خوشش اومده ها نه؟

اخیییییییییییی بیچاره ئه چا این کوجونگ هووچ نوفهمه اخه ادم پشته سره دختر عموش اینطوری حرف میزنه نچ نچ نچ


هییییییییییییی این جونگمینم همچی مثه اینکه خیلی بش حال داده سرهکار گذاشتن ئه چاها




مگه اینکه همون هیون از خودش ابتکار در وکنه وگرنه اینا هیچکدوم هوووچ نوفهمن


خیلی ناناس بودش عسیسم دیگه انقدر تاخیر نداشته باش خانممممممممم وقتی مدیره وب بی نظمی داره واای به حاله نویسنده هااا
(خشم پشه)ولی خداییش دیگه تاخیر نداشته باش سحرجووونم


بووووووووووووووووووووووووس باااااااااااااااای تا هااااااااای
Sahar saharاخ اخ اخ! المیرا عصبانی شد! باشه باشه دیگه نمیتاخیرم! بله خب چه میشه کرد دیگه احساسه و لینا هم همچین از کیو جونگ خوشش اومده! در کل اگه از من میپرسی باید بهت بگم کیو جونگ هوای لینا رو بیشتر از هوای ئه چا داره , حالا این لینا چیکار کرده که کیو جونگ اینطوری شده خدا میدونه!
هه هه هه! اگه تو از هیون تعریف نکنی پس کی باید تعریف بکنه؟! البته خب من که خواهرشم و خیلی ازش میتعریفم! جونگ مین هم حوصله اش سر رفته بود میخواست یه سوژه پیدا کنه , مشکلیه؟! ( مدل پسر خاله کلاه قرمزی!)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page