تبلیغات
Love2SS501 - I am disappointed_p 17
Love2SS501
we always support ss501
سه شنبه 15 فروردین 1391 :: نویسنده : Sahar sahar


واااااااااااای دوست جونیام تولد جونگی مبارک.
بدویین برین داستانو بخونین...
جونگ مین که در کل قاطی کرده بود زد کنار و گوشیشو برداشت و از ماشین پیاده شد.
جونگ مین: الو , هیلا! عزیزم! خوبی؟! مشکلی پیش اومده؟
هیلا: پس بالاخره جواب دادی! کجا بودی تو؟ میدونی از کی تا حالا همین طور دارم بهت زنگ میزنم؟ باید بگم اصلا خوب نیستم. حوصله ام سر رفته! بدون تو خونه سوت و کوره!
جونگ مین: خب من که بهت گفتم همراهم بیا خودت گفتی نه! عزیزم من الان یه کاری دارم باید برم بعدا خودم بهت زنگ میزنم. خداحافظ
بدون اینکه منتظر شنیدن جواب هیلا باشه گوشیشو قطع کرد و رفت سمت ماشین و سوار شد.
ئه چا: الان احیانا فکر من بدبختو نکردی که کلاسم دیر شده؟ تا الان 5 دقیقه تاخیر. شانس میارم بتونم امروز از اونجا زنده در بیام.
جونگ مین هیچی نگفت و پاشو گذاشت روی گاز. ئه چا هم در کل هنگ کرده بود. بالاخره با 10 دقیقه تاخیر ئه چا تونست به کلاسش برسه.
جونگ مین توی راه برگشت تمام به هیلا فکر میکرد. احساس میکرد دیگه نمیتونه هیلا رو تحمل کنه. روز به روز رابطه اش با هیلا سردتر میشد و بیشتر از روز قبل از هیلا بدش میومد ولی قدرت اینکه بهش اینو بگه رو نداشت. اعصابش از دست خودش به هم ریخته بود. میتونست تصور کنه هیلا چه عکس العملی ممکنه نشون بده. احتمالا خونه شو با خاک یکسان میکرد! ( خونه مشکلی نیست یه وقت بلایی سر جونگی نیاره) احساس میکرد هیلا هم حسی مثل دوست داشتنو نسبت به جونگ مین نداره. از این فکر بدش میومد ولی رفتار هیلا طوری بود که انگار تنها جذب موقعیت مالی و شهرتش شده! تصمیمشو گرفت. خواست با هیلا به هم بزنه. به نظر اون این بهترین راه ممکنه بود. مخصوصا الان با برگشتن گروه پیش هم و مدیریت گروه توسط ئه چا و لینا , هیلا کلی زیکه میکنه. دیگه اونو شناخته بود و نمی تونست منکر این بشه که هیلا آدم حسودیه.
قبلنا که جونگ مین هیلا رو دوست داشت میتونست دعواهاشو با دخترایی که فقط واسه ی کارشون میومدن و با جونگ مین صحبت میکردنو تحمل کنه ولی الان مسلما نمیتونه. تنها راهش این بود که باهاش بهم بزنه.
یه مدت گذشت.
بچه های گروه تونسته بودن اولین آهنگ های آلبومشونو بسازن و فقط کلیپ ها و رقص هاشون مونده بود.
ئه چا با کمک اعضا رقصشونو طراحی میکرد. اون طور که قرار بود باید تا یک ماه دیگه این آلبومو میدادن بیرون بنابراین وقت زیادی نداشتن واسه ی همین ساعت کاریشون خیلی فشرده بود و باید خیلی تمرین میکردن.
رسانه ها هم راجع به آلبوم جدیدی که قرار بود از ss501 بیاد بیرون صحبت میکردن. واسه ی همین خبرنگارا خیلی تلاش میکردن تا با اعضای گروه مصاحبه داشته باشن ولی نظر همگی این بود که تا قبل از بیرون دادن آلبوم هیچ حرفی نزنن و بعد از اون ترتیب یک مصاحبه ی درست و حسابی رو بدن.
.
.
.
بعد از کلی تلاش و این حرفا بالاخره کار آلبوم تموم شد. این آلبومشون حسابی ترکونده بود چون هم بعد از مدت ها یه آلبوم داده بودن بیرون هم اینکه خیلی رو این آلبومشون کار کرده بودن و میخواستن عالی باشه و واقعا هم به هدفشون رسیده بودن.
به همین مناسبت آقای چا یه مهمونی ترتیب داد و از همه ی دوست ها و خواننده ها خواست که به این مهمونی بیان.
توی کمپانی همه توی اتاق بودن و داشتن میگفتن و میخندیدن که یکدفعه لینا در اتاقو باز کرد و پرید توی اتاق.
جونگ مین: لینا! حالت خوبه؟ چرا اینطوری میای تو؟ باور کن یه لحظه فکر کردم مورد حمله قرار گرفتیم.
هیون جونگ: اتفاقا من که اصلا تعجب نکردم. این کارا عادتشه! انتظار بیشتر از این ازش نمیره.
لینا: اصلا نظر تو واسه ی من اهمیتی نداره تازه هر چی توقع بقیه از آدم کمتر باشه آدم راحت تر زندگی میکنه!
بعد روشو کرد سمت بقیه و یه لبخند زد و دستاشو یکی زد به هم و گفت: بچه ها آقای چا میخواد یه مهمونی بگیره!
هیونگ جون: چی؟ کی؟ کیا؟
لینا: مهمونی. آخر هفته. کلی آدم.
یونگ سنگ: یعنی واقعا نمیتونین عین آدم صحبت کنین؟!
هیونگ جون: چی؟ کی؟
یونگ سمگ که در کل زیکه کرده بود داشت با هنگ هیونگو نگاه میکرد ( دقیقا چطوری میشه؟ هم هنگ هم زیکه) واسه ی همین همه از قیافه ی یونگ سنگ خندشون گرفته بود. ئه چا هم که در کل ذوق زده شده بود انگشتاشو برد طرف لپ یونگ سنگ ( پارازیت: آخههه اینجارو خیلی دوست دارم) و تو چاله های کنار لبش فرو برد. با این حرکت ئه چا دیگه همه پخش زمین شده بودن. صدای خنده های جونگ مین از بس که بلند بود توی سالن پخش شده بود. هیون جونگ که دلشو گرفته بود و روی زمین نشسته بود. لینا که کنار هیونگ جون وایساده بود بهش تکیه داد تا از خنده روی زمین نیوفته. کیو جونگ که با کف دستش کوبونده بود تو پیشونیش که این چه دختر عمه ایه که داره و داشت از خنده روده بر میشد. ئه چا و یونگ سنگ هم از بس که خندیده بودن صورتشون سرخ شده بود.
بعد از اینکه یکم آروم تر شدن جونگ مین گفت: ئه چا ... یعنی واقعا... واقعا تو شاهکاری!
ئه چا: یه چیز جدید بگو. اینو زیاد شنیدم!
لینا: ئه چا واقعا باورم نمیشه! تواناییت واقعا بالائه!
ئه چا: آخه از بس گفتی لپ های یونگ سنگ خیلی بانمکن رو من تاثیر گذاشتی.
هیون: لینا! الان من دقیقا نفهمیدم! یعنی چی که لپ های یونگ سنگ خیلی بانمکن؟!
لینا: همین دیگه. میگم آی کیویی میگی نه! یعنی بانمکن. یعنی اینکه خوشم میاد از مدل لپ هاش.
جونگ مین: لینا نظرت راجع به لپ های من چیه؟
لینا: فقط یونگ سنگ!
یونگ سنگ: یادم باشه از این به بعد به همه بگم به مدل لپ هام توجه کنین.
هیون: حالا چه بگی چه نگی فرقی نمیکنه. همینطوری هم توجه همه بهشون جلب میشه. نمونه ی بارزش جلوت نشسته!
ئه چا: خب. بچه ها بیخیال شین. لینا جونم تنها وقت آزادی که دارم فرداست. میتونی همراهم بیای بریم واسه ی مهمونی یه چیزی بخریم؟
لینا: فردا؟! شرمنده عزیزم آخه هنوز کارهای مربوط به مصاحبه مونده.
ئه چا یه آهی کشید و روشو کرد سمت بقیه و گفت: از بین شماها کسی نیست بتونه کمکم کنه؟!
ئه چا نگاهشو از یکی به یکی دیگه می انداخت. یکدفعه جونگ مین گفت: من وقتم فردا آزاده. اگه میخوای میتونم باهات بیام.
ئه چا یکم تردید داشت ولی چون کس دیگه ای نبود که بتونه باهاش بره قبول کرد.
فردای اون روز
لینا از صبح همون روز رفته بود کمپانی و ئه چا هم تک و تنها توی خونه بود. حتی حوصله نداشت تلوزیون نگاه کنه چون کل برنامه ها راجع بع آلبوم جدید ss501 بود. ئه چا هم در کل از بس اون آهنگ هارو گوش کرده بود دیگه حالش داشت از هرچی آهنگ بود به هم میخورد تا اینکه یکی براش یه پیغامی فرستاد.
" اگه کاری نداری بیا از همین الان بریم خرید آخه منم یه سری لباس باید بخرم , جونگ مین "
ئه چا پیش خودش گفت: دل به دل راه داره
بهد یه میس کال برای جونگ مین انداخت و پا شد و رفت تا آماده بشه...
منتظر پارت بعدی باشین که سعی میکنم زود بذارم. دوستون دارن




نوع مطلب : I am disappointed، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 مرداد 1396 02:22 ب.ظ
Asking questions are really nice thing if you are not
understanding anything totally, but this article provides nice understanding
even.
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:06 ب.ظ
Today, while I was at work, my cousin stole
my iPad and tested to see if it can survive a thirty foot drop,
just so she can be a youtube sensation. My iPad is now destroyed and she has 83 views.

I know this is completely off topic but I had to share it with
someone!
پنجشنبه 17 فروردین 1391 03:59 ب.ظ
اووووووووووووووف اینو که گفتی اصلا کله سفر زهر شد برام تا کجا درس داده حالا این خانم گردوقلنبه
Sahar saharمن که جزوه شو تا صفحه ی 85 نوشتم ولی احتمالا بیشتره چون من آخرین یکشنبه پارسالو نرفتم مد!
پنجشنبه 17 فروردین 1391 02:07 ب.ظ
ببین یه برنامه کلی از شنبه بهم بده امتحانی چیزیکه نداریم
Sahar saharاهااااا! بهت میگم ولی زیکه نکن! شنبه دقیقا نمیدونم از کجا تا کجاست ولی من از صفحه ی 60 تا جایی که شورزندی درس داد شیمی رو میخونم! امتحاااااااااااااااااااااااااااان! برو حالشو ببر! اگه سوالی چیزی هم داشتی سرگروه خوشگلت اینجا نشسته! یوهاهاهاهاهاها
پنجشنبه 17 فروردین 1391 02:00 ب.ظ
هه هه اره خیلیییییی چه رنگیم داشت نارنجیه نارنجی بنده خواب نبودم درکل بیدار بودم چون در حاله پاییدن بابام بودم یوقتی پشته فرمون خوابش نبره سححححححححححر یه تجربه جدید داشتم که اگه بگم دیگه درکل میهنگی
Sahar saharتجربه؟! هه هه در کل تو و لینا جفتتون با تجربه این! توی پارت 6 که دیروز داشتم تو وب میذاشتم دیدم نوشتم ئه چااز دوستی با لینا خیلی خوشحال بود چون لینا آدم با تجربه ای بود.
پنجشنبه 17 فروردین 1391 11:42 ق.ظ
شلاااااااااااااااااااااام
جییییییییییییییییغ بلاخره برگشتم وطن(خی خی خییجور میگم انگا رفته بودم خارج از ایران)

اه اه اه من تفلد داداشم نبووووووووووودم الهی من فداش نشم(هاااا چیه سحر خب اگه فداش بشم اونوقت کی میخو.اد اون وسط کیو وهیونو جمع کنه)

این پارت واقعا باحال بود

هیون: لینا! الان من دقیقا نفهمیدم! یعنی چی که لپ های یونگ سنگ خیلی بانمکن؟

هه هه هه هیون جونگ غیرتی میشودددد

هیون: حالا چه بگی چه نگی فرقی نمیکنه. همینطوری هم توجه همه بهشون جلب میشه. نمونه ی بارزش جلوت نشسته!

بابا سحر بیا جمع کن این داداشتو اخه پسر اینقده حسووووووود؟!!؟

هییییییی و یه چیزه دیگه من که اصلا تو تفلد جونگمین نبودم اونوقت چطو اون وسط داشتم با هیون میرقصیدم

بعدشم تو نمیگی اینچیزارو مینویسی یوقت کیوجونگ فک کنه واقعا یه خبراییه واقعا قباهت داره خواهر جااان بلا بدور واه واه واه(اینا از عوارض گشتن با خانمهاییکه چندین سال از خودم بزرگتر بودن تو زیاد بدل نگیر

خیلییییی میدوستمت دلم برات تنگولیده بدجور شنبه میبینمت فیلا باااااااای
Sahar saharوااااااااااااای جیییییییییییییییغ بوووووووووووووس بخخخخخخخخخخخخخخل
دیگه فکر کنم نابودت کردم با این استقبالم! هوییییییییییییییییی دلم خیلی تنگولیده بووووووود! خلی خلی خوشحالم الان!
ببین این لینا دیگه چیکار کرده که حتی داد هیونم در اومده! عزیزم شما جسمتون حضور نداشت ولی روحتون که حضور داشت! من موقع شب اینا رو نوشتم و احتمال دادم که اون موقع ممکنه تو خواب باشی ( یادته دیگه!) واسه ی همین تورو هم قاطی جشنمون کردم! کادوی من و تو خیلی خوشگل بود مگه نه؟!
سه شنبه 15 فروردین 1391 08:58 ب.ظ
الهیییییییییی فدای اون چال لپ یونگی بشمممممم مننننننننننن
زودی بزار بعدیشو خیلی خوشمل بود بوسسس ممنونم عشقمممممم
Sahar saharاگه یه روز از نزدیک ببینمش حتما این کارو میکنم! چشم گلم زودی بعدیشو میذارم. بوووووووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


سلام ودرود به همه ی دوستان دابل اسی خودمون

به یکی دیگه از وبهای داستانی دابل اس خوش اومدین امیدوارم لحظات خوبیو تو این وب بگزرونید

دوستانی که میخوان نویسنده بشن میتونن از طریق میل زیر بهمون اطلاع بدن

love2ss501@yahoo.com

مدیر وبلاگ : Sahar sahar
نظرسنجی
چه سبکی از داستان ها را ترجیح می دهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


کدهای جاوا اسکریپت

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

Up Page