تبلیغات
Love2SS501 - living with adversity part 7
Love2SS501
we always support ss501
جمعه 19 اسفند 1390 :: نویسنده : Elham

ببخشید واقعا دیرگذاشتم این پارتو چون وقت نداشتم..
خب ادامههههههههههههههههههههههههههههه

آنا و دینا برگشتن خونه .هیون رو مبل چرت زده بود.دینا و آنا در حال حرف زدن بودن که یهو دینا ساکت شد.

انا:چی شد؟؟

دینا:انا خونه!!!

_خونه چی؟؟

_از این رو به اون رو شده..

_مطمئنی که آدرسو درست اومدیم؟؟

_شک دارم ولی اون هیون نیست که رو تخت خوابیده!!؟انا اون خونه که دوساله پیش توش کار میکردیم...شبیه اون شده!!!

_جدااااااااااااااا؟؟؟منو ببر پیشه هیون...

انا نشست کناره هیون و با دست صورتشو لمس کرد و به لپش که رسید یه نیشگون گرفت..

هیون:آآآآآخ..اِ!!!شما اومدین؟؟چرا منو نیشگون میگیری؟؟

_هیچی..پسره خوب آفرین..کارت درسته!!ظرفارو شستی؟؟

_اره ولی یکی دوتارو شکوندم..

_خسته نباشی!!اشکال نداره..

هیون:خب کجا رفته بودین؟

انا:پیشه دکتر.صبح زنگ زد و گفت نوبت خالی دارم بیا معینت کنم..

_خب چی گفت؟

دینا:خداروشکر بیناییشو بدست میاره اما به مرور زمان.اونقدر آسیب ندیده!!

هیون:جدا؟؟

انا خندید:اوم..آهان هیون جونگ امروز دیگه برو خونتون..بابت نگه داری از ماهم ممنون..

_اِ من تازه اینجارو تمیز کردم حالا پاشم برم؟؟

_ای بابا..خب بمون...دینا....دینا.....دینا کجایی منو باید ببری یه جایی...

هیون:رفته حیاط..کجا میخوای بری؟بگو من ببرمت!!!

_نه ممنون خودم میرم..فلج که نیستم..(ولی ته دلش ترس داشت)

انا رفت دستشویی.هیون تی وی رو روشن کرد و داشت یکی از آهنگای خودشو پخش میکرد..

هیون:به این میگن اجرایه خوب دیگه!!

دینا اومد وگفت:هیون جونگ شی انا کجاس؟

_نمیدونم فک کنم رفت دستشویی.

_چی؟؟؟؟؟؟؟؟نباید میذاشتی تنهایی تا اونجا بره..اونجا خیلی لیزه!!

بعد دوید طرف دستشویی و از بیرون گفت:انا خوبی؟؟

انا:اِ دینا اومدی؟؟بمون دارم میام..

دینا:آخیییی..

بعد اون دوتا برگشتن تو هال ولی اثری از هیون نبود..

دینا:کجا غیبش زد؟؟

انا:همینو کم داشتیم..هیوووووووووووووووووووون کوشی؟؟؟

یهو هیون از حموم پرید بیرون..

هیون:ببینم تو دستشویی رفته بودی یا حموم؟!ترکیدم خب!!

انا:تو...تو الان تو حموم رفته بودی دست به آب؟حالا کوچیک یا بزرگ..

_بابا اونقدر دیگه عقل دارم که..کوچیک..

_اخی..پسره خوب برگرد برو حموم رو خوب تمیز کن.وگرنه...

_وگرنه چی مثلا؟!!!

_هیچی برو...

_بخوای اینجوری کنی میرم دمه درتون دستشویی میکنمااااااا...آبروتونم میره...

دینا خندش گرفت :هه هه تصور کن..هیون جونگ شی در اون حال ازت فیلم بگیرن..وای اینترنت منفجر میشه!!

_خوبه خوبه..مزه نریز.من دارم ناهار شفارش میدم..چی میخورین؟

دینا:کیمچی!!!

انا:فرقی نمیکنه...ممنون...

بعد خوردن ناهار هرکی یه طرف ول شد و خوابید تا غروب که تقریبا هوا داشت تاریک میشد..

اول هیون بیدار شد و بقیه رو بیدار کرد.هیون میخواست تصمیمیرو که گرفته بودرو به بقیه هم بگه.

هرسه تا روبه روی هم نشسته بودن.

هیون:بچه ها میخوام رو این تصمیمم فکر کنین...من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم...دینا...تو تا کی مخیوای از انا مراقبت کنی؟نمیتونی تمام جوونیتو سره مراقب از انا بگذرونی که...دینا برو دنبال زندگیت..

انا:معلومه چی داری میگی؟؟چرا چنین تصمیمی گرفتی؟

دینا:ب...برای چی ولش کنم؟

هیون:تو الان مگه 20 سالت نیست؟؟خب توهم حق زندگی داری...دینا بیشتر از این جوونیتو پای این کار نذار .به حرفم گوش کن.

دینا:بعد انا چی میشه؟

هیون یکم مکث کرد و گفت:میبرمش پیشه خودم.

دینا:توهم نمیتونی از بقیه پنهون کنی که بایه دختر داری زندگی میکنی!

_به اینجاشم فکر کردم..میخوام باهاش ازدواج کنم..

انا :هیون من اصلا نمیفهمم منظورت چیه؟؟من هنوز 17 سالمه...نه هنوز خوب تورو میشناسم..نه تو منو میشناسی..چجوری میتونمی کناره هم زندگی کنیم؟

_خودم میدونم .

_لزومی نداره به خاطر یه اتفاق تمام زندگیتو صرف من کنی!!هیون تویه آدم معروفی..بهترین ها لیاقت تورو دارن نه من...درضمن وقتی ما به هم علاقه ای نداریم نیازی نیست به زور و دلسوزی باهم ازدواج کنیم..

هیون:من دوستت دارم.

ان زبونش بند اومد و چیزی نگفت.

هیون:دینا به حرفم گوش..خب؟؟

دینا:هرچی انا بگه همون کارو میکنم..

انا:دینا هیون راس میگه..تو نباید تما وقت با ارزش جووونیتو تلفه من کنی..آجی برو..من خودم واسه خودم یکاری میکنم..............

قرار بر این شد که دینا تو همین خونه زندگی کنه و هیون و ان هم برن خونه هیون...

نظر فراموش نشه..بوس بوس دوشتای گلمممممممممممممم....





نوع مطلب : living with adversity، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1396 03:39 ب.ظ
Good web site you've got here.. It's difficult to find quality writing like
yours nowadays. I seriously appreciate people like you!
Take care!!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 05:58 ب.ظ
I've read several good stuff here. Certainly value bookmarking for revisiting.
I surprise how much attempt you put to make this type of
great informative site.
سه شنبه 2 خرداد 1396 03:42 ق.ظ
What a material of un-ambiguity and preserveness of
precious know-how on the topic of unexpected feelings.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:35 ب.ظ
It's appropriate time to make some plans for the future and it is time
to be happy. I've read this post and if I could I wish to suggest you few
interesting things or suggestions. Perhaps you can write next articles referring to this article.
I want to read more things about it!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:43 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog
and wished to say that I've really loved browsing your blog posts.

After all I will be subscribing to your rss feed and
I am hoping you write again soon!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 06:42 ق.ظ
First off I want to say wonderful blog! I had a quick question which I'd like to ask if you don't
mind. I was curious to know how you center yourself and clear your head before writing.
I have had a difficult time clearing my mind in getting my ideas out.

I do take pleasure in writing but it just seems like the first 10 to 15
minutes are generally lost simply just trying to figure
out how to begin. Any recommendations or tips? Many thanks!
یکشنبه 21 اسفند 1390 06:35 ب.ظ
Elham فدای تووووووووووووووووووووو
یکشنبه 21 اسفند 1390 06:32 ب.ظ
بابا الهام جون بزار پارت بعدیو دیگه
Elham چشمممممممممممممم الان میذارممممممم
شنبه 20 اسفند 1390 07:58 ب.ظ
kheili khoshmel! kheili ina bahalan
Elham هه هه فدای تو سحر جونم...
جمعه 19 اسفند 1390 10:57 ب.ظ
Elham بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
مووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
جمعه 19 اسفند 1390 10:53 ب.ظ
الان آنا و هیون مزدوج شدن؟
Elham نه فعلا...هه هه خدا بخیر كنه..هنوز نشدن..
جمعه 19 اسفند 1390 10:51 ب.ظ
عااااالى بود
Elham فدای تو الهام جون آجی جون..قربونتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
جمعه 19 اسفند 1390 10:49 ب.ظ
سلاااام اول اول
Elham هوریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page