تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 14
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 21 اسفند 1390 :: نویسنده : Sahar sahar
سلام , خوبین بچه ها؟ من که اصلا خوب نیستم. آخه چرا نظر نمیذارین؟ اگه این دفعه تعداد نظرات بالا نره دیگه نمیام و ادامه ی داستانو نمیذارم! ببینم چیکار میکنین!
حالا برین قسمت بعدیو بخونین...
ادامه ی صحبت ها در رابطه با کارشون شکل گرفت. چون ئه چا خودش یه بالرین بود و به مدرسه ی رقص رفته بود تصمیم گرفت که خودش مسئولیت طراحی رقصو به عهده بگیره. با اینکه با مخالفت هیونگ جون و کیو جونگ و تعجب جونگ مین ( دقت کنین جونگ مین وقتی بچه بود از باله خیلی خوشش میومد و الان از تفاهمش با ئه چا تعجب کرده بود!) رو به رو شده بود ولی با اعتماد به نفس تمام این مسئولیتو قبول کرد. هم لینا و هم ئه چا مسئولیت برنامه ریزی برای کنسرت ها و فن میتینگ ها و اینجور چیزا رو به عهده داشتن که البته هیون جونگ کاملا با این مسئله مخالف بود ولی با این حال چون رای با اکثریت بود همه ی تصمیم ها تصویب شد. ( مگه مجلسه؟)
خلاصه اواخر جلسه بود که گوشیه آقای چا زنگ میخوره و ظاهرا یه خبر شوکه کننده بهش میدن چون با یه حالت عصبی از همه خداحافظی میکنه و میره.
ئه چا: دارم از فضولی میمیرم. یعنی چی شده که اینقدر با عجله جلسه ی ما رو ول کرده و رفته؟!
کیو جونگ: آخه به تو چه ربطی داره؟!
ئه چا: حواستو جمع کن کیو جونگ.از این به بعد من مدیرتمو هرچی که بهت میگم باید گوش کنی.
کیو جونگ: دیگه کم موندخ تو بهم دستور بدی.
ئه چا: البته , از این به بعد من سرور شماهام ( ها؟ این دیگه چی میگه؟) پس باید به من احترام بذارید وگرنه هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین!
جونگ مین: بچه ها چشمهاتونو ببندین مثله اینکه قراره چیز بدی ببینیم!
ئه چا:آقای پارک شما لطفا حرف نزن که من باید سر یه مسئله ای با شما تسوی حساب کنم! ( هه هه به صورت مودبانه به طرف هشدار میده که مواظب خودت باش! همون خشم پشه ی خودمونه!)
جونگ مین: من که هیچ مشکلی با تو ندارم!
ئه چا: آره , همچین چیز مهمی نیست ولی با این حال دوست دارم خفه ات کنم!
جونگ مین با شیطنت گفت: نکنه به خاطر اینکه اون شب داشتم مختو کار میگرفتم میخوای خفه ام کنی؟ ( ای ول , خوشم اومد)
ئه چا: خیلی پر رویی جونگ مین. ( تازه فهمیدی؟ هه هه معلون هست من طرف کیم؟
) دارم کم کم پی به اون ذاتت میبرم.
جونگ مین: تازه کجاشو دیدی. ( چی؟! داری راجع به چی صحبت میکنی؟!) اینقدر مخ کار گرفتن کیف میده مخصوصا وقتی طرفت اونطور که انتظار داری سر کار میره دیگه خر کیف میشی! ( بروبچ برید کف قشنگه رو ,
محکم تر, محکم تر, تند تر, تند تر, یک هیچ به نفع جونگ مین )
ئه چا با مشت کوبید توی بازوی جونگ مین ( باور کن کیسه بوکس نیست) و گفت: مطمئن باش امتحانش میکنم!
قرار بود از فردای اون روز کارشونو شروع کنن. وقتی پسرا داشتن با هم بر میگشتن توی راه با هم راجع به مدیرای جدیدشون صحبت میکردن. ( هه هه غیبت پشت سر مدیرا چه لذتی داره! هه هه شوخیلیدم!) جونگ مین که کلا وقتی راجع به ئه چا صحبت میکردن میزد زیر خنده. ( مگه دلقکه) از نظر هیونگ جون ئه چا خیلی بچه بود ولی خوبیش این بود که باعث سرور بقیه میشد. ( نه مثله اینکه واقعا دلقکه!) یونگ سنگ که در کل شیفته ی لینا شده بود میگفت: عجب جذبه ای داره این دختر. به نظرم سیاست اینکه گروه ما رو مدیریت کنه داره. ( لینا جان چیکار کردی با داداشیم شفتت شده!)
هیون : کی!؟ لینا؟!
بعد یه پوزخند میزنه و میگه: اون که در کل هیچی حالیش نیست
کیو جونگ: هی هیون درسته تو و لینا از روز کنسرت تا الان با هم درگیری دارین ولی دلیل نمیشه تو بخوای اینطوری واقعیت هارو مخفی کنی , به نظرم لینا واقعا آدم مناسبی واسه ی این کاره! ( ما به کیو جونگ رای میدهیم) من بیشتر از انتخاب ئه چا شوکه شدم! ( اوااا! کیو؟! خوبه دختر عموته!)
هیون: فکر کنم ئه چا مدیر گروه big bang  هم هست.
جونگ مین: چی؟!؟!؟! یعنی الان اون داره گروهشونو اداره میکنه؟! ( آره مجید جان دلبندم)
هیون: یادمه جی دراگون قبلا بهم گفته بود مدیرشون عوض شده و اسمش هم کیم ئه چا هست. هر چقدر که فکر میکردم یادم نمیومد کیم ئه چا رو کجا دیدم ولی میدونستم که میشناسمش
کیو جونگ: همه ی اینا نشونه ی پیریه!
هیون: یعنی من منتظر اون روزیم که تو آلزایمر بگیری ( خدا نکنه)
کیو جونگ: خدا نکنه! ( هه هه اینجاست که میگن دل به دل راه داره!)
هیون: به هر حال اونا نسبتا پیشرفت داشتن و جی دراگون هم از ئه چا خیلی تعریف میکرد. میگفت خیلی با نمکه ( دقت کنین دلیل پیشرفت گروه) تازه اون لینا رو هم میشناخت و میگفت وقتی که ئه چا به خاطر کلاس های باله اش نمیتونست بره کمپانی لینا به کاراشون رسیدگی میکرد.
یونگ سنگ: لابد کلی هم از لینا تعریف کرده!
هیون: نیست خیلی هم تعریف داره!
کیو جونگ: آره , واقعا تعریف داره. من که شخصا خیلی ازش خوشم میاد.
هیون: آره , کاملا واضحه! ایشاالله با هم به یه جایی میرسین ( بچه ها میدونو خالی کنین که الانه هاست که دو طرف دعوا بیان وسط!)
کیو جونگ: دیگه کاملا قاط زدی تو هیون
هیون: بیخیال , به هر حال باید باهاشون بسازیم! ( نتیجه گیری اخلاقی)
هیونگ جون: ولی ئه چا خیلی بچه ست.
یونگ سنگ و کیو جونگ هم زمان گفتن: آره دقیقا ( کیو جونگ؟ تو که نباید بگی!)
جونگ مین: اصلا هم بچه نیست. به نظر من نباید قبل از اینکه استعدادهاشونو بروز بدن راجع بهشون اینطوری صحبت کنیم. ( به این میگن آدم فهمیده)
یونگ سنگ: آره باید بذاریم یه مدت بگذره ببینیم واقعا میتونن یا نه!
صبح روز بعد لینا و ئه چا از خواب پا شدن و راه افتادن سمت کمپانی. اولین روز کاریشون با ss501  بود. وقتی از کنار یه دکه ی روزنامه فروشی رد میشدن متوجه سر تیتر خبرا شدن که راجع به برگشت دوباره ی ss501 و شروع کارشون با همدیگه بود.
ولی ئه چا و لینا از این بابت که قرار بود اونا گروهشونو مدیریت کنن استرس داشتن ولی سعی میکردن به روی هم نیارن.
زودتر از پسرا به کمپانی رسیدن واسه ی همین مجبور شدن صبر کنن. حدود نیم ساعت بود که ئه چا و لینا بیکار نشسته بودن و خاطره تعریف میکردن ( عجب فکی) که ئه چا تصمیم گرفت بره و یه چیزی بخره و بیاره تا دوتایی با هم بخورن.
لینا هم که حوصله اش سر رفته بود به اتاق های پسرا سرک میکشید. ( هی سرت تو کار خودت باشه) وارد یه اتاقی شد که وسطش یه پیانوی رویال سیاه بود. لینا یه لبخندی زد و رفت پشتش نشست. لینا قبلا یه پیانیست بود ولی به خاطر اومدن به سئول و برنامه هاش خیلی وقت بود که پیانو نزده بود.
میخواست از این فرصت استفاده کنه پس شروع کرد به نواختن یک قطعه ی ملایم.
بیرون ساختمون کمپانی پسرا داشتن از ماشین پیاده میشدن که چشمشون به ئه چا میوفته.
جونگ مین و هیونگ جون به محض دیدنش رفتن طرفش و شروع کردن به سر به سر گذاشتن ئه چا. ( خجالت نمیکشین سر به سر دختر مردم میذارین؟!) ئه چا هم کم نمیاورد و تند تند جوابشونو میداد.
هیون که از دستشون خسته شده بود رو به یونگ سنگ و کیو جونگ کرد و گفت: بچه ها تا شماها اونا رو راضی کنین که دست از جر و بحث بکشن من میرم یه سر به آقای چا بزنم.
هیون جونگ وارد ساختمون میشه. همین که به اتاق خودشون که البته سر راهش بود نزدیک میشه صدای لطیف پیانو رو میشنوه. همون آهنگی بود که هیون جونگ وقتی ناراحت بود گوش میداد و با اون آهنگ خودشو تخلیه میکرد. ( مگه تخلیه چاهه؟)
اون طرف هم خیلی آهنگو با احساس میزد. کنجکاو شد ببینه کی داره اون آهنگو میزنه. پیش خودش میگفت: حتما بعد از اینکه نواختنش تموم شد یکی ماچش میکنم
رفت داخل اتاق و دید یه دختر اونجا نشسته ولی چون پشتش بهش بود نتونست بفهمه که اون دختر کیه...
هیون جونگ همون جا کنار در وایستاد تا نواختنش تموم بشه...
بالاخره لینا آخرین میزانو زد و دستهاشو از روی کلاویه های پیانو بلند کرد...
خب بچه ها نظر بدید تا زودتر پارت بعدیو بذارم! ok؟!




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 18 شهریور 1396 07:56 ق.ظ
At this moment I am going away to do my breakfast, later than having
my breakfast coming yet again to read other news.
یکشنبه 18 تیر 1396 11:14 ق.ظ
As the admin of this website is working, no
doubt very soon it will be well-known, due to its feature contents.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 02:21 ب.ظ
That is very interesting, You are an excessively professional blogger.
I have joined your feed and look ahead to in search
of extra of your magnificent post. Also, I have shared your
website in my social networks
جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:34 ق.ظ
Woah! I'm really digging the template/theme of this website.
It's simple, yet effective. A lot of times it's challenging to get that "perfect balance" between user friendliness and
visual appeal. I must say that you've done a excellent job
with this. In addition, the blog loads very fast for
me on Opera. Excellent Blog!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:21 ق.ظ
Thanks very nice blog!
جمعه 25 فروردین 1396 12:03 ب.ظ
Great blog here! Also your site loads up fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my website loaded up as quickly as yours lol
شنبه 27 اسفند 1390 05:07 ب.ظ
ma tarafdaraye in dastan bi sabrane montazere parthaye badish hastim
Sahar saharEy bandeye khoda age yekam deghat koni mibini ke parte badio gozashtam pas boro parte badio bekhun o bisabrane montazere parte 16 bash! bebinam ehyanan man in bandeye khoda ro ghablan jai nadidam?!
دوشنبه 22 اسفند 1390 12:28 ب.ظ
سحر از روزایی که تو جدول گذاشتم راضی هستی یا نه اگه نه بهم بگو چه روزاییو میخوای
Sahar sahar1 شنبه واسم راحت تره! خودم درستیدمش! دستت درد نکنه گلم!
دوشنبه 22 اسفند 1390 12:14 ب.ظ
نمیدونم هرجور خودت صلاح میدونی
یکشنبه 21 اسفند 1390 09:47 ب.ظ
واقعا که یعنی تاحالا نمیدونستی؟
Sahar saharیعنی الان بد گفتیا! اگه دستم بهت برسه!
یکشنبه 21 اسفند 1390 08:28 ب.ظ
سحححححححححححححححر

( مگه تخلیه چاهه؟)

( هی سرت تو کار خودت باشه)

( به این میگن آدم فهمیده)

میگفت خیلی با نمکه ( دقت کنین دلیل پیشرفت گروه)

خودش میگفت: حتما بعد از اینکه نواختنش تموم شد یکی ماچش میکنم

باحااااااااااااال بودشششششششش

سحححححححححر دوباره از اون خوابا دیدم
Sahar saharهه هه هه! نمیدونی امروز من 3 بار این پارتو تایپ کردم! بار اول تا وسطاشو تایپیدم بعد کامپوترم هنگ کرد! بار دوم تا آخرو تایپیدم رفتم ارسال مطلبو بزنم دوباره کامپوترم هنگ کرد! باورت نمیشه! گریه کردم و دوباره رفتم تایپیدم ولی این دفعه دیگه قاطی کرده بودم! هر چرتو پرتی میومد تو کلم مینوشتم! ولی او تیکه ی ماچو خیلی دوست دارم! ها ها ها!
هی خوابتو باید واسم کامل بتعریفی!
یکشنبه 21 اسفند 1390 08:05 ب.ظ
سیلووووووووووووووومی2باره بلکم3باره

اخییییییییییییییی این قسمتی که من خیلی دوسمش دارم میرم بخوونم بیام توام یه سر به باورت دارم بزن این قسمتش همچی یخورده به کمک احتیاج داره
Sahar saharعلیکیییییییییی2 باره بلکم 3باره! (:
راستی عزیزم اون ایده ای که مربوط به اون مهمونی میشد رو بالاخره نوشتم! داره خوب میشه ولی به کمک تو نیز نیازمندم دوست گرام! چسب چسب ما نیز کمک خواهیم کرد!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page