تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-37
Love2SS501
we always support ss501
دوشنبه 22 اسفند 1390 :: نویسنده : Elmira
سییییییییییییلنگگگگگگگگگگگگگگ

خوفید خوشید بچیا من این قسمتو از خیلی وقت پیش نوشته بودم ولی نییدونستم چطو جمله بندیاشو درست کنم الانم گذاشستمش امیدوارم خوشتون بیاید بروید ادامهههههههههه
خبرنگار-لوناشی شما چطور

لونا نگاهی به کیوجونگ انداخت ودوباره نگاهشو به خبرنگار دادوگفت احساسه خوبیه.....

اویسا با عصبانیت تی ویو خاموش کردودست به کمر جلوی شیدسا ایستاد وگفت مگه قرار نبود امروز این خونرو تمیز کنیم چرا پاتو انداختی روپاتو داری تی وی میبینی

شیدسا-خبه حالا توام مثه ادم بگو بلند شو دیگه

----------------------------------------------------------------------------
انیتا با دستمال دور لبشو تمیز کردوروبه اویساگفت-شنیدم کیوجونگ داره ازدواج میکنه به عنوان دوستش حسه خوبی نسبت به این موضوع داری نه؟

اویسا کاردوچنگالشو گذاشت کنار بشقابش واز جاش بلند شدوگفت ممنون شیدسا

انیتا-اویسااا جوابمو ندادی

اویسا همونطور که پشت به دخترا ایستاده بود گفت برام فرقی نداره

انیتا-یعنی میخوای بگی وایمیستی و شاهد ازدواجش میشی؟

شیدسا-انیتااااا...

اویسا-اره وایمیستمو شاهد ازدواجش میشم واسه اینکه خیالتونو راحت کنم واسشون یه تاجه گلم سفارش میدم با یه کادویه گرون چطوره.....

دیگه بغض امونش نداد ودویید تو اتاقش


شیدسا-انی زیاده روی کردی


انیتا-نه شیدسا اینا بخاطر خودشه دوست ندارم بعد ها شاهد حسرت خوردنش باشم


شیدسا-حالا لازم نبود مستقیم بهش بگی...


انیتا-میگی چیکار کنم شیدسا بشینم روزبروز منزوی تر شدن وکم حرف شدن بهترین دوستمو ببینم


شیدسا-نه ولی نباید انقدر صریح بش میگفتی


انیتا-بیخیال برا اخر هفته یه برنامه مسافرت چیدم از این حال وهوا دراد


شیدسا-چییی؟کجااا؟

انیتا-اونش دیگه سوپرایزه


شیدسا-خیلی کجاشی هستی

انیتا-it is what it is


----------------------------------------------------------------------------------
از ماشین پیاده شد یه جزیره با کوهها ومناظر طبیعی زیباش اونو بدجور جذبه خودش کرد به اطرافش که نگاه میکرد پوشش گیاهیش وصخره ها وکوههاش اونو یاد الاشت مینداخت در حالیکه پاییز بود اون درختا سرسبز وسرزنده بودن

انیتا-هووووووی خانم کجایی یه ساعته داره صدات میکنه این هویچ

شیدسا-اوهو هویچ منم یا تو

انیتا-تو...

شیدسا-انیتا از راه نرسیده خواهشا شروع نکن


انیتا-باشه باشه

شیدسا همونطور که چمدونشو پشته سرش رو سنگفرش حیاط هتل میکشید گفت این طناز چرا نیومد اویسا...

اویسا-با یونگسنگ رفته مسافرت


شیدسا-دهه اینام شورشو در اوردن دم به دقیقه ور دل همن

اویسا-تو چیکار به کار اونا داری؟در ضمن مگه تو دم به دقیقه بغل مینهو جونتی کسی چیزی میگه بت؟


شیدسا-یاااااااااااااا اویسا


انیتا-بچه ها دیگه رسیدیم خواهش میکنم من به عنوان مدیر این هتل باید یخورد ابهت داشته باشم خببببببب؟


اویسا-باشه اجی جووونم

انیتا-ای قربونت ببین من الان کارته در اتاقاتونو میگیرم براتون برید بالا تو اتاقاتون منم کارم تموم بشه میام


شیدسا-باشه فقط زودتر دارم میمیرم از خستگی
--------------------------------------------------------------------------

چمدونشو برد تو اتاق

-چیز دیگه ای نیاز داشتید با اون تلفن تماس بگیرید تا براتون بیاریم

اویسا-مرسیی حتما

بعد اینکه پسر رفت شیدسا اومد تو اتاق پرید رو تخت

شیدسا-میگم این هتلش چه خوشگله وسط جنگل

اویسا-اوهم خیلی ولی من از اینکه تو سه تا اتاق جداییم زیاد خوشم نمیاد

شیدسا-عب نداره اونم نعمتیه از دست تو وانیتا راحت میشم

اویسا همونطور که وسایلشو تو کمد میچید گفت چچ اینو اگه من یا انیتا بگیم یه چیزی حالا تو که همه ازت درمیرن چرا این حرفو میزنی من نمیدونم

شیدسا-از خود راضییییییییییی

اویسا-خودتیییییی

شیدسا-توووووووووووییی

انیتا-نیگا نیگا عینه بچه های هفت هشت ساله بسه بسه پاشید بریم پایین شام بخوریم

شیدساواویسا-اخ  جوووون غذا

انیتا-بسم الله شما دوتا بدجور قاطی کردید امروز یجور میگن غذا انگار تاحالا تو گشنگیو بی غذایی بودن

اویسا-بیا اونوقت میگم مامانبزرگ ناراحت میشه

شیدسا-واقعااااا نچ نچ نچ

اویسا-اصلا بیا بریم دوس جونم

شیدسا-بریم

انیتا-اه اه اه نیگا نیگا دو دقیقه پیش داشتن باهم دعوا میکردن....اههههههه وایسین منم بیام

در اتاقو بست ورفت پیشه دخترا شامو تو محیط ارومی خوردن ورفتن تا بخوابن
---------------------------------------------------------------------------
نوری که مستقیما به صورتش میخورد ازارش میداد از جاش بلند شد وبه تصویر خودش تو اینه ای که مقابله تختش بود نگاه کرد اما تصمیم گرفت جایه اخم هرروز لبخند بزنه

ازجاش بلند شد موهاشو دم اسبی بستو اماده شد تا بره بیرون


یقه ی گرمکنشو بالا کشید وشروع کرد به دوییدن محوطه هتل خیلی زیبا بود اما زیباییه اون طبیعت وحشیرو نداشت هندزفریاشو از تو گوشش دراورد وروی صخره ایستاد چشاشو بستو با تمومه وجودش به امواج دریا گوش سپرد گرمای نفسهایی که به گردنش میخورد باعث شد چشاشو باز کنه وبه سمته مخالف بچرخه با دیدنش چشاش از تعجب گرد شده بودن

اویسا-تو....تو اینجا چیکار میکنی؟

هیون-من اینجا اومدم برا فیلمبرداری البومه جدیدم تو خودت تو جزیره سینمایی چیکار میکنی نگو که توام یه بازیگر یا خواننده ای

اویسا-مسخره نشو خواهشا انیتا اوردتم اینجا...ببخش باید برم


خواست هیون کنار بزنهو بره اما هیون بازوهاشو گرفت گردوندش سمته خودش

هیون-چرا داری فرار میکنی؟

اویسا-من؟من کی فرار کردم...

هیون-نمیدونم تو محله ی شما به اینکه یه نفر از بیمارستان خودشو مرخص کنهو بره وبعدش هم کوچکترین خبری به دوستایی که چند ماه کنارش زندگی کرده نده وحالا هم که یکیشونو دیده داره میره چی میگن؟


اویسا -باشه من فرار کردم ولی الان اگه دارم میرم بخاطره اینه که بیخبر از هتل زدم بیرون انیتا ممکنه نگرانم بشه


هیون-خب مطمئنن الان موبایلت همراته یه زنگ میزنی بش ومیگی که همراهمی

اویسا موبایلشو برداشت وبا بی میلی زنگ زد به انیتا وجریانو گفت

هیون-خبببب ام حالا کجا بریم اهان رو اسکله یه کافی شاپ هست ودوست دارم دوست دختر سابقمو که باهم دیگه به هیچ وجه قرار دونفره نداشتیم ببرم اونجا نظرت چیه؟

اویسا-هیونننننن

هیون-اوه  توام موافقی پس بریم

--------------------------------------------------

بادی که از دریا میوزید موهاشو تو صورتش میزد با دستش موهاشو برد پشته گوشش

هیون-خب تا حالا کجا بودی وچیکارا میکردی؟

اویسا همونطور که با بخار نسکافه اش صورتشو گرم میکرد گفت تو اپارتمان انیتا زندگی میکنم تا زمانیکه خونه پیدا کنم و همونطور که میدونی بیمارستانو این حرفا تو چی؟راستی مگه کمپانیتون منحل نشده بود چطور دوباره دارید کار میکنید؟


هیون-من منم طراحی رقص برای اهنگهای جدید سروسامون دادن کارهامون کمپانی ای که الان توشیم یه کمپانیه دیگه اس که همشو به لطف کیوجونگ داریم


اویسا خواست سواله بیشتری بپرسه اما نه اون دیگه نمیخواست چیز بیشتری در مورده کیو بدونه اما با دیدنش قلبش به شدت شروع کرد به جهیدن تو سینه اش این واقعا کیوجونگ بود یا این یه رویا بود لونا با خنده کنار اویسا نشست کیو جونگ همونطور خیره مونده بود بهش

لونا-پس اون دختریکه اوپا هیون باهاش سرگرم شده همون اویسا ی خودمونه

اویسا لبخندی زدوگفت اوهم خودمم چطورین لوناشی؟خوش میگزره؟

لونا-مرسی عزیزم خوبم  مگه میشه ادم با این پسرا بیاد مسافرت وبهش بدبگزره

اویسا-شما چطور کیوجونگشی راستی بابت نامزدیتون تبریک پیشاپیش نوروزتم مبارک(خی خی شوخیلیدم)ازدواجتونم تبریک میگم... هیون من دارم میرم اگه کاری نداری با داداشت وزن داداشت تنهات میزارم

با قلبی که از درد فشرده شده بود از جاش بلند شد ادای احترام کردوبراه افتاد






نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 3 خرداد 1396 06:17 ب.ظ
I'm really impressed with your writing skills as well
as with the layout on your weblog. Is this a paid theme or did you
customize it yourself? Either way keep up the nice quality writing, it's rare to
see a great blog like this one today.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:18 ب.ظ
Thanks for sharing such a nice opinion, post is nice, thats why i have read it entirely
چهارشنبه 30 فروردین 1396 01:58 ق.ظ
Its such as you learn my thoughts! You appear to understand so much approximately this, like you wrote the e-book in it or something.
I believe that you simply could do with some percent to
pressure the message house a little bit, however other than that, that is magnificent blog.

A fantastic read. I will certainly be back.
جمعه 25 فروردین 1396 02:12 ب.ظ
You're so awesome! I don't think I've read through something like this before.
So wonderful to find somebody with some original thoughts on this topic.
Really.. many thanks for starting this up. This website is something that is required
on the web, someone with a little originality!
دوشنبه 22 اسفند 1390 03:55 ب.ظ
rasti silang dg chie?! yekdafe mineveshti shilang mano khodeto khodesho hamaro rahat mikardi!
Elmira منگل همون سلام منتها به زبون کلاه قرمزی شیلنگ هی وااای من بی ادبببببببببب
دوشنبه 22 اسفند 1390 03:54 ب.ظ
man goftam shanbe rahtaram?! ehtemalan ya man yekesho nazashtam ya to eshtebahi khundi vagarna man shanbe dar kol khune nistam!
Elmira اره گلم تو ج نظرات خودت گفتی حالا که دیگه عوضش کردم بیخی
دوشنبه 22 اسفند 1390 01:49 ب.ظ
rasti chera tu jadval ruze mano avaz kardi? vasam 1shanbe o 3shanbe bezar!
Elmira اه عجب ادمی هستیا خودت گفتی شنبه راحتتری الان دوباره عوض میکنم از دست تو
دوشنبه 22 اسفند 1390 01:48 ب.ظ
ey man in ruzo nabinam! har ja avisa mire ta yekam rahat bashe ina peidashun mishe! man age jaye avisa budam zike mikardam! bichare!
Elmira کدوم روزو؟

از خداشم باشه والله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page