تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 13
Love2SS501
we always support ss501
چهارشنبه 17 اسفند 1390 :: نویسنده : Sahar sahar
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! وای نمیدونین چقدر خوشحالم! هنوز هیچ اتفاق خاصی نیفتاده ولی انگار یه حسی بهم میگه میخواد اتفاق خوبی بیفته! یعنی... یعنی میشه راجع به برگشت ss501 باشه؟!
چند روز بود که اینترنتم قطع شده بود , اگه بدونین با چه بدبختی دوباره راهش انداختم و حالا سالم و سرحال اینجام تا پارت بعدی داستانو بذارم! هوراااااااا برین ادامههههههههه...
دو سه ماه از برگشتن ss501 پیش همدیگه گذشته بود و ئه چا و لینا هم توی کمپانی مشغول کاراشون بودن. ئه چا مسئولیت گروه big bang رو به عهده گرفته بود و لینا هم امور مالی شرکت رو به نحو احسن انجام میداد طوری که جفتشون توی شرکت محبوبیت پیدا کرده بودن و خیلی ها واسه ی انجام کارهاشون روی اونا حساب میکردن مخصوصا لینا. ( همین اول کاری چه حالی بهشون دادن!)
توی شرکت
ئه چا توی اتاقش مشغول بررسی طرح های رقص گروه بود که یه دفعه گوشیش زنگ میخوره و لینا ازش میخواد که بره توی اتاق کنفرانس. ( یعنی چه خبر شده؟
)
توی اتاق کنفرانس رئیس کمپانی پشت میز نشسته بود و معلوم بود که منتظر ئه چا بوده.
ئه چا وارد اتاق شد.
ئه چا: سلام آقای چا. اتفاقی افتاده؟
رئیس: بله. البته که یه اتفاقی افتاده وگرنه ازت نمی خواستم بیای! ( یا خدا! این چه طرزشه! باور کن الانه که ئه چا سکته رو بزنه! باور کن قلبش ضعیفه...)
ئه چا که در کل ترسیده بود گفت: چی شده؟! چه اتفاقی افتاده؟!
آقای چا که خنده اش گرفته بود تا اومد براش توضیح بده یکی در زد و وارد اتاق شد. ( پارازیت! پارازیت! نمیشد یکم دیرتر بیاد تو؟!) لینا بود که با یه لبخند به سمت ئه چا و آقای چا اومد و سلام کرد. ( آخ , شرمنده!)
آقای چا: خانم یانگ چقدر زود خودتونو رسوندین. خیلی خب. حالا که هر دوتاتون اینجایین می تونم براتون همه چیزو توضیح بدم.
ئه چا و لینا سراپا گوش بودن و منتظر بودن ببینن که چی باعث شده که رئیس کمپانی اونا رو به یه جلسه دعوت کنه.
آقای چا: چند روز پیش ما با یه گروه خواننده که دو سه سال پیش قراردادشو با یه کمپانی به هم زده بود قرارداد بستیم و قراره اون چند نفر توسط کمپانی ما ساپورت بشن. و حالا من میخوام مدیریت این گروهو دست شماها بسپارم! (
آورین آورین! عجب پیشرفتی!)
لینا: یعنی منم مدیر گروهشونم؟! ولی من که اینجا به عنوان حسابدار کار می کنم چطور می تونین همچین مسئولیتیو به من بدین؟!
آقای چا: ما روی این گروه خیلی سرمایه گذاری کردیم و میخوایم واقعا پیشرفت کنن واسه همین دونفریو انتخاب کردم که به نظرم می تونستن از پس این مسئله خوب بر بیان. فقط به خاطر اینکه تو این مدت شاهد انجام وظیفه های دقیقو منظمتون بودم و فهمیدم که همچین توانایی دارین انتخابتون کردم. هر دوتاتون! مطمئنم خیلی عالی این کارو انجام میدین!
ئه چا که از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید گفت: حالا این گروهی که می گید چه گروهی هست؟!
همون لحظه یکی در اتاق رو زد و با اجازه ی آقای چا وارد اتاق شد.
کیم هیونگ جون همینطور که لبخند تحویل میداد به سمت میز رفتو یه نگاهی به همه ی حضار انداخت و یه سلام رسمی کرد. درست پشت سر اون هئو یونگ سنگ ظاهر شد.
لینا و ئه چا تازه متوجه شدن که گروهی که اونا مدیریتشو به عهده گرفتن در واقع همون گروه معروف ss501 هستش. نفس هاشون توی سینه هشون حبس شده بود چون میدونستن نفرات بعدی کیا هستن.
بعد از یونگ سنگ , کیو جونگ وارد اتاق شد و به رئیس کمپانی سلام کرد ( الان ئه چا و لینا بوقن دیگه!) ولی همین که نگاهش به ئه چا و لینا خورد چشماش گرد شد. پیش خودش فکر می کرد که ئه چا و لینا اینجا چیکار میکنن. ( در کل اینقدر فکر نکن فکری میشی!)
و بعد از اینکه کیو جونگ اومد و نشست جونگ مین همینطور که داشت میخندید و پشت هیون جونگو آروم میزد وارد اتاق شد. خفتشون با دیدن رئیس کمپانی که همینطور داشت نگاهشون میکرد به حالت جدیشون برگشتنو سمت صندلی هایی که پشت میز چیده شده بود رفتن. همین که جونگ مین سرشو برگردوند ئه چا رو جلوی خودش دید. سر جاش خشکش زده بود و همینطور به ئه چا خیره شده بود.
ئه چا هم که توی چشماش زل زده بود پیش خودش می گفت: خودتو مرده فرض کن پارک جونگ مین! ( خشم پشه! من میگم اعتماد به نفسش بالاست میگین نه!)
هیون جونگ هم وضعیتی بهتر از جونگ مین نداشت چون نگاه های غضبناک لینا نمیذاشتن که هیون حتی بتونه آب دهنشو قورت بده ( لینا جان تو اینقدر ترسناک بودی و ما نمیدونستیم!؟) واسه ی همین سرفه اش گرفتو جونگ مین که کنارش وایستاده بود با دستش پشتشو می زد و بالاخره نشوندش روی صندلی. خودشم کنارش نشست.
هیون جونگ تلاش میکرد نگاهش به نگاه لینا برخورد نکنه واسه ی همین فقط زل زده بود به آقای چا. ولی جونگ مین مستقیم توی چشمهای ئه چا نگاه می کرد و هر از جند گاهی یه لبخند میزد ولی ئه چا با یه نگاه خشن و یکم دندون قروچه بهش فهموند که یا عین آدم رفتار میکنی یا اینکه خودم درستت میکنم!
اونوقت بود که جونگ مین متوجه قضیه شد و از اینکه ئه چا پی به نقشه های شومش برده بود خیلی ناراحت بود چون احساس مس کرد دوباره باید بره و دنبال یه سرگرمی دیگه بگرده! ( واقعا که جونگ مین! تا این حد؟! المیرااااا بیا داداشتو جمع کن)
آقای چا: خب آقایون , از اینکه همتونو اینجا میبینم خیلی خوشحالم.
هیون: ما هم همینطور , از اینکه از این یه بعد توسط کمپانی شما ساپرت میشیم خیلی خوشحالیم. ( هه هه چه با کلاس!)
آقای چا: نظر لطفتونه آقای کیم. ما امروز این جلسه رو واسه ی این ترتیب دادیم تا با همدیگه برای یک آینده ی پر از موفقیت برنامه ریزی کنیم. اول از همه باید دو نفرو بهتون معرفی کنم که از این به بعد قراره مدیریت گروه شما رو به عهده بگیرن. خانم یانگ لینا و خانم کیم ئه چا.
کیو جونگ با تعجب چشماشو از روی ئه چا می گرفتو به لینا نگاه می کرد بعد دوباره روشو سمت ئه چا بر میگردوند و همینطور این کارو تکرار میکرد. ( بچه ها این صحنه رو تصور کنین! خیلی باحاله!) جونگ مین . هیون جونگ که در کل فک هاشون کف زمینو جارو میکرد و یونگ سنگ و هیونگ جون هم که تازه پی به عمق ماجرا برده بودن با یه لبخند و یه نگاه مرموز به سهتای دیگه نگاه می کردن.
لینا و ئه چا هم که اون لحظه اعتماد به نفسشون گل کرده بود با چنان حالت مغرورانه ای اونا رو نگاه میکردن که جای هر گونه شک و شبهه ای راجع به اینکه اونا واقعا توانایی همچین کاریو دارن یا نه رو از بین میبرد.
آقای چا که متوجه جو جلسه شده بود شروع کرد به صحبت و هر از چند گاهی شوخی می کرد و بقیه رو میخندوند ( جونگ مین نظرت چیه؟!) تا اینکه آقای چا با معذرت خواهی از همه پا شد تا بره دستشویی!

کیو جونگ: یعنی خاک بر سر ما که قراره مدیرمون تو باشی.
ئه چا: خیلی هم دلت بخواد دختر عموت مدیرت باشه!
کیو جونگ: دلم بخواد؟! با شناختی که از تو دارم می تونم قسم بخورم که قراره بد بخت بشیم مگر اینکه لینا به دادمون برسه!
لینا: کیو جونگ تو که هنوز توانایی های ما رو ندیدی پس لطفا الان اظهار نظر نکن. ( الان دعوا میشه!)
هیون: ببین اصلا لازم نیست ما کلی حرص بخوریم و شماهارو تحمل کنیم تا از تواناهاتون سر در بیاریم. ( الان گیس و گیس کشی میشه!)
لینا: آره , موافقم , میتونی همین الان به آقای چا بگب که نمیتونی ما رو تحمل کنی و میخوای که از این کمپانی بری!
هیون: مطمئن باش هیچوقت به خاطر تو همچین موقعیت عالی که واسه ی خودم و هم گروهیام پیش اومده رو از دست نمیدم! ( خب پس چرا اصلا بحثو شروع کردی؟!)
یونگ سنگ: خب حالا چرا دارین دعوا میکنین می تونیم مشکلاتونو راحت با صحبت و برنامه ریزی حل کنیم. ( چی بگم اگه یونگی نبود الان چه اتفاقی میوفتاد!)
هیون: آره خوشبختانه خودمون هستیم و عقل هم داریم و لازم نیست هر چی که اینا میگن رو قبول کنیم
ئه چا: ببین کیم هیون جونگ درسته که منو لینا تجربه ی کافی توی این زمینه نداریم ولی با این حال دلیل نمیشه تو بخوای برگردی و با این لحن با ما حرف بزنی.
کیو جونگ که کاملا متوجه شده بود هیون واسه ی چی این همه عصبی شده سعی کرد آرومش کنه.
جونگ مین: ئه چا من واقعا شرمنده ام ولی اینکه میبینم تویی که از ما کوچیکتری میخوای گروه ما رو مدیریت کنی خونمون به جوش میاد.
ئه چا: اصلا بگو ببینم تو میدونی من دقیقا چند سالمه؟ سن دقیقمو بگو!
جونگ مین: مگه من علم غیب دارم که بخوام ندونسته سنتو درست بگم!
ئه چا: پس وقتی چیزی نمیدونی حرف نزن چون ممکنه سنم خیلی بالا باشه ولی جسمم خوب مونده باشه!
کیو جونگ: آره , در اون که تو الان پیرزنی شکی نیست. هی بچه ها اون دندونای خودش نیست ها! دندون مصنوعیه! داره گولتون میزنه!
همین که ئه چا پا شد تا کیو جونگو بزنه آقای چا از راه رسید و ئه چا هم واسه ی اینکه آبروشو حفظ کنه سر جاش نشست و به یه چشم غره به کیو جونگ اکتفا کرد...
خب هوو ها و زن برادر های گلم هنوز کلی از این قسمتش مونده ولی چون خیلی خسته ام نمیتونم بقیه شو بذارم! باشه دفعه ی بعد! نظر یادتون نره...




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 9 آبان 1396 05:23 ب.ظ
داستان باورنکردنی وجود دارد. پس چه اتفاقی افتاد؟
مراقب باش!
سه شنبه 9 آبان 1396 04:22 ب.ظ
سلام، وبلاگ من را از زمان به زمان خواند و من یک نمونه مشابه داشتم و من بودم
فقط تعجب می کنم که آیا پاسخ های اسپم زیادی دریافت می کنید؟ اگر چنین است، چگونه از آن محافظت می کنید، هر پلاگین یا هر چیز دیگری
شما می توانید پیشنهاد دهید؟ من خیلی زود این رانندگی را دریافت می کنم
من دیوانه هستم بنابراین هرگونه کمک بسیار سپاسگزارم.
دوشنبه 8 آبان 1396 09:27 ب.ظ
وای، این نوشتار خوب است، خواهر من تجزیه و تحلیل است
این نوع از چیزها، بنابراین من قصد دارم او را تحویل دهم.
یکشنبه 30 مهر 1396 06:22 ب.ظ
چرا کاربران هنوز برای خواندن روزنامه استفاده می کنند زمانی که در این جهان تکنولوژیکی همه چیز در وب قابل دسترسی است؟
یکشنبه 19 شهریور 1396 10:39 ب.ظ
سلام! من می توانستم سوگند یاد کنم که من به این وب سایت مراجعه کردم
قبل از اینکه پس از بررسی برخی از پست ها متوجه شدم که برای من تازه است.
به هر حال، من کاملا خوشحالم که آن را پیدا کردم و من نشانه گذاری خواهم شد
و چک کردن اغلب!
یکشنبه 19 شهریور 1396 08:31 ب.ظ
من دوست دارم که شما هم معمولا بچه ها هستید. چنین کاری هوشمندانه و قرار گرفتن در معرض!
بچه های آثار بسیار خوبی را که من را به شما متصل کرده ام نگه دارید
بچه ها به وبلاگ ما.
یکشنبه 19 شهریور 1396 05:04 ب.ظ
من الان مطمئن نیستم که در آن شما اطلاعات خود را دریافت میکنید، با این حال موضوع عالی.
باید وقت بیشتری را صرف پیدا کردن بیشتر و یا کار کردن بیشتر کنم.

با تشکر از اطلاعات عالی که من در جستجو برای این اطلاعات برای
ماموریت من
یکشنبه 19 شهریور 1396 03:39 ب.ظ
فقط چیزی که من دنبالش بودم WOW بود اینجا با جستجو برای ناشناس آمده است
یکشنبه 19 شهریور 1396 03:02 ب.ظ
پست بزرگ من این وبلاگ را به طور مداوم بررسی کردم
من تحت تأثیر قرار گرفتم اطلاعات فوق العاده مفید به طور خاص آخرین
بخش :) من برای چنین اطلاعاتی بسیار زیادی را در اختیار دارم. من نگاه کردم
برای این اطلاعات خاص برای مدت زمان طولانی. سپاس و موفق باشی.
شنبه 14 مرداد 1396 11:41 ب.ظ
An impressive share! I have just forwarded this onto a coworker who has been conducting a little homework on this.
And he actually ordered me breakfast due to the fact that I stumbled
upon it for him... lol. So allow me to reword this....
Thank YOU for the meal!! But yeah, thanks for spending the time
to talk about this subject here on your website.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:52 ق.ظ
Excellent post. I was checking constantly this blog and I'm impressed!
Very useful information specifically the last part :) I care for such info
much. I was looking for this particular information for
a very long time. Thank you and best of luck.
چهارشنبه 24 اسفند 1390 11:27 ب.ظ
سلام عزیزم..یرات فرستادم دعوت نامه رو تایید کن..تا دسترسیاتو فعال کنم
Sahar saharmersi golam , taidesh kardam!
یکشنبه 21 اسفند 1390 06:35 ب.ظ
no it has canceled
Sahar saharیعنی فردا مدرسه به راهه؟ امروز چیکارا کردین؟
یکشنبه 21 اسفند 1390 03:04 ب.ظ
اوکی منم باید بیام از زنگه دوم بریم بیتره زنگه اول دینو زندگی داریم منم باید برم امتحان ریاضی بدم
Sahar saharok! farda ordu be rahe?
پنجشنبه 18 اسفند 1390 08:36 ب.ظ
saharrrrrrrr ehyanan ma in bandeye khodaro nemishnasim
Sahar saharنه! واالله من که نمیشناسم! بیخی! بیا منتظر جوابش باشیم ببینیم نام کاربری و پسشو میده یا نه!
پنجشنبه 18 اسفند 1390 08:12 ب.ظ
هولیااااااااااااااااااا قبول شدم ولی اون خانومه جا سوییچی بهم کلاسیمو داد 78 باورت میشه؟

منیکه هیچوقت زبانم تو مد از 19به پایین نی کلاسیه کانونم انقد پاینه تازه خودش بهم گفته بود یه 80داری یه85یه79 خیلی کجاشیههههههه
Sahar saharانقدر حرص نخور! مهم اینه که قبول شدی! تازه یادت نره چقدر حرصشونو سر کلاس در میاوردی!
چهارشنبه 17 اسفند 1390 10:37 ب.ظ
Hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii سحراه اه اه(اینا گریه اس)فاینال داشتم امروز نمیدونیکه فک نمیکنم قبول بشم خیلی ناراحتم

میرم داستانو میخونم یخورده شاد شم راستی تفلیک باباته اینکه نتت درستید
Sahar saharنههههههههههه! آخه چرا؟! تو که زبانت خیلی خوبه! دوباره سر کلاس چیو مسخره کردی که تو فکر انداختن تو افتاده؟!
آره آره برو بخون!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page