تبلیغات
Love2SS501 - I Belive You-40
Love2SS501
we always support ss501
چهارشنبه 2 فروردین 1391 :: نویسنده : Elmira
برین ادامه این قسمت درکل دیری ریری دیری ریری ریری ریری







اویسا با چشمهایی پر از اشک به پشت سرش نگاه کردکشوریکه خاطرات خوب بدوبراش به ارمغان اورده بود اشکهاشو پاک کرد

انیتا-اویسا اگه هنوز اماده نیستی بهم بگو هنوزم امیدی هست میتونی تو همون خونه ای که برای تو وشیدسا خریدم زندگی کنی وتو همون بیمارستان قبلی مشغول بشی

اویسا نگاه دیگه به پشت سرش انداخت سالن خالی بود شیدساوجونگمین وبقیه خیلی وقت بود که رفته بودن به استثنای کیوجونگ اون حتی نیومده بود که حالا بخواد برگرده

اویسا-نه نه بریم....

اما ادامه حرفاش با اون صدا قطع شد

-اقا تو اصلا میدونی من کی هستم فقط برای یک دقیقه گفتم یک دقیقه

اویسا به پشتش نگاه کرد کیوجونگ بودوداشت با نگهبان گیت بحث میکرد به انیتا نگاهی کرد که اون گفت گفتم که هنوز هم میتونی نظرتو عوض کنی

لبخندی زدوگفت تو بهترینی

از سالن مسافرها خارج شد وبه سالن انتظار رفت کیو با لبخند جلو اومد اویسا هم همونطور وقتی به هم رسیدن کیو صورتشو نزدیکه صورت اویسا بردوگفت

دوستت دارم(هوووووووووووووووووووووووووووق)

اویسا فقط نگاهش میکرد که اون لبهاشو گذاشت رو لبای اویسا با اشتیاق خاصی همدیگرو میبوسیدن
-----------------------------------------------------------------------------------------------

کیو-اویسا فقط لباس گرم یادت نره

اویسا-باشه بابا حالا خوبه تازه اول بهاره هااا

شیدسا-هاا اویسا قبل اینکه بری من وجونگمینو طنازویونگسنگم داریم میریم سر یه قرار چهار نفره شاید دیر وقت بیایم

اویسا-کجا به سلامتی

شیدسا-چمیدونم این یونگسنگ گیر داده بریم کوه

اویسا-اوکی خوش بگزره فعلا شیدسا جوونم
------------------------------------------------------------------
شیدسا-بچه ها ببینین چقد گفتم نیایم هااا قبول نکردین حالا جاده ام بسته شد

یونگ-بیخی شیدسا خوشبین باش اینجا یه کلبه هست میریم از صاحبش اجازه میگیریم تا جاده ها وابشن اونجا بمونیم

طناز-راست میگه کلیم خوش میگزره مگه نه جونگمین

جونگمین-اره راست میگن بیخیالش شو دیگه

شیدسا خیلی خب

یونگسنگ با احتیاط در کلبرو باز کرد

یونگ-سلاااااام...کسی اینجا نیست؟

طناز-یوهووووووووووووو....هه هه هه چه باحاله صدا اکو میشه اینجا

جونگمین-طناز جدیدا بدجور جو گرفتت ها نزدیک به عروسیتم هست قاطی کردی بدجور

طناز-یااااا پارک جونگمین

شیدسا-بچه هاا بحث کافی من خستم چیکار کنیم

جونگ-کسیکه اینجا نی بیاین بگردیم توشو دیگه یه جا برا خواب پیدا کنیم

----------------------------------------------

یونگ-خب پس منو طناز تو این اتاق دیگه

شیدسا-نه عیبه چه معنی میده دختر پسر تنها

طناز-وااااا شیدسا دختروپسر چیه منو این تپل خان نامزدیمهااا

شیدسا-حالا هرچیییییی

جونگ-زشته تو به اینا چیکار داری

شیدسا-اهه جونگمین....

طناز درحالیکه دسته یونگسنگو گرفته بودومیکشیدش تو اتاق گفت مارفتیم بای بای

شیدسا-من الان در اوج زیکه ام اهههههههههههههههههه یعنی باتو چچ

جونگمین با تعجب به خدش نگاه کرد من مگه من چمه؟چچ

جونگ تا وارد شد خودشو پرت کرد روی تخت شیدسا که وارد شد اخمهاش رفت تو هم

شیدسا-ببینم اقای پارک مثل اینکه ادب ونزاکت هم سرت نمیشه ها

جونگمین-چی برای چی؟

شیدسا-ببخشید نکنه انتظار داری من رو زمین بخوابم تو روی تخت

جونگمین-کی گفته تو باید روی زمین بخوابی؟

 شیدسا چشمانش را ریز کرد و گفتمنظورت چیه پارک جونگ مین

جونگمین-منظورم؟خیلی واضحه تو روی تخت کنار من میخوابی

شیدسا رفت سمت تخت یک بالشت برداشت و شروع کرد به زدن جونگ مین-ای ای شیدسا بس کن اینکارا یعنی چی؟

شیدسا همونطور که جونگمینو میزد گفت که اینکارا یعنی چی ها؟پسره ی پررو تو در مورد من چه فکری کردی

 وبه زدن  جونگی ادامه داد جونگ مین بلند شدوبازووان شیدسارو گرفت و پرتش کرد رو تخت خودشم خم شد روش شیدسا با ترس نگاهش کرد اب دهنشو قورت دادوگفت اه جونگ  مین چ....چ....چیکار میکنی؟

 جونگ مین هیچی نمیگفت فقط صورتشو نز دیکتر میبرد در نهایت خیلی اروم گونشو بوسیدو از روش بلند شد و کنارش دراز کشید شیدسا نفس عمیقی کشید و خواست بلند بشه که جونگی محکم بغلش کرد

شیدسا-هی پارک جونگ مین این چه کاریه

جونگمین-شیدسا خواهش میکنم ....همین یک بار

شیدسا-باشه ولی فقط همین یک بار

خودشم سرشو گذاشت رو سینه ی جونگ مین و خوابید
-----------------------------------------------------------------
وقتی چشاشو باز کرد شب شده بود چیز زیادی از مناظر اطرافو نمیفهمید چون هوا ابری بودو ماه تو اسمون پیدا نبود

کیو-بلاخره بیدار شدی

اویسا دهن دره ای کردوگفت اره اینجا اون جایی بود که میخواستی نشونم

کیوجونگ-اره ولی همش نیست پیاده شو تا بقیشو ببینی

اویسا پیاده شدو کلبه جنگلی خیلی زیبایی که کنار دریاچه قرار داشت تو نور چراغای ماشین مشخص بود وجنگل انبوه پشتش

اویسا-وای اینجا چه خوشگله وهمینطور مرموز

کیوجونگ-اوهوم منم به همین خاطر از اینجا خوشم اومد منو یاد یک نفر میندازه

اویسا در حالیکه سعی در پنهان کردن ناراحتیش داشت گفت منو اوردی اینجا احساساتتو به یک نفر دیگه برام بگی

 کیو در حالیکه از این حرف اویسا خندش گرفته بود گفت نه اوردمت احساسمو نسبت به خودت بدونی

اویسا-منظورت چیه کیوجونگ

 روبروش ایستادوبغلش کردوگفت این دریاچه با این درختای اطرافش که ازش حفاظت میکنن و زیبایی که در ان کلی راز پنهانه منو یاد تو میندازه اویسا با تعجب نگاش کرد یعنی این واقعا کیوجونگ بود که داشت احساستشو اینطوری بیان میکرد کیو جونگ نزدیک تر اومد دستشو گرفت و به دنبال خودش تو کلبه برد داخل کلبه خیلی زیبا بود اشپزخانه اپن با سرویس بهداشتی و یک اتاق خواب بزرگ حالشم با یک شومینه بزرگ که در وسطش قرار داشت زینت داده شده بود کنار شومینه یک میز دو نفره بود که روش دو تا شمعدانی با شمعهای روشن و غذاهای متنوع قرار داشت اویسا بعد از اینکه کل این مناظرو از نظر گزروند برگشت سمت کیوونگاهش کرد کیو با دیدن قیافه متعجبش بلند خندید

اویسا-هی اقای کیوجونگ میشه بگی چیش خنده داره

کیو-قیافت

اویسا-هی درست حرف بزن قیافه خودت خنده داره انقدرم نخند

 اما کیو دست بردار نبود اویسا هم که نقطه ضعفشو میدونست گفت اوه اقای کیم نمیخواید بگید برای چی به اینجا امدیم

کیو از لحن خشک ورسمیش جاخوردوگفت هی اویسا اقای کیم چیه کیو جونگ

اویسا-باشه اقای کیم

کیوجونگ-هی بهت میگم کیم نه کیو(اره راست میگه کیم نه بستنی ههههه)

اویسا-چشم اقای کیم 

کیو جونگ چند بار حرفشو تکرار کرد اویسا هم هر دفعه همون جوابو میداد تا اینکه کیو کلافه شدو بغلش کردو شروع کرد به چرخوندش

اویسا-هی اقای کیم بزارم زمین

اما کیو همینطور میچرخوندش ومیخندید(سادیسم داره مگه؟)

اویسا-هی اقای کیم

کیو-....

اویسا-با شمام اقای کیم

 اویسا که دیگه سرش گیج میرفت گفت خیلی خوب کیو بزارم پایین
کیو لبخندی زدوگذاشتش زمین بعد هم یکی از صندلی های جلو میزو براش کشید عقب و گفت بفرمایید

اویسا-مرسی گارسون

کیوجونگ-هی مث اینکه دلت چرخش میخواد

 اویسا سریعا دستاشو به علامت تسلیم بالا بردوگفتنه نه من بیخود میکنم مرسی کیو

کیوجونگ-نه دیگه نشد اینطوری نمیشه

اویسا-خب چی بگم

کیو-بگو مرسی عزیزم

اویسا ادای بالا اوردن در اورد کیو هم به نشانه حمله اومد جلوش

اویسا -باشه باشه مرسی...مرسی...مر سی

کیو-مرسی چی؟

اویسا-مرسی ............عزیزم

کیو هم نشست رو صندلی خودش بعد از اینکه غذاشونو خوردن اویسا گفت خوب حالا زود تند سریع بگو چرا اوردیم اینجا چون تو راه هرچقدر اصرار کردم نگفتیو گفتی اونجا که رسیدیم میگم کیو اومد جلوش ایستاد دستشو گذاشت رو قلبش و گفت قلبم ...اونو قبول میکنی

اویسا فقط با تعجب نگاش میکرد اما در نهایت وقتی تو چشاش اشک جمع شده بود گفت اره کیو اینبار رو زمین زانو زدو از جیبش جعبه ای را در اورد حلقه ساده و زیبایی بود و طرح ان همانطوری بود که اویسا دوست داشت

کیو-و حالا ایا قبول میکنی که تا ابد در کنارم باشی و ترکم نکنی

اویسا به اشکی که تو چشاش جمع شده بود اجازه ریزش دادچقدر این صحنه در چشم اون دوست داشتنی بود لبخندی زدوگفت بله  قبول میکنم

 کیو در حالیکه لبخند میزد از رو زمین بلند شد دست چپ اویسارو در دست گرفت و حلقه را در انگشتش گذاشت بعد هم اروم لبای اویسارو بوسید اویسا هم دستشو دور گردنش حلقه کردوبوسشو پاسخ داد قرار شد شبو اونجا بمونن و فرداش برگردن اویسا رو تخت دراز کشیده بود که کیو جونگم اومد کنارش رو تخت  -هی کیو برو یه جای دیگه بخواب

کیو-اه ..یعنی چی

اویسا-یعنی همین من سختمه با یه پسر دختر باز تو یک اتاق بخوابم

کیوجونگ-محظ اطلاعت منم سختمه با یک دختر که فاقد هرگونه جذابیتیه تو یک تخت باشم اما مجبورم چون اینجا همین یک اتاق و همین یک تخت داره

اویسا-هه حالا کی گفت رو تخت بخوابی رو زمین بخواب

کیوجونگ-وای ...خوب تو رو زمین بخواب-

اویسا-لازم باشه اینکارم میکنم

بالشتشو برداشت(اخه دو تا ادم در چه حد احمقن تخت دو نفرس دارن دعوا میکنن)خواست از روتخت بره پایین که کیو دستشو کشیدو اویساپرت شد تو بغلش اویسا از ترس چشماشو باز نمیکرد اما وقتی بازشون کرد صورتاشون تو یک سانتی متری همدیگه قرار داشت کیو اویساروگردوند وخودش روش خم شد چشاشو بست ولباشو نزدیک لبای اویسا بردوبوسیدش اویسا هم بوسشو پاسخ دادکیو حس میکرد لبای اویسا به حدی داغن که هر لحظه ممکنه لباش ذوب بشن  حس میکرد نمیخواد هیچوقت این اغوش واین لبارو از دست بده بعد از چند لحظه از اویسا جدا شدوکنارش دراز کشیدومحکم بغلش کرد اویسا هم سرشو گذاشت رو سینه کیو
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
هیون نگاهی به چراقهای کلبه که خاموش شدن انداخت فرمون ماشینشو تو دستش فشرد وتو دلش گفت خداحافظ عشقم متاسفم که نتونستم نگهت دارم
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نور افتاب چشاشو میازرد به همین خاطر چشماشو باز کرد سرش هنوز رو سینه ی کیو بود سرشو بلند کردخواست بره که کیو دستشو کشید و محکم بغلش  کرد

اویسا-هی کیم کیو جونگ پاشو ببینم باید بریم

 کیو در حالیکی دهن دره میکرد گفت-ک...جا؟

اویسا-خونه بلند شو من امشب باید شیفت وایسم

کیوجونگ-غصه اونو نخور مرخصی گرفتم برات

اویسا-وای ...جدی چطوری تونستی از عتیقه برام مرخصی بگیری

کیوجونگ-چی؟

اویسا-چی نه کی چرا همتون تیک شیدسارو گرفتین....رئیس بخشمون تو بخش به این نام شهرت داره

کیوجونگ-اونو... هیچی وقتی منو دید  زبونش تا چند ثانیه بند اومده بود خیلی خودشو کنترل کرد نپره بغلم نکنه راستی همه جا رئیس بخشها یک مرد یا زن مسن اینجا چرا رئیس بخشتون دختر بود اونم انقدر جوون

اویسا-خب چون نابغس اینارو بیخیال چطوری اجازه داد

کیوجونگ-هیچی دیگه بهش گفتم که میخوام ازت خواستگاری کنم این حرفا اونم کلی خوشحال شدوبرام ارزوی مووفقیت کرد راستی مثل اینکه همه تو بخش خیلی دوست دارن وکارهایی که انجام میدی براشون مهمه نه؟

اویسا-اره اما تو از کجا میدونی

کیوجونگ-از اونجا که وقتی تو ایستگاه پرستاری پرستار چو ازم پرسید چطوری راضیش کردم منم جریانو برای اون تعریف کردم نمیدونی خیلی خوشحال شد در کل وقتی داشتم از در بخش خارج میشدم نگهبان اونجا هم خوشحال بود

 اویسا خودشو از کیو جدا کرد بلند داد زد کیو جونگ میکشمت

 کیو از جاش بلند شدو به حالت دو از اتاق زد بیرون بعد اینکه کلی دوییدن کیو پشت صندلی ناهارخوری ایستادوگفت اول بگو من چیکار کردم بعد دنبالم کن

 اویسا در حالیکه نفس نفس میزد گفت چیکار ...کردی....بگو...چیکار نکردی....کل بخش...فهمیدن میخوای ازم خواستگاری کنی اخه پسره کند ذهن یک درصد هم احتمال میدادی جواب رد بهت بدم اونوقت میدونی چقدر ضایع میشدی وای کیو جونگ خدا کنه این خبر به گوش خبر نگارا نرسیده باشه چون حوصله دخترای جیغ جیغویی که دم به دقیقه بگن تو اوپامونو دزدیدی ندارم

کیوجونگ-اگه اینطور که تو میگی فکر کنم به گوش اونام رسیده باشه فقط این عجیبه که هیون تا حالا زنگ نزده...وای

اویسا -ها چیشدی

کیوجونگ-هیچی گوشیم تو داشبورت ماشین

اویسا-وای خدا کیو کم کم دارم پشیمون میشم تو چقدر فراموشکاروخنگی

 کیو اومد جلوشو گفت منظورت چیه

اویسا-هیچی شاید..میدونی ما دوتا بدرد هم نمیخوریم

 کیو در حالیکه از فرط عصبانیت قرمز شده بودودستاشو مشت کرده بود گفت منظورت اینه که از تصمیمت پشیمونی..اگه اینطوره چرا اولش درست فکر نکردی که حالا بخوای پشیمون بشی
و رفت اویسا هم کیفشو برداشت ودنبالش رفت تو ماشین کیو جونگ همینطور میرفت تا اینکه رسیدن به خونه وقتی وارد شدند هیونگ وطناز ویونگسنگ خونه بودن که شروع کردن به تبریک گفتن کیو در حالیکه اخماش تو هم بود گفت سرش درد میکنه ورفت تواتاقش
---------------------------------------------------------
 حوصلش سر رفته بود رفت تو باغ تا قدم بزنه کیو روی تاب تو حیاط نشسته بود رفت پیشش کیو با دیدنش اخمی کردوگفت تو هر چند ساعت یکبار نظرت عوض میشه

اویسا-نه اینطوری نیست یعنی...

کیوجونگ-بیخیال
خواست بره که اویسا بازوشو گرفت وبرش گردوند سمت خودش رو پنجه پاهاش ایستادولباشو گذاشت رو لبای کیو و خیلی اروم بوسیدش کیو چشماش از تعجب گرد شد اویسا لباشو برداشت و خواست بره که کیو بغلش کردواویسا گفت فقط یه شوخی بود همین

کیوجونگ-میشه خواهش کنم دیگه از این شوخیا نکنی من ظرفیت اینطور شوخیارو ندارم

اویسا-باشه حالا بیا بریم که روده بزرگه داره کوچیکرو میخوره امروز نه ناهار خوردیم نه شام

کیوجونگ-راست میگی بیا بریم من  یک چیزی برات درست کنم 

رفتن تو اشپزخونه که کیو گفت حالا چی میخوری؟

اویسا-اوم....رامن میخوام

کیو-باششه یک بیست دقیقه صبر کنی امادس اویسا روی صندلی نشسته بودوبه کیو نگاه میکرد که با وسواس و احتیاط اشپزی میکرد خندش گرفته بود بعد از نیم ساعت غذا حاظر شد کیو واسه جفتشون کشیدواورد سر میز اویسا رفت از تو کابینت چنگال اوردوشروع کرد به خوردن که کیو گفت هی چیکار میکنی اینو که اونطوری نمیخورن

اویسا چنگالو گذاشت تو دهنش و با حالت با مزه ای گفت پس چطوری میخورن بابایی

 کیو خندیدوگفت هی من باباتم؟

اویسا-ببشخید یادم نبود مامانمی

بعد هم شروع کرد به خندیدن  کیو که از خنده هاش کلافه شده بود با چاپستیک رامن گذاشت تو دهنشو گفت ببخشید ولی تنها راه ساکت کردنت همین بود

 بعد هم ظرف غذای اویسارو از جلوش بردا شت وگذاشت کنار دست خودش اویسا غذارو قورت دادوگفت هی اون غذای منه ها

کیو-اوم ...منم میدونم ولی تا یاد نگیری چطوری بخوریش اینجا میمونه

 اویسا چند بار سعی کرد غذارو برداره اما نتونست کیو یک طوری غذا میخورد که اویسا دلش ضعف رفت و گفت خیلی بدی خوب بهم یاد بده

کیو-خواهش کن

اویسا-مامان جون خواهش میکنم

کیو -حالا که اینو گفتی عمرا

اویسا روشو گردوندوگفت اصلا من باهات قهرم پسره بد

 کیو از این کارش خندش گرفت از پشت بغلش کردوگفت باشه بهت یاد میدم به شرط اینکه از این به بعد بهم بگی عزیزم

 اویسا کیورو از خودش جدا کرد و گفت اصلا میدونی چیه حاضرم یک عمر گشنگی بکشم ولی این کلمه رو نگم

کیو-باشه پس باش تا صبح دولتت بدمد(فکر کنین کره ای ها از این مثل استفاده کنن)من که رفتم غذامو بخورم

اویسا که دید کیو تو تصمیمش جدیه گفت باشه باشه قبول اما فقط همین یکبار

کیو-خیلی خوب بگو دیگه

اویسا-کیو عزیزم میشه بهم یاد بدی

کیو-باشه عزیزم

 بعد هم اویسارو نشوند روپاهاش

اویسا -هی کیو جونگ چیکار میکنی

کیو-خب میخوام بهت یاد بدم دیگه حرف نباشه دستتو بده

 دست اویسارو گرفت و بهش یاد داد چطوری چاپستیکارو بگیره تو دستش بعد از چند دقیقه اویسا کاملا یاد گرفته بود چطوری باید باهاشون غذا بخوره همینطور که رو پای کیو نشسته بود برگشت و گفت دهنتو باز کن بعد رامن گذاشت تو دهنش

غذاشونو با شوخیو خنده خوردن شروع کردن به شستن ظرفها اویسا تمومه ظرفهارو شسته بودولی کیو هنوز مشغول خشک کردن ظرفا بود کارش دیگه تموم شده بود دستاشو شست و با پیشبندش خشکشون کرد اویسا دستاشو دور کمرش حلقه کردوگفت خب شیدسا اومده دنبالم برای همه چیزی ممنون خیلی بهم خوش گذشت

کیو لبخندی زدوگفت منم ممنونم خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم

بعد هم خم شدوگونه ی اویسارو بوسید اویسا هم لبخندی زد روشوگردوند تا از اشپزخونه بره وقتی داشت میرفت

 گفت شب بخیر عزیزم

 کیو لبخندی زدوگفت شب توهم بخیر عزیزم


-----------------------------------------------------------------------


بله دوستان فصل یک تمام شد اما منتظر فصل دو باشید خیلی زود باهاش برمیگردم اون نظراتتونم برا فصل دو خواستم هااا الان فکهاتون زمینو جارو نکنه که هم به هیون رای دادید اخرش کیو شد فصل دوم هم اخرش با هیون نیست نمیدونم شایدم باشه ولی مینویسم ببینم چی پیش میاد فعلا بای بای






نوع مطلب : I Belive You، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 12 تیر 1396 08:03 ق.ظ
Right here is the perfect blog for anyone who really
wants to understand this topic. You realize so much its almost hard to argue with you
(not that I personally will need to?HaHa). You definitely put a fresh spin on a subject which has
been discussed for many years. Wonderful stuff, just excellent!
چهارشنبه 3 خرداد 1396 07:10 ب.ظ
I don't know whether it's just me or if everyone else experiencing problems with your site.
It looks like some of the written text within your posts are running off the screen. Can somebody else please
provide feedback and let me know if this is happening
to them too? This could be a issue with my web browser because I've had this happen previously.
Many thanks
چهارشنبه 3 خرداد 1396 01:04 ق.ظ
If you want to obtain a good deal from this article then you have to apply these methods to your won weblog.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:17 ب.ظ
Hola! I've been reading your website for a long time now and finally got the courage to go ahead and give you a shout out from Dallas Texas!
Just wanted to mention keep up the great work!
جمعه 25 فروردین 1396 04:51 ق.ظ
What i do not understood is in fact how you are no longer actually much more
well-appreciated than you may be right now. You are so intelligent.
You recognize thus considerably with regards to this topic, made me individually believe it from a lot of numerous angles.

Its like women and men don't seem to be interested
unless it is one thing to do with Lady gaga! Your personal stuffs outstanding.

All the time deal with it up!
سه شنبه 12 بهمن 1395 06:50 ب.ظ
وای دارم از خوشحالی میمیرم اسم منم آویسا هستش 13سالمه و یک تریپل اسی هستم مخصوصا کیو رو خیلییییی دوست دارم خیلیییی نازه مرسی داستانات خیلیییی قشنگه
پنجشنبه 17 فروردین 1391 12:53 ب.ظ
توی همین وببب منظورم بود ها...البته توی اون یکی وببب هم میذارم...گفتم بگم که همون کیمیا م!
Elmira بله بله اونجاهم برایت نظر گزاشتیدم
پنجشنبه 17 فروردین 1391 12:52 ب.ظ
مغسی عسییییییییییسم...

میگم بنده پاااارت دو رو هم گذاشتم...خواستی بخون...
Elmira خواهششششش

اهان دیدمش میرم که بخونم ماااااااااااچ
چهارشنبه 16 فروردین 1391 05:25 ب.ظ
پسسسسسسسسسسسسسسسس کجانی المیرا جون مسافرتی؟؟؟؟
دوست دارم زودم بیااااااااااااااااااااا
Elmira اره عسیسم مسافرت بودم اونم نه یکی دو شهر چندین شهر خیلی حال داد جات خالی

عاچچچچچچچچچچچچچچچچچقتم گلم بوووووووووووووووس
چهارشنبه 16 فروردین 1391 05:24 ب.ظ
تولد عطوفتمممممممممممممممممم مبارکککککککککککککک
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
بوسسسسسسسسسسسسسسسسسس
ماچچچچچچچچچچچچچچ
بخللللللللللللللللللللللللل
Elmira اه اه اه اه(اینا گریه اس)

من تو وب نبوووووووووووووووودددددددددددم

بوووووووووس

کییییییییییییییییییییس

بخخخخخخخخخخخخخل

تفلد داداجیم مبارککککککککککککک
چهارشنبه 16 فروردین 1391 05:23 ب.ظ
سسسسسسسسسسسسسسسلام المیرا جونمنم رمز موخواممممممممممممممم
Elmira سلاااااااااااام والار جوووووون بخخخخخخخخخل

عسیسم چیزه خاصی نبود فقط یه مطلب بود برا اینکه ببینم خوب هست یا نه گذاشتمش تا با سحر در موردش یه مشورتیم بکنم یه چن وقت دیگه پاکنویسش کردم میزارمش بخونی
شنبه 5 فروردین 1391 01:52 ب.ظ
سلام دوست خوبم.مرسی از حضورت همونطور که دیدی سایت مارو هک کردن.ایشاالله کم کم کارمونو میخوایم شروع کنیم باز...
من لینکت کردم.موفق باشی
Elmira سلام عزیزم منم حتما میلینکمت گلم من نمیدونم اینا مشکلشون با سایتای کره ای چیه در کل
جمعه 4 فروردین 1391 09:48 ب.ظ
fasle 2 ro key shoru mikoni?!
Elmira نییدونم 2تا پست رمز دار میزارم ببین کدوم یکی از نظرت باحالتره
جمعه 4 فروردین 1391 09:39 ب.ظ
بخشیدی خوشحالم المیرا جونراستی قسمت اخر داستانمو گذاشتم؛ببخش دیر شد فداب؛از یادم نمیری
Elmira بخخخخخخخخخخخخخل اخ جووون من برم بخونم

تو هم همینطر عسیسم ماااااااااااااااااچ قفونتت
جمعه 4 فروردین 1391 05:09 ب.ظ
اهان اینا من بودم ها؛دوست دارم مواظب خودت باش اگه دیر میام معنیش این نیست یادم رفتی خوشکله فدات بخللل
Elmira هه هه هه فهمیدم گلم توهم همینطور قفونت بپر بخلم ماااااااااااااااااااااااااچ عاچقتممممممممم
جمعه 4 فروردین 1391 05:06 ب.ظ
امیدوارم ببخشی؛داستان هم عالی بود ؛هه هه کیو رو خوف رفتی ولی با عطوفتم مهربان باش چرا شیداس اصلا به فکر احساسات عطوفتم نیستمرسی بابت داستان بوس
Elmira وااا این چه حرفیه گلم مرسی که نظر میزاری

اره دیه دلم برا شوملمان سوخت چرا این اخرش که مهربون شد باش خواهششششششش کییییییییییس
جمعه 4 فروردین 1391 05:01 ب.ظ
فصل دوم برات جبران میکنم قول؛راستی عیدتم مبارک جیگر امیدوارم سال خوبی داشته باشی
Elmira اوکی البته اگه بزارم.نوروز توهم پیروز جیقل میسی توهم همینطور
جمعه 4 فروردین 1391 04:59 ب.ظ
سلام المیرا جون ؛از دستم عصبانی میدونم ؛اومدم حلالیت فداتواسه نظر نزاشتم تو وب یگانه معذرت قسمتهای اینجا رو هم همیشه دنبال میکردم و یادم نرفته بود فدات واسه نظر هم شرمنده نت ندارم میدونی که
Elmira سلام والار جوونم نه گلم واسه چی؟وااا چرا ؟

اووووخی نه نییدونستم ولی الان میدونم
پنجشنبه 3 فروردین 1391 12:01 ق.ظ
Elmira boro in clipo bebin yani gush bede o bepok az khande. Kyu jung tush arabi harf mizane. yani mano migi pakhshe zamin shode budam.
http://www.zomgupload.com/lyt703wcnub8.html
Elmira که چی اخه کیوجونگ عربی حرف میزنه به منچه؟
چهارشنبه 2 فروردین 1391 11:27 ب.ظ
bishtar
Elmira هاااااااااااااا؟
چهارشنبه 2 فروردین 1391 11:15 ب.ظ
Elmira عاچقتم اوخییییییییی لوس ماچچچچچچچچ بخللللللللللللل پوهاهاهاها بله بله بی حیا!خیخی خی خواهش میکنم خجالت نده

هولیاااااااااااااااااااااااا دوشت دالم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page