تبلیغات
Love2SS501 - living with adversity part 11
Love2SS501
we always support ss501
شنبه 12 فروردین 1391 :: نویسنده : Elham

خب همگی سلام..

ببخشید كه دیر پارتشوگذاشتم چون خونه نبودم اصلا!!!

خب بچه ها این پارت قسمت آخره!!خیلی قشنگه..حتما بخونیدش!!!

ادااااااااااااااااااااااااااااااااااااامه

بعدش من تا یه مدت خیلی طولانی نمیام.به المیرا جون گفتم.

از همگیم معذرت میخوام.

هیونگ كه باورش نمیشد انا یادش اومده دستاشو گرفت و بش گفت:امروز میری و پیداش میكنیم!!!مطمئنی كه خودش بوئ؟

_اره شك ندارم خوده خودشه!!اون هیون بود..اون هیونه من بود.(باگریه).

هیونگ و انا اماده شدن تا برن سراغ هیون.اول رفتن سراغ كمپانیش تا ادرس خونشو پیداكنن.

هیونگ:سلام اقا ما دنبال اقای هیون جونگ میگردیم و میخوایم ببینیمش!!

_ایشون فعلا اینجا نیستن...

_میشه ادرسی ،چیزی ازشون به ما بدین؟؟

_شرمنده نمیتونم بهتون اعتماد كنم.

_اقا این خانم زن اقای جونگ هستن و حتما باید ایشونو ببینن.

_ولی ببخشیدا تا اونجایی كه من میدونم زنشون چندسال پیش فوت شدن.

انا گریش گرفت.همون لحظه تلفن مرده زنگ خورد و مشغول شد.

هیونگ:انا بریم..بی فایدس!!میریم جایه دیگه دنبالش!!

_باشه..هرچی توبگی!!

هیونگ و انا تو حیاط كمپانی داشتن قدم میزدن كه یهو هیون رو از دور دیدن.

انا شكه شد..همه چی یادش رفت و دوید طرف هیون.ولی هیون همون لحظه برگشت و دسته یه خانمی رو گرفت و از ماشین پیادش كرد.(كیمیا).اون حامله بود.

انا همونجا خشكش زد و وایستاد.

دختره دستشو تو دسته هیون قلاب كرده بود و رفتن.

انا زد زیره گریه.هیونگ كه دید حالش خوب نیس.انا رو برد تویه پارك.

انا:هیونگ دیدی؟؟هیون ازدواج كرده!!من با جانگ می چیكار كنم؟اونم باید بدونه كه پدرش كیه؟!چندوقت دیگه كه بزرگ شد چی بهش بگم؟

_بابا شاید اون زنش نبوده ها!!!توكه از هیچی خبر نداری!

_خب نمیدونم..میگی من چیكار كنم؟؟

_باید همدیگرو ملاقات كنین.تنها راهش همینه.

_باشه ولی كی؟

_امشب طبق نقشه ی من پیش میریم.....

شب شد و انا و هیونگ و جانگ می رفتن به مهمونی ای كه هیون دعوت بود.(حالا دیگه چجوری فهمیده بودن و خدا میدونه)..

هیونگ بیرون تو ماشین بود و انا و جانگ می رفتن داخل...هیون دوره یه میز با دوستاش بود و میگفتن و میخندیدن...هیون بعد چند لحظه از اونجا رفت..

انا هم جانگ میرو فرستاد دنبالش و بهش گفته بود كه چیكار كنه!

هیون تو راهرو داشت میرفت كه یهو یه دختر بچه (جانگ می)رو میبینه كه داره گریه میكنه.رفت طرفش.

هیون:كوچولو چیشده؟چرا گریه میكنی؟

_مامانمو گم كردم.

_همینجا گمش كردی؟

_آره...

_خب اشكال نداره.(بغلش كرد)من الان پیشت میمونم تا مامانت بیاد.

انا دوون دوون داشت میومد و هی صدا میزد.:دخترم،جانگ می....هیون:اوه.فك كنم مامانت باشه!!صداش كن بیاد.

جانگ می:مامان.من اینجاااااااااام..انا طوری اومد كه هیون ننتونه صورتشو خوب ببینه!

انا صورتشو كاملا مثل اونموقع درست كرده بود و موهاشم كوتاه كرده بود.رو پیشونیه انا یه لكه بو ولی چون موهاشو چتری بود دیده نمیشد.

انا جانگ میرو گرفت و بغلش كرد و بلند شد.

انا:اقا متشكرم از اینكه مراقب دخترم بودین.

هیون شك كرده بود.دستشو برد طرف پیشونیه انا و موهاشو كنار زد.

هیون همون لحظه مثل جناز یخ زده بود و تكون نمیخورد و چشماش تو چشمای انا بود.

انا:چیزی شده اقا؟؟

هیون اشكش بی وقفه ریخت.

انا:ببخشید اقا با شما هستم..طوری شده؟؟؟

هیون:تو....تویی؟؟؟؟...

زانوهاش سست شد و نشست و گریه رد.

انا كه داشت از گریه میمرد چیزی نگفت.

هیون دسته انا رو كشید و بردتش بیرون و سوار ماشین شدن.

انا:اقا داری چیكار میكنی؟؟

جانگ می گریش گرفته بود.

انا:مامانی برو پیشه عمو!!برو دخترم..

هیون:ا...انا خودتی!!؟؟منم هیون!!شوهرت..یادت نمیاد؟؟؟

انا چیزی نگفت.

هیون:یه چیزی بگو خب.

انا:چرا فراموشم كردی؟؟

_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فراموشت كردم؟من تمام دنیارو دنبالت گشتم ولی پیدات نكردم...

انا آب دهنشو قورت داد ئ گفت:تو...ازدواج كرد..كردی؟؟

هیون:بعد اینكه غیبت زد مریض شدم..دیوونه شده بودم....آره ازدواج كردم...مجبور شدم ازدواج كنم...

_مجبور شدی؟؟چ!!!خب یكم میموندی شاید من پیدام میشد..

_من خیلی منتظرت مونم..تقریبا یه سال تمام مریض شده بودم.اصلا تو این دنیا نبودم.خوراكم فقط شده بود مشروبات الكلی!!هرشبم رو با گریه روز میكردم..ولی كیمیا منو نجات داد..

_از كجا پیداش كردی؟؟

_یه شب تو پارتی كه بودم حالم خیلی خراب بود...كنارش نشسته بودم و همونجا رو پاش خوابم برد..اون منو برد خونشون و ازم مراقبت كرد و حالم بهتر شد..منم ازش خوشم اومد و باهاش ازدواج كردم.(هیون با گریه این حرفارو میزد).

_كافیه!!!!!(اناهم گریه میكرد.)هیون...هیون تو میدونستی یه دختره دوساله داری؟؟اونموقع كه من غیب شدم حامله بودم..هیون تو...تو خیلی نامردی..

_چی داری میگی؟؟؟من دختره 2 ساله دارم؟؟من پدر شدم؟؟

انا:اره هیون ولی چه فایده كه خودت داری پدر میشی!!ناراحت نباش منو و دخترم از زندگیت میریم بیرون..

هیون:دیگه این حرفو نزن...كیمیا بچه دوست داشت....واسه همین زود بچه دار شدیم..راستی تو هنوز زنه منی و دوستت دارم..

انا:به كیمیا گفتی كه زن داری؟؟

_اره همه چیزو بهش گفتم..اون قلب خیلی مهربونی داره..اصلا ناراحت نشد..

_اگه بفهمه من هنوز هستم چیكار میكنه؟!!!

هیون:اون هیچوقت ناراحت نمیشه!!!مطمئن باش!

همون لحظه كیمیا در ماشین رو باز كرد و انا رو دید!!!

هیون به من من افتاده بود...

كیمیا:نیازی نیست چیزی بگین!!اقای هیونگ جون همه چیزرو به من گفتن...انا عزیزم توهم نگران نباش!!با دخترت بیا پیشه خودمون زندگی كن!!

هیون خندید...

انا:واقعا؟؟كیمیا.....من....من نمیدونم چی بگم!؟...

كیمیا پرید تو بغل انا و گفت:آجی جونم خشو اومدی...

پایان!!!

___

خب چطور بود قسمت اخرش؟؟؟؟نفری دوتا كوشولو نظر بدین!!!فایتینگگگگگگگگگگگگ!!!!





نوع مطلب : living with adversity، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 30 اردیبهشت 1396 09:54 ب.ظ
Great delivery. Great arguments. Keep up the great spirit.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 01:30 ب.ظ
Everything is very open with a clear clarification of the issues.

It was really informative. Your site is very helpful. Many thanks for sharing!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:26 ب.ظ
It's perfect time to make a few plans for the longer term and it's time to be
happy. I've read this post and if I may just I want to suggest you few interesting issues or suggestions.

Maybe you could write next articles relating to this article.

I wish to read even more issues about it!
جمعه 25 فروردین 1396 09:38 ب.ظ
I have read so many articles or reviews about the blogger lovers but this piece of writing is genuinely a
good paragraph, keep it up.
دوشنبه 24 مهر 1391 08:32 ب.ظ
تصمیم گرفتم داستاناتونو بخونم.یکی شو خوندم.ممنون
دوشنبه 24 مهر 1391 08:31 ب.ظ
اینو کسی برام فرستاده مال من نیستممکنه مسخره به نظر بیاد ولی واقعا اتفاق میافته!می خوای صورت کسی رو که واقعا دوست داره ببینی؟اینو به 10 نفر بفرست بعد برو به ادرسhttp://amour-en-portrait.ca.cx/(این یه بازی فرانسویه)صورت کسی که دوست داره ظاهر میشه خطر سوپریز شدن!(تقریبا 90%شبیه)من خواستم این بازیو دور بزنم مستقیما رفتم به اون ادرس گفت اینطوری نمیشه باید به10نفر بفرستیش نمیدونم چه طوری فهمید..امتحانش مجانیه.
دوشنبه 14 فروردین 1391 12:07 ب.ظ
salam azizam bebakhshid ta emruz khune nabudam natunestam biam bebinam web chekhabare! tabrikate faravan! belakhare in Hyunam srosamunesh dadim raft! bahal bud! rasti esmet tuye liste nevisandeha mimune! khoshhal misham age betuni tu tabestun bazam be jame nevisandeha molhagh beshi! ishalla sale khubi dashte bashi golam. boooooooooooos
شنبه 12 فروردین 1391 10:08 ب.ظ
زودى برگرد باااااااااااااااااشه؟
شنبه 12 فروردین 1391 10:07 ب.ظ
الان یعنى هیون با دوتا زن زندگى میكنه؟كاش اینطور نبود یكم تو ذوق میزنه این هیونگ تنها موندش.
شنبه 12 فروردین 1391 10:02 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااااام عزیزم وااااااااى عااااااااالى بوووود حیف شد كه تموم شد.
شنبه 12 فروردین 1391 05:46 ب.ظ
خیلی اخرش باحال تموم شد یعنی هیون با دو تا زن می خواد زندگی کنه ماشاالله
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page