تبلیغات
Love2SS501 - living with adversity part 10
Love2SS501
we always support ss501
شنبه 5 فروردین 1391 :: نویسنده : Elham

سلااااااااااااااااااام..
واقعا شرمنده ام كه اینقدر دیر اومدم...منو یادتون میاد؟؟؟هه هه..خب اینم قسمت 10 داستان..خیلی باحاله..
ادامههههههههههههههههههههههههه
هیونگ رفت رو صندلی نشست و درباره اینكه با انا چیكار كنه فكر كرد!!
دوهفته گذشت و انا از كما بیرون اومده بود ولی بیهوش بود
.هیونگ یه روز رفت تو اتاق انا و كناره تختش نشست و دستشو گرفت و باهاش حرف زد
 هیونگ:تو كی هستی؟چرا من پیدات كردم؟
بعد سرشو گذاشت رو دست انا یهو دسته انا تكون خورد...هیونگ بهش نگاه كرد.
انا چشماشو باز كرده بود و اطرافشو نگاه میكرد.
بعد به هیونگ نگاهی انداخت و گفت:من كجام؟؟تو كی هستی؟من چرا باید بیمارستان باشم؟
 هیونگ:منو میشناسی؟اسمتو بگو؟ _نه نمیشناسم..وای خدا چی شده؟؟..بعد یهو نفسش تند تر شد و حالش بد شد..
هیونگ:د...دكتر..دكتر.. دكتر بعد معاینه ای از انا رفت بیرون. :هیونگ:چرا حالش اینجوری شد؟ _ایشون قبلا سرش به جایی برخورد كرده بود؟
 _آ...آ..آره.
 _خب ممكنه واسه همین باشه!زن شما هیچ چیزیو بخاطر نمیاره!.نه اسمشو نه هیچ چیزه دیگه رو!
 هیونگ:دكتر بچش چی؟؟ _فعلا وضیت جسمیه زنتون زیاد خوب نیس و ضعیف شده! باید بهش سرم های تقویتی بزنیم. و بعد بهش كم كم غذا بدیم و گرنه سلامتیه بچتون به خطر می افته!
_خب دكتر شما بگین من باید چیكار كنم؟ _شما فعلا پیشه زنتون باشین!و سعی كنید گذشته رو براش كم كم بخاطر بیارید.راستی اسم زنتون چیه؟ _اسمش..پارك سانی.
 -خب ممنون فعلا.. هیونگ رفت تو اتاق انا و كنارش نشست.
هیونگ:حالت خوبه؟ _آره خوبم.تو كی هستی؟ _اسمم هیونگ جونه.كیم هیونگ جون ولی میتونی منو به عنوان یه دوست قبول كنی!!من چند هفته پیش كه رفته بودم ساحل كناره دریا پیدات كردم.فعلا خودمو به عنوان شوهرت جا زدم. _اسمم چیه؟ _نمیدونم.من از هیچیت خبر ندارم.درضمن تا حامله ای! _جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه بابا....پس شوهرم كیه؟؟واااااای خدا هیچی یادم نمیاد..من كی مرخص میشم؟ _نمیدونم اگه حالت بهتر بشه زود مرخش میشی.. _اینجا سئوله؟؟ _نه جیجوئه.. _ببین میتونی كمكم كنی زودتر برم؟باید شوهرمو پیداكنم. _باشه حتما!!! بعده چندروز انا مرخص شد و با هیونگ رفتن سئول!! هیونگ:اینجا خونه ی منه!میتونی راحت باشی چون من صبح تا شب سره كارم.(الهی بمیرم).شبام تا دیروفت میام از بس سرم شلوغه!! _كارت چیه؟ _تو رادیو كار میكنم ولی شغل اصلیم آرشیتكته!! _اهان..منون بابت لطفی كه كردی!!هه احساس میكنم یكی مث تو بهم لطف كرده!!چه حالب.. یه چندساعت گذشتو  اونا داشتن باهم حرف میزدن. هیونگ:ببین یكم فكر كن شاید چیزیو بخاطر آوردی؟؟ انا تو فكر فرورفت.. انا:آهان!!!!من یه جشنواره بزرگ یادم اومده..خیلی شلوغ بود.خسته شده بودم.. هیونگ:خب بعدش؟؟ _وااااااای نمیدونم.[نیشخند]. _خب اشكال نداره زیاد به ذهنت فشارنیار میترسم حالت بدتر شه!! _باشه ولی یه كوچه قدیمی هم یادمه! _باشه یكم استراحت كن میریم دنبالش میگردیم.. هیونگ و انا خیلی سعی كردن كه اون كوچه رو پیداكنن ولی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین...اناهم كه از اسم خودش خبر نداشت ناژارا رفت و یه شناسنامه حدید برای خودش درست كرد و اسمشو گذاشت پارك سانی!. بعده چند ماه بچه ی انا بدنیا اومد و دختر بود.اسمشو گذاشت "جانگ می"..دوسال گذشت یه روز ك انا خوابیده بود یهو هیون تصویرش میاد تو ذهنش!و خواب هیونو میبینه!كه هیون بهش میه:قلبم شكسته!!تو كجایی؟؟دارم دنبالت میگردم..كمكم كن!!  ویهو بلند میشه! هیونگ:چی شده؟؟حالت خوبه؟ انا زد زیره گریه.. هیونگ:میگم چیشده؟؟ _خواب یه مردیو دیدم..بهم میگفت دارم دنبالت میكردم..كمكم كن!!هیونگ چیكار كنم؟یعنی اون شوهرم بود؟ هیونگ انارو بغل كرد وبهش دلداری داد:نگران نباش همه چی درست میشه! تویه یه مدت انا خیلی فكر میكنه و تقریبا همه چیزو بخاطر میاره.ولی از نظر روحی داغون بود. انا رفت تو اتاق هیونگ(با گریه). انا:هیونگ!!...هیونگ..(نفسش بالا نمیومد.)اسم شوهرم...اسمش كیم هیون جونگه!..همون بازیگره معروف شوهره منه...اسم منم اناست..كیم انا... هیونگ من چیكار كنمممممممممممم؟؟


ببخشید خیلی قاطی و پاتی بود..دفه ی بعد بهتر درسش میكنم..
نظر خیلی بدیناااااااااااااااا




نوع مطلب : living with adversity، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 22 شهریور 1396 12:22 ب.ظ
This design is steller! You certainly know how to keep a reader entertained.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my
own blog (well, almost...HaHa!) Excellent job.
I really enjoyed what you had to say, and more than that, how you
presented it. Too cool!
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:17 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I quite enjoyed
reading it, you happen to be a great author. I will ensure that I bookmark your blog and may come back in the foreseeable future.

I want to encourage that you continue your great work, have a nice evening!
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:16 ب.ظ
Good post. I learn something totally new and challenging on sites I stumbleupon on a daily basis.
It will always be exciting to read through content from
other writers and practice something from other sites.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:51 ق.ظ
It's going to be ending of mine day, but before ending I am reading this impressive piece of writing to increase my knowledge.
دوشنبه 7 فروردین 1391 11:10 ق.ظ
سلااااااااام واى كلى ذوق كردم دیدم اومدى الهام جونم.
Elham ای جونم آجی الهام منم دلم برات تنگولیده بووووووووووووووووووووووود
یکشنبه 6 فروردین 1391 01:09 ب.ظ
سلام اونی جون داستانت قشنگ بود خدا رو شکر بالاخره یادش امد بیچاره هیون .........
Elham آره دیگه هیونه دیگه...............
فدات
شنبه 5 فروردین 1391 09:24 ب.ظ
vaaaaaaaaaaaaaaaaay! Elham juni! chitori?! cheghad khub ke bargashti! kheili khoshhal shodim. alan miram parte badio bekhunam.
Elham سلام آجیییییییییییییییییییییییییییییییی....
هه هه من كه برمیگشتم كه...
برو برو
شنبه 5 فروردین 1391 09:16 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااااام برگشتتو تبریک میگم الهام جوووونم

دلم برات تنگولیده بودش

فیلا بای بای عسیسم
Elham هه هه سلام آجی ممنون...
منم دالم برای همتون تنگولیده بووووووووووووود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page