تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-39
Love2SS501
we always support ss501
سه شنبه 1 فروردین 1391 :: نویسنده : Elmira
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام


نوروز همه مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
ک

سال خوبیو داشته باشید



خب خب با وجود اینکه بنده مریض بیدم ولی رو مود شارژم 2پارت گذاشتم


برین ادامه جیگملا
انیتا-نه اتفاقا کاملا هم جدی هستم...اویسا تو مگه نگفتی....البته تو که خیلی چیزارو نگفتی


یونگ-خب حالا میشه شما بگید

انیتا-اویسا داره برا همیشه باهام میاد المان اخه دارم یه بیمارستان تاسیس میکنم وقراره اونجا مشغول بشه


هیون-مگه اینجا مشغول نیست که میخواد پاشه بیاد المان؟


اویسا-هیییی من اینجا ایستادم ها از خودم بپرس...

هیون-خب جواب بده..

اویسا-چرا اینجا مشغول هستم اما پیشرفتی وجود نداشته اگرم هست خیلی کم ونامحسوسه

هیون-نامحسوسه؟(مگه پلیسه راهنمایی رانندگیه؟)

اویسا-اوهوم من همیشه دوست دارم به سوی بی نهایت هرچیزی حرکت کنم فکر میکردم تاحالا متوجه شده باشی در واقع اگه برم اونجا میتونم با بهترین جراح های دنیا کار کنم به نظرتون این عالی نیست که یکی مثل پروفسور سمیعی بخواد بشه استاد من؟(واااااااااااااااای من غشششششششششششششششششش)

جونگمین-چرا خیلی خوبه موفق باشی

یونگ-اره ارزویه موفقیت تنها کاریه که میتونم بکنم برات

اویسا-مرسی


هیونگ-فقط نری اونجا دیگه برنگردی...

اویسا-اتفاقا میخوام همینکاروهم بکنم

هیونگ-اه اویسا...

اویسا-هیونگ خواهشا بحث نکن دلت تنگ شد برام میتونی بیای دیدنم ولی من هیچوقت دیگه به همچی کشوری برنمیگردم

لونا-همچین کشوری؟منظورتون چیه؟


اویسا-منظورم...اونیکه باید بفهمه فهمید منظورمو...هیون جونگ نمیای بریم؟

هیون فقط با بهت نگاهش میکرد بعد از مدتی گفت چ..چرا بریم

 رسیدن به ماشین اویسا نشست توش وخواست تی شرتشو دراره

اویسا بعد از مدت کوتاهی از ماشین پیاده شدوگفت من کارم تموم شد ژاکت  لونارو بردار بریم...

هیون درو باز کردو برش داشت ودر ماشینو قفل کردوراه افتادن تا برن پیش بچه ها

هیون-اویسا...

اویسا برگشت سمتش هیون خیلی ناگهانی بغلش کرد اویسا اولش مات مونده بود اما بعد از مدتی اونم دستاشو دور هیون حلقه کردوسرشو به سینه اش چسبوند ضربان قلبش که نامنظم شده بود نشونه ی دلتنگی بیش از حدش بود

هیون-خیلی بدی چرا بی اینکه خبر بدی رفتی...چرا حالا میخوای اینطوری ترکمون کنی هاااان؟

اویسا نمیدونم فکر کردم وقتشه که برم -سرشو از رو سینه ی هیون بلند کردوبه چشماش نگاه کرد-به نظر تو وقتش نبود همه چیز بینه منو تو تموم شده بود زندگی همه داشت به روال عادی برمیگشت وجود من کنارتون باعث بهم خوردن زندگیتون نبود؟...حالا هم رفتنم بهتر از موندنمه به نظر تو اینطور نیست؟

هیون-خیلی دیوونه ای به قول خودت زندگی همه داشت به روال عادی برمیگشت اگه منظورت منو بقیه پسرا غیر از کیو هستیم باید بگم اره تو باعث شدی به حالت عادی برگرده وبخاطر اینکارت ممنون اما کیوجونگ چی؟نگاه به زندگیش کردی...

اویسا-اونکه داره بهتر از همه شما زندگی میکنه


هیون-اشتباهت همینه اون فقط تظاهر میکنه درواقع اینطوری نیست

اویسا-منم میدونم در واقع چطوریه اما تا زمانیکه اون بهم دروغ میگه من چیکار میتونم بکنم تو بهم بگو

هیون اویسارو بیشتر به خودش چسبوندوگفت اویسا چرا فکر میکنی رفتنت بهتر از موندنته؟

اویسا-چون هست هم برایه من هم برایه شما... بهتر نیست؟

هیون-نمیدونم نه نه برای ما نه کیوجونگ

اویسا-هیون اونکه...

هیون حرفشو قطع کردوگفت-خب چرا تو یبار غرورتو کنار نمیزاری؟

اویسا-چ..چی؟

هیون-هر چی باشه اون یه مرده یه مرد غرورشو کنار نمیزاره اما اون تابحال بخاطرت اینکارو چندبار کرده خب تو چرا اینکارو نمیکنی؟


اویسا با گیجی نگاهش کرد کنار گزاشتن غرورش سخت ترین کار دنیا برای اون بود

اویسا-نمیدونم هیون فعلا بیا بریم

هیون-باشه بریم

بوسه ای به موهای اویسا زدوازش جداشد با همدیگه برگشتن پیش پسرا ودخترا

بحثهای متفرقه بینه همه راه افتاده بود اما ذهنو خیاله اویسا از این محیط جدا بود واقعا باید اینکارو میکرد اگه اینکارو نمیکرد عشقشو از دست میداد پس ...

همه سمته ماشینهاشون حرکت کردن

انیتا-واقعا امشب بهمون خوش گذشت


هیونگ-به ماهم همینطور

جونگمین-برایه من که خیلی شبه خوبی بود

یونگ-با وجود بعضیها کنارتون باید هم باشه

جونگمین-خوبه حالا یه نفر اینو باید به تو بگه حالا خوبه قرار اخره ماه بعد ازدواج کنن

طناز-خب که چی؟

جونگمین-هیچ چی هیچ خدا به دادت برسه یونگسنگ حتما یچی بگی یه فن ووشو روت پیاده میکنه

یونگ-شما مواظبه خودت باش

شیدسا-منظور؟

یونگ-هیچ چی فقط میخواستم بگم

همونطور که همه حواسشون به بحث اون دوتا بود اویسا به سمته کیو جونگ رفت با صدایه ارومی صداش زد

اویسا-کیو جونگ

کیو اولش فکر کرد صدایی که شنیده تو خیالاتشه بنابر این توجهی نکرد اویسا با صدایه نسبتا بلند تری گفت کیو

کیوجونگ برگشت سمتش با ناباوری بهش نگاه کرد


اویسا-میشه یه لحظه بیای


کیو چیزی نگفت وفقط دنبالش راه افتاد خیلی از جمع دور شده بودن تنها صدایی که احاطه کرده بودشون صدایه امواجی که به ساحل برمیخوردند بود

اویسا-من میخواستم بگم که...من واقعا متاسفم و....

کیو-وچی؟

اویسا-واینکه ...............هیچی فقط همین

کیو-برای چی متاسفی؟

اویسا-نمیدونم شاید بخاطر تموم بدیهایی که در حقت کردم

کیو-هرکسی میدونه داره چیکار میکنه اگر کاری کردم خودم میدونستم چی میخوام اگه حرف دیگه ای نداری من برم


کیو جونگ پشت به اون شروع به حرکت کرد اویسا نمیدونست کاری که داره میکنه درسته یا نه اما تصمیم خودشو گرفت دستاشو که از شدت استرس مشت کرده بود باز کرد با پشته دستش اشکهاشو پاک کرد دویید وکیو رو بغل کرد وگفت من کیوجونگ متاسفم که بهت دروغ گفتم متاسفم که پس زدمت من واقعا هیونو دوست نداشتم اون فقط یه انتخاب بود اما خواهش میکنم تو دیگه دروغ نگو خواهش میکنم...

کیو نفسشو با حرص داد بیرون دستای اونو از دور کمرش باز کرد برگشت وزل زد تو چشماش

کیو جونگ-کی بهت گفته دارم دروغ میگم یعنی انقد باور اینکه دیگه دوستت ندارم برات سخته تو انتخابتو کردی پس بهتره به منم این حقو بدی انتخاب کنم  البته خیلی پیشتر حق انتخابم ازم گرفته شده میدونی چرا با لونا این رابطرو داشتم چون بخاطر برگشتن واستعفا از اون شرکت لعنتی مجبور بودم کاری کنم فروش فیلمشون بره بالا میدونی حالا چرا دارم اینکارو میکنم اینا همش بخاطر تویه لعنتیه و یه چیزه دیگه.... همچین کشوری منظورت این بود که مردمش متظاهرن بهتره بدونی مردم تو تمامه نقاط دنیا در برابر اونیکه تظاهر میکنه همین روشو پیش میگیرن ویه چیز دیگه-به صورتش نزدیکتر شدواینطور ادامه داد-امیدوارم تو المان کارت با موفقیت روبرو بشه خانم دکتر

دستهای اویسارو ول کردورفت




نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 05:48 ب.ظ
I have been exploring for a little for any high quality articles or weblog posts on this sort of area
. Exploring in Yahoo I eventually stumbled upon this site.
Reading this info So i am glad to express that I've an incredibly good uncanny feeling I discovered exactly what I needed.
I so much certainly will make certain to don?t omit this site and give it a glance on a constant basis.
دوشنبه 5 تیر 1396 05:51 ق.ظ
Hi my friend! I wish to say that this article is amazing,
great written and come with almost all vital infos.
I would like to see more posts like this.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 02:51 ب.ظ
This is really interesting, You are a very skilled blogger.

I have joined your rss feed and look forward to seeking more of your magnificent post.
Also, I've shared your website in my social networks!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 09:39 ق.ظ
you are actually a just right webmaster. The website loading speed is amazing.

It seems that you are doing any distinctive trick. Moreover, The contents are masterpiece.
you have done a fantastic activity in this subject!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:24 ب.ظ
This excellent website certainly has all the information I wanted about this subject
and didn't know who to ask.
چهارشنبه 2 فروردین 1391 04:54 ب.ظ
سلام...چینگو جونم...
وبلاگت بامزه اس...
به وبم سربزن وب منم کره ای..
راستی خواستی بلینکیم بیاااااااااااااااااا به وبم..راستی سال نو مبارک...
Elmira شلااااااااااام

میسی

باشی

باشه گلم میلینکمت توام بلینکم
سه شنبه 1 فروردین 1391 04:15 ب.ظ
bavar kon alan hese typidan nist. nice
Elmira خااااااااااااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page