تبلیغات
Love2SS501 - living with adversity part 6
Love2SS501
we always support ss501
دوشنبه 15 اسفند 1390 :: نویسنده : Elham
سلام به رفیقای خودممممممممممممم...
ببخشید دیرگذاشتم..ولی خیلییییییییییییی این قسمت باحاله ها!!!خیلی
اداااااااااااااااااااااااامه

چند ساعت گذشت و دینا به آنا گفت:راستی دکتر گفته پس فردا باید بریم ببینتت...

هیون تو خونه هی داشت راه میرفت و استرس داشت که نکنه بلایی سره آنا اومده باشه.

گوشیه انا زنگ خورد..

انا:دینا ببین کیه داره زنگ میزنه؟

دینا:هیون جونگه!!

_بدش من حالشو بگیرم.

انا گوشیو برداشت

هیون:الو انا خوبی؟خودتی؟چی شد یه دفعه؟چرا رفتی؟

انا:هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی چه خبره؟اولشا آره خوبم .بعدشم خودت بهتر میدونی چرا از خونه رفتم .آدم فروش خودم صداتو شنیدم که داشتی بایکی حرف میزدی .بهش میگفتی بیا دنبالش!!

هیون:دختره احمق من میخواستم یکی از وسایل دوستامو بهش بدم

_آره جونه عمت .تو گفتیو منم باور کردم.برو بابا بچه خر کردی؟

_آخه دیوونه چرا باید تحویلت بدم وقتی که اینقدر دوستت دارم.

_گوش کن اقای سوپراستار من بچه نیستم که بخوای دورم بزنی.اخه تو کجا دیدی یه پولدار بیاد عاشقه یه ولگرده گدا بشه ؟!ها؟برو پی زندگیه خودت.من اینجا تنها نیستم و دوستمم پیشمه!

_دختره؟

_نه پسره!!دختره دیگه!

_انا نمیدونم چرا دلم شور میزنه .بیام دنبالت بیای پیشم؟

_چ!!!اگه خیلی عاشقمی بیا اینجا بامن زندگی کن.هه هه پسره خُل..بعد گوشیو قطع کرد و انداخت رو مبل.

دینا:ای بابا این چقدر سمجه!!؟

_آی گفتیا!آدامسه وحشتناک.

_حالا چجوری با تو آشنا شد.؟

_بیخیال داستانش مفصله!!من از این مدل پسرا بدم میاد .فقط خوبیش این بود که خیلی بهم محبت کرد واسه چشمم..

_آخیــــی..من از جونگ مینم خوشم میاد بچه باحالیه!ولی به عنوان یه دوست گفته باشم...

_بله دوست!!اَه اَه..پیف پیف!!!

آنا و دینا درحال حرف زدن بودن که یهو آیفون صدا میخوره.

انا:یعنی کی میتونه باشه؟

دینا:بمون برم نگاه کنم.

دینا رفت پایین و با سرعت و نفس نفس زنون اومد بالا.

انا:دختر چته؟روح دیدی؟

_انا بدبخت شدیم.هیون اومده!!

_چــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینجا؟

_آره خودشه!

هیون اومد داخل :سلام بر همگی!

انا:اینجا چیکار میکنی؟آدرس خونمو از کجا آوردی؟

_من؟مگه خودت نگفتی بیا بامن زندگی کن؟!خب منم اومدم دیگه!!آدرسم از راه بیسیم گرفتم.کاره سختی نبود..هه هه..خب به مهمونتون خوش آمد نمیگین؟

انا یکی زد توسرش:وای خدا!!!!!!!!!!!!!باشه امروز رو اینجا بمون ولی شب برو خونه خودت.

_چی میگی من با خودم چمدون آوردم..یعنی تو این خونه جایه یک نفر نیستش؟

-نه متاسفانه برای شما نیستش!

دینا:ببخشیا ولی ما دوتا دختریم نمیتونیم با یه پسر زندگی کنیم.افتاد؟

هیون:آهان..اشکال نداره منو جای برادرتون حساب کنین!در ضمن خوب نیست شما چتو چنین جای پرتی تنها زندگی کنین..حتما باید یه محافظ باهاتون باشه!راستی حمومتون کجاست؟

دینا:از اونوره!!

_خب من برم یه دوش بگیرم.زود میام.

هیون رفت .

انا:دینا حالا چه خاکی توسرمون کنیم؟من که نمیبینم..تو هم که از مخ تعطیلی!

_دسته شما درد نکنه!

_واااااااای خدا گرفتاریمون کم بود یکی دیگه بهش اضافه شد!.

شب موقع خواب شد....فقط یه تخت دونفره اونجا بود.

دینا:حالا چیکار کنیم؟

هیون:من جز تخت جای دیگه خوابم نمیبره!!

_بله شرمنده!!براتون یه تخت سفارش میدیم...

انا:یعنی میخواین منو رو زمین بندازین؟

بعده کلی جروبحس این چنین شد که انا طرفه چپ میخوابه.هیون وسط.دینا طرفه راست.

هیون:فک نمیکنین جای من یکم تنگه؟

انا:عزیزم بگیر بخواب و گرنه همینم ازت میگیرما!!

_بله شب بخیر...

نصف شب شد و هیون هی سرفه میزد و خوابش نمیبرد.

بعد باخودش فکر میکرد و حرف میزد:هیون جونگ باورت میشه یه چنین جایی یه روز بیای؟!چ!!!بعد پتورو کشید روسرش و خوابید.(صلوات)

صبح که چه عرض کنم ظهر هیون از خواب بلند شد و یه یادداشت کنارش دید.دینا براش نوشته بود.

دینا:آقا هیونه گل.صبحت بخیر.تا ما بیایم ظرفارو بشور خونه رو هم مرتب کن!!باشه؟آفرنی پسره خوب.من و انا رفتیم دکتر زود برمیگردیم..

هیون به دور و برش یه نگاهی انداخت و یکی زد توسرش.:ای خدا؟!من که آشپزی بلد نیستم..گاوم دوقلو زایید...

بعد شروع کرد به تمیز کردن خونه!!!!

خب چطور بود؟؟؟از دفه های بعد نقشای جدید ترهم میان..ولی اصلا نمیتونین قسمتای بعدشو تصور کنین...هه هه دوشتون دارم..نظر فراموش نشهههههههههههههههههههههههههه....






نوع مطلب : living with adversity، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 03:57 ب.ظ
I will immediately seize your rss as I can not to find your e-mail subscription hyperlink
or newsletter service. Do you've any? Kindly let me realize so
that I may subscribe. Thanks.
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:05 ب.ظ
Pretty component of content. I just stumbled upon your blog and in accession capital to claim that I acquire in fact loved account your weblog posts.
Any way I'll be subscribing in your feeds and even I success
you get entry to constantly quickly.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:42 ق.ظ
Thank you for the auspicious writeup. It in truth was once a entertainment account it.
Glance advanced to more added agreeable from you!
By the way, how could we communicate?
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 02:58 ق.ظ
I like the valuable info you provide to your articles.
I'll bookmark your weblog and take a look at again right here frequently.
I am relatively sure I'll be told many new stuff proper here!
Best of luck for the following!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:39 ق.ظ
Thanks a lot for sharing this with all of us you really recognize what you are talking approximately!
Bookmarked. Kindly additionally consult with my website =).
We may have a link trade contract among us
یکشنبه 27 فروردین 1396 05:40 ق.ظ
I just couldn't leave your web site prior to suggesting that
I extremely enjoyed the usual info an individual provide on your visitors?
Is gonna be back ceaselessly in order to investigate cross-check new
posts
یکشنبه 13 فروردین 1396 06:38 ب.ظ
Pretty! This was an incredibly wonderful article.
Thanks for providing these details.
چهارشنبه 17 اسفند 1390 07:08 ب.ظ
سلـام
بـدو بیـا وبـم :)
مـن بـرای آپـام کسی رو خبـر نمیکنـم امـا ایـن بـار مهمـه =)
منتظــرمــآ دیـر نکنـــــی :))
سه شنبه 16 اسفند 1390 05:56 ب.ظ
راسى من طرفدار داستانتم باحالیش اینه كه هم اسمیم
Elham فدای تو الهام جون...
هه هه راس میگی!!ك ك ك
دوشنبه 15 اسفند 1390 07:03 ب.ظ
سلام عزیزم عالى بود مثل همیشه ولى چرا انقده كم بود؟
Elham سلام الهام جون...
من اصولا كم میذارم چون ممكنه بعضیا حوصله زیادخوندن رو نداشته باشن واسه ی همین آجی جونم.
دوشنبه 15 اسفند 1390 06:33 ب.ظ
سلام اونی جون داستانت خیلی قشنگ هست اولین داستانی هست که هیون توش کار میکنه بقول خودت اصلا نمی تونی داستان رو پیش بینی کنی قسمت بعدی رو زودتر بزار ممنون
Elham سلام نیكی جونم..
ممنون عزیزم..ببین یعنی چی هیون كار میكنه؟؟؟
آره خیلی باحاله همین جنبش..ك ك ك
دوشنبه 15 اسفند 1390 04:40 ب.ظ
...
Elham قربوووووووووووووووووووووووووونت
دوشنبه 15 اسفند 1390 04:40 ب.ظ
هه هه! ایول! خوشم اومد!
Elham ای جانم....فدااااااااااااااااات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page