تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 15
Love2SS501
we always support ss501
جمعه 26 اسفند 1390 :: نویسنده : Sahar sahar
سیللننگگ ( به قول کلاه قرمزی)
بچه ها نظر بدید لطفا! من منتظر نظراتتونم پس دیگه واسه ی این پارت بترکونین. ok؟
حالا برید ادامه ی داستان...
بالاخره لینا آخرین میزانو زد و دستهاشو از روی کلاویه های پیانو بلند کرد. روشو برگردوند و دید هیون جونگ کنار در وایستاده و داره با یه لبخند نگاهش میکنه. یه لحظه احساس کرد قلبش میخواد در بره ولی همین که دید لبخند هیون از بین رفته و داره با حالت ناباوری نگاهش میکنه به خودش اومد و با ابروهای بالا داده شده زل زد توی چشمهاش.
هیون جونگ باورش نمیشد که اون لینائه. هیچی نمیتونست بگه. انگار یکی با مشت کوبیده بود تو صورتش که اینقدر هاج و واج نگاهش میکرد.
لینا: علیک سلام.
هیون سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت: آهنگ قشنگیه! منم این آهنگو دوست دارم.
لینا که داشت به تفاهمشون فکر میکرد گفت: واقعا؟! عجیبه بالاخره یه چیزی هم پیدا شد که تو ازش خوشت بیاد و نخوای انتقاد کنی.
هیون: من همیشه واقعیت هارو میگم و اینکه تو راجع به من چه فکری میکنی اصلا اهمیت نداره!
لینا یه خنده ای کرد و گفت: تا جایی که من فهمیدم تو همیشه برعکس واقعیت هارو میگی اونم به طرز فجیعانه ای پر و بالش میدی.
بعد به سرعت از کنار هیون رد شد و همین که از اتاق رفت بیرون بقیه رو دید که داشتن به طرفش میومدن. ئه چا با دیدن لینا سریع دویید رفت جلو و رو به لینا گفت: لینا من واقعا معذرت میخوام. همش تقصیر جونگ مینه. اون سریع ذرت مکزیکی که واسه ی تو گرفته بودمو ازم گرفت و خوردش. منم هرچی بهش خواهش و تمنا کردم به حرفم گوش نداد که نداد.
جونگ مین: لینا جون اصلا ئه چا بهم نگفته بود که ماله توئه وگرنه نمیخوردمش.
ئه چا: من به تو نگفتم؟! پس کی داشت اون همه زار میزد؟
لینا که خنده اش گرفته بود گفت: فکر کنم حق با ئه چائه پس باید باهام تسوی حساب کنی. تازه واسه ی اینکه ئه چا رو ناراحت کردی باید الان جریمه هم بدی پس کمترین کاری که میتونی بکنی اینه که یه شب همه رو بیرون دعوت کنی.
جونگ مین: اگه راضی میشی باشه. من هیچ مشکلی ندارم.
هیون جونگ که تا اون لحظه توی اتاق بود و داشت به لینا فکر میکرد از اتاق اومد بیرون. همین که اومد بیرون نگاهش افتاد به لینا. لینا هم سرشو برگردوند و به چشمهای هیون جونگ خیره شد. هیون سرشو برگردوند و روشو کرد سمت بقیه و گفت: خب بچه ها بهتره بریم شروع کنیم. همین چند دقیقه ی پیش یه ایده ای اومد توی سرم. میخوام نظرتونو دربارش بگین.
یونگ سنگ: اینقدر سریع؟! ببینم پیش آقای چا رفتی؟!
هیون: نه , به همین ایده ای که تو سرم اومده بود داشتم فکر میکردم واسه ی همین در کل یادم رفت ولی الان میرم. تا شماها آماده بشین بر میگردم.
لینا واقعا مشتاق شده بود بفهمه چی توی سر هیون میگذره. پیش خودش میگفت: یعنی چه جور ایده ای میتونه باشه؟! گفت تو همون لحظاتی که توی اتاق بوده این ایده به ذهنش رسیده یعنی همین آهنگی که من زدم اینقدر تاثیر داشته که باعث شده ذهنش به کار بیفته! یعنی اون لحظه به چی فکر میکرده؟!
همه توی اتاق جمع شده بودن و منتظر هیون بودن. جونگ مین هی سر به سر کیو جونگ میذاشت و کیو جونگ هم که در کل به عجز اومده بود به هیونگ جون و یونگ سنگ پناه آورد. اون دوتا هم که انگار پی به نقطه ضعف کیو جونگ برده بودن تصمیم گرفتن با جونگ مین دست به یکی کنن.
لینا و ئه چا داشتن با هم راجع به برنامه هاشون با پسرا بحث میکردن.
ئه چا: من که اصلا چشمم آب نمیخوره بتونیم این طرحو پیاده کنیم. خیلی سخته! پدرمون در میاد!
لینا: نه بابا! کی گفته! حالا میبینی! ولی بازم بستگی به ایده ای داره که به ذهن هیون رسیده. وااااای , دلم میخواد زودتر بیاد بگه چی تو سرشه. خیلی کنجکاوم بدونم چیه
ئه چا: راستی لینا , بگو ببینم تو و هیون جونگ توی اتاق پیانو داشتین چیکار میکردین؟!
لینا: هیچی. من داشتم پیانو میزدم. اونم داشت گوش میکرد.
ئه چا: چی؟!؟! چطوری تونستی؟! تو که همیشه داری  باهاش جر و بحث میکنی الان چطوری این اتفاق افتاد؟!
لینا: آخه من اصلا حواسم نبود و همین طور تو حال و هوای خودم داشتم پیانو میزدم و بعد از اینکه تموم شد دیدم پشت سرم وایساده بود و داشته نگاهم میکرده!
ئه چا: چقدر عشقولانه!
لینا که همچین از این حرف ئه چا حرصش گرفته بود یه نگاه حاکی از حال به هم خوردگی به ئه چا انداخت و گفت: خیلی ازش بدم میاد. خیلی مغروره!
ئه چا: از خداتم باشه! پسر به این خوش تیپی از کجا میخوای پیدا کنی؟!
لینا: واااای , ئه چا میشه بس کنی؟! حالا انگار چی شده.
ئه چا که خنده اش گرفته بود حواسش پرت داد و بیدادهای کیو جونگ شد.
یونگ سنگ و جونگ مین دوتا  دستهای کیو جونگو گرفته بودن و هیونگ جون هم هی قلقلکش میداد. کیو جونگ هم هی زیکه میکرد. یعنی اگه ئه چا و لینا نمیومدن و هیونگ جونو از کیو جونگ جدا نمیکردن کار به فحش و فحش کاری میکشید.
البته جونگ مین سریع به کمک هیونگ جون رفت و زور اون دوتا از زور ئه چا و لینا بیشتر بود واسه ی همین درگیری حالا بین همشون شده بود.
بالاخره این وضعیت با اومدن هیون جونگ تموم شد.
هیون: شماها خجالت نمیکشین؟! این حرکات چی بود دیگه؟! خوب شد آقای چا همراهم نبود وگرنه آبرومون میرفت. بذارین برسیم خونه اونوقت هر بلایی که دوست دارین سر همدیگه بیارین ولی اینجا تو رو خدا یکم مراعات کنین!
ئه چا: من و لینا هم داشتیم تلاش میکردیم اینا رو آروم کنیم ولی مگه میشد!
بعد انگشتشو سمت جونگ مین برد و گفت: همه ی اینا زیر سر جونگ مینه! واقعا که!
همه حرف ئه چا رو تایید کردن.
جونگ مین: من؟!
ئه چا: نه پس من؟!
همین که دوباره نزدیک بود بحث شروع بشه لینا جلوشو گرفت و گفت: خیلی خب , حالا اینا رو بیخیال میشیم. باید روی آلبوم جدیدی که قراره شماها بیرون بدین کار کنیم. من و ئه چا یه طرحی توی ذهنمون هستش ولی هیون جونگ گفته بود که یه ایده ای داره پس اول ایده ی اونو میشنویم.
هیونگ جون: آره , منم موافقم.
هیون: خب ...
من نظر وخوام...




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 مرداد 1396 02:40 ب.ظ
constantly i used to read smaller articles which as well clear
their motive, and that is also happening with this post which I am reading now.
سه شنبه 6 تیر 1396 05:16 ق.ظ
Hello my family member! I wish to say that this post is amazing, great written and come with
almost all important infos. I would like to peer extra posts like this.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 02:03 ق.ظ
Thanks for finally writing about >Love2SS501 - I am disappointed_p 15 <Loved it!
یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 10:12 ب.ظ
Do you have a spam issue on this blog; I also am a blogger, and
I was wondering your situation; many of us have developed some nice practices and we are looking to swap
methods with other folks, be sure to shoot me an e-mail if interested.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 05:14 ب.ظ
I'm extremely impressed together with your writing abilities and also
with the format in your weblog. Is this a paid topic or did you customize it your self?
Anyway stay up the nice high quality writing, it's rare to peer a nice weblog like this
one nowadays..
جمعه 1 اردیبهشت 1396 03:14 ب.ظ
Excellent items from you, man. I've take note your stuff previous to and you are simply too magnificent.

I really like what you have obtained right here, certainly like what you are
saying and the best way wherein you are saying it.
You make it enjoyable and you still take care
of to stay it smart. I cant wait to learn much more from you.

This is really a tremendous site.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:12 ق.ظ
I'm not sure the place you're getting your info, however good topic.

I must spend a while finding out much more or working out
more. Thank you for magnificent info I used to be searching
for this info for my mission.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:11 ق.ظ
My family members always say that I am killing my
time here at net, but I know I am getting knowledge all the time by
reading thes pleasant posts.
پنجشنبه 3 فروردین 1391 09:27 ب.ظ
slmmmmmmmmmmmmmmmmm,akhe kheiliiiiiiiiiiii nazi bod.jongiii kheili bahale
Sahar saharman yeki ke kheili jungio midustam! vaaaaaaaaay khodaye man yani mishe yeruz ma inaro az nazdik bebinim!? alan yedafe zogh kardam!
سه شنبه 1 فروردین 1391 04:47 ب.ظ
salam web bahali dari....manam ss501 iam....ba ejaze toro linkidam age khasti mano ham belink..thanxxxxxxxxxx..eyteam mobark)[قلب
Sahar saharسلام گلم! عید تو هم مبارک! مرسی وبمونو لینک کردی. منم حتما لینکت میکنم! سال خوبی داشته باشی بووووووووووووووووووس
دوشنبه 29 اسفند 1390 05:53 ق.ظ
سیللننگگ خوفی؟گلم من و دختر عموم عاشق داستانات شدیم البته دختر عموم بیشتر.خیلی خیلی ازت ممنونیم
راستی گلم آپم
Sahar saharهه هه! سیییلنگ! خوف خوفم! از خودت و دختر عموت بسیار بسیار بسیار متشکرم! بووووووووووس
جمعه 26 اسفند 1390 06:18 ب.ظ
اونی کارت بیست مو لا درزش نمی ره از این قسمت داستانت خیلی خوشم اومد قسمت بعدی رو زودتر بزار ممنون
Sahar saharواااااای , ممنون اونی جون! باشه حتما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page