تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-35
Love2SS501
we always support ss501
پنجشنبه 18 اسفند 1390 :: نویسنده : Elmira
شلاااااااااااااااااااام

برین ادااامه قبلش بچه ها یه سوال شما دوست دارین اخرش این اویسا با کدومشون باشه یعنی فکر میکنی اویساوهیون بیشتر بهم میان یا اویسا وکیو جونگ حتما ج بدید ادامه داستانم بستگی به نظراتتون داره چون تو فصله دومش به مشکل برخوردم




اویسا بهش نزدیکتر شد تا پیراهنشو کاملا از تنش بیاره بیرون هیون دستشو کشید واویسا پرت شد تو بغلش

اویسا-ه....هیون چیکار میکنی؟


هیون-هیششش ساکت باش برایه اخرین بار خواهش میکنم همینطوری تو بغلم بمون

اویسا دیگه چیزی نگفت هیون چسبوندش به خودش وموهاشو نوازش میکرد بعد از مدت کوتهای از رو پاهاش بلند شدوگفت

اویسا-خب حمومو اماده کردم برو تو وان یخورده دراز بکش تا از این حالت دربیای

از اتاقه هیون رفت بیرون تو اشپزخونه مشغول شد تا براش سوپ درست کنه تا معدش کمتر اذیت بشه

اویسا-هیووون اومدی بیرون (قافیه رو حال کنین جان من)

هیون-اره

اویسا در حالیکه سینیه غذا تو دستش بود رفت داخل سینیو رو پایتختی گذاشت

اویسا-بهتره تا میتونی اب بخوری وگرنه سردرد امونت نمیده من دیگه برم چیزی خواستی صدام کن

هیون-باشه...اویسا

اویسا برگشت سمتش

هیون-تو راست میگفتی اون احساس واقعی نبود اما خیلی قشنگ بود بهترین احساسیکه یه نفر میتونه تو زندگیش داشته باشه ولی...


اویسا-هیون دیگه نمیخوام بهش فکر کنیم باشه

و لبخندی زدورفت بیرون

---------------------------------------------------------------------------
نشست روبروش رویه صندلی ای که تو ایوونه خونه بود درخشش افتاب ملایم بودوچشمشونو اذیت نمیکرد زیبایی افتاب پاییز به همینه ملایم ومیانه رو

اویسا-میشه بدونم هدفت از اینکه اینجوری زل زدی بهم چیه چون فکر نمیکنم این یکی دوست دخترت که اون پایین رو تاب نشسته وداره نگامون میکنه زیاد از این نگاهه خیرت خوشش بیاد


کیو-برام مهم نیست ولی این دوست دخترم.... منظورت چیه مگه من چنتا دوست دختر دارم؟

اویسا-لوناواون دختره که اونشب اومده بود تولدم

کیو-اون دختره دختر عموم بود...دو دقیقه اون کتابو بگیر پایین باهات صحبت دارم

اویسا کتابو بستو گفت-فرمایشتونو بفرمایید

کیو-این مسخره بازیات چه معنی میده دعوایه تو با هیون بهم خوردنه دوستیتون...

اویسا حرفشو قطع کردوگفت مسخره بازی؟اینا چه مسخره بازی باشه چه نباشه به تو مربوط نمیشه(باریک به خودم1امتیاز به نفعه من)

کیو-به من مربوط نمیشه؟

اویسا-نه به تو مسائله مربوط به لونا مربوط میشه نه مسائله مربوط به من

کیو-نکنه میخوای هرچیزی که بینمون بودرو انکار کنی؟

اویسا از جاش بلند شدوگفت مگه بینه ما چیزیم بوده؟با مسائلی که الان وجود داره یادم نمیاد چیزی بینمون بوده باشه

کیو-نبایدم یادت بیاد چون خیلی زود تغییر جهت میدی از این شاخه به اون شاخه کم کم داره نظرم نسبت بهت عوض میشه

اویسا-منظورت چیه کیم کیوجونگ؟

کیو-منظورم اینه تو اونجوریکه خودتو نشون میدی نیستی

اویسا کشیده محکمی به صورتش زدوگفت خیلی پستیییییییییییی....

وبه حالت دو از اونجا رفت

لونا با عصبانیت اومد تو بالکن دستشو گذاشت جاییکه اویسا کیورو زده بودتش

لونا-اوپاااا اخ دختره بیشعور برا چی زدت تو که گفتی چیزی بینتون نیست...

کیو-اشتباهم همینه

دسته لونارو پس زدوبه دنباله اویسا رفت پایین

اویسا توی لباساش کلی گشت ویه شلوارکه خیلی کوتاه قهوه ای انتخاب کرد(سحر همون قهوه ای با راه راه سفید)با یه تاپه دو بنده سفید روش موهاشو بالا سرش جمع کردیه ارایشه برنز که صورتشو لوند تر میکرد رو صورتش انجام دادو بعد یک ساعت از اتاقش اومد بیرون کیو جونگ به محضه دیدنش دویید سمتش وبازوشو گرفت

کیو-اویسا یه لحظه صبر کن با این سرووضع داری کجا میری؟

اویسا-تو راست میگفتی من خوده واقعیمو نشون نمیدادم اینا همش نقش بود از حالا میخوام خود واقعیمو بهت نشون بدم

بازوشو از تو دسته کیو جونگ کشید بیرون از خونه زد بیرون به سمته خیابونه اصلی براه افتاد کیو جونگ ماشینشو از تو پار کینگ اورد بیرونو رفت دنباله اویسا هر چی بوق میزدوصداش میکرد اویسا بهش اعتنا نمیکرد تا اینکه سر بریدگی یه ماشین جلو پایه اویسا ترمز زد اویسا با لبخند دستگیره ی ماشینو تو دستش گرفت دروباز کرد وسوارش شد

کیو با مشت کوبید به فرمونو بلند داد زد لعنتییییییییییییییی....

پسره-حالا کجا میری خوشگله؟

اویسا به زحمت لبخندی زدوگفت یه کلاب همین نزدیکیا هست کلاب... خیلی وقته میخوام برم اما وقت نمیکنم... بریم اونجا

پسره-ای به چشم

کیو پشته ماشینشون حرکت میکرد اما تو چراق قرمز چهار راه ازشون عقب افتاد

اویسا دست تو دسته پسره وارد کلاب شد کیو سراسیمه وارد شدوخودشو رسوند به اویسا دستشو از تو دسته پسره کشید بیرون

اویسا-هووووی چیکار میکنی؟

کیو-را بیفت بریم

پسره-اقا کی باشن؟

اویسا-مزاحم...

کیو-من مزاحمم؟

پسره-بزن به چاک پسرجووون تا ابرتو نبردم ....یه لحظه وایسا... شناختمت تو کیم کیوجونگ عضو دابل اس نیستی؟بیا برو تا زنگ نزدم خبرنگارا بریزن سرت

اما کیو بی توجه به پسره دسته اویسارو کشید تا برن

اویسا-ولم کن کیوجونگ مچه دستمو شکوندی...

کیو-مچه دستت بشکنه بهتر از اینه کناره یکی مثه این باشی...

اویسا-چرا مگه نمیگی من از اون جنس دخترام پس ایرادی نداره تابحال با هیون از الان به بعد با این چه فرقی میکنه...

کیو محکم خابوند زیر گوشش(المیرا:کیو الان تلافی میکنی واسه من؟  کیو:نچچچ حقت بود این حرفها چی بود که تو زدی؟)وگفت-سعی کن از این به بعد دیگه بسنجی چی میگی؟


اویسا پوزخندی زدوگفت-چیهههه؟الان مثلا به رگ غیرتتون برخورد این جمله ههمونی بود که خودت گفتی...ولم کن کیوجونگ

کیو اما دستشو گرفته بود وسعی میکرد از بار ببرتش بیرون

پسره-نه مثه اینکه تنت بدجور میخاره نمیشنوی مگه میگه ولش کنی

کیو-اونش به تو مربوط نیست اویسا راه بیفت تا عصبانیم نکردی

پسره با دستش محکم زد به کتفه کیو گفت عصبانی شو عصبانی شو مثلا عصبانی بشی چه شکلی میشی؟

پسره دوباره زد رو کتفشو گفت دهه پس فقط قپی اومدی


کیو یهوی عصبانی شد مشته محکمی حواله دهنه پسره کرد وروبه اویسا باهمون قیافه گفت حالا میای یا نه

اویسا با ترس پشته سرش به راه افتاد در ماشینو با عصبانیت بست با سرعت سرسام اوری رانندگی میکرد

رنگ صورته اویسا مثه گچ سفید شده بود اروم گفت

-ک...کی..کیوجونگ ارومتر

اما کیوجونگ اعتنایی نکرد

اویسا-کیو...خواهش میکنم ارومتر برو

بازم هیچ عکسالعملی از جانبش ندید

اویسا-کیوووووووووو خواهش میکنم ارومتر برون

فشار خونه اویسا هرلحظه پایین وپایین تر میومد تا اینکه


انچه در قسمته بعد خواهید خواند:

کیو-اااااه من واقعا احمقم یه احمقه به تمام معنا اویسا توروخدا دووم بیار


پزشک بخش-دکترامون دارن تلاششونو میکنن  اما....

انیتا ازش جداشدوبا اخم گفت اخه من کی نصیحتت کردم ننه جون هااان؟(این جمله اخریو با لحنه پیرزنا بخونین)




نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 10 تیر 1396 03:36 ق.ظ
Inspiring quest there. What occurred after?
Good luck!
سه شنبه 2 خرداد 1396 11:00 ب.ظ
Wow, amazing weblog structure! How long have you ever been blogging for?
you make running a blog look easy. The total look of your website is excellent, as well as the content!
جمعه 29 اردیبهشت 1396 04:06 ق.ظ
Hello my friend! I want to say that this post is awesome, nice written and come with almost all important infos.
I'd like to see extra posts like this.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:32 ب.ظ
Hello! This is my first visit to your blog!

We are a team of volunteers and starting a new initiative in a community
in the same niche. Your blog provided us useful information to work on. You have done a extraordinary job!
سه شنبه 29 فروردین 1396 06:20 ب.ظ
Hey I know this is off topic but I was wondering if
you knew of any widgets I could add to my blog that automatically tweet my newest twitter updates.
I've been looking for a plug-in like this for quite some time and was hoping
maybe you would have some experience with something like this.
Please let me know if you run into anything. I truly enjoy reading your blog and I look forward to your
new updates.
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:34 ق.ظ
I have read some excellent stuff here. Definitely price bookmarking
for revisiting. I surprise how so much effort you set to make this sort of
great informative site.
شنبه 12 فروردین 1396 08:00 ب.ظ
Thanks for sharing your thoughts about BHW. Regards
یکشنبه 21 اسفند 1390 09:09 ق.ظ
سلام اونی آپم.راستی اویسا و هیون به هم بیشتر میان اینو هم من هم دختر عموم میگه.
Elmira سلام اونی جوونم باشه عاچقتتتتتتتتتتتتتتم
شنبه 20 اسفند 1390 06:58 ب.ظ
Akheeee taze aghlet dare dar miad! khob bebinim az in be bad che goli be sare ma mizani! ma ke hamamun emruz tasmim gereftim az farda mad nayaim akhe dg badjur tagho lagh shode! hatta khanum shojai ham be jaye dars dadan mishine khatere tarif mikone!
Elmira هه هه هه چه باحال ولی فردا امتحان زبان فارسی داریم من یکی میام فردارو تورو نمیدونم بیا خببببببببببببببببب؟اخه یه چیزی اتفاق افتاده باید برات بتعریفم ویکچیزه دیگه سحر توچرا انقدر بی نظمی میکنی تو وب داستانتو سروقت بزار درضمن جدول بزارم برا وب یا نه
شنبه 20 اسفند 1390 02:27 ب.ظ
chi?! tahdid mikoni?! rasti jadidan rafti tu halo havaye mad pichia! chera emruz nayumadi?!
Elmira نرفتم تو حالو هوایه مد پیچوندن دندونه عقلم داره درمیاد لثم اپسه کرده یه طرفه صورتم درکل ورم کرده خیلی درد داشتم صبحی
جمعه 19 اسفند 1390 10:27 ب.ظ
in ghesmatesh vaghean hayajan angiz bud. Elmira jan vaghean ajab tavanaii dari! vali unjai ke Kyu khabund zire gushe avisa kheili bahaltar bud! koli nokate bahal tu in ghesmatesh bud! zudtar parte badio bezar!
Elmira هه هه توانایی منظورت چیه؟؟

هیااااااااااااااااا سحر باحال بود دیگه باشه حالا دارم برااات
جمعه 19 اسفند 1390 10:16 ب.ظ
aval aval aval! man ke dust daram Avisa o Hyun ba ham bashan! hala beram edamaro bekhunam badesh miam dobare!
Elmira واااااااااااااااای چه یهو همه هیونی شدن تو اون وبم همه میگن هیون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page