تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-33
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 18 اسفند 1390 :: نویسنده : Elmira
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام


خفففففففففف ببینین چه بچه خوبی شدم زودزود میزارم داستانو براتون شماهم بچه هایه خوبی باشین داستانو میخونین نظر بزارین نظر نزاشته نرین
باور اینکه دیدتش براش سخت بود کیو با ان پسرک درگیر شده بود

 کیوجونگ  خسته و خواب الود در حال بازگشت از کمپانی  بود  حرف زدن با رئیس کمپانی واقعا خستش کرده بود تو این یه ماه هر کاری کرد دید نمیتونه بیخیاله همه چیزایی بشه که تو کره داره پس تصمیم گرفت از اون کمپانی استعفا بده گرچه مجبور به پرداخته غرامته سنگینی هم شد دستش را روی فرمون ماشین گذاشته بود ودسته دیگشو رو شیشه وتکیه گاهه سرش که یهو  2  تا پسره لات وبی سروپا در حال اذیت کردنه دختری هستند دید دلش برای دختره سوخت به همین خاطر از ماشین پیاده شد تا نجاتش بده با دیدن اویسا یک لحظه خشکش زد اما خیلی زود به خودش اومد وبا نهایت خشم به سمت اون پسرا رفت  انقدر با لگد به پسرک کوبید که از دهنش خون جاری شد اون یکی هم که دستای اویسارو نگه داشته بود اویسارو  ول کردو با کیو درگیر شد کیو چند ضربه از او خورد اما دست اخر اون پسررم مثه دوستش نقش زمین کرد و دست اویسا را که به او مات شده بود کشید وبه سمت ماشین حرکت کرد در عقبو باز کرد اویسا نشست بعد از گذشت مدت زیادی اویسا به بغضی که گلویش را میازرد اجازه خروج داد باز هم بیصداشروع کرد به گریه کردن کیو تا بحال از اینه وضعیتشو بررسی میکرد با دیدن اشکهاش زدرو ترمز از ماشین پیاده شد اویسارو هم پیاده کردو بغلش کرد اویسا سرشو به شونه ی کیو چسبوند با تماس بدن کیو با بدنش ارامش خاصی تمومه وجودشو پر کرد  

کیو-چیزی نیست عزیزم من کنارتم

اویسا دیگه  به هق هق افتاده بود کیو اونو محکم تر تو اغوشش نگه داشت موهاشو نوازش کرد چقدر دلش برای در اغوش گرفتن این دختر تنگ شده بود اما وقتی ت اون وضعیت دیدش دلتنگی جاشو به نگرانی داد بعد از اینکه اویسا اروم شد اون از اغوش خودش کشید بیرون و گفت

 دیگه بهتره بریم 

سوار ماشین شد کیو به سمت خانه حرکت کرد در راه همش در این فکر بود که اویسا به چه دلیل ان وقت از شب را در خیابان سپری کرده اما چون حال اویسا را مساعد ندید حرفی نزد بین راه کلمه ای بینشون ردوبدل نشد وارد حیاط خونه شدن نور شدید  پرژکتور به صورتهاشون خورد کمی بعد از اینکه چشمهاشون به اون نور عادت کرد متوجه پسرها وخانواده هاشون شدن که ایستاده بودند وشعر تولدت مبارکو برای اویسا میخوندن از شادی اشک شوق در چشمان اویسا جمع شد به یاد تولده17سالگیش افتاد که ارزو کرده بود دابل اسو از نزدیک ببینه حالا هم از اینکه اونا کنارش بودن حسابی خوشحال بود ایون اه از بین جمعیت اومد ودستشو گرفت وبه سمت خونه برد تا اماده اش کنه وقتی به اتاق اویسا شیدسا رسیدن اویسا - ایون اه تو میدونستی برام نقشه چیدن؟

ایون اه-اره

اویسا-حدس میزدم چون فقط دوستای نزدیکم میدونن من عاشقه قافل گیر شدنم

ایون اه-خب خدا روشکر نیازی به ارایش نداری موهاتم که زود حالت میگیره


بعد از چند دقیقه

ایون -خب کاره موهات تموم شد وااااااااای چه ناز شد

اویسا-ما اینیم دیگه چه میشه کرد

ایون اه-تو نمیخواد کاری کنی بیا لباستو تنت کن
----------------------------------------------------------------------------
هیونگ با دیدنش سوتی کشید که باعث شد همه بزنن زیر خنده

جونگمین-واو خواهرم چه خوشگل شده خف خواهر جونم بهت خواهرمو معرفی میکنم

اویسا-عجب خواهر در خواهری شد خوشبختم از اشناییتون خانم پارک

-عزیزم راحت باش همونطور که این نردبونو داداشت میدونی منم خواهرت بدون

اویسا-بله خواهر جونم ولی دلتون میاد داداشم کجاش نردبونه همه ارزوشونو همچی قدی داشته باشن

-اون که صد البته اینو به شوخی گفتم

طناز زدرو شونه ی اویسا-خوش میگزره خانم یه وقت تحویل نگیری

اویسا-نه نه نزدیکم نیا من با ادمهایه دون پایه نمیگردم

طناز-اویساااااااااااا

اویسا-هههههههههههه

طناز-کوفت ادا خوتو دربیار بیا بریم با مادر شوورم اشنات کنم

اویسا-اااااااااااااااااااااااااااا(این الان جیغه)بلاخره موافقت کردن

طناز-اره همین دیشب که جنابعالی با هیون جونگ خانتون رفته بودین ددر خونشون بودیم

اویسا با شنیدنه اسمه هیون قیافه اش در هم رفت

طناز با نگرانی پرسید چیزی شده؟

اویسا-نه عسیسم یاده یه صحنه ای تو بیمارستان افتادم ....تفلیک تفلیک

طناز دستشو کشیدوگفت بیا بریم

طناز-مامان این اویسا دوستمه همونیکه امشب تولدشه

-بله چه ه دختره زیبایی البته شما همتون زیبایین ...جوونی زیباییه... اساسا....

اویسا زیره گوش طناز گفت خدا به دادت برسه یه چی بگی میخواد تا فردا صبح برات سخنرانی کنه

طناز هم زیره گوشش گفت مرگ اتفاقا خیلیم دوست داشتنیه مادر شوهره خودتو دیدی؟

اویسا-من شوهرم کجا بود که مادرش باشه

طناز-هااا ایناهاش خودش اومد...

اویسا برگشتو پشتشو نگاه کرد درسته هیون بود با دیدنش ناراحتی همه وجودشو پر کرد از مادر یونگ عذر خواهی کردورفت تو خونه  به سختی راه میرفت خواست بره تو اتاقش که هیون گردوندش سمته خودش وگفت

اویسا بزار حرف بزنیم

اویسا به سمته دیگه نگاه کردوگفت-حرفی برا گفتن ندارم

هیون-اما من دارم تو اشتباه میکنی قضیه اونجوری نیست که فکر میکنی

اویسا-هیون بیخیالش شو

هیون-اویسا باور کن  اشتباه کردی

اویسا خواست دوباره برگرده تو باغ که هیون دستشو
گرفتو گردوندش سمته خودش

هیون-گفتم باید حرف بزنیم بزار برات توضیح بدم

اویسا-مگه توضیحیم میمونه؟بیخیال شو هیون ذهنم اشفته تر از اونیه که بتونه توضیحاتتو تحمل کنه

جونگ- اهم اهم .... بابا یخورده رعایت کنین اینجا چنتا پسر هستن که هنو دوست دختر ندارن هااا شاید دلشون خواست

اویسا خودشو از هیون جدا کردوگفت پارک جونگمینننننننننننننن

جونگمین-اویسا اریااااااااا ....نمیخواین بیاین همه سراغتونو میگیرن یه ساعته دارین چیکار میکنین

اویسا-جوووووونگمین یه ساعت؟پنج دقیقه هم نمیشه اومدیم اینجا من که میدونم دردت چیه
:
:
:
:
دخترا با خانواده پسرا اشنا شدن اما تنها کسیکه به اویسا روی خوش نشون نداد مادره کیوجونگ بود ولی این مسئله برای اویسا اهمیت زیادی نداشت

اهنگی که از باند های تو باغ پخش میشد اهنگ والس بود جونگمین با عصبانیت به مینهو وشیدسا نگاه میکرد  با هم در حاله رقصیدن وخندیدن بودن
طناز ویونگسنگ هم در گوشه ی دیگه ای درحاله رقصیدن بودن وسراشون بهم تکیه داده بودن

اویسا روی صندلی کناره ایون اه نشسته بود یهو یه دستی جلوش اومد سرشو بلند کرد

جونگمین بود با لبخند درخواسته رقصشو پذیرفت اما دستشو تو دسته ایون اه گذاشت

ایون اه وجونگمین با تعجب نگاهش کردن

اویسا-سعی کنین خیلی شاد به نظر برسین میخوام حسادته شیدسارو برانگیخته کنم

جونگ-اویسا تو دیگه اخرشی

ایون اه-خواهره تویه دیگه بیشتنر از این نمیشه انتظار داشت

جونگ-هییی بهتر از برادره تویه... بریم

جونگمین وایون اه رفتن وسط کیوجونگ هم با دختر عموش که ایون اه دعوتش کرده بود داشت میرقصید دختره زیبا وشیکی بود

اویسا با لبخند به ایون اه وجونگمین نگاه کرد قیافه شیدسا واقعا دیدنی شده بود دیگه نمیخندبید وحالش بدجور گرفته بود

اویسا نگاهشو از اونا گرفت هیون دستشو جلو اویسا گرفت

اویسا-....

هیون-اویسا الان این سکوتت یعنی ی نمیخوای باهام برقصی؟

اویسا-بسه هیون جونگ اگه دارم تحمل میکنم فقط بخاطره اینه که خانواده ها اینجا هستن

هیون دیگه چیزی نگفتو کنارش نشست اون تولد میتونست بهترین تولده زندگیه اویسا باشه اما نشد تمام مدت ذهنش به این مشغول بود چرا رابطه اش با هیون به اینجا رسید؟
:
:
:
:
:
:
:
:
:
 مهمونا رفته بودنو حالا فقط پسرا ودخترا به اضافه ایون اه و دوست دختره کیو بودن که مونده بودن گوشیم زنگ خورد پرستار سو بود گفت که هر چه زودتر خودمو برسونم بیمارستان
:
:
:
:
اویسا-بروبچس من باید برم متشکر از همتون واقعا تولده خیلی خوبی بود

شیدسا-کجاااا اتفاقی افتاده

اویسا-بیماره بدحال اوردن متخصصهاییم که تو بخشن کمن

شیدسا-ولی تو که شیفتت نیست

جونگمین -وااای چقد تو خنگی این اویسا دیروز عینه بلال جلز ولز میکرد هی میگفت به خاطره کنفرانس استرس دارم حواست کجا بود امروز که رفته بود کنفرانس داشت در واقع الان باید شیفت وایسه
:
:
:
:
:

کیو جونگ-کمک نمیخوای


اویسا-ممنون میشم

کیو گردنبندو از تو موهاش در اورد و  گفت بفرمایید اینم گردنبندتون

اویسا برگشت طرفش وگفت مرسی ...

کیو-خواهش ...اویساااا

اویسا همونطوریکه سنجاقه موهاشو باز میکرد گفت بله؟

کیو-میشه بپرسم امشب...

یهو صدایه پیجره اویسا بلند شد واویسا گفت اوه اوه صداشون در اومد من دیگه برم خداحافظ کیو

کیو-خداحافظ
-------------------------------------------------------------




نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 05:36 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find this topic to be actually something which
I think I would never understand. It seems
too complex and extremely broad for me. I am looking forward for your next
post, I will try to get the hang of it!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:35 ب.ظ
Spot on with this write-up, I absolutely believe this web site needs far more attention. I'll probably be returning to read more, thanks for the advice!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:05 ق.ظ
Its such as you read my mind! You appear to know so much approximately this, such
as you wrote the ebook in it or something. I believe that you just can do with
some % to pressure the message home a bit, however instead of that,
that is fantastic blog. A great read. I'll certainly be back.
سه شنبه 29 فروردین 1396 05:24 ب.ظ
I want to to thank you for this good read!!
I absolutely enjoyed every little bit of it. I have got you saved as
a favorite to check out new stuff you post…
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:04 ق.ظ
Hi there! I could have sworn I've been to this website before but after
reading through some of the post I realized it's new to me.
Anyhow, I'm definitely delighted I found it and I'll be
book-marking and checking back often!
جمعه 25 فروردین 1396 05:00 ب.ظ
Hello just wanted to give you a quick heads up.
The text in your article seem to be running off the screen in Firefox.
I'm not sure if this is a formatting issue or something to do with internet browser compatibility
but I thought I'd post to let you know. The design and style look great
though! Hope you get the issue solved soon. Cheers
جمعه 25 فروردین 1396 02:55 ب.ظ
I know this web site presents quality based articles or reviews and additional stuff, is
there any other site which gives these kinds of stuff in quality?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page