تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-32
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : Elmira
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

عجیجان خففف این قسمت بویه خیانت وده بله بله دیگر به اخرای سیزنه 1باورت دارم نزدیک شده ایم هااا شما فکر وکنید عاقبت این زوجهایه عاشقه بدبخت چی وشد؟
دهن دره ای کردواز جاش بلند شد  هپی پایین تختش نشسته بود زبونش بیرون بودوداشت براش دم تکون میداد بغلش کردونازش کرد

-هیی چیه پسر گشنته؟بیا بریم بهت غذاتو بدم

غذاشو ریخت تو ظرفه غذاشو هپیم مشغوله خوردن شد نگاهی به ساعتش انداخت به اندازه کافی دیر شده بود نمیتونست تا بیدار شدنه بقیه صبر کنه رفت تو اتاقو لباسشو عوض کرد یک ماهی از دوستیش با هیون جونگ میگذشت کیورو خیلی وقت بود که ندیده بود نگاهی به شیدسا که هنوز هم خواب بود انداخت تو خواب هم صورتش نا ارام بود قرار دادش روز قبل با اون کمپانی تموم شده بود قرار بود امروز برای مصاحبه بره شرکت مینهو واقعا  برای دوستش نگران بود شیدسا هرروز بیشتر از روز قبل عصبی بود این وضعیت درمورده جونگمین هم صدق میکرد اویسا موهاشو پشته سرش جمع کردودامن کوتاه کته مشکیشو پوشیدوبراه افتاد
-----------------------------------------------------------------------------
وارد سالن کنفرانس شد بعد از مطرح کردن طرحش که مورده قبول هم واقع شد با خوشحالی ازسالن اومد بیرون  یه نفر صداش زد برگشتو دید انیتاس با دیدنش لبخندی زدو رفت طرفش وبعد هم دیگرو در اغوش گرفتن -وای دختر فکر نمیکردم دوباره ببینمت
 انیتا- اوهوم منم همینطور
اویسا-حالا اینجا چیکار میکنی؟

هیچی قرار شده نصف سهام این بیمارستانو بخریم اخه سودش بالاس-انیتا
که اینطور....... همیشه میگم تو هیچ وقت جایی که برات سود نداشته باشه پاتو نمیزاری -اویسا

انیتا-ما اینیم دیگه

انیتا دوست مشترک اویسا و شیدسا بود و مادر بیماری داشت مادرش به خاطر اینکه وضعیت مالی خوبی نداشتن و نمیتونستند خرج عمل و هزینه های بیمارستانو پرداخت کنند از دست داده بود و از اون وقت قسم خورده بود انقدر تلاش میکنه تا پولدارترین زن جهان بشه تا حالا مقداری از این ارزو براورده شده بود و او جزو پولدارترین زنان اسیا به حساب میامد اونروز اویسا بعد از اینکه کارش تمام شد با انیتا کلی گشتن دیگه ساعت از 12گذشته بود که یاد قولی که به هیون داده بود افتاد

-واییی خدای من الانه که بکشتم

انیتا-کی؟؟؟

اویسا-جریانش مفصله بعدا برات میتعریفم فعلا اگه کاری نداری باید برم خداحافظ عزیزم

----------------------------------------------------------------------------------------------------
دستشو برای یک تاکسی تکون داد اونم نگه داشت اویسا هم ادرس جایی که هیون براش اس ام اس کرده بودو داد بعد از گذشت نیم ساعت راننده نگه داشت واویسا پیاده شد روبرویش یک خانه ی بسیار بزرگ قرار داشت که وسط یه باغ بسیار بزرگ که بی شباهت به جنگل نبود قرار داشت اویسا در حال نگاه کردن خانه بود در اصلی خانه باز بود به سمت خانه پیش رفت اما چیزی را که درمقابلش میدید باور نمیکرد



Flash Back hyun 3 hours ago




هیون بالا سره کارگرها ایستاده بودو مدام دستور میداد چه چیزی را کجا بگزارند گوشیش زنگ خورد و شماره نااشنا بود اولش جواب نداد اما بعداز دوسه بار زنگ زدن گوشیو جواب داد

هیون-بله بفرمایید

-سلام هنوزم وقتی شمار ه ایو نمیشناسی جونه طرفو میگیری تا جواب بدی

هیون-س...سو..سویا تویی؟

سویا-اره عشقه من خودمم

هیون با سردی گفت-چیکارم داری؟

سویا-راستش فکر نمیکردم سئول انقدر تغییر کرده باشه نمیتونم برم خونمون میتونی بیای دنبالم فرودگاه...(حالا شما فکر کنین یه فرودگاهی دیگه چه میدونم)


هیون-چیییییییییییییی؟تو الان تو کره ای؟(نه تو کهکشانه خی خی خی)


سویا-اره عزیزم اینجام خوشحال نشدی؟


هیون-نه اصلا

سویا-بله کاملا از لحن حرف زدنت پیداست


هیون-اگه کاری نداری من باید برم


سویا-هیون قبلا انقدر سنگدل نبودی اگه ازت میخواستم بیای دنبالم هرجا که بودی خودتو میرسوندی


هیون نفس عمیقی کشیدوگفت-قبلا....هه قبلا تو نامزدم بودی وقرار بود همسرم بشی



سویا-حداقل به احترام همون قبلا میتونی بیای دنبالم نمیتونی؟



هیون-خیلی خب منتظر باش دارم میام


هیون به ساعت نگاه کرد هنوز تا امدن اویسا وقت داشت سوار ماشینش شد وبا سرعت به سمت فرودگاه حرکت کرد وقتی رسید سویا جلوی در ورودی ایستاده بود ومنتظرش بود جلوی پاش ترمز زد سویا لبخندی زد وسوار شد(بچه ها چمدوناشو داده سرویس خصوصی براش بیارن)
سمت هیون خم شد تا ببوستش اما هیون روشو گردوند سویا دستانش را برروی سینه اش در هم حلقه کرد واز شیشه ماشین به خیابون چشم دوخت

هیون-یک سوال ازت میپرسم سعی کن صادقانه جواب بدی حاشیه هم نری  چرا برگشتی؟

سویا-من به خاطره تو


هیون-گفتم طفره نرو


سویا-من...هیون..من...راستش اون پسری که باهاش نامزد کردم بهم خیانت کرد اونم با بهترین دوستی که داشتم برگشتم چون فکر میکردم که هنوز هم  هنوز هم...

هیون پوزخندی زدوگفت-هنوزم دوستت دارم  واقعا که احمقی من چرا باید دوستت داشته باشم هاااان لعنتی تو منو ترک کردی با یه پسره دیگه ریختی روهم حالا هم که ولت کرده اومدی چسبیدی به من اشتباه نکن من از تو بیزارم ازت متنفرم

سویا-اما من میدونم تو هنوز هم

هیون-خفه فقط خفه شو حالاشم دارم بزور تحملت میکنم

سویا-هیون تو نزاشتی حرفم تموم بشه من تازه اون وقت بود که فهمیدم چقدر دوستت دارم من تازه اون وقت بود که فهمیدم هیچ کسی مثل تو منو به خاطره خودم نمیخواد


هیون-خواهشا فعل حرفهاتو تغییر بده من دیگه حتی تحمله دیدنتو هم ندارم


سویا-خیلی خب تحمله دیدنمو نداری بزن کنار میخوام پیاده بشم

هیون-چچ چی؟


سویا-میگم بزن کنار اگه مسئله ای نیست


هیون-باشه مشکلی نیست


هیون ماشینو نگه داشت وحرکت کرد کمی که گذشت نگرانش شد هرچه بود سویا یروزی نامزدش بود  با سرعت به سمت بریدگی رفت ودور زد وهنگامیکه به نزدیکیه سویا رسید یه ماشینه درب وداغونو دید مدام جلوی پاش رژه میرفت هیون با عصبانیت از ماشین پیاده شد ودست سویارو گرفت بردتش تو ماشین نشوندش وقتی از اونجا دور شدن سویا ریز ریز میخندید هیون گفت-خل شدی چرا بیخود میخندی؟
سویا-بیخود نیست چون هنوزم دوستم داری دارم میخندم

هیون-اه شما دختراهم دیگه تهه خیال پردازی هستین کی گفته دوست دارم من فقط احساس وظیفه کردم

سویا-وظیفه یا هرچیزه دیگه ای تو اون لحظه فوقالعاده دوست داشتنی شده بودی

هیون چیزی نگفت به ویلا رسیدن کنار هم روی مبل نشسته بودن که یهو سویا روی پاهای هیون نشست ولباشو روی لبای هیون گذاشت اویسا صحنه ای که مقابلش میدیدو باور نمیکرد این هیون بود یا چشاش اشتباه میدیدن   به سمت در خروجی حرکت کرد و با عجله از اون ویلا رفت بیرون شروع کرد به دوییدن باورش نمیشد اشکهاش بی اختیار روون شده بودن هیون شخصیتشو احساسشو به بازی گرفته بود یا نه شاید اون چیز هایی که دیده بود دروغ بودن بعد از مدتی پیاده روی محیط اطراف بنظرش اشنا امد صدایی  از پشت سرش دلش را لرزاند

-هی خانم خوشگله این موقع شب بیرون چیکا میکنی؟

-نمیگی میدزدنت

 اهمیتی نداد حتی به عقب هم برنگشت

- هی خوشگله با توام 

2نفر بهش نزدیک شدن یکی دستشو گرفت و اونیکیم سعی داشت خودشو به اویسا نزدیک کنه اویسا مقاومت کرد اما بعد از گذشت دقایقی مستاسل شده بود پسرک صورتش را به صورت او نزدیک کرد اویسا صورتشو گردوند اما  اینبار پسره با خشونت چونه اشو گرفت خواست ببوسد ش اویسا چشاشو بست اما صدای برخورد دوشخص با هم اونو به خودش اورد چشاشو را باز کرد اما اونیکه روبروش میدید باور اینکه دیدتش براش سخت بود





نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:36 ب.ظ
I was curious if you ever thought of changing the page layout of your site?
Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of content so people could connect with it better.
Youve got an awful lot of text for only having 1 or two pictures.
Maybe you could space it out better?
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:46 ب.ظ
Its not my first time to pay a quick visit this web page, i am browsing this web page dailly and take nice information from here every day.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:33 ب.ظ
Hello, I want to subscribe for this web site to obtain most up-to-date updates, therefore where can i do it please help out.
چهارشنبه 17 اسفند 1390 12:55 ب.ظ
وبلاگ قشنگیه تبریک میگم
Elmira مرسیییییییییی یلدا جوووووووونم
دوشنبه 15 اسفند 1390 04:42 ب.ظ
thanks for your beautiful story dear! I'll be waiting for the next part!
Elmira Your welcome honey ok wait asyour hair going to becom white khikhikhi i was just kidding ok i will send the next one as soon as it possible
دوشنبه 15 اسفند 1390 04:39 ب.ظ
naaaaaaaaa! akhe chera in Hyun intori mikone?! delam vaghean vaseye avisa sukht. khodaroshokr Kyu jung umad ta nejatesh bede vagarna khoda midunest! akhe nemifahmam in Soya in vasat chichi mige! ba raftane un Ge in avisa rahat shod hala nemifahmam chera Soya khodesho andakht vasat!
Elmira ارررررررررررررره!چون داداشه تویه ه ه ه شوخیلیدم به هیونه بیچاره چه ربطی داره

اوووووووخی بیچاره من دلت برام سوخت؟

یاااااااااااا کی گفته کیو جونگ نجاتش میده البته شاید کیوجونگ باشه شاید نظرمو عوض کنمو دیگه اون نباشه

عزیزم دقیقا میشه بگی تو کی میفهمی؟
ببین عشقی که بخواد بخاطره یکی دیگه از دست بره یا رابطه ای که بخواد بخاطره یه نفره دیگه از بین بره بهتره زودتر از بین بره تا به دو طرف اسیب نرسونده نظره من اینه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page