تبلیغات
Love2SS501 - living with adversity part 8 &9
Love2SS501
we always support ss501
یکشنبه 21 اسفند 1390 :: نویسنده : Elham

سلام به عزیزان خودم..آجی الهام حرفتو گوشیدم و گذاشتم پارت بعدیو..ك ك ك..
راستی بچه ها من از سه شنبه تا سه شنبه ی هفته ی بعد نیستم دارم میرم مسافرت واسه همین دوتا پارت رو باهم گذاشتم..
تا وقتی كه بیام كلی نظر بذارین تا خوشحال شم...راستی بچه ها این دو قسمت فوران حساسیته ها....
حالا ادامههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

دینا وسایل آنارو جمع كرد و داد به هیون.

دینا:هیون جونگ شی خیلی مراقب انا باش!انا منم هروقت تونستم میام پیشت و بهت سرمیزنم..بعد همدیگرو بغل كردن .اناگریش گرفته بود ولی به روی خودش نیاورد.هیون دسته انا رو گرفت و رفتن.انا تو ماشین شروع كرد به گریه كردن.

هیون:ای بابا سرم رفته بچه كوچولو..بسه دیگه عشقم اینقدر گریه نكن.(اصلا چنین حرفایی به هیونن نمیاد)

انا:خب حالا مزه نریز اینقدر!!من هنوز دوستت ندارما!!!بگم!!

_دسته شما درد نكنه!

_درضمن من تایه مدت باهات آزمایشی زندگی میكنم تا با اخلاقت اشنا بشم.اگه ادوم خوبی بودی باهات میمونم.اگم نبودی تو به خیر و ما به سلامت.و یه نكته مهم دیگه!!تو این موقعه آزمایش...نه بو.سم میكنی،نه بغلم میكنی،و نه كارهای دیگه ای!!!اوكی؟؟فقط...دستمو میگری و راهنمام میشی!!هیون من چشمام و اطمینانمو سپردم به تو..

_باشه كوچولو هرچیییییییی تو بگی!!فقط یه نكته خیلی مهم....اینكه من آشپزیم همچین خوب نیستا!!تو بلدی؟

_نچ!

_به به پس باید یه خدمتكار دعوت كنیم..

_اره فكر خوبیه!راستی هیون اگه بخوای بعده ازدواج منت سرم بذاری دیگه هیچیا!!یادت باشه خودت اومدی دنبالم .

_باشه بابا چقدر حرف میزنی تو..بذار بریم خونه بقیه حرفامونو میزنیم...

....رسیدن خونه........

انا:پسره منو ببر تو اتاقم اگه میشه!!؟

_باشه دختره دستتو بده بهم تا ببرمت.

یهو انا زد زیره گریه!

هیون:چیشد؟

_هیچی دلم میخواست ببینمت(اخهی..دلم سوخت)..

_آخی..دختر كوچولویه من گریه نكن سره فرصت منوهم میبینی!

بعد انارو برد ت واتاقش و انا روی تخت نشست.حواسش نبود كه كه بنده تاپش افتاده بود روشونش!هیون رفت جلو تا لباشو درست كنه انا مچشو گرفت.

انا:هوووووی داری چیكار میكنی؟؟

_بابا لباست خراب شده!ای بابا...

_اهان ببخشید..دستتم درد نكنه كه درستش كردی!!حالا بر من لباسمو عوض كنم.

بعد چند دقیقه انا با كمك حس لامسه دستش رفت بیرون نزدیك هیون.

یهو هیون زد زیره خنده!!!

انا:چیه؟چی شده؟

_ببخشیدا ولی....لباستو برعكس پوشیدی!!!

انا:چیییییییییییییییییییییییییی؟؟؟مامااااااااااااااااااااااااااان...(جیغ زد)....موقع ناهار شد.

هیون:دختره چی سفارش بدم؟

_پسره غذاهای بیرون خیلی ضرردارن و باعث سرطان میشن و كالریشونم خیلی بالاست.

هیون:سوسول...

_بعله دیگه!!عموجون دارم بت میگم چون برای سلامتیت بده و ضررداره!عاقل بودی كه اینجوری نمیگفتی!؟

_خب باشه من تسلیموولی باید صبركنی..چنان غذایی درست كنم كه حالشو ببری...

_ببینیمو تعریف كنیم..

.......سه ساعت بعد........

انا:هیــــــــــــــــــــــون غذا چیشد؟بابازنگ بزن همون رستورانه یچی بیارن..من مردم از گشنگی!!

هیون كه سرش فجیح توكار بود و ساعت از دستش در رفته بود صدای انارو نشنید.

انا:هیوووووووووون

_هااااااااااا؟؟چیه؟غذا سوخت راحت شدی؟

_بابا بیخیال بیا زنگ بزن یه كوفتی بیارن بخوریم..هلاك شدم خب!!

_باشه الان زنگ میزنم.

خلاصه ناهار پیتزاخوردن و بعدزا غذاهم تختتتت خوابیدن.

ساعت 6غروب انارفت سراغ هیون كه یه مبل اونطرف تر خوابیده بود.

انا شروع كرد به هل دادن هیون.

انا:هیون هیون.هیون هیون هیون هیون.

_ها ها ها ها؟؟چیشده؟

پاشو..حوصلم سر رفت خب..

_باشه یه نیم ساعت دیگه بیدارمیشم.

_بابا بلندشو یه مشكلی دارم خب.

هیون پرید.

هیون:ها چیشد؟؟

_ببخشید دلم پیچ میكنه..دستشویی كجاس؟؟

_وااای خدا..دستتو بده ببرمت..

انا:خب حالا برو هروقت صدات زدم بیا.

_باشه.من برم یه چرت بزنم.

_نهههههههههههههههههه.

_خب باشه باشه..

هیچی دیگه اینا تایه مدت باهم زندگی كردن بی دردسر(1ماه)و كاملا با اخلق هم اشناشدن.

یهروز كه كناره هم نشسته بودن.شروع به حرف زدن كردن.

انا:خب اقای هیون جونگ تواین مدت كاملا شناختمت.میخوای نتیجمو بت بگم؟

_اهم اهم.هیون ابدهنشو قورت داد..بگو...

_تو خیلی مهربونی...دست و پاچلفتی و كله شق..وفاداری اما یكمی بیخیالی..خیلی مسئولیت پذیری.

_جدا؟؟؟من اینطوریم؟

_تا اینجا من اینطوری شناختمت...

_خب حالا تصمیمت چیه؟

_فعلا تصمیمو نگرفتم..اگه بخوایم ازدواج كنیم من باید 18سالم بشه بعدا..

_حالا كی 18 سالت میشه؟؟

_2ماهه دیگه!

_خب همون موقع ازدواج میكنیم.

انا:هیون چرا میخندی؟

_هیچی همینجوری ك ك ك ك..

بعدش اماده شدن و رفت دكتر...دكتر هم به اونا گفت كه انا خیلی زود بیناییشو بدست میاره!!


_____________________

قسمت 9


تقریبا یك سال گذشت و آنا بیناییشو بدست آورد

هیون:هوی دختر خوشگله نباید ازدواج كنیم؟؟

_نمیدونم پسرخوشگله.!!بابا بیخیالا.من یه مدت دیگه میرم پی زندیگه خودم و توهم میری پی زندگیت.

هیون :یه چیزو میدونستی؟

_اوم؟چیو؟

_اینكه خیلییییییییی دوستت دارم.

_آره میدونستم......

_خب تو میدونی و بازم حرف از رفتن میزنی؟من تو این مدتی كه باهات بودم حتی یبارم بغلت نكردم!!پسر به این خوبی كجا دیدی؟یكم از دینا یاد بگیر كه با جونگ مین ازدواج كرد و الانم دینا حاملس.

_خب به سلامتی!اخه من میترسم طوری بشه و ازم دلخور بشی!

_نه بابا نمیشم..

_هه!توگفتیو منم باور كردم.باشه بابا باشه قبوله!منو پیركردی باهات ازدواج میكنم.(چقدر ریلكس و راحت)...

_جدا؟؟شوخی میكنی؟

_نه پسره خیلیم جدی گفتم.

_واااااااااااااای خداااااااااا بالاخره بله رو گرفتم...

_خب حالا لوس نشو...

_حالا كی جشن بگیریم؟كی بریم خرید؟

_الووووووو یكم یواش تر...

یه چند مدت گذشت و روز عروسیه این دوتا دیوونه رسید...اووووه آدم اومده بود گوش تا گوش.انا به حدی خوشگل شده بود كه همه انگشت به دهن مونده بودن.آخر مهمونی دیگه همه داشتن میرفتن و با آنا و هیون خداحافظی میكردن.

سانگ هی(دوسته هیون):هوی هیون خدا عجب زنی بهت داده!ای كلك یكی از این خوبهام برای ما پیدا كن..

هیون:لوس نشو..چشمت به همسر مردم نباشه..

انا:هه هه حسود!!شما لطف دارین آقای سانگ هی..ممنون..

خلاصه مهمونی تمو شد و این دوتا رفتن خونه...

هیون خودشو انداخت رو مبل :آخییییی بالاخره به چنگت آوردم انا.!!بالاخره ماله من شدی!

_چ!به همین خیال باش!منم اقا خوشگله ی كره رو بدست آوردم..هه هه.

هیون:من برم یه دوشی بگیرم.زودی میام.تو موهام برف شادی مونده...روصورتمم گریمه.نخوابیاااا زود میام.

_باشه زودبیا منم باید برم..

_میخوای اول توبرو؟ها؟

_اوووووم نه اول توبرو تا من موهامو درست كنم .

_باشه جلی میرمو میام...

انا رفت جلو ایینه نشست و یكم به خودش نگاه كرد:به رفیق هیون حق میدم..خوشگل شدمااااا..هه هه خداروشكر..چشامو واقعا لازم داشتم..آی..آی...موم..اوخ..بعده دوساعت هیون از حموم اومد بیرون.انا دست به سینه جلو در منتظرش مونده بود.

هیون:خیلی دیركردم؟

_سفر رفته بودی؟؟

_ببخشید خیلی كارداشتم..

انا یهو دوید طرف آشپزخونه.:وااای سوخت.

هیون:كجا رفتی؟؟چیشده؟

_تخم مرغ سوخت!!!اَه گشنم بودا...بعد یه تیكه نون گذاشت تو دهنش و رفت تو اتاقش!

هیون:كجا؟؟

_خوابم میاد هیون..برم بخوابم....دارم میمیرمممممممم..

_خب یكم ملایم تر چرا اینقدر خشن برخورد میكنی؟!!!

انا رفت تو اتاقش و دراز كشید..هیونم رفت تو اتاقش و موهاشو خشك كرد.

انا گوشیشو برداشت و به هیون smsداد..

انا:هوی پسرخوشگله فردا منو ساعت 8 بیدار میكنی!اوكی؟؟شب بخیر....حالا چون تویی و شبه اوله باشه..بووووس..

هیون:توهم اگه تونستی منو بیدار كن..شششش..منم همونی كه تو گفتی!!

صبح هردو ساعت 11 بیدار شدن...

البته انا زودتر بیدارشد و رفت سراغ هیون..

انا:هیون...پاشو دیره ها!!هیون اصلا تو این دنیا نبود!!

انا:كه پا نمیشی ها؟همون لحظه پتورو از سرش كشید . رفت یه مشت یخ گذاشت رو شكمش!!

ولی....!!!!!هیون انگار نه انگار..(اوخی داداشییییییی)...

انا كلی تلاش كرد ولی هیون بیدار نشد اخرش كناره هیون نشست و زد زیره گریه!

هیون بعده یكی دو دقه بلند شد..

هیون:چرا گریه میكنی؟چیشده؟

انا با اخم بهش نگاه كرد و گفت:چرا بیدار نمیشی؟؟اعصابم خورد شد خب..اَه..

هیون سرشو گذاشت رو شونه انا و گفت:هه هه اشكالی نداره.عادت میكنی..حالا بذار یه چرت اینجا بزنم.

اناشونشو  محكم كناربرد و لپ هیون رو محكم كشید.:شرمنده پاشو..ساعت 12 میباشد.

بعد هیون رو هل داد طرف دستشویی..(آخه این چقدر تنبله!!!)بعدش رفت تو آشپزخونه و مشغول شد...یه غذایه خیلی خوشمزه درست كرد..

:به به دختر خوشگله گل كاشتیااااااا..

_پسر خوشگله حرف نزن میپره تو گلوت!!

_باشه راستی انا وسایلتو جمع كن بریم ماه عسل..

_ای خدا همین دیروز عروسی كردیم به همین زودی؟؟

_اشكال نداره همین زودش كیف میده!!میریم ‍ژاپن...

_باشه حالا غذاتو بخور.

بعدناهار هردو داشتن tvمیدیدن..

انا:بیچاره هوادارات..فك كنم خیلی غصه خوردن.

_آره دیگه!!!چیكار میتونستم بكنم..كم كم عادت میكنن..

_اوم..خداكنه!

هیون:انا برو یكم میه بیار..

_باشه چی میخوری؟؟

_هرچی..

_ممنون از جوابت.!!!

هیچی دیگه اینا فرداییش رفت ژاپن و كلی خوش گذروندن.دوسال از ازدواجشون گذشت...یه روز اینا تصمیم گرفتن برن جیجو ساحل..

هیون:ای خدا هواهم كه طوفانیه!!

انا:توبرو از پشت ماشین وسایلو بردار تا من بیام..

_كجا؟

_میرم الان زودمیام.

_باشه زودبیا منتظرم..

هیچی دیگه انا رفت و یگه برنگشت.هیون تمام ساحل رو گشت ولی اثری از انا نبود.به پلیس و نیرویه دریای و....خبر داد كه هرجور شده انارو پیداكنن..

چندروزه بعد از این قضیه یه پسره انرو كناره ساحل پیدا كردو بیهوشه.انارو بردتش بیمارستان.

دكتر:اقا خانوادش كین؟؟چیكارس؟؟

پسره:من شوهرشم.چیشده اقای دكتر...

_اقا زنتون حامله س..واقها خیلی عجیبه كه هردو زنده ان.البته نصف تو كمائه و نصفم بیرونه كما.(جون من جمله رو داشتین؟؟)چطور متوجه نشده بودین تاحالا؟؟

_جدااااااااااااا؟؟حالا چندماهشه؟؟

_نزدیك 3 ماه.

_وااای خدا..اقای دكرت هركاری میتونین بكنین تا اسیبی بهشون نرسه..

_حتما"..هركاری كه بتونیم میكنیم..

بعد چند دقیقه به گوشیش زنگ خورد..دوستش بود..

دوستش:الو....الو...هیونگ تو كجایی؟؟یهو كجا غیبت زد؟؟

_واقعا شرمنده یه مشكلی برام پیش اومد نتونستم بیام..فعلا هم نمیتونم سئول بیام..شماها برین..

_باشه مراقب خودت باش!!!

_______

خب چجوری بود؟؟؟من كه خودم به شخص این قسمتشو خیلی دوس دارم!!

نظر فراموش نشه..یه چنتا نظرایی بذارین دیگه!!!






نوع مطلب : living with adversity، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1396 11:45 ق.ظ
Thanks for your personal marvelous posting! I definitely enjoyed reading it, you happen to be a great author.I will be sure to bookmark your blog and may come back very soon. I want
to encourage yourself to continue your great posts, have a nice morning!
جمعه 9 تیر 1396 01:33 ق.ظ
Hello I am so glad I found your webpage, I really found you
by accident, while I was researching on Askjeeve for something else,
Regardless I am here now and would just like to say kudos for a incredible post and a
all round thrilling blog (I also love the theme/design), I don't have time to read it
all at the minute but I have bookmarked it and also included your RSS feeds,
so when I have time I will be back to read more, Please do
keep up the great job.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 04:23 ب.ظ
Hey! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be okay.
I'm definitely enjoying your blog and look forward to new posts.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 01:26 ب.ظ
Hurrah! After all I got a website from where I be capable of
actually obtain useful data concerning my study and knowledge.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:13 ب.ظ
Heya i am for the first time here. I came across this board and I
find It truly helpful & it helped me out much. I hope to give something again and help others like you aided
me.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 10:57 ق.ظ
hey there and thank you for your info – I have definitely picked up anything new
from right here. I did however expertise some technical issues using this web
site, as I experienced to reload the site a lot of times previous to
I could get it to load correctly. I had been wondering if your hosting is OK?
Not that I am complaining, but slow loading instances times will sometimes affect your placement in google and could damage your high-quality score if advertising
and marketing with Adwords. Well I'm adding this RSS to my e-mail and could look out for much more of your respective exciting content.
Ensure that you update this again very soon.
چهارشنبه 9 فروردین 1396 09:36 ب.ظ
hi!,I really like your writing very a lot! proportion we keep up
a correspondence extra approximately your post
on AOL? I need a specialist in this space to unravel my problem.
May be that is you! Having a look ahead to peer you.
سه شنبه 23 اسفند 1390 11:56 ب.ظ


[خداحا
فظ]



سه شنبه 23 اسفند 1390 11:54 ب.ظ
Zodi bia.dg bye.
سه شنبه 23 اسفند 1390 11:52 ب.ظ





سه شنبه 23 اسفند 1390 11:49 ب.ظ
































































































































سه شنبه 23 اسفند 1390 11:45 ب.ظ


































































سه شنبه 23 اسفند 1390 11:41 ب.ظ
Har vaght bargashti zodi parte bado bezar ok?
سه شنبه 23 اسفند 1390 11:39 ب.ظ
Merc k parte bado zod gozashti azizam.
سه شنبه 23 اسفند 1390 11:36 ب.ظ
AAAAAAAAli bod mercc
سه شنبه 23 اسفند 1390 10:09 ب.ظ
Saaaaalaaaam
دوشنبه 22 اسفند 1390 10:14 ب.ظ
دوشنبه 22 اسفند 1390 12:30 ب.ظ
شلااااااااااااااااام الهام جووونم روزایی که تو جدول برات گذاشتم میتونی داستان بزاری؟

اگه نه بگو عوضشون کنم
یکشنبه 21 اسفند 1390 09:21 ب.ظ
rasti safar khosh begzare! pishapish eido behet tabrik migam golam. boooooooos
یکشنبه 21 اسفند 1390 08:12 ب.ظ
vaaaaaay! mobarak bud! akhe chera akharesh intori shod?! khoshhal shodam goftam belakhare ina be ham residan vali baad akharesh zad tu zoghe adam! vali un ye tikei ke ana dasht talashesho mikard ta hyuno bidar kone natunesto zad zire gerye kheili khande dare!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page